ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٦ : توسط : نرگس

 

" انديشه لياقت را در خود از بين بردن، اين است مانع بزرگ روح."آندره ژيد

...................

امروز يك روز پر كار ديگر بود.از آن روزهايي كه ناگهان در ميانه روز احساس تلخي به آدم دست مي دهد.از همان احساسات تلخ هميشگي.از آن وقتهايي كه دلت مي خواهد بي مباها اشك بريزي و بعد يادت مي آيد كه اينجا صنعت است و تو آمدي تا به همه ثابت كني كه جاي تو در خلوت آشپزخانه نيست.پس بايد به هر قيمتي تاب بياوري.بلند شدم و دوباره رفتم سر كار اما خوبيش به اين بود كه هر چند آدمهايي كه برايم اهميت داشتند رفتارشان خوب نبود باز هم دوستاني پيدا شدند كه ديدمشان و خاطرم اندكي تسلي يافت و چند تا مطلب تازه ياد گرفتم و خلاصه روز كاري امروز هم تمام شد.به هر قيمتي.

امروز هم شايعات جديدي در باره شركت جديد بود .ايكاش تكليفمان زودترمشخص ميشد.

تا حداقل مي دانستيم چه بايد كرد.

...................

همكارانم كمتر من عصباني و ناراحت را مي شناسند.هميشه نرگس خندان و خوش رفتار را ديده اند.گاهي اوقات كه ديگر نمي توانم تاب بياورم و روحم سخت آزرده است همه چيز را كنار مي گذارم و مي شوم همان كه در آن لحظه هستم .اما امروز اتفاق بامزه اي افتاد.

پشت كامپيوتر نشسته بودم  در حاليكه سخت عصباني بودم .يكي از همكارانم آمد و ديد كه من در چه حاليم و بعد گفت مي دانم از دست آدمهايي ناراحتيد كه از آنها انتظار چنين بر خوردهايي نداشتيد.سكوت كردم اما در دلم حرفش را تائيد مي كردم و با خودم گفتم چه خوب توانست اين موضوع را حدس بزند.

هميشه آنكه از همه به تو نزديكتر است بيشتر مي تواند آزارت دهد كه حتي كمترين رنجشي از جانب او برايت چون حادثه اي دردناك جلوه گر مي شود و خاصيت آدمي در همين است.

..................

نمي دانم اين دلتنگيهاي گاه به گاه چيست كه مدتي ست آزارم مي دهد.دلم براي همه گذشته تنگ شده است و نمي دانم كه چرا.

و هميشه آنكه مي رود قسمتي از روحت را با خود مي برد و تو همه عمر سرگردان در جستجوي آن پاره گمشده اي.

و من هنوز در جستجويم.

 

 

 

 

 


 
 
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٥ : توسط : نرگس

" پس وقتي درد بي كسي به شما روي مي آورد آن را آرام كنيد.

به آن نگاه كنيد.بدون اينكه فكر فرار داشته باشيد.اگر از آن فرار كنيدهرگز آن را درك نخواهيدكردوهميشه دركمين شما خواهدبود.

در حالي كه اگر بتوانيد بي كسي را درك كنيد و بر آن غلبه كنيددرخواهيديافت كه نيازي به سرگرم شدن نداريدزيرا ذهن شما غير قابل فساد خواهد شدونابودنمي شود."كريشنامورتی

 

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

اين روزها همه سخت آشفته اند.قراردارها در حال اتمام است و شركت مناقصه جديدي گذاشته و همه نگران شرايط كاري خويش هستند.الان دارم مي فهمم كه چه قدر با تمام زجري كه در مجتمع مي كشم اما به اين شرايط دل بسته ام واين كار كردن اين آدمها اين روزها برايم مثل تجربه هاي جديد ،اتفاقات تازه مي نماياند.اما شايد هم بايد خودمان را براي شرايط تازه اماده كنيم .

در هر حال من بايد قوي باشم .فقط همين.

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

جند روز پيش كه كمپرسور واحد هوا دچار مشكل شده بود همه ريس روسا ريخته بودند آنجا.صبح بود و هوا خيلي سرد.از چند روز پيش داشتند كارگرها و مهندسهاي تعميرات رويش كار مي كردند.يكدفعه همه جا شلوغ شدوهمه با هم داشتند حرف مي زدند وهوا هم فوق العاده سرد بود.

يكي از كارگرها داشت روي سطح فلزي يكي از كاورها را سمباده مي كشيد .در سكوت به كار خود اد امه مي داد و به اطرافش توجه اي نداشت و بعد از اينكه كارش تمام شد رفت دنبال يه كار ديگه و من در تمام اين مدت به او چشم دوخته بودم كه چگونه در كمال آرامش داشت كارهايش را انجام مي داد و حضور ديگران برايش چندان اهميتي نداشت.

و بعد يك عالمه آدم كه آنجا كاري نداشتند هم آمدند فقط به خاطر اينكه چندتا ريس آنجا بودند و من  فهميدم كه چه آدمهاي چاپلوسي كه تا به حال هيچ كدامشان آن طرفها پيداشون نبود و حالا همه آمده بودند براي چاپلوسي.وانگار هيچ وقت آدم از دستشان و حقارت وجودشان راحتي ندارد.خيلي ها بودند كه از كار مي ناليدند و از اين كه كارشان به جايي نمي رسدغر مي زدند.من اما فكر مي كردم كه آدم قوي آن كسي است كه در سكوت به كار خودش برسد و صبر و تحملش آنقدر باشد كه اين همه غرغر نكند.البته اگه همچين كسي پيدا شود.

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

هنوز بعد از اين همه سال خواب يخدون را مي بينم .با رقص فواره ها و سردي عصرهاي ديماه را.خواب آن غنچه هاي كوچك را كه در سرماي زمستان كوير كنار آن سكوهاي سيماني جوانه زده بودند و خواب خورشيد و بهار را مي ديدند.

هنوز هم خواب خانه خيابان بهمنيار را مي بينم .خواب خانه فرهنگيان را وخوابگاه خيابان احمدي و همه آنهايي كه يادشان هنوز در آنجا است و الان هر كدامشان در جايي از اين سرزمين هستند.

و آن عصرهاي دلگير جمعه كه از كلاس بر مي گشتيم و جلوي خوابگاه شلوغ بود و هيچ كس براي ديدن ما نيامده بود و ما غمگين و دلتنگ به اتاق بر مي گشتيم و منتظر تلفن مي شديم كه دير به دير به ما ميشد.

خواب آن زمين بسكتبال و گريه هاي گاه به گاه مان درزير وسعت آسمان كويروغم غربت و غم عشق و غم زندگي.

و چه اندازه جستجو كرديم و هيچ نيافتيم .

اكنون تا چه اندازه از تمام شما دور افتاده ام و چه اندازه دلم براي همه شما تنگ شده .

براي همه شما.باورتان مي شود.

و حتي دلم براي همه انهايي كه قلبم را به درد مي آوردند و در پس دلتنگي و انتظار گم مي شدند نيز تنگ شده است.

هر جا كه هستند خدايشان يارشان باد.

 


 
 
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٢ : توسط : نرگس

باغ دلخوش دارد به سبزي اش

كوه شايد به چشمه

ماهي به دريا

آسمان به خورشيد

وراه به مسافر

و من اما به تو دلخوشم

تنها به تو

تا غبار خاطرات دور بزدايم

و تنها تو را به ياد آورم.

 

********

كتاب صد سال تنهايي تمام شد.گيج و مبهوت آن را بر زمين گذاشتم .ساعت 5/7صبح و هنوز كار روزانه شروع نشده بود.اتاق در سكوت فر رفته بود و من در وحشت عميقي فرو رفته بودم .

انگار از سرزمين مردگان برگشته بودم .ماكوندو شهري كه داستان در آن اتفاق مي افتاد.انگار درجايي در دوردست آرزو و خيال بنا شده بود .شهري در ما وراي دنياي واقعي آن سوتر از مرگ .جاييكه به جاودانگي مي رسيدي.

احساس مي كردم كه در كنار تمام آدمهاي داستان من نيز به خواب ابدي فرورفته ام .انگار من نيز بار تمام آن صد سال تنهايي را به دوش گرفته بودم .انگار من نيز در كنار يهودي سرگردان كه از شهري به شهري سفر مي كرد و با خود مرگ به ارمغان مي برد رفته بودم و شاهد نابودي تمام آدمها بودم.

با زنگ تلفن به خود آمدم.به دنياي واقعي بر گشتم .تمام روز وحشت آن صد سال را بر دوش مي كشيدم .انگار من صد سال بزرگتر شده بودم .

 

***********

مادر دوستم فوت كرده است در همسايگيمان.باورم نمي شود.هر روز صبح مي ديدمش .حال و احوالم را مي پرسيد و درباره دوستم مي پرسيدم و حالا او نيست و كوچه صبحها از هر كلامي تهي است.

به خانه آمدم و مادر را در آغوش گرفتم و از او خواستم كه هيچوقت نميرد.عين كودكي كه تازه مفهوم مرگ را فهميده است و فكر مي كند كه شايد بشود كسي را براي هميشه نگاه داشت.

امروز فهميدم كه تا چه اندازه دوستش دارم .

و چه قدر خوشحالم كه در گذشته هاي دور به خاطر آن ديگري از او نگذشتم.

 

************

تنها چند روز ديگر تو را خواهم ديد .

تو را كه هميشه در خيال مي آمدي زنده و ملموس خواهم ديد كه مرا به نام صدا مي زني و جهان از هر اندوهي تهي مي شود.

و من در كنار تو تا به هميشه به خاطره هاي زنده خواهم پيوست.

 


 
 
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٠ : توسط : نرگس

" برهنه ،بگو برهنه خاكم كنند

 سراپا برهنه

بدان گونه كه عشق را نماز مي بريم

كه بي شايبه حجابي با خاك

 عاشقانه در آميختن مي خواهم." ا.بامداد

 

********

امروز در ميان يك عالمه كار گذشت.

در ميان دعواهاي كارگران ،داد و بيداد كردنشان،بحثهاي بيهوده با همكاران ،سرما و انتظار و خلاصه هزار تا حالت و حس ديگه.

الان دلم مي خواهد به دور از تمام آشفتگيهاي امروز بروم بخوابم و همه چيز را به فراموشي بسپارم جز خيال تو .

اميدوارم كه كابوسها امشب به سراغم نيايند.

 

********

 امروز فهميدم كه گاهي اوقات حتي در آدمهايي كه خيلي به نظر غير قابل تحمل ميايند هم مي توان چيزهايي خوبي پيدا كرد براي دوست داشتن يا حداقل كنار آمدن.

از او خيلي بدم مي آمد.خيلي حرف مي زند .خيلي از خودش تعريف مي كند.هميشه سعي مي كند كه مرا تحقير كند.اما امروز كه به اجبار در كنارش قرار گرفتم و تقريبا بيش از 12 ساعت كاري با هم بوديم فهميدم كه با تمام شلوغيهاي پر هياهو و اعصاب خوردكنش با همه بلوف زدنهايش اما قلب رئوفي دارد.

نمي دانم شايد بگويي كه اين زمان براي شناخت آدمي كافي نيست.اما من توانستم در زير تمام آن نقابهايي كه بر صورت داشت تنها براي يك لحظه من واقعيش را ببينم. من واقعي كه از تنهايي وحشت داشت و من احساس كردم كه چه اندازه نغمه غم انگيز در درونش جاريست.

كاري از دست من برايش ساخته نبود اما سعي كردم كه او را همانطور كه هست قبول كنم و حداقل از كار كردن با او احساس بدي نداشته باشم.

اين هم تجربه ايست مگه نه؟

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱۸ : توسط : نرگس

من درد تو را زدست آسان ندهم.

دل بر نكنم زدوست تا جان ندهم.

از دوست به يادگار دردي دارم

 

كان درد به صد هزار درمان ندهم."

 

مولانا

************

گاهي اوقات آنكه از همه به ما نزديكتر است را آماج حملات خويش قرار مي دهيم .تمام نفرتمان از زندگي و ديگران را بر سرش خالي مي كنيم.او را به عيبهايي كه ندارد متهم مي كنيم و خود عاري از هر گناهي به قضاوت مي نشينيم .

كافي است تا كوچكترين خطايي از او سر بزند.گناهان خويش را فراموش كرده و او را با شديدترين و تلخ ترين كلمات آزار مي دهيم .تنها به اين گناه كه او برايمان باقي مي ماند.

همراه ديروز برايمان تنها غريبه اي مي شود براي پر كردن تنهاييمان.يادمان مي رود كه خود در حق او چه كرده ايم كه آن زمان كه به مانياز داشت تركش كرده ايم و خود را با فلسفه هاي مسخره خويش قانع كه ترك او به صلاح هر دوي ماست.

و آن زمان كه خود دوباره بخواهيم با خود خواهي دوباره او را درگير مي كنيم و حتي گله و شكايت او را ناسپاسي در حق خويش مي دانيم .و هر گاه كه به نيازمان پاسخ نمي دهد به ناگاه ديروز را به ياد مي آوريم كه خود در حق او سكوت كرده ايم .و اكنون باز هم زبان به گله گشوده ايم .

نمي دانم چه وقت مي خواهيم زبان به اعتراف بگشاييم و تنها به او بگوييم كه از آنچه در حق او مرتكب شده ايم متاسفيم .البته اگر غرورمان ،اين غرور احمقانه مان اجازه دهد.

يك روز چشم مي گشاييم و مي بينين كه او رفته است .و ديگر درخواست بخشايش سودي ندارد.

****************

آ نامزد ب بود.آ نامزديش را ب به هم زد و با پ نامزد كرد. من نه ا را ميشناسم نه ب راونه پ را.

اكنون همه آ را مقصر به بي وفايي مي دانند.او را به خطايي سخت متهم مي كنند و من هيچكدام را دقيقا نمي شناسم .

اما تنها يك چيز را خوب مي دانم كه همه ما در مقام قضاوت به قاضياني سخت تنگ نظر تبديل مي شويم .نه دقيقا ماجرا را مي دانيم نه جزييات را .تنها هر چيزي كه بر خلاف خواسته جمع باشد را گناهي نابخشودني مي دانيم .بدون آنكه بدانيم چه پيش آمده .

آيا بهتر نيست در مسائلي كه به ما مربوط نمي شود سكوت اختيار كنيم و بيش از اين خاطري را آزرده نكنيم .كه همه ما گاه در گرداب حوادث نا خواسته در گير وقايعي مي شويم كه گاه خود نمي خواهيم و هيچ كس از دردي كه به دوش مي كشيم چيزي نمي داند.

************

هميشه دلم مي خواست بهترين كار را انجام دهم .بهترين تصميم را بگيرم .اما هيچ وقت نمي شود كه هميشه بهترين تصميم هم حتي كامل نيست.كه گاه احساس مي كني كه اين تو نيستي كه مي تواني در مقام انتخاب برآيي .نيروهايي ماوراي تو انگار شرايطي را بر تو تحميل مي كنند و تو هر چه دست و پا ميزني توان آن را نداري كه نجات يابي.

و بعد سالهاي بعد كه بر مي گردي و گذشته را مي نگري و گاه سري تكان مي دهي و افسوسي .هيچ به ياد نمي آوري كه در چه حال و روزي بوده اي تنها برايت غبار خاطرات دور مانده و تو نمي داني كه آيا واقعا مقصر بودي يا نه؟

ايكاش هميشه كه به گذشته فكر مي كني افسوس نخوري و تنها به يك تجربه فكر كني .تجربه اي كه به بهاي سختي به دست آمده.

فقط همين.

 


 
 
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٧ : توسط : نرگس

"آن شب كه سليم برايم از شبلي مي خواند.

از شبلی پرسيدند كه چرا لااله الاالله نمي گويي.گفت مي ترسم لااله بگويم ووقت گفتن الا الله ديگر شبلي نباشم.

پرسيدم يعني بميرد.گفت نه يعني در اين فاصله طرز تفكرش عوض شده باشد.هميشه پيش از اينكه فكرش را بكني اتفاق مي افتد.اي فروغ ...."

 جزيره سرگرداني.سيمين دانشور

*********

خوابهاي آشفته صبح گاه

زنگ ساعت 6

خواب ناتمام

پريشاني كوچه خالي

پاي در گل ولاي

غربت جاده

چراغهاي روشن

محوطه كارخانه

چاي تلخ ساعت 8

بغض فروخورده در تمام روز

خطوط بيگانه چهره اي در پس ديوار

اشتياق ناتمام

دلتنگيهاي بيهوده

راهروهاي خالي و سرد

سكوت در تمام ساعات

انتظار ساعت 4

و برگشتن به خانه

تمام روز در انتظار بودن

صبح را به شب رساندن

تا تو را ببينم در پس روياهاي نيمه تمام سحرگاهي

در خوابهاي آشفته گاه بيگاه كه اينگونه مرا به نام مي خواني

تا كابوسها بيايند و ياد تو را با خود تيره كنند

خوابهاي آشفته صبح

زنگ ساعت 6و.....

تكرار مكرر هر روز..................

 

 

 

 

 


 
 
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٥ : توسط : نرگس

مي انديشم كه آيا در حجم آبي آسمان ،ستاره من را خود را خواهد يافت؟

روياي نيمه شبهاي من !

دلنگران چشمهايت هستم .

آيا چشمهايت هنوز باراني اند؟.

...پنجره غبار گرفته است.

آسمان پيدا نيست...

...........................

امروز آقايي براي دوستش مطلبي را تعريف ميكرد و من ناخوداگاه در آن محل ايستاده بودم :"پسرم سال دوم دبستان است .ديروز كه از مدرسه آمد كيفش را بر زمين انداخت و گفت بابا مي داني دوستانم در مدرسه تو خونه هاشان چه چيزهايي دارند و بعد شروع به تعريف كردن كرد.

آخر از همه گفت اما بابا مي داني ما يك چيز داريم كه آنها ندارند و آن ميدوني چيه؟گفتم نه.گفت: بي كلاسي.در را محكم بست و گريه كنان رفت.من باور نمي كردم كه اين حرفها را از زبان كودكم شنيده باشم ...."من ديگرراه افتاده بودم .در حاليكه اشك در چشمانم بود.در عمق وجودم احساس درد مي كردم .

انگار به كودكيهايم برگشته بودم .

........................

مامان سخت مريض بود.ديشب بردمش دكتر.در راه كه درداخل آژانس بوديم به خيابان چشم دوخته بودم و عيور تند عابران را مي نگريستم .يكي از همكارانم را در كنار خيابان ديدم .نمي دانم چرا اينقدر برايم عجيب مي نمود.انگار آن آدم فقط برايم در همان سر كار معني داشت.ماهيت او در دنياي بيرون برايم ناملموس مي نمود.بعد كه دقيق تر شدم ديدم صبحها كه به سر كار مي روم انگار همه چيز برايم در وهم و توهم مي گذرد.انگار همه چيز يك نوع بازي تلخ است كه ساعت 4 بعد از ظهر تمام خواهد شد.وقتي پايم را از آنجا بيرون مي گذارم همه چيز تمام مي شود.انگار نه انگار آن دنيا وجود دارد و من احساس مي كنم كه در خوابي بس طولاني گرفتار شده ام كه تمامي ندارد.نمي دانم كه چرا ديگر احساس نمي كنم كه در دنياي واقعي به سر مي برم برايم همه چيزبه مانند لغزش يك برگ در تفكر پاييز ساده مي نماياند.

اين خيال ،اين انديشه آشفته كي تمام خواهد شد؟

.....................

گلدان گلي اتاقهاي كناري از بي آبي در حال خشك شدن بود كه من آوردمش و در گلدان خودم كاشتمش.امروز نگاهش كردم جوانه هاي تازه زده است .رنگش سبزتر شده .برگهايش را با دستانم لمس كردم .داشت نفس مي كشيد.

من كي نفس خواهم كشيد.

...................

دوستم رفته است.من سر كار تنها شده ام .تنهاي تنها.اتاقها بدون او خاليند.

ديگر بايد به اين تنهايي خو بگيرم .

امروز يك عالمه حرف تازه براي گفتن داشتم اما او نبود تا به حرفهايم گوش دهد.و من كه با خودخواهيهايم هميشه او را چون گوشي شنوا مي يافتم اكنون ديگر براي خود حرف مي زنم .مي شوم چند نفر.در حاليكه همه آنها منم .

سه نفر.نرگس اول آن كسي است كه سر كار ظاهر مي شود.نرگس دوم هماني است كه واقعا هستم و سومي آن كسي است كه كودك درونش در آن هيبت ظاهر مي شود.و تمام مدت نظر آنها را مي خواهم و به همه آنها كمك مي كنم .گاه احساس مي كنم كه دارم دچار چنون مي شوم .به اتاقش مي روم و پشت ميزش مي نشينم .چقدر دلم برايش تنگ شده است .

او ديگر بر نمي گردد تا از آنجا با من حرف بزند.اكنون كسي ديگر در آنجا خواهد نشست .و من بايد اينبار تنها با خلوت خويش كنار آيم كه در اين كلونيهايي ناپايدار هيچ رابطه اي ادامه نمي يابد و من بيهوده براي خويش ،براي گريز از اين تنهايي او را مي جويم .

هر كجا باشد آسمانش آبي.

.................

هيچ گاه اين چنين در خيابانها به جستجوي تو نبودم .

مي دانم كه نمي يابمت اما به اين اميد دل بسته ام كه تو را در عبور گيج رهگذري بيابم .

ايكاش مي دانستي بعد از تو هر چه رفت در وهم و خيال گذشت.

ايكاش مي دانستي واينگونه مرا در پس كوچه اي بر جاي نمي نهادي.

و ديگر آموخته ام كه چشم انتظار هيچ كس نباشم .

و صد سال تنهايي را به مانند ساكنان ماكوندو با خويشتن خويش سپري كنم .

 

 


 
 
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٢ : توسط : نرگس

"....مرا بباران،اي جام روشن

كه بر كوير صداهاي دور مي باري

ودرنگاه تو گلهاي ياس مي رويند.

به من شكفتن و باريدن و سپيد شدن

به من زمستان يودن ميان گلدانها

به من سكوت بياموزاي برهنه تاك......

م.آزاد

************

امروز اول ژانويه است.شروع يك سال جديد و يك عالمه اتفاق نو....

امروز يك روز پر از نتايج جالب بود.....

بعد از سالها كتاب صدسال تنهايي  گابريل گارسيا ماركز را دوباره مي خوانم و آنقدر براي بار دوم مبهوت اين كتابم كه حد ندارد.

كه ماكوندو دهكده اي كه به شهري تبديل مي شود و هنوز هم از روح گذشتگان سرشار است و مرزي است بين دنياي وهم و خيال و واقعيت .دنياي صد سال تنهايي وهمواره در جستجو بودن ......

و به درستي در موردش گفته اند كه اگر كساني مي گويند كه امروزه رمان مرده است پس همه بايد برخيزيم و به اين آخرين رمان سلام بگوييم .امروز سر كار هر وقت فرصتي ميشد به سراغش مي رفتم و كلمات را با لذت مي خواندم كه داستاني نسلي سرگشته است .

***********

چرا هميشه وقتي كسي يه سراغمان نمي آيد به يادش مي افتيم و تازه به خاطر مياوريم كه او هم بوده است.

دلم گرفته است.دلم از اين كلونيهاي انساني كه هر روز براي ساعاتي تشكيل مي شوند گرفته است.آدمهايي كه هر روز كنار هميم و آنقدرها براي هم ارزش قائل نيستيم .به راحتي آن ديگري را ناديده مي گيريم .كوچك مي انگاريمش.تحقيرشان مي كنيم و...و يادمان مي رود كه فردا كه بيايد شايد ديگر كنار هم نباشيم .

همكارم اين هفته هم نيامده است و من آنقدر تنها هستم كه حد ندارد.تمام روز بايد به تنهايي آن همه سكوت كار را تاب بياورم .و انگار واحد از هر كلامي تهي شده .

روزي كسي به من گفت آدم نبايد قائم به شضخص باشد .هر كس آمد و رفت نبايد برايت چندان فرقي كند.تو بايد كار خودت را بكني.

من گوش دادم و توي دلم خنديدم كه من نمي توانم چون يك آدم ماشيني باشم كه فقط كار كنم و هيچ احساسي نداشته باشم كه چي مبادا اندكي كسي را دوست بدارم و اين دوست داشتن باعث آزارم شود.

كه حتي همين لغزش احساس به روي سردي دل هم مي تواند به اندازه كافي به آدم درسهايي بدهد.درسهايي بزرگ براي همه زندگي.

مي خواهم دوست داشته باشم .فقط همين به هر قيمتي.آنقدر جسارت دارم كه تاوانش را هم بدهم .

***************

امروز براي خواهرزاده كوچكم يك هديه كوچك خريدم .آنقدر خوشحال است كه حد ندارد و من دلم مي خواهد بزنم زير گريه .كه چه قدر شاد كردن يك كودك كاري ساده است .به هر چيزي هر چند ساده دل مي بندد و شاد و سرمست از داشتن گنجي كوچك در يك لحظه خوشبخت ترين آدم روي زمين است .به همين سادگي و به هيچ منطقي هم نياز ندارد تا شاديش را تفسير كند.

آنقدر ساده و بي ريا آدم را دوست دارد كه آدم حسوديش مي شود.ايكاش كودك وجودم هنوز هنوزها بزرگ نشود.

*****************

شايد اگر جادوي كلمات را مي دانستي با من اينگونه سخن نمي گفتي كه تنها چند واژه اندك كه از عمق وجود آدمي بر ميآيد كافي است تا آدمي را سرمست كند.

عمق وجود آدمي .مي داني كجاست؟

 

 


 
 
ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٠ : توسط : نرگس

" بي ترديد تو نيز خواهي رفت.

به راستي بعضي كلمات سنگين اند

و بسياري را تاب تحمل آنها نيست

ديده ام زناني را كه زير بار عشق خم شدند

و مرداني را كه لحظه اي وفاداري را تاب نياوردند

باور كن

نه آزرده ام نه دلتنگ

كه اينهم در بودن

آزمونيست دلپذير ودرسرودن

تجربه اي تازه."

مسعود احمدي

**************

هميشه باد مي آيد

هميشه باد مي آيد و خانه علف ويران مي شود

هميشه وقتي ويراني خويش را به چشم مي بينم باد مي آيد

و من ويرا ن مي شوم.

آخرين بار كه رفتي باد مي آمد.

مي خواستم صدايت بزنم

نامت را و شايد كلمات جادويي بر زبان بياورم

سعي مي كردم لبخند بزنم اما تو رفته بودي

و ديگر كلمات نبودند.تنها اشك بود و اشك كه اينبار بدون واژه مي آمد.

مي دانم

مي دانم

اين وزش حزن بار اندوه تا هميشه در ذهن من جاري خواهد بود

.........

سعي مي كنم لبخند بزنم،موهايم را شانه مي كنم ،لباسهايم را مرتب.

اما هنوز در آينه همانم.كسي كه نمي توانم پنهانش كنم.هيچكس جز او مرا نمي بيند.

او فقط در نگاه من است.

همه مرا مي بينند.

سعي مي كنم كه او را جلو بفرستم هر گاه كه مي بينمت .او حرف بزند.اما نمي شود.

حرف نمي زند.لبخند نمي زند.ساكت و غمگين است.

تمام روز در خود فرو مي رود.نه چيزي مي نويسد.نه شعري مي گويد.

انگار با من قهر است.

مي خواهم كه دوستش بدارم

اما از من مي گريزد.

مي شويم دو نفر در حاليكه يك نفريم.

شبها كه من خوابم او بيدار است.از كابوسها مي ترسد.

خوابهايش پر از پريشاني است.

مرا تحقير مي كند.ديگر دارد از من بيزار مي شود.

سعي مي كنم كه پا به پايش بيدار بمانم اما نمي توانم.

دستم را پس ميزند.

مي خواهد كه تنها باشد.مرا از خود ميراند.

ديگر همه مرا ميشناسند.او را از ياد برده اند.

حتي تو هم او را نمي شناسي .مرا مي شناسي.

در حاليكه او در خانه است ما به بيرون ميرويم.

همه چيز را بايد برايش تعريف كنيم.مو به مو.

از همه كارهايم ايراد مي گيرد.

ترجيح مي دهم به او دروغ بگويم.

تا اذيتم نكند.

ديگر دوستم ندارد.مي دانم.

باد مي آيد.

ياد مي آيد و خانه علف ويران مي شود.......

 

 

 

 


 
 
ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٩ : توسط : نرگس

" نترس.زيرا من بهاي آزادي تو را پرداخته ام .من تو را به نام صدا زده ام.زيرا تو مال من هستي.هنگامي كه از آبهاي عميق عبور مي كني من مراقب تو هستم.هنگامي كه سيل مشكلات بر تو هجوم بياورد نخواهم گذاشت كه غرق شوي.هنگامي كه از ميان شعله هاي تباهي عبور مي كني شعله هاي آن تو را نخواهد سوزاند.زيرا من خداي مقدس تو هستم و تو را نجات مي دهم .تمام دنيا را فداي تو مي كنم.زيرا تو براي من گرانبها و عزيزي.تو را دوست مي دارم و من تو را براي جلال خود آفريد ه ام ."  تورات.اشعيا(7-43:1)

***********************

مدتها پيش نامه اي براي يكي از دوستانم به بندر عباس فرستاده بودم .امروز نامه به دست خودم رسيد كه برگشت خورده بود.خنده ام گرفت .بعد از چند ماه اين نامه سرگردان به سوي من بازگشته بود.دلم نيامد كه بازش كنم.گذاشتمش تا دوباره برايش پست كنم به آدرسي ديگر.

نمي دانم گاهي اوقات در مورد يادداشتها و نامه ها و خاطرات گذشته هم همين احساس را دارم از خواندنشان مي ترسم .باورت مي شود.

مي ترسم كه آنهمه احساس و فكر و رويا كه خودشان را در زير غبار زمان و ياد و يادگار قايم كرده اند ناگهان از ميان صفحه بيرون بيايند و دوباره مرا سخت در بر بگيرند و آن وقت دوباره يك عالمه از گذشته كه مي خواهم فراموشش كنم زنده مي شود.و من دوباره تو دردسر مي افتم .

مثل اين است كه سرت به زندگي خودت مشغول است .سر بلند مي كني .شعري مي شنوي يا يك چهره آشنا مي بيني .طرحواره اي از گذشته ،كسي مي گذرد و بوي عطري مي آيد و تو را مي برد به هر آنچه كه گذشته است .

دوباره جنون به سراغت مي آيد و.....

پس بهتر است نامه اي را كه خودم مدتها قبل نوشته ام باز نكنم .

*****************

امروز از پله هاي كنار حراست پايين مي رفتم .پله هاي سنگي يخ زده و باريك كه اگر سر بخوري و بيفتي فكر كنم مرگت حتمي باشد.با احتياط قدم بر مي داشتم .بعد فكر كردم كه اگه الان پام ليز بخوره بيفتم پايين ضربه مغزي بشم ودر جا بميرم آخرين صحنه زندگيم  گل وبرف ويخ وساختمان زشت آموزش خواهد بود وديگه از خورشيد و ...خبري نخواهد بود.

و من مرگ به اين مسخره اي را اصلا دوست ندارم .مي مردم وديگه عصر به خانه بر نمي گشتم .اتاقم خالي از من مي ماند و مادر بدون من حتما دق مي كرد.و فردا يك آدم غريبه جاي من در سركار به كارهاي من رسيدگي مي كرد و همه منو زود فراموش مي كردند و....هزار تا فكر ديگر كه آن لحظه به ذهنم رسيد و بعد فهميدم كه آن رشته هاي تعلق كه آدمها را به اين زندگي پيوند مي زنه چيه و خنده ام گرفت كه نگاه كن نرگس چه قدر ما آدمها عجيبيم .هر روز از اين دنيا ناله مي كنيم واز خدا مرگمان را مي خواهيم اما بعد هزار تا بهانه براي زنده بودن براي خودمان رديف مي كنيم .و آخرش هم مي دانيم كه دو دستي اين زندگي نكبت را چسبيده ايم وول كن هم نيستيم .

اما امروز روي پله هاي سنگي يخ زده دلم خواست براي يك روز ديگه هم حق حيات به من داده شود.نمي دانم چرا .

***************

امروز ناگهان ياد خاطره اي از يك روز باراني در رشت افتادم .تير ماه 80 كه با بچه هاي دانشگاه رفته بوديم اردوي ايرانگردي .يك شب باراني بود وما دخترها را در مهمانسرايي گذاشته و رفته بودند تا براي بقيه خوابگاه پيدا كنند.من در امتداد نزديكترين خيابان قدم مي زدم و دنبال مخابراتي مي گشتم تا به خانه زنگ بزنم .

هوا آنقدر خوب بود كه حد نداشت .نم نم باران بود و گاه آواز جيرجيركي .اولين بار بود كه به رشت مي رفتم اما به نظرم شهر جالبي مي امد.من دلم تنگ بود و به جايي نامعلوم خيره شده بودم و فكر مي كردم و هيچ از آن خيابان به ياد نمي آورم كه تمام آن شب به انديشه اي دور گذشت و بعد از اين همه سال ناگهان حال و هواي آن روز به ذهنم آمد.

حالا تمام آن ادمها و مكانها چه قدر دور مي آيند و من چه قدر دلم براي آن روزهاي وحشت و دلهره تنگ شده كه روزي از آن روزها مي گريختم و حالا دلم برايشان تنگ شده .عجيب است مگه نه .

و خاصيت آدمي در اين است.

 


 
 
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۸ : توسط : نرگس

"اي شما كه بايد بميريد،بميريد.اي شما كه بايد رنج بكشيد،رنج بكشيد.كسي براي خوش بخت بودن زندگي نمي كند.براي آن زندگي مي كند كه قانون مرا به انجام برساند.رنج بكش .بمير.ولي آن باش كه بايد باشي:انسان".( ژان كريستف .صفحه 237 ).رومن رولان

 

****************

همه در مجتمع مي شناسندش .با هيچ  كس حرف نمي زند.به ندرت به كسي سلام مي دهد .با همه قهر است .سن و سالش بالا است اما ازدواج نكرده .ديرتر از همه به رستوران مي آيد تا هيچ كس را نبيند.يا زودتر از همه .همه را ناديد مي گيرد و همه او را .از ما متنفر است .من اين را وقتي از كنارش مي گذرم مي فهمم .گذرش از كنار ما موجي از تنفر بر مي انگيزد و ما هيچ بدي در حق او مرتكب نشده ايم كه او تعريف خاصي از انسان اي دارد كه قبولش كند و ما در آن تعريف نمي گنجيم .

گاهي اوقات فكر مي كنم چه دنيايي تاريك و غمگيني دارد .اما او به نظر آرام مي ايد و راضي و شايد دارد نقش بازي مي كند.همان نقشي كه سالها بدان خو كرده .

فكر كن چه تنهايي وحشتناكي كه در روز حتي يك كلمه هم حرف نزني و هيچ كس هم دوستت نداشته باشد و تو هم هيچ كس را .

*********

به زلزله بزرگ فكر مي كنم و آنهمه آدم كه ديگر نيستند و چقدر دلم مي گيرد و افسوس كه كاري نمي توانم براي هيچ كس بكنم جز انديشيدن به آنها.

اكنون در كدامين جا سكني دارند كه تنها به يك لحظه همه چيز از آنها گرفته شد و بدون آنكه بخواهند در بستري از خاك و غبار و....مدفون شدند.

 

*********

سر در گم و پريشان .بدون آنكه بدانم چه مي خواهم دور خودم مي چرخم و زمان مي گذرد و من بر جا مي مانم و .....

ديگر نمي دانم  چه بايد كرد.

 


 
 
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٧ : توسط : نرگس

"به روحش سرگرداني آموختيم و روح او كه بالاخره شادمانه بود،عاقبت آموخت كه حتي از من نيز ببرد و با تنهايي خود خو كند."آندره ژيد

 

**********

ديروز سر كلاس آموزش هياهو به پا كردم .همان هياهوي هميشگي .دعواي حقوق زن و مرد .داشتم خفه ميشدم اگه حرفهايم را نمي گفتم احساس مي كردم كه آنهمه آدم فكر مي كنند ما يك مشت احمقيم كه آنجا نشسته ايم و از كله سحر در باره مزه و رنگ قورمه سبزي و دعواي مادر شوهر و اگر خيلي باكلاس باشيم در مورد تحولات بازار طلا و ....حرف ميزنيم .

هر چند كه دوتا عاقله زني كه در كلاس بودند حتي به روي مباركشان نياوردند كه هر گونه جلب توجهي حتي اگر براي بدست آوردن حقي هم باشد درست نبود.

بعد از كلاس هزار نفر به من زنگ زدند وكه شما اشتباه مي كنيد و ما جماعت محترم مردان آن طور و اين طور و هيچ كس هم نفهميد كه مشكل از كجاست و همه فكر كردند من يك ضد مرد واقعيم و من نه ديگر توان توضيح اضافي را داشتم و نه حرفي ديگر.

و دلم مي خواست كه به خانه بر ميگشتم و به تو زنگ مي زدم و مي گفتم چرا ؟

ممكن است همين امروز و فردا در مجتمع مرد پرست كارم اعدام انقلابي شوم كه من زني بودم كه دلم خواست در يك جلسه حل مشكلات و تصميم گيري  حرف بزنم و سكوت نكنم و بگويم كه ما فقط ظاهر باكلاسي داريم و در واقع هيچ نيستيم كه هميشه آنكه فرياد مي آورد كه بگويد ما آنقدرها هم خوشبخت نيستيم به سكوت واداشته مي شود كه مبادا خاطري مكدر نشود.

بعد از كلاس از آن دوتا خانم محترمه پرسيدم كه چرا حرف نزدند و بهانه آوردند كه چه فايده كه فهميدم كه اصلا در كلاس نبودند و روحشان در خانه شان در انديشه كودكي يا شوهري ،غذايي كه بايد پخته شود و لباسي كه بايد شسته شود و.....

مرده شور ببرد اين دنيا را كه ما را درگير اين ابتذالات كرد تا هيچ نفهميم .

*******

سرما فلج كننده است .

تمام كوچه ها پر از گل و لايند و هوا آنقدر سرد است كه نفست در جا دردهانت يخ مي زند!!!!

امروز كه تا عصر در مجتمع بودم براي كاري تا محوطه برجهاي خنك كننده رفتم.تمام مجتمع مثل روز روشن بود و باد مي آمد و بارش آرام برف بود و سكوت و سوز سرما.

و هيچ نبود كه حتي خاطر علفي را مكدر كند .همه جا سكوت بود و آرامش كه به نظر من كمي غير عادي ميامد.

هيچ كس نبود و من وسوسه شدم كه همه راه را از روي جدولها راه بروم .هر چند كه مطمئن بودم كه كسي مرا خواهد ديد اما اين وسوسه كودكانه آنقدر شديد بود كه گفتم گور باباش.

باد به صورتم مي خورد و تمام بدنم داشت در سرما مي لرزيد و من درگير يك حس شيطنت بار و بازگشت به روزگاري دور و....بعد كه به اتاق رسيدم با خود گفتم نرگس آيا واقعا جاي تو اينجاست وسط اين صنعت.اما بعد به اين نتيجه رسيدم كه آره جاي من دقيقا همين جاست تا خيلي چيزها برايم ثابت شود.

 

***************

وبه قول فروغ عزيزم

"نگاه كن ،ببين چه برفي مي بارد....

شايد حقيقت آن دودست جوان بود

آن دودست جوان كه زير بارش يكريز برف مدفون شد

و سال ديگر وقتي بهار با آسمان پشت پنجره همخوابه مي شود

در تنش فوران مي كنند

فواره هاي سبز ساقه هاي سبكبار

شكوفه خواهد داد

اي يار اي يگانه ترين يار

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد.....

فروغ ،فروغ آيا چون تو ديگر زني زاده خواهد شد؟

 

 


 
 
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٥ : توسط : نرگس

زني عاشق كه غريبانه مرد

"آنگاه كه مي ميرم

نامم را بر سنگ گورم ننويسيد

اما داستان عشق مرا بنويسسد

و بنگاريد

اينجا آرامگاه زني است كه به برگي عاشق بود

و درون دواتي غرق شد و مرد"

غاده السمان

********

 يادبعضي آدمها هميشه در ذهن آدم مي ماند .هميشه در جايي از ذهن تو هستند و بعد با به ياد آوردن نامي يا خاطره اي ناگهان خود را از ميان غبار خاطرات دور بالا مي كشند و موجوديت مييابند. با ديدن نامي ،حس كردن بوي عطري،عكسي همه چيز در يادت زنده مي شود و تو بر مي گردي به هر آنچه كه بوده و همه چيز به وضوح بالا آمدن خورشيد در طلوعي ديگر شفافيت ميابد.

فرامرز اصلاني در حال خواندن است

"به من بگو بي وفا حال يار كه هستي .

خزان عمرم رسيد نو بهار كه هستي."

***********

يك روز ديگر هم گذشت .

امروز يك كلاس جالب داشتم .تجزيه و تحليل مشكلات و تصميم گيري

استادمان دكتراي صنايع داشت و كلي حرف جالب توجه برايمان گفت .در تعريف كار و شاخصهاي تكنولوژي و شبكه هاي عصبي و خلاصه هر چه كه به يك صورت به مشكل و تصميم ربط داشت .و جالب اينكه يك عالمه مثالهاي خوب بلد بود و همه چيز را با اين مثالها به خورد آن همه آدم با سن و سالهاي بالا كه فكر مي كنم من از همه آنها كوچكتر بودم و تازه از دانشگاه آمده ،مي داد.و اينكه كلي چيزهاي تازه از قران تعريف كرد كه من نمي دانستم .فكر كردم كه در اولين فرصت ترجمه فارسي قران را بخوانم تا ببينم كه اين كتابي كه اينقدر نكته دارد  واقعا چه مي گويد .

شايد بتواند كمكم كند.

*********

ديشب خواب هاي وحشتناكي مي ديدم.خواب مي ديدم كه چند تا آدم كه از دنيا رفته اند دوباره به زندگي بر مي گردند .مي توانستم بوي تفعن بدنهايشان را احساس كنم و استخوانهايشان را كه داشت پودر مي شد .براي اولين بار از مرگ ترسيدم .خيلي هم ترسيدم .مرگ هميشه يرايم ساده بود و زيبا .اما ديشب خيلي ترسيدم و در آن وقت شب ناگهان از خواب پريدم .

سكوت اتاقم بود و صداي سوختن شعله هاي بخاري.چقدر دلم مي خواست تو بودي تا به تو پناه مي بردم و برايم مي گفتي كه هستي و من نمي ترسيدم و ...

*******

امروز با يكي از خانمهاي مجتمع همراه شدم .گفت كه وارد چهل سالگي شده .گفتم كه چه احساسي دارد .آيا ورود به چهل سالگي با آن حس پختگي براي او همراه است .

خنديد .گفت احساس مي كند به مرگ نزديكتر شده و من به او گفتم كه مرگ براي همه نزديك است به نزديكي من و او حتي و او تعجب كرد و فكر كرد كه من چه اندازه نااميدم .

اما من نااميد نيستم .فقط مي خواهم كه براي همين لحظه اي كه هستم ارزش قائل باشم همين .

به او گفتم كه هر روز كه ميايم از اتاقم ،كتابهايم ،مادرم و خانه مان با حياطش كه پر از خاطرات كودكي من است خداحافظي مي كنم كه شايد عصر ديگر به آنجا بر نگردم .گفتم كه هيچ چيز به طور مطلق قابل تضمين نيست و او نگاهم كرد و تعجب زده از من دور شد .مي دانستم كه دارد فكر مي كند كه چه حرفهايي !

و من او را با نگاهم دنبال كردم كه شايد نشاني از چهل سالگي من داشت .اگر تا آن وقت زنده بمانم .

 

 


 
 
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۳ : توسط : نرگس

"زخمي و داغونم

باد اميدهامو برده

برف منجمدم كرده

آفتاب منو سوزونده

انگار محاصره ام كردن

سعي مي كنن از خنديدن ،دوست داشتن ،

زندگي كردن ،بازم بدارن

اما چه باك

من هنوز هستم ."

لنگستون هيوز

*********

روزها انگار كه با هم مسابقه دارند .انگار همين ديروز بود كه به تو مي گفتم كه فردا تعطيل است و حالا يك هفته ديگه هم گذشت .به همين سرعت و من اصلا نفهميدم .

هميشه با هميم .از صبح كه سوار سرويس مي شويم كنار هميم .سر كار همه چيز را براي هم تعريف مي كنيم .هر وقت آن ديگري به دردسري مي خورد يكجوري رفع و جورش مي كنيم .با هم ناهار مي خوريم .با هم به خانه بر مي گرديم .به همديگر بدرودي مي گوييم و فردا صبح دوباره همديگر را مي بينيم .و حالا او مي خواهد يك هفته برود مرخصي.خسته از كاري كه دوستش ندارد و زجرش مي دهد.

و هميشه وقتي كه كسي نيست مي فهميم كه رفته است .هميشه در نبود آن ديگري به تماميت وجودش پي ميبريم .و هيچ وقت به اندازه آن لحظه آخر كه او بدرود مي گويد و مي رود دلمان برايش تنگ نخواهد شد.

و خاصيت آدمي اين است.

"آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست

هر كجا هست خدايا به سلامت دارش "

***********

وقتي بچه بودم خيلي فكر و خيال مي كردم .هميشه وقتي همه مي خوابيدند و خانه در سكوت شبانه خود فرو مي رفت .دنياي من در پيرامونم عوض ميشد.

تصور مي كردم كه درزير زميني خانه سرزمين اي پنهان است كه كسي نمي تواند آن راببيند .آدمهاي داستانها و قصه هاي من همه در آنجا مي زيستند .

پريان و شاهزاده خانمهاي در بند،شواليه هايي كه به نجات آنها مي رفتند ،هيولاهايي كه در سرزمينهاي جادويي فرمان مي راندند وآدمهايي كه در سرزمينهاي دوردست داستانها مي زيستند چون اوديسه ،و خدايان دنياهاي قديم كه انسانها را به جرم انسان بودن به كار مي گماشتند .تمام كتابهايي كه مي خواندم شبها به شكل واقيعت خود را در كنار من جا مي دادند و من از تمام دردهايي كه كودكي چون من تاب تحملشان را نداشت به آنان پناه مي بردم كه از دنياي كار و آدم بزرگها به دور بودند.

دلم مي خواهد اگر روزي كودكي داشته باشم (كه از من بعيد است )هيچوقت نگذارم غم هيچ را بخورد كه خود غم بسيار و بي حاصل كشيده ام كه تمام روزگار بزرگساليم هنوز در كابوسهاي كودكيم مي گذرد .

شايد هم اگر مادر شدم جور ديگر شوم .هميشه وقتي كه هنگام عمل است طور ديگر مي شويم .نمي دانم .

خانه پر از كتاب بود و من سر در كتابهايي كه هيچ از آنها نمي فهميدم كودكيها را مي گذراندم .

يك روز بچه گنجشكي در حياط پيدا كردم .آن زمان نمي دانستم مردن يعني چه .بسيار در موردش خوانده بودم و شنيده بود م .اما ذهن كودكانه ام هيچ از مرگ نمي دانست .

بچه گنجشك مرده بود اما من مي انديشيدم كه از سرما به خواب رفته است .رويش را با چيزي پوشاندم تا بيشتر از اين سردش نشود.و زير تخت حياط قايمش كردم .چند ساعت بعد كه آمدم مورچه ها به گنجشك من حمله ور شده بودند .بدن نحيف او را در دست گرفته بودم و از خدا مي خواستم كه او را در دم زنده كند .شايد داستان پيامبري كه مجسمه گلي گنجشكي را زنده كرده بود مرا وا مي داشت كه بينديشم كه اگر از خدا بخواهم او براي من نيز چنين خواهد كرد .

مدتها او را در دست گرفتم و سرانجام گريه كنان تركش گفتم و فردا ديگر نيافتم كه شايد مادر در خاكروبه انداخته بودش .و مدتهاي مديد به او فكر مي كردم كه مرده بود و اين اولين تجربه من درباره مرگ بود .

 

**********

 

 


 
 
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢ : توسط : نرگس

زيباترين دريا را هنوز نپيموده اند.

زيباترين كودك هنوز بزرگ نشده

زيباترين روزهايمان را هنوز نديده ايم

و زيباترين واژه هارا هنوز برايت نگفته ام .

ناظم حكمت

 

*************

يك شب سرد ديگر.

غرش هواپيمايي در دل آسمان شنيده مي شود.سر بلند مي كنم و به ردي كه در دل آسمان گذاشته است چشم مي دوزم .

يك عالمه آدم آن بالا دارند به يك جاي دور مي روند.يك عالمه آدم با يك عالمه فكر و خواسته وتصورات مختلف در كنار همديگر ند تا به يك جاي مشترك برسند.

هميشه وقتي در دورها هواپيمايي مي بينم دلم مي خواهد بدانم كه دارنند به كجا مي رونند .روح من نيز در انديشه آن سرزمينهاي دور دست با آنها همراه مي شود.

دلم مي خواهد كه همراه آنها مي رفتم و دور مي شدم اما بعد دوباره به مكان خويش بر مي گردم و فكر مي كنم كه اينجا آدمهايي هستند كه به من نياز دارند .شايد ماندنم بهتر از رفتنم باشد .دوباره به زندگيم مي پردازم و انديشه رفتن را در جايي از ذهنم بايگاني مي كنم تا وقتش برسد.

 

*************

اين روزها بيشتر دلم مي خواهد به سكوت بگذرند.نمي دانم چرا اما ديگر حتي درس هم نمي خوانم .دلم مي خواهد فقط فكر كنم .به همه آنچه كه اتفاق افتاده است .مي خواهم خودم را پيدا كنم .براي يكبار هم كه شده براي خودم زندگي كنم .بدون دغدغه عقب افتادن و.....هيچ چيز ديگر.

فقط براي خودم زندگي كنم .

 

***************

 


 
 
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱ : توسط : نرگس

....امروز روز اول دي ماه است

من راز فصلها را مي دانم و حرف لحظه ها را مي فهمم

نجات دهنده در خاك خفته است

و خاك ،خاك پذيرنده اشارتي ست به آرامش...

اي يار ،اي يگانه ترين يار

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد....

فروغ

**************

شب يلدا در سكوت وخاموشي گذشت.

عزيزي در ابتداي جزوه استخراج من با خطي خوش در شبي يلدا برايم نوشته است:

"كاسه مي در شب يلدا شكست"

و من به ياد شب يلداي 81 در خانه خيابان بهمنيار مي افتم .كه چه قدر آن شب خنديديم .هوا فوق العاده سرد بود و ما فقط مي خنديديم .

حالا آن بچه ها همه در دوردست از اين سرزمين اند و من دلم براي همه آنها تنگ شده .

******************

امروز اول دي ماه است .

ابتداي زمستان .همه روزها به خاطراتي عظيم تبديل شده اند .

هر لحظه اي كه مي گذرد و هر زماني كه مي آيدانگار از اويي كه رفته است سخن مي گويد .

و خاصيت عشق اين است .

 

*****************