حلقه
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٥ : توسط : نرگس

زل زده بود به دستانش انگار نه انگارکه وسط مراسم جشن است.حلقشه اش را از انگشتش در میاوردو بهش خیره میشد و دوباره دستش میکرد.اول مراسم که من را بعد مدتها دیدکمی از خودش حرف زد . به خاطر کار همسرش به شهر دیگری رفته بودند. با شوهرش آمده بودو دخترشان را گذاشته بودند جایی و حالا شاید دلنگران بچه بود .نمیدانم اما وقتی زنی بهت زده با حلقه اش بازی می کند حرفهای زیادی برای گفتن دارد.انگار مانده بود تو رودرواسی که آمد کنارم نشست.چیز زیادی دربارش نمیدانستم جز اینکه همسریکی از دوستان شوهرم است وازدواج عاشقانه ای داشتند.شاید دوراز ادب بود اگر میخاستم سوالی از او بپرسم اما دلم میخاست که دستش را بگیرم و برای دردی که نمیداستم چیست دلداریش بدهم.امااینکاررانکردم ترسیدم که کار مرا نوعی کنجکاوی قلمداد کند.تنها کنارش نشستم و به فکر فرو رفتم به حرفهای ناگفته زنی اندیشیم که وسط آن همه هیاهو در خود فرو رفته با تردید به حلقه ازدواجش خیره شده.

 


 
آیا
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٧ : توسط : نرگس

لکه های شیر روی پیراهنم

بوی شیر مانده می دهم این روزها

 می گویند بهشت زیر پای مان است

می شود آیا به ساعتی خواب آرام شبانه

 تعویضش کنم!

 


 
 
ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۸ : توسط : نرگس

گاهی وقتها زمانی میرسد که تو در سکوتی عجیب فرو میروی.ذهنت از هر چه کلمه هست خالی میشود.ترجیح میدهی تمام روز را در ر وی تختت دراز بکشی و در تخیلات و خاطراتت غوطه ور شوی.آنوقت می توانی طعم تمام خاطرات را زیر زبانت حس کنی انگار همه آنها در لحظه در حال اتفاق افتادند.بوهاو مزه ها وصداها را به یاد می اوری حتی گاه خاطرات از دست رفته د رذهنت دوباره جان می گیرند عطر یاس حیاط همسایه تمام خانه را پر میکند و تو غوطه ور در این عطر خلسه آور به دنیاهای دور دستی سفر میکنی که زمانی از آنها گریخته بودی اما دیگر تمام آن تصاویر و تمام آن فضاها برایت زجر آور نیستند و می توانی به مانند شخص سومی بایستی و نگاهی بیندازی و بگویی چه جالب من اینگونه بودم!




 
آوازي از اعماق
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩ : توسط : نرگس

صدا انگار تمام اتاق را پر كرده بود.ناگهان از خواب بيدار شد.بلند شد و در جايش نشست. آيا اين صدا را در رويا مي شنيد يا در بيداري.صدا انگار از اعماق قلبش او را در خواب فراخوانده بود.كنار پنجره رفت و پنجره را باز كرد.صدا دوباره در فضا اوج گرفت و سكوت نيمه شب را به هم ميزد.پرنده اي ميخواند در يك نيمه شب خنك بهاري.تمام صداهايي كه هر شب اين موقع به گوش مي رسيدند امشب خاموش مانده بودند.انگار تمام دنيا در مقابل اين صداي آسماني سكوت اختيار كرده بود تا گراميش بدارد.پشت خانه باغچه كوچكي بود با درختان توت وزيتون و گلهاي ياس.صداي پرنده از ميان درختان توت مي آمد.صدايي شفاف و آسماني.آوازي كه او را به ياد يك سمفوني باشكوه مي انداخت .انگار تمام درختان و زمين و همه موجودات اطراف مدهوش اين صدا شده بودند كه اينگونه خودرا در سكوت شبانگاه پيچانده بودند.اولين بار بود كه اين آواز را مي شنيد آن هم د رنيمه شب. آواز پرنده تا پاسي از شب به گوش مي رسيد و او در تمام اين مدت در كنار پنچره در خود فرو رفته در ابهت اين آواز غرق شده بود.تنها وقتي صدا خاموش شد به خود آمد و به خواب رفت .فردا صبح كه بيدار شد نمي دانست آيا واقعا آن صدا را شنيده است يا اين صدا هم جز خيل عظيم روياهاي شبانه اش بوده است.تمام روز صداي پرنده در گوشش بود.چه گونه موجودي در جهان مي تواند اينگونه آواز بخواند در اين گوشه پرت افتاده خشك و گرم كه به مدد دست باغباني باغچه كوچكي در آن ساخته بود شب بعد تا نيمه هاي شب بيدار ماند.آيا پرنده دوباره مي آمد تا آواز بخواند.ايكاش مي توانست آن صدا را با چيزي ثبت كند اما احساس كردتمام شكوه اين آواز به بكر بودن و گوش دادنش در تمام آن لحظه هاي كوتاه مدت است .شايد با ثبت كردنش درجايي شكوه آن لحظه هاي نيمه شب به پايان ميرسيد و صدا به چيزي عادي ضبط شده تبديل ميشد كه هر گاه اراده كني مي توانستي گوشش كني و آن موقع تمام هيجان بيدار ماندن تانيمه شب و گوش دادن به اين سمفوني عظيم طبيعت به پايان مي رسيد.چه پرنده اي بود كه تنها نيمه شبها مي خواند پرنده اي كه متعلق به آن منطقه نبود شايد مهاجرت كرده است از جايي دور ؟شايد دمي مانده است تا در اين باغچه استراحتي كند و برود.نكند ديگر نيايد.احساس ميكرد صداي پرنده تنها چيزي هست كه مي تواند آن آرامش بر باد رفته تمام سالها را به او برگرداند.انگار با شنيدن اين صدا تمام كابوسهاي شبانه به پايان مي رسيد واو برا ي لحظاتي خود را د رعالمي ديگر مي يافت .عالمي كه در آن تمام دردهاي كه در زندگي روزمره ميكشيد خبري نبود.

غرق در افكارش در كنار پنچره چهار زانو نشسته بود كه پرنده شروع به خواندن كرد.صداي پارس سگها كه تا به آن لحظه از دور به گوش مي رسيد خاموش ماند.دوباره تمام جهان اطرافش به سكوت فرو رفت تابتوانداين صدا را بهتر گوش دهد.

صدا به مراتب از شب قبل واضح تر و بلند تر به گوش مي رسيد.پس رويا نبوده است .او اين صدا را د رواقعيت مي شنيد.پرنده انگار مي دانست چه تاثيري بر اطرافش ميگذاشت .زير و بمهاي صدايش رابه شكل استادانه اي تنظيم مي كرد.او براي لحظاتي احساس كرد كه از تمام زندگي اطرافش از آن مكان كسالت بار از خانه از محل كارش از گرما از آدمهاي اطرافش كه به شكل وحشتناكي او را زجر مي دهند رهايي يافته است.روحش انگار بعد تمام سالها به خانه خود رسيده بود .به منزلگاهي از آن خود در پناه يك آواز .آوازي از پرنده اي گمنام كه نيمه شبها مي خواند.

نمي دانست چرابي اختيار اشك مي ريخت.شايددر عمق صدا چيزي بودكه او را به وجد مي آورداينگونه .انگار در عمق آن ردي از صدايي مادرانه بود .صدايي از يك عشق پنهان و عميق.تنها چيزي كه او در آن لحظات حس ميكرد ميل عجيش براي اشك ريختن بود.اشكهايي در مدح يك رساله عظيم ،يك سمفوني كه مي رفت براي او به آرامشي عميق تبديل شود.

نمي دانست كي به خواب ر فته بود صبح كه بيدار شد خود را در كنار پنجره ديد.آفتاب صبحدم خودرا به داخل اتاق كشانده بود و او را گرم مي كرد.تمام روز با اين دغدغه برايش گذاشت آيا امشب نيز پرنده خواهد آمد؟انگار تنها اميدي كه در زندگيش وجودداشت اين پرنده بود.نمي دانست چرا دلش نمي خواست چيزي به كسي بگويد.شايدرازي بود كه بايد درسينه اش نگاه مي داشت.

شبي ديگر او در نيمه شب در كنار پنجره حاضر بود .اماپرنده نيامد.واماند.بيشتر انتظار كشيد درست به مانند عاشقي كه در راه فانوس به دست به انتظار معشوق مي نشيندوهر لحظه با كوچكترين حركتي در راه دلش از جا كنده ميشود كه اوست.

اما پرنده نيامد .تمام شب تنها صداي پارس سگها بود و آواز خروسي بي محل.

شبهاي زيادي گذشت و ديگر آن آواز به گوش نرسيد.آيا واقعا آن صدا را شنيده بود .خودش هم ديگر كم كم داشت باورش ميشد كه رويا يي بيش نيوده است.اما چيزي در درونش رشد كرده بودو ريشه زده بود. زمزمه اي دور كه او را به آرامشي ابدي مير ساند.نغمه اي كه نمي توانست آن را انكار كندو رويا بداندش.

چيزي براي هميشه كه مي توانست تاابديت در دلش حملش كندبدون آنكه از دستش بدهد.آوازي از اعماق روح.


 
بادبادكها
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٩ : توسط : نرگس

"رومن گاري (1980-1914)نويسنده ،سياست مدار،سناريست و كارگردان روس تبار فرانسوي در ايران بيگانه نيست.ما او را با رمانهاي خداحافظ گاري كوپر و سگ سفيد ترجمه سروش حبيبي و مجموعه داستانهاي كوتاه پرندگان مي روندو در پرو مي ميرند به ترجمه ابوالحسن نجفي و كتاب تربيت اروپايي به ترجمه فريدون گيلاني مي شناسيم.رمان حاضر كه بن مايه هاي موضوعي و تصويري خودرا از واقعيتهاي زندگي خانواده اي فرانسوي به نام "فلوري" گرفته است بازتاب عشق پسر و دختري است جوان به نام لودو و لي لا كه پسر تحت سرپرستي عمويش آمبرواز زندگي ميكند كه مردم اورا پستچي ديوانه مي نامند .آمبرواز همه عمر خود را صرف ساختن زيباترين بادبادكها مي كند و لودو نيز كه جنگ جهاني دوم او را از دلداده ي لهستاني تبارش جدا كرده است با ياد او در جست و جوي بادبادكي بزرگ در ذهنش مي سازد كه آسمان آبي را در مي نوردد تامگر از عشق گم كرده خود نشاني بيابد."

برگرفته از مقدمه كتاب بادبادكها.

اولين باري كه لودو لي لا را مي بيندد رچهارده سالگي در جنگل نزديك خانه است.خاطره كوتاه از هم صبحتي با دختري كه در ذهن لودو مانند داستان دختر پريان مي ماند.او به مدت زيادي تاديدن دوباره لي لا به همين خاطره كوتاه اكتفا مي كند .خاطره اي كه در قلب او به شعله اي مقدس تبديل ميشود و او حتي د ربدترين شرايط زندگيش در بحبوحه اشغال فرانسه و روزهاي جنگ آن را حفظ ميكند.

داستان اين كتاب داستان مردان و زناني است كه وطن را پاس مي دارند و براي حفظ آن از همه چيز ميگذرند.داستان ملتي كه حتي در اشغال سرزمينشان هم سربلندو آزادند.

داستان عشق ،عشقي باشكوه ،عشقي بخشنده كه در عمق خويش به روح معشوق مي انديشد و احترام مي گذارد.داستان آدمهايي كه باعشق به وطن و خويشتن جاويدان مي مانند در خاطر.بادبادكها كه در آسمان وطن آزادانه اوج مي گيرندو پيام شادي مي برند براي هزاران هزار كودك بازمانده از جنگ كه بيشتر از همه چيز در زندگيشان به شادي و اميد محتاجند.

اين كتاب ترجمه ايست از ماه منير مينوي و از طرف انتشارات توس براي بار دوم د رسال 87 تجديد چاپ شده است.

 

 


 
رهایی
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤ : توسط : نرگس

احساس می کرد هر شب صدایشان را می شنود.صدای خش خش کاغذها را که انگار همدیگر را هل می دادند تا جا یی برای خود باز کنند. اوایل فکر میکرد که دارد خواب می بیند اما این صدا هر روز توی گوشش بیشتر و بیشتر می شد.احساس می کرد آنها توی کمد دارندخفه میشوندوتقاضای کمک می کنند.بلندمیشد و در کمد را باز میکردو نگاهشان میکرد.دستمالی می آورد و گردگیریشان میکرد شاید بهتر نفس بکشند.اما کتابها دست بردار نبودند.در حال خفه شدن بودند و هر روز آه وناله شان بلند بود.همه را حداقل یکبار خوانده بود و گذاشته بودتوی کمد.خانه خیلی کوچک بود وجا برای یک کتابخانه نبود.اگر هم جا بوددیگر پولش نبود.هرکدام از کتابها را که بر میداشت می توانست به یاد بیاورد که در چه حراجی خریده است.اغلب کتابهای دست دوم می خرید که ارزانتر در بیایند د رحراجیهای خانگی آدمهایی که یا می خواستند بروند خارج یا دانشجویانی که فارغ التحصیل شده بودند.کتابهای نایاب اماگرانتر بودندو او برای خریدشان زحمت بیشتری میکشید.اغلب کتابها را در زمان دانشجویی خریده بود و با خون دل نگهشان داشته بود .برایش خیلی عزیز بودند .مثل دوستان قدیمی که کمیابند دوستشان داشت.اما این اواخر احساس میکرد که کتابها در رنجند .از چیزی مبهم رنج می بردند .دست رویشان میکشید با آنها حرف می زد امادردشان کم نمیشد.یک روز صبح که نگاهشان میکرد با خودش اندیشید شاید آنها دلشان می خواهند دوباره خوانده شوند.دوباره و چندباره ...شاید دلشان برای دستان کسی تنگ شده تا ورقشان بزند با ولع.بعد این فکر توی سرش بزرگتر وبزرگتر شد.او اسیرشان کرده بود.آنها را با خودخواهی اسیر کرده بود در زندان اندیشه خویش.چرا نمی گذاشت آزاد باشند و رسالت خویش را انجام دهند؟

چرا نمی خواست دیگران آنها را ببیند ولذت خواندشان را تجربه کنند.اماآنها از آن او بودند .برای به دست آوردنشان چه مرارتهاکه نکشیده بود.چه قدر وامهای دانشجویی را ذخیره کرده بود تا آنها را داشته باشد .اماحالا چه؟کتابها دوست نداشتند زندانی شوند .آنها هرشب در زندان خود، خود را به در و دیوار می زدندتا شاید نجات یابند.

دیگر درنگ جایز نبود.شاید باید فداکاری می کردو از آنها می گذشت.می دانست که نمی تواند به زور نگهشان بدارد .آنهامی خواستند بروند و ورق زده شوند.از مغازه سر کوچه چندتا جعبه خالی گرفت و کتابها را گذاشت داخلشان.تنها چند جلد کتاب را که خیلی برایش عزیز بودند نگه داشت .کتابهایی که یادگار عزیزانی بودند از گذشته.

دیگر می دانست کتابهایش کجا آرام خواهند گرفت .سر کوچه تنها کتابخانه عمومی شهر از ماشین پیاده شد و جعبه ها را زمین گذاشت.

چندتا نوجوان از کتابخانه بیرون آمدند.صدایشان کردو از آنها کمک خواست تا جعبه ها را به داخل ببرند.خانم کتابداروقتی فهمید کتابها اهدایی هستند از خوشحالی صورتش روشن شد.

به ارامی گفت :نمی دانید چه قدر سخت هست جواب این همه آدم را دادن که همش می پرسند کتاب جدید نیامده ؟واقعا از شما ممنونم.

سرش را پایین آورد .نمی دانست چه باید د رجواب بگوید.تنها یادش می آید که خداحافظی کرد و بیرون آمد.

می دانست که عزیزانش دیگر شبها کابوس پوسیدگی درون یک کمد را نمی بینند و همین برایش کافی بود.


 
زمين نا آشنا
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٦ : توسط : نرگس

جومپا لاهيري نويسنده آمريكايي بنگالي تبار در يازدهم جولاي 1967درلندن به دنيا آمد.او در روود آيلند بزرگ شد و هم اكنون همراه همسر و دو فرزندش در بروكلين زندگي مي كند.نخستين اثرش "مترجم دردها "در سال 2000 جايزه ي ادبي پوليتزر را دريافت كرد.او در سال 2003 اولين رمانش به نام "همنام "را نوشت كه دستمايه ساخت فيلمي به همين نام شد.اكنون نيز از اين نويسنده مجموعه داستان جديدي به نام "زمين نا آشنا" منتشر شده است كه منتقدان ادبي نيويورك تايمز ان را جزو ده كتاب برگزيده سال 2008 اعلام كرده اند.همچنين اين مجموعه داستان برنده جايزه سي و پنج هزار يوروي فرانك اوكانر نيزشده است.اين كتاب در برگيرنده هشت داستان است كه به گونه اي زيبا و ماهرانه اي نوشته شده است.شخصيتهاي داستانهاي لاهيري اغلب مهاجران هندي هستند كه فرزندانشان را در آمريكا بزرگ مي كنند.مهاجراني كه ميان دو كشور و دو فرهنگ قرار گرفته اندو در نهايت متعلق به هيچ گروه نيستند.در اين كتاب لاهيري با شناختي ژرف از اين دو گانگي ها با ظرافت تمام سعي بر آن دارد تا زندگي روزمره ي آنها را در چنين شرايطي به تصوير بكشد.مضمون اصلي داستانهاي لاهيري مهاجرت و همگون سازي با محيط جديد است.اما او در مجموعه داستان به روابط عاطفي بين انسانها و به مفاهيم مرگ از دست دادن و عشق مي پردازد.در فصل دوم كتاب "هما و كاوشيك" نمايي روشن از زندگي و مرگ و عشق و سرنوشت نشان داده شده است.پايان غم انگيز اين سه د استان به هم پيوسته به خوبي گواهي بر خرد احساسي و اوج توانايي هنري لاهيري است.

فرانك باجلان.

برگرفته از مقدمه كتاب.

بعد مدتها دوباره لذت در دست گرفتن يك كتاب زيبا باعث شد تا كتاب را تمام نكرده زمين نگذارمش.حس غريبي كه در تمام صفحات كتاب يافت مي شودحسي كه ديگر تنها به آن آدمها مربوط نمي شود انگار تمام جهان را در بر ميگيرد.حسهايي آشنايي كه هر كس مي تواند در تمام اين دنياي پهناور داشته باشد.دلتنگي ،غربت ، تنهاي ،عشق و شكوه زندگي.

بعد از خواندن دو كتاب مترجم دردها و همنام كتاب زيباي ديگري از لاهيري به دستم رسيد و از خواندن آن واقعا لذت بردم .خواندن آن را به شما دو ستان توصيه مي كنم.


 
 
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢ : توسط : نرگس

اشفتگي در درون تمام خانه رسوخ كرده بود.بين درز تمام ديوارها ،لابلاي شكاف موزاييكهاي كف حياط ،لابلاي شكستگي بين پله ها ،چوبهاي موريانه خورده شده اشكافها ،و رنگ و روي پريده ديوارها......در تمام روح خانه .

سقف اتاق دهان باز كرده و گچ آن ريخته بود.هر روز صبح من و خواهر خاكهاي ريخته شده روي زمين را باجارو جمع مي كرديم .اما كم كم كه دهان سقف بزرگتر ميشد كار ماهم سنگينتر.دستهاي كوچكمان از تماس با زبري جارو تاول ميزد بس كه هر روز جارو مي كشيديم .خواهر چهار پايه آورد و يك پلاستيك كشيد روي دهان سقف.تا يكي دو روز خاكي نمي ريخت اما روز سوم ناگهان پلاستيك به زمين افتاد با تمام خاكهاي درون آن.خواهر از زير زمين تشت آهني را آورد و گذاشتيم زير شكاف.مادر مي آمد و سر تكان ميداد و ميگفت آخرش يك روزي همه مي مانيم زير آوار.پدر هم زير لب ميگفت در اولين زماني كه پول به دستش برسد حتما سقف را درست خواهد كرد.اما اين پول هيچوقت دست پدر نمي رسيد و سقف بيشتر و بيشتر دهان باز ميكردو وحشت ما از خوابيدن زير سقف بيشتر و بيشترميشد.

شبها به بهانه آب دادن باغچه مي رفتيم تو ي حياط و روي پله ها مي نشستيم و آسمان را نگاه مي كرديم .پدر بدش مي آمد ما تو حياط بخوابيم و ما عاشق خوابيدن زير اسمان خدا بوديم در حاليكه نسيم خنك اوايل پاييز صورتمان را نوازش مي كردو ستاره ها بالاي سرمان بودندو ماه بهترين دوستمان.خواهرم شاعر بود .آسمان را نگاه ميكردو حرفهاي شاعرانه مي زد و ماه آن دورها به ما مي خنديد و فرياد پدر بلند ميشد كه مي گفت برويد بخوابيد....نمي دانم چراخوشش نمي آمد ما در حياط بخوابيم .انگار تمام لذتهاي زمين را از ما مي گرفت وقتي مجبورمان مي كرد توي آن اتاق نمور زير سقف دهان باز كرده بخوابيم و شبها خواب مي ديديم كه زير سقف اتاق مدفون شده ايم. خواهرم هر روز صبح كه بيدار ميشد لبخند مي زد و ميگفت ما زنده ايم ......مي نشستيم و مي خنديديم به همه چيز به خودمان به خانه به همه چيز.مادر مي آمد و چپ چپ نگاهمان مي كردو دلش مي خواست ته و توي قضيه رو در بياورد.مادر هميشه منتظر نازل شدن يك بلاي آسماني بود.منتظر رسيدن يك خبر بد ،مرگ كسي ،تصادف ،هر چيزي كه ميشدنشست و يك دل سير گريه كرد.هر وقت مي خنديديم شك ميكرد به نظرش چيز غريبي اتفاق افتاده بود و او خبر نداشت.نكند ما وانمود مي كرديم كه خوشحاليم و خبر بدي رو از او پنهان مي كنيم .......

ترجيح مي داديم نه خوشحال باشيم نه ناراحت تامادر سوال پيچمان نكند.

اما سقف موضوع خنده بود برايمان .هر چند تا سالهاي سال به همان صورت ماند و پدر هيچ وقت درستش نكردو مابه سقف همان قدر عادت كرديم كه به اخلاقهاي مادر و سختگيرهاي پدر و آشفتگي درون خانه ......

سالها گذشت و ما در خانه مدفون شديم .سالهاي سال بعد كه خانه را خراب كردند لابلاي خرابه ها موهاي بافته شده دختركاني را يافتند كه عاشق نوازش باد بودندو نگاه آسمان.


 
نامه مادري به كودكش
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٩ : توسط : نرگس

چند روزي ست كه من فهميدم تو در اعماق بطن من آرميده اي.نمي دانم چه احساسي بايد داشته باشم كمي گيجم و كمي هم مي ترسم .شايد بيشتر از كمي.

از اينكه در اعماق وجود مادر هستي چه احساسي داري؟ايا گرماي وجودمن را احساس مي كني؟صداي مرا مي شنوي؟

دلم مي خواهد بدانم تو چه شكلي خواهي بود ؟دلم مي خواهد هر لحظه كه مي گذرد را به خاطر بسپارم تا برايت بنويسم .هر لحظه بودن با تو هر لحظه زندگي كردن با تو را حس كنم نفس بكشم .نمي دانم كودكم كه تورا به چه نامي صدا بزنم اما تو بي نام هم نامي داري فرزند من هستي .آيا من مادر خوبي خواهم بود ؟آيامرا دو ست خواهي داشت ؟آيا من با خود خواهي هاي بي پايان خود توان فداركاري براي تو خواهم داشت؟

مي ترسم عزيزم .

مادرت باتمام وجودمي ترسد نمي دانم از چه شايد از ماههاي كه همه مي گوينددشوار خواهد بود شايد برا ي اينكه نگران تو ست نگران اينكه اجزاي كوچك وجود تو كه بايد از عمق وجودي مادرت تغذيه كنند به درستي قادر به اين كار خواهند بود؟

هميشه از اين تغيير بنيادين مي ترسيدم شايد از وجود كوچك تو وحشت داشتم از اينكه مرا از من بگير ي اما اكنون در اين لحظات حس ميكنم كه ديگر تنها نيستم و حسي از آسودگي مي كنم انگار ديگر هيچوقت تنها نخواهم بود با تو

با تو كودكم با تو كه مني در قالبي ديگر

باتو كه جهان در وجود تو مي تپد اكنون نو گل من

مادر درتو تولد مي يابد

مرا به دنيا بياور كودكم

تو آبستن مني.


 
آبستن اشك
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٩ : توسط : نرگس

مرد از شادي فرياد مي زند:"گل....." و از جا ميپرد و فرياد مي زند .زن سرش را پايين مي اندازد و با خودش فكر مي كند ايكاش او هميشه اينقدر خوشحال بود ايكاش او درمقابل خانواده اش هم همينقدر احساس خوشحالي مي كرد.چه قدر خسته بود احساس ميكرد كه تهي شده از هر چيزي حتي از غصه .انگار در يك لحظه همه چيز كوچك شده و به يك نقطه كور تبديل شده بود درون قلبش به يك آتشفشان خاموش يك گدازه آتش پنهان در قلبش.مرد از سر شب نشسته بودپاي تلويزيون و زن سرش توي كار خودش بود چند بار رفته توي آشپزخانه و آمده بود لباسها را اتو كرده بود كتاب خوانده بود اما ديگر داشت حوصله اش سر مي رفت چيزي دردرونش به درد آمده بود انگار مادري بود كه پا به ماه است و هر لحظه در انتظار.لباس پوشيدو بيرون رفت كنار خانه پارك كوچكي بود كه آنوقت شب تقريبا خلوت بود.روي اولين نيمكتي كه ديد نشست.جلوتر كنارحوض آب زوج جواني نشسته بودند و حرف مي زدندو مي خنديدند.ايكاش آنها هم با هم به پارك مي آمدند و ...امامرد هميشه خسته بود هميشه ........

ديگر نمي خواست به او فكر كند به اندازه كافي زندگيش را غمگين كرده بود.دلش مي خواست از اين هواي خنك لذت ببرد.تمام سعي خود را به كار برد تا به تمام اتفاقات خوب فكر كند .به مادرش و خانه فكر كرد به برادرزاده ها و خواهر زاده ها و....همه آنهايي كه پشت سر گذاشته بود چه قدر دلش برايشان تنگ شده بود.اما دلتنگي بي فايده بود.هميشه تنها بود چه قبل ازدواج و چه بعدش.مادرش هميشه معتقد بود كه دخترها بعد ازدواج ديگر براي خانواده خودشان تمام ميشوند.تمام نهايت آرزوي مادر ازدواج اوبود.انگار وظيفه مادر در اين بود كه اورا به دنيا آورد تا سرانجام به مردي بسپارد.نمي توانست درباره زندگيش به آنها چيزي بگويد آنها به سرنوشت و تقدير باور داشتند .....تقدير تو اين است كه با اينمرد با اين اخلاق زندگي كني بايد بسازي به هر صورت.....

دوباره احساس خستگي كرد .سرش را بالا آورد زوج جوان رفته بودند .دلش نمي خواست به خانه برگردد دلش مي خواست همان جا مي نشست روي چمنها و با تمام وجودش با تمام سلولهاي تنش خنكاي مست كننده چمن را ببلعد .دلش مي خواست فردا صبح كه بيدار ميشد با آن سطح يكدست و سبز يكي شده باشد .با سبزه ها با چمنها با خاك با خاك خاك پذيرنده......

از پشت سرش صداي چندنفر مي آمد چند جوان بودند كه باهم حرفشان شده بود .زن احساس ناامني كرد بلند شد تا به سمت خانه برود.چيزي اما هنوز دردرونش سنگيني مي كرد.چيزي مثل گدازه هاي پنهان آتشفشاني خاموش.دوباره نشست و پشت سرش رانگاه كرد جوانها آن سوتر نشسته بودند .زوج سالخورده اي آمدندو كنارش نشستند.زن احساس بهتري داشت از حضور آنها.دوباره نشست و به آسمان خيره شد.

بادي خنك مي آمدو وصورت زن را نوازش ميكرد.اشك آرام در دلش جوشيد و با آرامي چشمه اي زلال كه از دل كوه بيرون مي ايد پهناي صورتش را پوشاند.انگار در تمام آن سرزمين تنها نسيم بودكه دست نوازش بر صورت اومي كشيد.زن در خود شكست انگار تمام اين سالهاي كودكي نوجواني بزرگسالي به مانند بغضي پنهان در آمده بودند و در سينه زن جمع شده بودند.زني بود آبستن اشك كه يك شب در بستري از چمن بايد بارش را بر زمين ميگذاشت.


 
← صفحه بعد