ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٧ : توسط : نرگس

"...چراغي در دست

چراغي در دلم

زنگار روحم را صيقل مي زنم

آينه اي برابر آينه ات مي گذارم

تا از تو ابديتي بسازم." احمد شاملو

 

******************************

مدتهاي مديدي است كه بهت زده ام .

از وجود خويش از درون آدمي از اين دنياي شگفت انگيز درون و اين تراوش فكر.

به نظر تو آيا مي توانستيم در قالبي ديگر آفريده شويم .در آن صورت به چه صورت در مياوريم .

چرا در آن لحظه آفرينش اين قالب را بر گزيد.

و صدها سوال ديگر كه تمام روز در ذهنم اين سو و آن سو مي رود.

 

************************

نمي دانم از چه مي ترسند.آنانكه كه مي خواهند دوست بدارند.چرا در دوست داشتن به اما و اگر ها فكر مي كنند و چرا اگر پاي رفتن ندارند پا در راه مي نهندو ديگران را مقصر مي شمارند كه عاشق شدن خود نيز تواني بيش از اندازه مي خواهد و انديشه اي والا.

و تمام روز در دنيايي غرق مي شوند كه حاصلي جز تباهي ندارد.

 

****************************

روز والنتاين در سكوت گذشت.در سكوت گوش فرادادن به صداي عقربه هاي ساعت ديواري و صداي زنگ تلفني كه به صدا در نيامد و تن سپردن به اين غربت بي سرنجام لحظه ها.بي هيچ شادي اي ناشي از به ياد آوردن آن ديگري كه تو را به فراموشي سپرده است.

ديگر حتي از انديشدن نيز به اين تنهايي ابدي به ستوه آمدم.

 

*****************************

روزگار غريبي است نازنين.

 


 
 
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٥ : توسط : نرگس

"آه سهم من اين است

آه سهم من اين است

سهم من

آسماني است كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد

سهم من پايين رفتن از يك پله متروك است

و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدايي جان دادن كه مي گويد

 دستهايت را دوست دارم....." فروغ

 

**********************************

هميشه هر آنكه مي رود بخشي از روح تو،احساست و قلبت را با خود مي برد بي آنكه بداند.

دلم گرفته است.دلم به ادازه صد سال تنهايي گرفته است و احساس مي كنم كه در دلم اندوهي است كه مي نوازد براي تو.دستي بر سازي مي لغزد. و هيچ كس نمي داند كه آنكه بر جاي مي ماند چه زجري مي كشد و آنكه مي رود چه دردي.

سوسوي ستاره اي از دور دست آرزو.

امشب در كدام خانه طلوع خواهي كرد.

امشب در كدام آسمان سوسو خواهي زد.

امشب با كدام لالايي به خواب خواهي رفت.

با كدام صدا به صبح خواهي رسيد.

با كدام صدا .....

برايم بگو........

من تا صبح بيدارم

چشم به راه تو  مي مانم.

 


 
 
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢۳ : توسط : نرگس

"به چمنزار بيا

به چمنزار بزرگ

و صدايم كن از پشت نفسهاي گل ابريشم

همچنان آهو كه جفتش را

پرده ها از بغضي پنهاني سر شارند

و كبوترها ي معصوم

از بلنديهاي برج سپيد خود

به زمين مي نگرند." فروغ

 

*******************************

امروز دوباره آن احساس به سراغم آمد.

احساس عذاب وجدان ناشي از پرداختن به خويش.نمي دانم اين چه زندگاني زاهدانه ايست كه به آن خو كرده ام .كافي است اندكي به خود بپردازم تا تمام سلولهاي بدنم احساس عذاب كنند .از خريدن چيزي  يا اختصاص دادن زماني براي خويشتن خويش.

هر گاه كه براي خودم چيزي مي خرم كه بدان نياز دارم بعد احساس پشيماني مي كنم نمي دانم شايد پرداختن به اين مسائل را به ديده تحقير مي نگرم كه خود را پايبندشان كنم .اما گاه همين چيزها باعث شاديهاي بسيار كوچك زندگي ميشود.زندگي كه من خود را در حصار اتاقي زنداني كرده ام و به دور از همه مردم با روياهايم سر مي كنم .تنها با خيال توو ياد گذشته اي كه خاطرات بس شيرين و تلخ آن تمام ذهنم را به خود اختصاص داده و براي همه عمر كفايت مي كند.

 

********************************

امروز پ.پ.آرماندو زنگ زد.دقيقا به همان احساسي اشاره كرد كه من هم اندك زماني است به آن دچارم.

احساس اينكه كارهايي كه مي كنم نياز به تائيد دارد.گاه مطمئنم اما به او زنگ مي زنم تا كارهايم را تائيد كند و او هم .نمي دانم دوست من.نمي دانم شايد اعتماد به نفسمان را از دست داده ايم و شايد از بس كارهايي كه مي كنيم مورد تائيد اطرافيانمان نيست دچار ترس شده ايم .ترس از اشتباه كردن.

نمي دانم اما احساسش عذاب آور است .مگه نه.

 

****************************

چه قدر خوب بود آنقدر عشق در وجودم بود كه به همه مي بخشيدم .

چه قدر خوب بود كه به همه آنهايي كه دوستشان دارم مي گفتم كه هميشه در قلب من جا دارند .مهم نيست كه براي هميشه مي ماند يا در نزد من.مهم اين است كه همه آنها در ذهن من جاريند.شايد كم به همه آنها بپردازم اما هميشه ياد هر كس در جايگاه خويش مي ماند.

لبخند بزن دوست من.من فراوان دوستت دارم .

 

 


 
 
ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٢ : توسط : نرگس

"جاده با خاطره قدمهاي تو بيدار مي مانند.

كه روز را پيشباز مي رفتي

هر چند سپيده

تو را از آن  پيشتردميد

كه خروسان بانگ سحر كنند.

.....

دريا به جرعه اي كه تو از چاه خورده اي حسادت مي كند."

احمد شاملو

**********************

امروز تمام روز آسمان ابري بود و گاه به گاه برفي مي باريد و دوباره متوقف مي شد وهوا آنقدر سرد بود كه حد نداشت.

امروز به نتايج جالبي رسيدم .احساس كردم چه قدر عجيب كه هر چه بيشتر به دست مياوري كمتر به رضايت مي رسي.

نه درس خواندن، نه ازدواج كردن، نه پول، نه عشق، نه سفر، نه اين دنيا انگار هيچ كدام نمي تواند تو را ارضا كند.هر چه جلو مي روي مي بيني كه پشت تمام اين پرده ها هيچ چيز نيست جز هياهوي بيهوده و آنوقت است كه دوباره غمهايت شروع مي شود و با خود مي گويي خدا آخر براي چه.

انگار همه ما قطعات يك پازل نامرتب هستيم كه بايد به هم متصل شويم و هر كس سر جاي خودش قرار بگيردوگرنه هيچ كس آن احساس رضايت واقعي را به دست نخواهد آورد.

هر روز از خدا مي پرسم آن لحظه كه آن روح خدايي را در من انسان دميدي حد نهايت را در چه مي ديدي؟

نهايت كمال من در چه چيز نهفته است.اين سرگشتي و آشفتگي روح تا به كجا ادامه دارد.

ايكاش به من مي گفتي خدايا كه ان قطعه جدا شده از اين پازل چگونه مي تواند به جاي خويش برگردد.

امروز احساس كردم كه هر چه ما انسانها از دست هم رنج مي بريم به خاطر يك علت است :عدم دوست داشتن .اين حقارتهاي روح اين تمسخرها اين زير پا گذاشتنها به خاطر اين است كه يادمان مي رود كه ما به خاطر دوست داشتن آن ديگري آفريده شديم نه به خاطر آزار دادنش.

ايكاش مي دانستيم كه تنها در آن لحظه نهايي و واپسين ناگهان چشمانمان باز مي شود و ديگر بايد براي هميشه آن ديگري را بدرود بگوييم.و ديگر بسيار دير است.

 

**********************

  هيچ آيا به رقص برگها در باد انديشيده اي؟

آنگاه كه برگها چون كودكاني در بازوان پرتوان باد مي رقصند و باد چون مادري مهربان آنها را با خود مي برد تا دوردست آرزو، تا ته كوچه هاي پر شده از سايه پاييز.ولغزيدن برگي در انديشه پر رمز راز پاييز.

و تو با پاييزها بر مي گردي تا يادت را به دست بادهاي پرآشوب بسپاري و مرا همچون برگ آخرين در بر شاخه اي با ياد خويش تنها رها كني.

هيچ مي داني كه آن آخرين برگ هميشه در آرزوي آغوش باد مي ماند.

هيچ مي داني.!

 

 


 
 
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٩ : توسط : نرگس

"امسال

سال خوبي بود.

زيرا با خاك آشنا تر شدم

و سفري به درياهاي دور كردم

چنانكه گويي

ديگر مي دانم

تن من از كدام

خاك است

و دل من

از كدام درياست."

بيژن جلالي

***********************

هميشه همه چيز از يك اتفاق ساده شروع مي شود.

اگر الان برگردي و پشت سرت را نگاه كني مي بيني كه چه قدر ساده شروع شد .همه چيز به سادگي لغزيدن يك برگ در تفكر پر رمز راز پاييز.

پس هميشه بايد حواست به همه لحظه ها ي زندگيت باشد .شايد اين لحظه هماني باشد كه قرار است براي هميشه زندگيت دگرگون شود.

 

**********************

نمي دانم كه اين زمان طولاني چه گونه مي گذرد فقط مي دانم كه با انديشه دوري ادامه مي دهم .رويايي در پس لايه هاي ذهنم به هم مي پيچد و ذهنم را پر مي كند و اينگونه روز با تو آغاز مي شود و با تو به پايان مي رسد.

و در پس تمام اين انديشه ها وحشت از دست دادن و اندوه بيگاه تنهايي است كه مرا به وحشت مي اندازد .

و من كه در تمام اين سالها به اين انزوا خو گرفته ام اكنون از چه مي ترسم ؟نمي دانم .خدا داند و بس.

 


 
 
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱۸ : توسط : نرگس

Run away to the place that nobody knows

Run away

****************

از سر كار بر مي گردم .مادر مي خواهد تمام حرفهايي كه در روز از اين و آن شنيده برايم بازگو كند.من اعصابم به هم ميريزد.خسته تر از آنم كه بخواهم به مزخرفاتي كه مردم بيكار در باره اين و آن گفته اند گوش دهم .

به هزار راه مادر را وا مي دارم كه حرفش را عوض كند.گاهي اوقات كه نمي توانم دربرابرش مقاومت كنم و احساس مي كنم كه بايد حرف بزند

تمام حرفهايش را گوش مي دهم بدون آنكه چيزي بشنوم.مادر حرف ميزند از اينكه دختر خانم فلاني با پسر خانم فلاني ازدواج كرده و .......

و من در سرزمينهاي دوردست ذهنم به دنبال ردپايي كه گم كرده ام مي گردم و در تمام مدت به مادر لبخند مي زنم و بيشتر قيافه ام به يك احمق شباهت پيدا مي كند .مادر را مي بوسم و مي گويم كه خودش را بابت هيچ چيز ناراحت نكند و به اتاقم پناه مي برم ودنيا دوباره برايم دگرگون مي شود و من مي مانم با خلوت تسكين دهنده اتاق و روياهاي شبانه و غم غربت و غم عشق و غم زندگي.بدور از تمام هياهوي اطرافم  در دنياي خود سير مي كنم و همه را به فراموشي مي سپارم .

امروز كه وسط محوطه در حال يخ زدن و منجمد شدن بودم و مثل هميشه از دست رئيسم اعصابم به هم ريخته بود چه قدر دلم مي خواست بلند مي شدم و به خانه بر مي گشتم به اتاقم پناه مي بردم .كنار بخاري دراز مي كشيدم و تمام آن آدمها را به فراموشي مي سپردم .

اما مي دانستم كه نمي توانم كه مي خواستم در دنياي واقعي اين مبارزه را ادامه بدهم .

مبارزه بي امان من با دنياي واقعي .آنگونه كه هست .به تنهايي.

 

****************

من امروز فهميدم كه توانايي دوست داشتن ديگران نعمتي است كه خدا به هر كسي نمي بخشد.

بي چشم داشتن دوست داشتن و بخشيدن محبت خويش بر آنكه خواهان آن است خود هنري است بس ستودني.باور كن.

 


 
 
ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٧ : توسط : نرگس

"....كوه با نخستين سنگها آغاز ميشود

و انسان با نخستين درد.....

....و سپيده دم با دستهايت بيدار مي شود."

احمد شاملو

 

**************

امروز از آن روزهاي خيلي شلوغ و پلوغ بود.يكي از واحدها دچار مشكل شده بود و صدتا رئيس و معاون و سرپرست و مهندس و كارگر و راننده و كرين و ماشينهاي ايمني و خلاصه هر كسي كه در مجتمع موجود بود در آنجا جمع شده بودند كه چي مي خواهند مشكل تعميراتي واحد را حل كنند و جالب است كه نصف بيشترشان هم اضافي بودند.

خلاصه واحد ما هم از اين امر مستثني نبود و ما نيز سرمان يك طوري شلوغ بود.

بهر حال مهم اين است كه بدون آنكه روز را احساس كنم گذشت و خوبيش به همين بود.

يادت هست برايت در مورد همكارم گفتم كه رفته است .همو كه از ساعت اي كه در سرويس مينشستم با هم بوديم تا لحظه اي كه به خانه مي رسيدم .

چند روزي ميشود كه آمده بود وهمديگر را دوباره ديديم .

هنوز هم بعد از اين مدت گاه كه از رفتار بعضي آدمها دلگيرم و اشكهاي پنهانم در لبه هاي دره هاي تنهاييم جمع مي شوند ناخودآگاه با خود مي گويم كه به اتاقش بروم و با او حرف بزنم بعد ناگهان يادم ميآيد كه او رفته است .به اتاقم پناه مي برم و در سكوت با خودم حرف مي زنم و گاه هم راستش را بخواهي اشك مي ريزم و هي چوقت از اين اشك ريختن شرمسار نيستم كه گريستن نيز گاه كاريست بس دشوار.

و دشواري وجودآدمي در همين دلبستنهاي گاه به گاه است .اما ديگر به اين آمدن و رفتن عادت كرده ام .به آمدن و رفتن تمام آدمها .در گوشه اي مي ايستم و به همه آنهايي كه از اين خيابان گذر كرده ام چشم مي دوزم و هنوز بعد از تمام اين سالها مي توانم يك به يكشان را به خاطر بياورم كه چگونه قسمتي از احساس مرا نيز با خود برده اند.

و از همه مي گذرم كه گذشتن را خوب ياد گرفته ام .خيلي خوب.

 

****************

دهنم خاليست .تهي از هر انديشه اي .انگار من مرده ام و خود نمي دانم كه در مرگ انديشه ها است كه انسان به معناي واقعي مي ميرد.

 

****************

فردا صبح دوباره بيدار خواهم شد .خداوند فرصت دوباره اي به من مي بخشد .براي انديشيدن و دوست داشتن و تغيير كردن .

از بسترم با گله مندي جدا خواهم شد و خواب آلوده به راه خواهم افتاد و هيچ به اين نخواهم انديشيد كه خدايا شكر .شكر براي اينكه سالمم براي اينكه كاري براي انجام دادن دارم و حتي دردي براي زجر كشيدن و خوشي هاي كوچك براي لذت بردن و تو را براي عشق ورزيدن .

و خدايي كه همين نزديكيهاست و در من هر زمان جاريست و هميشه هست و هميشه دوستم دارد و مرا به نعمت دوست داشتن آن ديگري مفتخر مي كند .به تنهايي و غم عشق و غم غربت و غم نان .

هميشه هست و هست و هست .

و در من جاريست باور كن.

******************

بيش از آنكه بداني دوست مي دارمت.بيش از آنكه بداني.

 


 
 
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٦ : توسط : نرگس

"مانده از شب هاي دورادور

بر مسير خامش جنگل

سنگچيني از اجاقي خرد

اندرو خاكستري سرد.

همچنان كاندرغبار اندوده انديشه هاي من ملال انگيز

طرح تصويري در آن هر چيز

داستاني حاصلش دردي.

روز شيرينم كه با من آشتي داشت

نقش ناهمرنگ گرديده

سرد گشته سنگ گرديده

با دم پاييز عمر من كنايت از بهار روي زردي.

همچنانكه مانده از شبهاي دورادور

بر مسير خامش جنگل سنگچيني از اجاقي خرد

اندرو خاكستر سردي."

نيما يوشيج

**********

وقتي كه بچه بودم اولين باري كه شيطان را شناختم در داستانهاي قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب بود.

ياده هست كه شيطان اغلب به شكل پيرمردي در راه ظاهر ميشد و قصد داشت تا با آدمها از سر دوستي وارد شود.

همو بود كه بر سر راه ابراهيم پيامبر ظاهر شد تا فرزندش را به قربانگاه نبرد،برسر راه موسي پيامبر و خضر و خلاصه هر جا كه بايد ميبود بود.

داستانهاي پيامبران پر بود از شيطان.شيطاني كه به شكل دوستي در ميامد تا آنها را از راه درست بازدارد.مدتهاي طولاني ذهنم در گير اين موجود بود.شبها در روياهايم به شكل پيرمردي مهربان در ميامد و به گوشم حرفهاي فراوان ميزد.آنچه را كه بزرگترها ممنوع مي دانستند برايم سهل و آسان مي نمود و من هر روز در انديشه ام به هر آنچه كه در ذهنم درست و نادرست ميامد شكلي ديگر مي بخشيدم .

و ذهن كودكانه ام درگير مفاهيمي بس پيچيده ميشد كه راهي براي حلشان نمي يافتم و كسي نيز نمي يافتم تا اندكي از او كمك بخواهم .

و حالا بعد از تمام اين سالها به دور از انديشيدن به هر آنچه كه به من آموخته اند و وسوسه هاي اين همراه هميشگي آدمي خود مي دانم كه تنها با انديشدن مي توانم هر آنچه را كه درست است بدانم نه هر آنچه را كه به من آموخته اند كه درست است .شيطاني كه در وجود همه آدمها هست .همان توجيه اي كه خيلي وقتها براي اينكه خودمان را آسوده كنيم براي خودمان مي آوريم .همان شيطان هميشگي .انديشه هاي غلطي كه از كودكي از سر خير خواهيهاي احمقانه به ما آموخته اند .شيطاني در واقعيت وجود ندارد .هر آنچه هست در درونمان هست .وقتي كه هر روز دروغ مي گوييم تحقير مي كنيم به راحتي آن ديگري را تا نهايت پستي زير پا له مي كنيم در واقع خود شيطانيم كه در قالبي ديگر ظاهر مي شويم و عرش خداوند را به لرزه در مياوريم و آن روح خدايي كه در بدنمان دميده شده از  دست خودمان در عذاب است .و هميشه در جدال با خويشتنيم .سرشار از هزاران هزار حس متضاد .در جدال تا دم مرگ.

باشد كه در اين جدال با چشمان باز پيش رويم .

****************

 

 

 

 


 
 
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٤ : توسط : نرگس

"در سرزمين قد كوتاهان

معيارهاي سنجش

هميشه بر مدار صفر سفر كرده اند.

چرا توقف كنم؟

من از عناصر چهارگانه اطاعت مي كنم

وكار تدوين نظامنامه  قلبم

كار حكومت محلي كوران نيست." فروغ

****************

بي حوصله و خسته ام وگرنه برايت كلي حرف دارم .

مي توانستم درباره كتاب زن از جميله كديور بگويم كه دارم مي خوانم و يا در باره فيلم ماديان علي ژكان كه بعد از سالها ديدم .و هزار تا نكته و حرف ديگر اگر حوصله داشتم .مي بيني چه قدر حرف افسوس كه توان نوشتنش نيست.

امروز ساعت نه صبح ناگهان در اتاق باز شد و نامه رسان واحد باعجله وارد شدوگفت كه جناب مديرعامل درراه است و قصد بازديد از اتاقها را دارد.

رئيس ما هم مطابق معمول فورا همه ما را مجبور كرد كه فورا به داخل سايت برويم تا همه فكر نكنند كه ما هميشه در اتاقهايمان نشسته و كاري انجام نمي دهيم .بازي احمقانه اي بود .البته من مثل هميشه نتوانستم جلوي زبانم را بگيرم و فورا واكنش نشان داده و خطاب به ايشان (كه البته اصلا گوش شنوايي ندارد)فرمودم كه براي ما نبايد اين قضيه اهميتي داشته باشد و ما بايد مثل هميشه رفتار كنيم و...چند سخن گهربار منباب صداقت در عمل كه البته هيچ كدام مورد تائيد واقع نشد....

خلاصه ناگهان در عرض چند دقيقه همه به افرادي كاري تبديل شدند و اوضاع تغيير كرد و من در تمام اين مدت فكر مي كردم كه چه نظامهاي احمقانه اي بر ما حاكم است كه فقط وقتي كار مي كنيم كه پاي مقام بالاتري در ميان باشد.اما از آنجا كه خانه از پاي بست ويران است و همين آقاي مدير عامل مسبب تمام مشكلات ماست پس بهتر است كه جلويش نقش بازي كنيم .مگر ما چه قدر حقوق مي گيريم كه اينقدر خودمان را زجر دهيم و خلاصه هزار تا فكر ديگر كه در آن لحظات در ذهن من اين وروآن ور مي رفت .

بهر حال خطر از بيخ گوشمان گذشت وموضوع فيصله يافت.

اما اگر يك قاتل حرفه اي بودم اولين نفري كه به طرز غير انساني و ظالمانه اي مي كشتم همين رئيسم بود كه آنقدر ترسو وبزدل است كه حد ندارد و حال آدم را به هم ميزند.

بگذريم .

 

******************

آنقدر دلم برايت تنگ شده است كه حدي ندارد و تو فارغ از من در تب و تاب زندگي خويشتني.آيا من راه را به اشتباه پيموده ام .آيا دوست داشتنم يكسره به خطا بوده .نمي دانم .

تمام روز در انديشه هاي بي حاصل غوطه ورم كه جز وحشت چيزي با خود ندارد.ايكاش مي توانستم لحظه اي به همه چيز ايمان داشته باشم و با يقين راه بپيمانم.

تمام روز وحشتم را با خود به دوش مي كشم بي هدف راه مي پيمايم و غافل از اين كه هيچ كس جز خويشتن من قادر به ياريم نيست در پي دستي هستم كه دستم بگيرد و بالايم بكشد.

شايد كه اين كابوس به پايان رسد.

 

 


 
 
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٢ : توسط : نرگس

"ديدي دلا كه يار نيامد              

گرد آمد و سوار نيامد

بگداخت شمع و سوخت سراپاي

آن صبح زرنگار نيامد

آراستيم خانه و خوان را

وآن ضيف نامدار نيامد

دل را و شوق را وتوان را

غم خورد و غمگسار نيامد

آن كاخها زپايه فرو ريخت

وآن كرده ها به كار نيامد

سوزد دلم به رنج وشكيب

اي باغبان بهار نيامد

بشكفت بس شكوفه وپژمرد

اما گلي به بار نيامد

خشكيد چشم چشمه و ديگر

آبي به جويبار نيامد

اي شير بسته به زنجير

كز بندت هيچ عار نيامد

................

..............

چندانكه غم به جان تو باريد

باران به كوهسار نيامد"

اخوان ثالث

***************

دلم گرفته است و هيچ چيز نمي تواند اندوه هزاران هزار تنهايي را تسكين دهد.

من چه كسي هستم ؟جز احساسي سرخورده وتهي.

به من بگو بگو تمام شب به انتظار چه كسي در بستر خويش در دامان كابوسهاي شبانه غلت مي زنم و وحشت تمام شب را با خود هر روز صبح به دوش مي كشم و در بيگانگي  چهرهايي بس منفور خويشتن خويش را به نابودي مي كشانم .به من بگو.

آيا كسي مي تواند آن عشق گمشده را به هيچ كس ديگر ارزاني دارد.

سكوت شبانگاه و تنهايي صد ساله اي كه فردا صبح خود را دوباره پنهان خواهد كرد تا در پس خنده هاي احمقانه شكلي بيهوده به خود بگيرد .

من ديگر نمي توانم ادامه دهم .

 

 

 


 
 
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٠ : توسط : نرگس

We don’t say goodbye….

 

***********************

من دلم سخت گرفته است "از اين ميهمانخانه مردم كش روزش همه تاريك ".مندلم سخت گرفته است از اين مردم "كه همچنان كه تو را مي بوسند در ذهنشان طناب دار تو را مي بافند".

من دلم سخت گرفته است.

از همه آنهايي كه هر روز مي بينمشان و هر روز با روي خوش به آنها سلام مي گويم و آنها در پاسخ چيزي جز مزخرفات ذهنهاي فرسوده و فاسد خويش بر من ارزاني نمي دارند.دور هم مي نشيند و ما را فقط به جز زن بودن مضحكه خويش قرار مي دهند و هر آنچه را كه مي خواهند در  ذهن خويش به هم مي بافند و در ظاهر بر روي ما لبخند مي زنند و از پشت خنجر.

تمام آنچه را كه در ذهن خويش محبت به همنوع مي ناميدم به تنفري سخت تبديل شده است.قلبم آكنده از اندوه سرشار ار تنفري تازه شده است كه چون پيچكي به دور نهالي مرا سخت در خود مي فشارد.

من از اين آدمها متنفرم .مي فهمي متنفر.

مي خواهم به داماني سكوتي بس طولاني و ژرف پناه برم .همه را از ياد ببرم و تنها در تصورات خويش به دور از اين دنيا زشت زندگي كنم.

دنياي واقعي كثيف تر از آني بود كه فكر مي كردم .

من دلم سخت گرفته است .به خلوت اتاقم پناه مي برم و اشك مي ريزم اما ديگر از اشك ريختن هم نتيجه اي نمي گيرم انگار همه احساسات در من خشكيده است .من تمام مي شوم هر روز و هر لحظه در زير اين بار سنگين ،در ميان آدمهايي اين چنين بيگانه با خويش تمام مي شوم .

خدايا به كجا بايد گريخت .تو بگو.

 

****************

مادر و پدر بيش از 40 سال است كه در كنار هم زندگي كرده اند.

ازدواجشان نه از روي عشق كه به خاطر انتخاب بزرگترهايشان بوده .

پدر بيش از 40 سال مادر را در دام خودخواهيهاي خويش اسير نموده .مادر بيش از 40 سال در تسليم محض بوده است .

در تمام اين سالها سكوت كرده است .در تنهايهايش اشك ريخته به فرزندانش پناه آورده و هيچ گاه زبان به شكوه نگشوده .پدر در تمام اين سالها براي مادر مقدس بوده .

اما مادر ديگر دارد طغيان مي كند.باورت مي شود بعد از اين همه سال .بعد از اين همه سال كه به اندازه صد سال تنهايي به طول كشيده .

حالا مادر دارد پا به پاي ما طغيان مي كند .حرف ميزند .براي خودش حقي مي خواهد .مادر دارد در وجود ما خود را دوباره مي يابد كه مي خواهيم آزاد باشيم . او دارد پا به پاي ما دوباره جوان مي شود تا دوباره خود را بيابد .

مادر كه چشم و چراغ خانه است .مادر كه همه چيز ماست دارد دوباره متولد مي شود.مبارزه كن .در اين مبارزه آخر در اين لحظات كه دوباره متولد خواهي شد چه اندازه زيبايي مادر.

 

**************

هيچ گاه به اندازه اين لحظات دوستت نداشتم .ايكاش مي دانستي .ايكاش ميدانستي و مرا با كلمات آزار نمي دادي.ايكاش اكنون تمام آدمها را كنار مي گذارم تو در كنارم بودي.

افسوس كه مي جوييم و نمي يابيم .مبادا روزي بيابيم و ديگر نجوييم .

 


 
 
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٩ : توسط : نرگس

"...خورشيد مرده بود

و هيچ كس نمي دانست كه نام آن پرنده غمگين

 كز قلبها گريخته ايمان است...." فروغ

 

***********

گاهي  اوقات مدتها به موضوعي فكر مي كني و برايت به يك مسئله جدي تبديل مي شود .در تمام لحظه هايت به اين موضوع فكر مي كني .براي خودت هزار تا استدلال مبني بر انجام شدن يا نشدن مي گذاري و به تمام فلسفه هاي دنيا روي مياوري تا همه چبز را براي خودت توجيه كني.

آنوقت وقتي كه همه چيز مطابق خواسته تو پيش رود ناگهان همه چيز به نظر بي معني ميايد.فكر مي كني كه حالا كه به خواسته ات رسيده اي

ناگهانم همه اشتياقت تمام مي شود و ديگر انگار نيرويت تمام ميشود.

انگار تمام نيرويت را صرف گذشته كردي و ديگر براي حال تواني نداري.

و شگفتي وجود آدمي در اين است كه هميشه آن را كه نمي يابد طلب مي كند.نه آنكه را كه مييابد.

 

***********

اكنون كه به تو مي انديشم احساس مي كنم كه هر چه گذشته در خواب و بيداري بوده است .

لحظات با تو بودن گذشت .انگار كه هميشه در اين آمدن و رفتن است كه عشق شكوفا مي شود خودش را از ميان سردي دل بيرون مي كشد و ناگهان تجلي مي يابد.

هميشه در خاطرات من لحظاتي است كه خود را سرزنش مي كنم كه چرا اينگونه رفتار كرده ام .هميشه افسوسي بر تمام آنچه گذشته .افسوس بر اينكه چرا تو را به تمامي نديدم .هميشه وقتي در همان لحظه هستيم انگار زمان متوقف مي شود و ما هميشه در همان حال مي مانيم اما زمان مي گذرد و هر كدام به سويي مي روند و افسوس لحظه هاي از دست رفته با ما مي ماند.

 


 
 
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٦ : توسط : نرگس

"دلم به بوي تو آغشته است

سپيده دمان كلمات سرگردان بر مي خيزند و

خواب آلوده دهان مرا مي جويند تا از تو سخن بگويم

كجاي جهان رفته اي

نشان قدمهايت چون دان پرندگان

همه سو ريخته است.

باز نمي گردي

مي دانم

و شعر چون گنجشك بخار آلود ي

بر بام زمستاني به پاره يخي

بدل خواهد شد."

شمس لنگرودي

 

****************

وقتي آن جمعه كذايي  در آذر ماه 79 رسيد همه ما بچه هاي اتاق 314 خوابگاه 3 نگران بوديم .قرار بر اين بود تا ميم براي آشنايي با آقايي بيرون برود و در واقع مراحل اوليه آشنايي طي شود.عزيزي اين آقا را معرفي كرده و محلي را براي اين ملاقات مشخص كرده بود.

 نمي شد گفت كه ميم دختر نا مرتبي بود اما در آن روز به طرز عجيبي نامرتب بود.مانند يك دختر بچه كه روز اول مي خواهد به مدرسه برودو در واقع انگار نمي دانست كه بايد چه كار كند.

در نتيجه ما تصميم گرفتيم كه زودتر او را راهي كنيم .هر كس وظيفه اي را بر عهده گرفت.يكي شلوارش را اتو مي كرد آن ديگري روسري ميم را كه بيشتر به او ميامد اما اندكي كثيف بود لكه گيري مي كرد و خود ميم هم در حال حاضر شدن .

آن روز نه من نه بقيه و نه او نمي دانستيم كه چه خواهد شد.ما همه عين چند تا دختر بچه معصوم بوديم كه در دنياي روياهايمان زندگي مي كرديم و الان كه هر كدام در گوشه اي از اين دنياي بزرگيم و همه مسير زندگيشان مشخص شده ميبينيم كه همه آن ناراحتيها و همه آن فكرها و همه آن روياها تا چه حد دور مي نماياند.

الان ميم با همان آقا كه در يك عصر سرد پاييزي آشنا شد زندگي مي كند و من اميدوارم كه او و همه دوستانم در اتاق 314 هميشه سبز باشند.

 

****************

نمي دانم چه را به اين اندازه خسته ام .از آن خستگيهايي كه  هيچوقت تمامي ندارد.

دلم خواب بي كابوس مي خواهد .صبح بي زنگ ساعت .بي دغدغه كار

بدون انتظار تمام شدن روز.بدون انتظار حتي براي تو.

دلم مي خواهد كه ديگر منتظر هيچ نباشم .

تنها چشمانم را براي هميشه بر روي هم بگذارم و بي هيچ چشمداشتي از اين دنياي سرد و كثيف در آغوش خواب به سرزمينهاي بي بازگشت پناه برم .

بيرون برف مي بارد و من چه قدر دلم مي خواست كه چون قطره اي برف در دل خاك خاك گرم و پذيرنده مي آراميدم .

خسته از اين دنيا كه قوانين آن را آدمهايي وضع مي كنند كه هيچ از دوست داشتن نمي دانند.

 


 
 
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٤ : توسط : نرگس

"خدايا آرامشي عطا فرما تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم.

شهامتي تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم

و دانشي تا تفاوت اين دو را بدانم

و به من فهم بده تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند."

جبران خليل جبران

*************

آ و ب همديگر را عاشقانه دوست داشتند.يك روز آ يك عالمه شاخه گل رز كه راستش را بخواهي از حياط خوابگاه كنده بود براي ب هديه برد.عطر غنجه هاي رز همه جا را پر كرده بود.ب يكه خورد.انتظار ديدن آنهمه شاخه گل رز را نداشت.انتظار اين همه عشق را.

بعدها ب آ را ترك كرد.بدون آنكه لحظه اي به آ بينديشد با خودخواهيهايش او را توجيه كرد كه بايد برود .حالا بعد از اين همه سال آ از خودش مي پرسد بر سر آن همه شاخه گل چه آمد.آيا همه در سطل زباله جا خوش كردند يا ب آنها را خشك كرد و يادگاري نگه داشت .هيچ كس جز ب نمي داند.شايد اصلا هم مهم نباشد كه چه بر سرشان آمد كه ديگر حتي ب هم در ذهن آ در غبار خاطرات دور گم شده.

آ هنوز هم بعد از اين همه دلشكستگي گاهي به او مي انديشد.

**************

گاهي اوقات كه ديگر همه نيرو و توان آدمي تمام مي شود احساس مي كني كه به آخر خط رسيده اي .از اينكه رابطه هاي جديد را شروع كرده اي از اينكه دوباره پا در راههاي بي برگشت گذاشته اي به خودت لعنت مي فرستي .آرزو مي كني ايكاش مي گذاشتي همه چيز به روال خويش پيش بيايند  نه آنطور كه خود مي خواستي.خسته از بار روزانه تنها مي تواني به

گذشت زماني بينديشي كه آزارت مي دهند.تنها به زمان تنها چيزي كه برايت مانده.

همه آدمها را از دست داده اي و ديگر جز سكوت تمام اين سالها چيزي در ذهنت نيست.

نمي داني پس آن لحظه آخر كه همه چيز به پايان خواهد رسيد كي خواهد آمد تا تو را در دنيايي از وهم و خيال غرق سازد.

مرگ را با چه آغوشي بازي در بر خواهي كشيد.

 

*************

خدايا مرا پناه ده.

 


 
 
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۳ : توسط : نرگس

" ....هنوزدر سفرم

خيال مي كنم در آبهاي جهان قايقي است

 و من مسافر قايق هزارها سال است سرود زنده دريا نوردان كهن را

به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم و پيش مي رانم.

مرا سفر به كجا خواهد برد؟

كجا نشان قدم ناتمام  خواهد ماند

و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت گشوده خواهد شد

كجاست جاي رسيدن و پهن كردن  يك فرش و بي خيال نشستن

 و گوش دادن به صداي شستن يك ظرف زير شيشه مجاور

و در كدام بهار درنگ خواهي كرد

و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب بايد خورد

و در جواني يك سايه راه بايد رفت.

همين."

سهراب

***************

امروز تمام آنچه را كه بايد مي فهميدم فهميدم .

احساس كردم كه شايد گاهي اوقات تنها صبوري درمان باشد .شايد گلايه كردن و شكوه كردن هميشه راه حل درستي براي تخليه رواني نيست .

انديشيدم كه همه آنهايي را كه باعث رنجشم مي شوند ناديد مي گيرم .تمام آنهايي را كه با مچاله كردن احساسم سعي مي كنند حقارت وجودشان را پنهان كنند.

تنها كارت را انجام مي دهي .به اين اجتماع ناپايدار دل نمي بندي.تمام اين آدمها را در حافظه كوتاه مدت خويش قرار مي دهي .به همين راحتي .باورت مي شود.

بايد صبر كني نرگس .روزگار بهتري از راه خواهد رسيد.

تنها" اندكي صبر سحر نزديك است"

 

*************

در شلوغي و ازدحام اتوبوس پسري با سه تار از ميان همه خودش را بالا كشيد.سبزه و لاغر .استخوانهاي صورتش كاملا خود را از توي صورتش بيرون كشيده بودند.

بعد شروع به زدن كرد.و آوازي غمگين سر داد.آواز هزار هزار ايل در راه مانده.آواز هزار هزار عاشق جدا از معشوق ،صداي هزار هزار مادر چشم به راه،و فرياد آدمي آنگاه كه در نيمه راه زندگي بي همراه به زانو در مي آيد.

تمام بدنش با دستانش به اين سو و آن سو مي رفت .سر بلند نمي كرد .شايد مي ترسيد چشم در چشم آن ديگري آنچه از غرورش مانده نيز بر باد رود.

همه دست به كيف بردند و هيچ كس نمي دانست كه اين آواز بهايي بس سنگينتر از اين دارد.

پسر در پس خياباني ناپديدشد تا جايي ديگر نغمه اي ديگر سر دهد.

 

************

 

 

 


 
 
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢ : توسط : نرگس

"چه روزگاري درازي

در انتظار تو بوده ام

بنشين و مرا پاك كن

از گرد آفتاب پوك كه بر سرمن باريده است.

چه روزگاري دراز در انتظار دستهاي تو بوده ام

آرامتر!

اين تنديس غبار به سر انگشتي فرو خواهد ريخت

دست از من بدار

مي خواهم تو را از جان بنگرم

زان پيشتر

كه به لرزش آهي خاكستر شوم"

شمس لنگرودي

 

*************

وقتي كه كتاب صد سال تنهايي را تمام كردم به ربكا مي انديشم كه بعد از مرگ شوهرش خود را در خانه اش براي هميشه حبس كرده بود و تنها در روزگار پيري از آنجا براي يكبار بيرون آمد تا زماني كه مرگش فرا رسيد.آن زمان احساس كردم كه چه روزگار تلخي .براي همه عمرت هميشه در يك جا باشي آن هم به ميل خودت.

اما آن روز كه در خيابانهاي آن شهر شلوغ و بيگانه راه مي رفتم من هم مثل ربكا دلم مي خواست برميگشتم و به اتاقم پناه مي بردم و براي بقيه عمرم از اين همه آشوب و هياهو و مردم مي گريختم .خيابانهاي پر از آدم كه انگار به تو دهن كجي مي كردند و ماهيت تو را زير سوال مي بردند و تو هيچ چيز نبودي به جز يك عابر مثل صدها هزار عابر خيابان و انگار كه در گنگي شلوغي آن خيابانها تمام ميشدي هيچ مي شدي ذره ميشدي و ناديده .

كلونيهاي كه در هر لحظه تشكيل ميشدند و به سرعت از هم مي گسستند.

و من در زماني رها شده بودم كه انگار پاياني نداشت و هيچ شكنجه اي بالاتر از اين نيست كه زمان برايت تمام شود.

 

***************

چه اندازه عجيب مي نمايد اين گذر عمر.

تو نزديك بودي آنقدر نزديك كه مي توانستم تمام خطوط چهره ات را به دقت به خاطر بسپارم و بعد به اندازه گذر ثانيه اي ،به اندازه برآمدن نفسي از من دور شدي و من با جاده رفتم و تو ماندي.

و هميشه آنكه مي رود دلتنگ تر است و آنكه مي ماند دل نگرانتر.

و اين بازي هميشه هست.

 

*************

و هميشه نتايج جديد به بهاي ساده اي به دست نمي آيد.

گاه بايد تاوان بدهي تا به دستش بياوري تاوان جسارتت را .

 

*************