ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۳٠ : توسط : نرگس

"زيباترين حرفت را بگو

شكنجه ي پنهان سكوت ات را آشكاره كن

و هراس مدار از آنكه بگويند

ترانه اي بيهوده مي خوانيد

چرا كه ترانه ما

ترانه بيهودگي نيست

چرا كه عشق

حرف بيهوده اي نيست

حتا بگذار آفتاب نيز بر نيايد

به خاطر فرداي ما اگر

بر ماش منتي ست.

چرا كه عشق خود فرداست

خود هميشه است."

شاملو

******************************

آخرين دقايق 83.

مي خواهم كه با ياد همه آنهايي كه دوستشان دارم سپري كنم.

بگذار تمام غمهاي گذشته را به دست باد بسپاريم .

بگذار براي يكبار هم كه شده باور بداريم خويشتن خويش را.

بگذار من، اين من هميشه غايب ،دوباره خود را بيابد ميان امواج سهمگين اين اوهام و خيال.

بگذار كه دوباره شروع شويم.بي انديشه آنكه در ميان غبار خاطرات دور گم شده است.بگذار دوباره ......

بگذار اين بار فقط به اميد خويش آغاز كنيم.اينبار فقط به اميد خويش.

فارغ از غم آن ديگري و .....

تنها من ،من ،من مي تواند به من كمك كند.فقط همين.

 

***********************

نرگسها بهار كه بيايد كم كم خشك مي شوند.نرگس گل زمستان است نه بهار.شايد همين امدنش در زمستان نشان تولد ديگري است كه در راه است.

تا زمستان ديگر كه دوباره بيايد من چشم به راهتان باغچه را آب مي دهم و به اميد ديدنتان روزها را تاب مياورم .آرام بگيريد گلهاي من كه زمستان سختي راتاب آورديدو اكنون ديگر وقت غنودن در دل خاك است.و رسيدن به آرامش.چون من.

 


 
 
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢۸ : توسط : نرگس

روزهاي آخرين سال نيز مي گذرد.

آخرين یادداشتهای سال،آخرين تصميم گيريها ،همه چيز روي آخرين و اولين مي چرخد.

اما چه سالي بود اين 83 .مهمترين نتايج زندگي من در اين سال به دست امد.

نمي دانم .انگار كه گذر مهمي بود بر گذشته و دست شستن براي هميشه از يه قسمت آن.از آن بخش عذاب آور كه هميشه با توست و چون خوره روحت را مي خورد.

 

و رسيدن به نتايج مهم كه شايد براي تمام سالهاي بعد به دردت بخورد.

فكر كردن به ادمهايي كه تا همين چند ماه پيش بودند اما الان در بستر خاك،خاك پذيرنده ،غنوده اند و روحشان در دنياي ابدي به حيات خويش ادامه مي دهند.فكر كردن به غمهايي كه فكر مي كردي هيچوقت تمام نمي شود اما الان مي بيني كه اين نيز بگذرد.و انديشيدن هاي بسيار به همه آنچه كه گذشت.

خدايا

ممنونم كه يك سال ديگر را بر ما بخشيدي تا لذت زنده بودن و زندگي كردن ،دوست داشتن ،و انسان بودن را تجربه كنيم.

ممنونم كه بهاري ديگر را بر ما مي بخشي و عمري ديگر تا فرصت جبران داشته باشيم.

ممنونم .بابت همه چيز.

*********************************************

 


 
 
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٥ : توسط : نرگس

اين چند روزه در حس غريبي گذشت.يك جور انتظار خاص براي يك لحظه خاص كه نمي دانم چيست.اما انگار به انتظار يك تحول بزرگم .انگار كه هر چه به پايان اين سال نزديك مي شوم قدر روزها را بيشتر مي دانم .انگار كه دلم نمي خواهد كه دوباره وارد يك سال ديگر شوم و شايد همين ندانستن آنچه كه در آينده قرار است اتفاق بيفتد مرا مي ترساند.

*****************************

امروز در مجله اي چند تا مطلب جديد خواندم :

*"روزي خداوند به آدم حسودي گفت :امروز مي تواني هر آرزويي داشته باشي كه برايت براورده كنم .اما به شرطي كه دوبرابر آن را براي همسايه ات براورده سازم .مثلا اگر از من يك خانه بخواهي به او دو خانه مي دهم .....

او بعد از مدتي انديشيدن ناگهان گفت خدايا از تو مي خواهم كه يكي از چشمان مرا كور كني!"

*مطلب دوم اما جالب تر است كه نشان مي دهد كه ما آدمها چه اندازه مي توانيم خوشبين باشيم .شخصي در پايان روز از خداوند به خاطر كارهاي زير سپاسگذاري مي كرد.

"خدايا چه قدر خوب كه من كلي لباس كثيف براي شستن دارم .اين نشان مي دهد كه من كلي لباس دارم.!

خدايا چه قدر خوب كه سر هر ماه برايم فيش آب و برق و گاز... مي آيد.اين نشان مي دهد كه من مي توانم از همه اين امكانات استفاده كنم.!

چه قدر خوب كه كلي ميل را بايد چك كنم .اين نشان مي دهد كه من كلي دوست دارم كه به فكر من هستند!.

چه قدر خوب كه من براي مهماني فردا كلي مهمان دارم .اين نشان مي دهد كه من كلي آشنا دارم كه ديگر تنها نمانم!!!

و.....

خلاصه بقيه ماجرا كه الان خاطرم نمانده اما برايم خيلي جالب بود كه يك ادم اخه تا چه حد مي تواند مثبت فكر كند كه تمام اين كارها را طوري نگاه كند كه به نظرش خوب و عالي بيايند.من كه نمي توانم اينگونه باشم.

 

 


 
 
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢۱ : توسط : نرگس

"اي مهرباني تو

آبادي آفرين تر از آب

از خاك من

 

*اي ابر

اي ترانه ي پاي اجاقها

همراه ساز قليان،شبهاي خستگي

شبهاي انتظارم

تا صبح

پاي پنجره ماندن

خواندن

تا صبح سوي دورترين پاره ابر

راندن.

.........

*ديدي كه سوختم

ديدي كه سوختي

ديدي كه بند بند من از تشنگي گسست

ديدم كه چشم سرخ تو رگبار گريه را

لغزيد پشت دست.

 

*با آنكه پاي پنجره ماندم تا صبح

با آنكه پشت پنجره خواندي."منوچهر آتشي

 

****************************

مادر مرا سرزنش مي كند.

مادر مرا به خاطر پرداختن به خويشتن خويش سرزنش مي كند.در ديد او من نيز بايد به آن زندگي زاهدانه خويش ادامه مي دادم و بجاي پرداختن به اين لذتهاي كوچك زندگي خويش به آينده بينديشم و براي روز مبادا زندگي كنم.

مادر نمي داند كه براي من گذراندن اين صبحها ،اين روزها،كه خورشيد بالا ميايد و زشتي همه چيز بيشتر نمايان مي شود چه زجري دارد.مادر نمي داند كه براي فراموش كردن همه چيز به اين لذتهاي كوچك و گاه احمقانه روي مياورم و از غار تنها خويش اندكي پا فراتر نهاده نگاهي به اطرافم مياندازم.

من اما در كسالت اين روزها،اين زمان پر از وحشت ،تنها مي خواهم به خويش بپردازم .به خويشتن خويش.ديگر نمي خواهم براي كسي ديگر زندگي كنم .مي خواهم كه همه زندگيم فقط شود من.اين من كه سالهاي سال است از آن غافلم و دلم برايش تنگ شده است.

مي خواهم ديگر فقط براي خود زندگي كنم .بي دغدغه آن ديگري.

فقط همين.

 

********************************

 

 


 
 
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۸ : توسط : نرگس

"كجاست اينجا؟

اينجا كجاست؟

ترسيدن در من فرياد شد.

سكوت گوش خوابانده بود

و نبض برگ رساتر مي زد.

ميان جنگل ناباوري

هزار راهه حيرت

-كلاف گمشدن-

از چارسو

ناگاه

درهم پيچيد.

من ايستادم

زمين فروكش مي كرد.

و لوش –ژاغر بلعنده-

زير پاي

لاشه مي طلبيد.

نگاه كردم

شك مي وزيد.

و در كشاكش تاريك برگها

روشن بود.

كه آسمان از هم خواهد دريد.

و ماه پريده رنگ تر از ترس بود."

اسماعيل خوئي

***********************

امروز بالاي برجهاي خنك كننده كه ايستاده بودم زمين زير پاهايم بود.كوهها در دوردست و دشت در روبرو و جاده اي كه در دل كوه گم مي شد.

من بودم و آسمان آبي و خورشيدي كه خودش را بالا كشيده بود و سكوت و بادوخداو...

با خودم مي گفتم نرگس چه داري با خود مي كني كه اينگونه ذره ذره داري تمام مي شوي .همه چيز در شتاب است و رشد و حركت اما تو با اين اندوه خود را به تباهي مي كشاني.

پرنده هايي در دوردست آرزو مي پريدند.غرش هواپيمايي سكوت را به هم مي زد.آن پايين كارگران واحد محوطه را تميز مي كردند.من مانده بودم و تمام آن چه كه در من جريان داشت.خدا در من بود و شايد همين تنها برايم بس بود كه تا پايان راه ادامه دهم.

*************************

گاه زماني مي آيد كه حتي تو نيز غريبه مي شوي .وزش تند باد اندوه در راهروهاي خالي ذهن.

گاه زماني مي آيد كه همه چيز آن چنان تلخ است كه خود نيز نمي داني اين تلخي اندوه از كجا آمده.

گاه زماني مي آيد كه.....

و تنها و تنها دوست داشتن و دوست داشتن و دوست داشتن است كه تو را به تمامي بالا مي كشد.

اما افسوس كه همه آن عشق بي حاصل مي نماياند.

و افسوس امروز من به خاطر اين است.

هنوز باد مي آيد.كاجها مي لرزند .شايد آنها نيز تو را مي خوانند.تويي كه در ميان خاطرات دور گم مي شوي اندك اندك.

 

 


 
 
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٧ : توسط : نرگس

"خدايا وحشت تنهاييم كشت

كسي با قصه من آشنا نيست

درين عالم ندارم همزباني

به صد اندوه مي نالم ،روا نيست

شبم طي شد،كسي بر در نكوبيد

به بالينم چراغي كس نيفروخت

نيامد ماهتابم بر لب بام

دلم از اين همه بيگانگي سوخت.

بر روي من نمي خندد اميدم

شراب زندگي در ساغرم نيست

نه شعرم مي دهد تسكين به حالم

كه غير از اشك غم در دفترم نيست

بيا اي مرگ جانم بر لب آمد

بيا در كلبه ام شوري برانگيز

بيا شمعي به بالينم  بيفروز

بيا شعري به تابوتم بياويز

دلم در سينه كوبد سر به ديوار

كه اين مرگ است بر در مي زند مشت

بيا اي همزبان جاوداني

كه امشب وحشت تنهاييم كشت."

************************************

اين روزها عجيب مي گذرند.با آشفتگي و با وحشت.

سر كارم با يكي از همكارانم دعوايم شد.اعصابم خرد شده بود.از همه شان متنفر بودم .آمدم خانه و به تلخي گريستم .نمي دانم از اين همه تحقير كردن يا مچاله كردن آن ديگري چه بدست مياورند.

فردا كه همديگر را ديديم انگار نه انگار كه ديروز اينقدر مرا اذيت كرده است.عادي عادي.چه دنياي عجيبي است اين صنعت.از همه موجوداتي مي سازد عاري از هر گونه حساسيت.عاري از هر نوع رابطه انساني.

اما من شكستم با همين اتفاق ساده.مي خواستم كه قوي باشم و صبور.اما احساس مي كنم كه خيلي خسته ام و به قول پاسكال "آنكه نابهنگام آهنگ آسودن دارد خسته است."ديگر نيستم آنكه بودم .من تهي شده ام .مي فهمي تهي.فقط همين.

از تكرار اين روزها متنفرم .از اين سير متوالي هر روز . روز را به شب رساندن و همواره در وحشت بودن.نه اين نمي تواند باشد سرنوشت عالي انسان كه آفريده شد تا تكامل بيابد.بايد بينديشم وبايد ببينم كه كجاي كار اشتباه است.كجا راه را به بيراه رفته ام.

بايد بينديشم .فراوان.

ايكاش جاي تو اينقدر خالي نبود.ايكاش همراه بودي .همراه.

چه قدر اين پيمودن تمام راه به تنها يي كلافه ام مي كند.

تو نيستي .باد مي آيد و وحشت يك شب ديگر را با خود مي آورد.

 


 
 
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٦ : توسط : نرگس

امشب فقط براي تو مي نويسم پ.پ.آرماندوي عزيز

امشب فقط براي دل تو مي نويسم .براي تو كه الان در غرقابي از وحشت فرو رفته اي.وحشت ناشي از دانستن يك حقيقت.

الان كه ديگر من آنجا نيستم براي كه خواهي گفت كه چه قدر از انديشيدن به گذشته مي ترسي.سرت را بر پاهاي كه خواهي گذاشت و براي كه دردل خواهي كرد.

دلم مي خواست كه مثل آن روزها باز هم در كنار هم بوديم و برايت مي گفتم كه بايد قوي باشي.بايد صبور باشي.تا تو ميامدي برايت چاي مي گذاشتم و اتاق را مرتب مي كردم.تو ميامدي و يك دنيا حرف مي زدي .من ترانه اي از cher مي گذاشتم و حرف مي زديم و تو حق داشتي كه هر وقت مي خواهي مرا از خواب بيدار كني .درست مثل آن شب كه كامپيوترت ويروسي شده بود و مرا در نيمه هاي شب بيدار كردي.مي توانستي امشب هم هر وقت مي خواهي بيدارم كني و من تا صبح پا به پاي تو اشك مي ريختم و مي گفتم كه لعنت بر اين گذشته براين زمان "خسته مسلول"كه با تو چنين كرد.

و من باز مي گفتم كه تو فوق العاده اي.افسوس كه آن كه بايد بداند نمي دانست.

پ.پ.آرماندوي عزيزم

كه هميشه با مني .كه هميشه اولين نفري كه در تمام غمها و شاديهايم با من بودي

امشب تا صبح بيدارم و به تو ميانديشم.

 

 


 
 
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٤ : توسط : نرگس

 

"به سرش زده باد

نگاهش كنيد

چگونه ميان درختها مي دود

و سرش را به پنجر ه ها مي كوبد

به سرش زده باد

دستش را به دهان گنجشكها گذاشته

نمي گذارد سخني بگويند

آب حوض را چرا به هم مي ريزد

فرصت نمي دهد كه گلويش را ماه تازه كند

به سرش زده اين برهنه گرما زده

گفته بودم طوري بيايي كه بوي تو را باد نشنود

ديوانه شده اين پسر

پيرهنت را به دهان گرفته كجا مي برد."

شمس لنگرودي

 

******************

يك روز تعطيل هم گذشت.امروز من يك خانه تكاني درست حسابي كردم .اما فقط در اتاقم .چه حس خوبي است اين نزديك شدن عيد و سال نو و خانه تكاني.يك طوري انگار مي خواهي تو هم همرا ه زمان تغيير كني .

امروز كه از كنار باغچه رد مي شدم ديدم كه نرگسها جوانه زده اند.نرگسهايي كه هميشه در زمستان مي رويند و با گلبرگهاي كوچك سفيدشان از دل سرما بيرون ميايند.يادم هست كه سالهاي پيش خودم آنها را در حياط كاشته بودم .هر سال همين وقتها و گاه زودتر جوانه مي دهند و حياط را از عطر خودشان پر مي كنند.

يادت هست .خيابانها پر از پسر بچه هايي ميشد كه دسته دسته نرگس مي فروختند.حوالي آخر پاييز و اوايل زمستان و من چه قدر از ديدنشان خوشحال مي شدم .شايد هنوز هم آن خيابانهاي آشنا پر از نرگس شده باشد .

و دوستاني كه برايم گل مي خريدند و نرگسها آنها را به ياد من مي انداخت.

آيا هنوز هم با ديدن شاخه گل نرگسي  به ياد من مي افتند.نمي دانم .شايد.

 

*******************

83 هم دارد تمام مي شود.نمي دانم در موردش دقيقا چه احساسي دارم .

سال سختي بود .فقط همين .تمامش با كار گذشت و كارو خاطره.

و يك عالمه اتفاق جالب و گاه تلخ.

اما به هر حال گذشت.

و 84 دارد ميايد و انگار فقط بايد يادت باشد كه اگر عجله نكني جا مي ماني.

نمي دانم آيا اين سال سال من و تو خواهد بود يا نه.

**********************

 


 
 
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۳ : توسط : نرگس

I Want You Need Me

I wanna be the face you see when you close your eyes
I wanna be the touch you need every single night
I wanna be your fantasy
And be your reality
And everything between
I want you to need me
Like the air you breathe
I want you to feel me
In everything
I want you to see me
In your every dream
The way that I taste you, feel you, breathe you, need you
I want you to need me, need me
Like I need you
I wanna be the eyes that look deep into your soul
I wanna be the world to you I just want it all
I wanna be your deepest kiss
The answer to your every wish
And all you ever need
I want you to need me
Like the air you breathe
I want you to feel me
In everything
I want you to see me
In your every dream
The way that I taste you, feel you, breathe you, need you
I want you to need me, need me
'Coz I need you more than you could know
And I need you to never never let me go
And I need to be deep inside your heart
I just want to be everywhere you are
I wanna be the face you see when you close your eyes
I wanna be the touch you need every single night
I wanna be your fantasy
And be your reality
And everything between...
I want you to need me
Like the air you breathe
I want you to feel me
In everything
I want you to see me
In your every dream
'Coz baby I taste you, feel you, breathe you, need you
I want you to need me, need me
Like I need you


 
 
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۳ : توسط : نرگس

"ثقل زمين كجاست.

من در كجاي جهان ايستاده ام.

با باري زفريادها ي خفته و خونين.

اي سرزمين من

من در كجاي جهان ايستاده ام."

خسرو گلسرخي

*************************

چه هفته اي بر من گذشت.در كسالت روح و جسم و چشم دوختن به اين"زمان خسته مسلول"و عقربه هايي كه انگار نه خيال رفتن داشتن و نه خيال ايستادن و معلق و سرگردان دور خودشان تاب مي خوردند..

انگار كه هفت روز هفته تبديل به هفت سال و يا هفت هزار سال شده بودند.بغض پنهان اي كه خودش را گم كرده بود ميان روزمرگيها و كسالت روزها.

آنقدر خسته ام كه حد ندارد.مي توانم به اندازه هزاران سال در تختم دراز بكشم و تنها چشم برروي چشم بگذارم و به خوابي ابدي فرو روم .

خسته ام .فقط همين.

 

*************************

گاه احساس مي كنم كه با همه بيگانه شده ام .نه حسي براي نشان دادن نه حرفي براي گفتن و نه اشكي براي ريختن.انگار كه در يك كره شيشه اي محصور شده ام كه نه توان بيرون آمدن هست نه ايستادن .سرگردان و بي هدف و خسته.

در كسالت روزهايي كه بلند مي شوم .به سر كار مي روم و تمام روز به اين سو و آن سو مي دوم و عصر به خانه بر ميگردم انگار پاسخي براي هيچ چيز نمي يابم كه تنها به رويايي دور دلخوش دارم كه در لايه هايي پنهان ذهنم گاه گم مي شود و آن وقت تنها با ترسي كه تمام وجودم را مي گيرد تنها مي مانم و هيچ چيز تسكينم نمي دهد و تمام روز به پرنده اي شبيه ام كه از لانه بيرون افتاده و را نمي داند و....

بگذريم .دوباره شدم همان كه نمي خواهم باشم .بگذريم .

"حال ما خوب است .اما تو باور نكن."

 

 

 

 


 
 
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٢ : توسط : نرگس

"زين گروه همه رنگ همه ناهمرنگ

همه گاه و همه جا هست تني با من

ليكن ،اي فرياد

كه خدا نيستم اما چون  خداي

همه گاه و همه جاي

منم....

و تنها من"

اسماعيل خوئي

 

*********************

امروز در خانه ماندم.چه حس ويرانگري است اين گذراندن صبح يك روز غير تعطيل در خانه.

وقتي مي داني كه همه به سر كار رفته اندو تو در خانه مانده اي.حالا مي فهمم كه چه قدر زمان در سر كار زود تر مي گذرد تا در خانه.

دوباره دچارز آن حس شدم .همان حسي كه وقتي خورشيد بالا ميايئد و صبح مي شود فكر مي كنم كه زشتي همه چيز واضح تر مي شود و توان زيادي مي خواهد تا روز را به خوبي پشت سر بگذاري.

مادر هميشه همين را مي گويد.هميشه مي گويد كه گذراندن روزها وقتي بيماري و در خانه اي سخت ترين شكنجه ها ست.او مدتها است كه در خانه است و روزگار را به بودن در خانه سپري مي كند.

بگذريم .امروز هم به نيمه رسيده است.كه آن هم در بودن تجربه اي تازه است.

 

***********************

ديشب تمام ميلهايي كه را در گذشته نوشته بودم و يا برايم رسيده بود دوباره خواندم .چه حس غريبي داشت.انگار كه بخش عظيمي از گذشته به يكباره زنده شد.

مثل اينكه دوباره به خرداد 82 برگشته بودم .به خانه بهمنيار همرا ه دوستانم و هواي گرم كوير و كولر خانه كه خوب كار نمي كرد و پروژه اي كه مانده بود و ترس از آينده و حال و...

تمام آن ميلها كه برايت نوشته بودم انگار كه دوباره خلق مي شدند كلمه به كلمه و خط به خط..انگار هر كلمه اي براي بار نخست در ذهنم آفريده ميشد.

و چه اندازه غريب است كه امروز همان آينده اي بود كه آن روزها با اضطراب به آن مي نگريستم .نمي دانم .و خصلت آدمي در همين  است كه هميشه چشم به راهي دور دارد در اين انديشه كه شايد فردا بهتر باشد و نمي داند كه همه چيز به او وابسته است نه آينده.

 


 
 
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۱ : توسط : نرگس

"به شامگاه

مرد چراغ را به سنگ كوفت:

نه!هيچ اميد نيست.

اميد اينكه از ميان اين گروه برزخي

تني به خوبي حقيقت و خدا

و يا تني به زشتي دروغ و اهرمن شود پديد نيست.

ستاره ها درآمدند

و اشكهاي مرد را نظاره گر شدند

-آه تني براي دوست داشتن و يا تني براي دشمني.....

تمام روز مرد

با چراغ گرد شهر گشته بود."

اسماعيل خوئي

 

***********************

من  نيز از مرگ مي ترسم.

امروز اين موضوع را به وضوح فهميدم.

وقتي كه در نيمه روز احساس كردم كه ديگر رمقي براي حتي برداشتن يك قدم در پاهايم نيست و با چهره اي رنگ پريده به سوي بهداري شركت به راه افتادم احساس كردم كه چه قدر از مردن مي ترسم .دلم مي خواست دوباره حالم خوب ميشد و همه جا را با شلوغيهايم رو سرم مي گذاشتم اما در آن لحظات حتي اسم خودم را هم به زحمت به ياد مياوردم.

در تمام آن لحظه هايي كه روي تخت بهداري دراز كشيده بودم به زندگي مي انديشم و اينكه تنها در اين لحظات خاص مي تواني به ارزش همه چيز پي ببري.حاضر بودم بهاي زيادي را بپردازم تا دوباره روي پاهايم بايستم و از آن فضاي پر از حس بيماري بگريزم.

مرگ اين دنياي ناشناخته اين سكوت مرموز اين سرزمين آن سوي جهان اين صداي ناشناخته چه در خود داشت كه ار آن مي گريختم.نمي دانم .

تنها مي دانم كه من هم به اين زندگي چسبيدم محكمتر از خيليها.تا خيلي وقت فكر مي كردم كه به راحتي از همه چيز دل خواهم كرد و به اين امر مي نازيدم و حالا من دوباره به زمين و اين زندگي دل بسته ام و به اميدهاي زميني دلخوشم.

 

********************

ديروز ناخودآگاه در مسيرم با دوتا دختر خانم همراه شدم .همه در يك راستا راه مي رفتيم .من مثل هميشه غرق در دنياهاي دور به رويايي دور مي انديشم كه به صورت ناگهاني توجهم به حرفهاي آنها جلب شد.

يكي از آنها در حال ناليدن از دست نامزدش بود و اينكه او و خانواده اش آن طور كه بايد براي او هديه نمي خرندو چنين مي كنند و چنان مي كنند.نمي دانم چرا اما ناخودآگاه به خنده افتادم .چه قدر مضحك هست كه بخواهي عشق و علاقه آن ديگري را با اين معيارها بسنجي .چه اندازه تلخ است كه هميشه از اين چشم ،چشم تنگ بيني و بد بيني ،به آن ديگري نگاه كني و همواره در پي يافتن كوچكترين عيبي در او باشي.

شايد عيب همه ما اين باشد كه بيش تر از آنچه كه بايد باشد مادي مي انديشيم .معيارهايمان همه با اين كاغذهاي سبز رنگ است و بس.

ايكاش مي شد كه ....

بگذريم .بيش از اين حرف نمي زنم نرگس.مهم اين است كه تو هم در عمل اينگونه باشي كه همه در وادي حرف تئوريسينهاي بزرگي هستند.

ببينم تو در وادي زندگي  چه مي كني نرگس.!

 

 

 


 
 
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٩ : توسط : نرگس

"...خوشا

هزارگانه نبودن

خوشا يگانه  شدن با خويش."

اسماعيل خوئي

 

*********************

امشب مي خواهم به گناه بزرگي اعتراف كنم .گناه ناسپاس بودن.

امروز بعد از گذراندن يك روز سخت در ميان سرفه هاي مكرر و دردهاي جسماني عصر كه از سر كار بر مي گشتم ناگهان احساس كردم چه نعمتي است اين سالم بودن .به سلامت روز خود را به پايان بردن و شكر كردن.

گاه مي انديشم چه اندازه چشمانم را بر روي دنياي واقعي بسته ام .چه اندازه ناسپاس و قدر نشناس جلوه مي كنم بدون آنكه لذت بزرگ زندگيم كه همانا سلامت بودن و توان كار كردن را ناديد مي انگارم .اتاقي كه به آن پناه مي آورم .خانواده اي كه دوستم دارند و توانايي كار كردن و مستقل بودن و لذت دوست داشتن آن ديگري و دوستاني كه يادشان از سرزمينهاي دور و نزديك با من است .

و همانا همواره زبان به گله مي گشايم و مرتب از غمهايي مي گويم كه رهايم نمي كنند و اندكي براي رهايي تلاش نمي كنم.

هر روز صبح لذت زنده بودن براي روز ديگري بر من بخشيده مي شود و 24 ساعت كه مي تواند به اندازه كافي بزرگ باشد.

و خدايي كه همين نزديكيهاست و گاه فراموشش مي كنيم  و....

و دوست داشتن و دوست داشتن و دوست داشتن.......

 

 


 
 
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۸ : توسط : نرگس

"باور نمي كند

دل من مرگ خويش را

تا همدم من است نفسهاي زندگي

من مرگ هيچ عزيز را باور نمي كنم

گلهاي ياد كس را پر پر نمي كنم ....."

 

*****************

هيچوقت براي دوباره برگشتن دير نيست .

براي گفتن "دوستت دارم ".

براي فكر كردن

براي دوباره شروع كردن .اگر تواني مانده باشد.

خسته ام .مانند ايلي كه در راه مانده .ايلي كه از سرزمين خويش به دور است و هر جا كه خانه اي بر مي گزيند آوازهاي سرزمين مادري رهايش نمي كند.

در دلم اندوهي است كه مي نوازد براي تو.

بد بين شده ام .خيلي بد بين .نسبت به همه آدمهاي محل كارم .مانند يك لاك پشت به آهستگي قدم بر مي دارم و همه چيز را به دقت كنترل مي كنم و به دنبال ردپايي از بد گماني هستم .

نمي دانم اما از اين حس خوشم نميايد اما انگار براي ادامه دادن به آن نياز هست .

 

********************

غم عشق و غم غربت و غم نان .انگار فقط همينها مي مانند.

 

 


 
 
ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٧ : توسط : نرگس

 

"خاطره مي گويدچنين كردم.غرور مي گويد امكان ندارد چنين كرده باشم

سرانجام خاطره چاره اي جز تسليم ندارد." نيچه

 

******************

نمي خواهم كه من نيز به اشتباهات ديگران گرفتار شوم .آنقدر شجاعت دارم كه بابت اين كه آزارت داده ام عذر خواهي كنم و بار گناهانم را به دوش بكشم.

اما تو چي؟ايكاش لحظه  اي از اين غرور كه همواره انكارت مي كند دست مي كشيدي.ايكاش.

 

******************

گاه زماني پيش ميايد كه خود نيز نمي داني چرا به اين قسمت راه رسيده اي .كدام حركت نسنجينده تو را به اينجا رهنمون شده.فقط مي داني كه احساست تلخ تلخ است و هيچ چيز ديگر نيست كه ديگر تسكين دهنده باشي.خود روزي تسكين آن ديگري بوده اي و اكنون ببين تا چه اندازه دستهايت خالي است.

دل قوي دار نرگس .خدا همين جاست.

 

*******************

بايد بينديشم .فراوان .هر آنچه را كه فكر مي كنم ممكن است آزارم دهد از خود مي رانم .اما افسوس كه تمامي ندارد.اين احساس انگار تا به ابد مرا زجر خواهد داد.

 

********************

 

"باور نمي كند دل من مرگ خويش را."

 

"باور نمي كند دل من مرگ خويش را."

 

"باور نمي كند دل من مرگ خويش را."

 

"باور نمي كند دل من مرگ خويش را."

 

"باور نمي كند دل من مرگ خويش را."

 

***********************

 

 

 


 
 
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٦ : توسط : نرگس

30 بهمن

"-خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند

و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.

-نه وصل ممكن نيست،هميشه فاصله اي هست

اگر چه منحي آب بالش خوبي است

براي خواب دلاويز و ترد نيلوفر

هميشه فاصله اي هست

دچار بايد بود.

وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست." سهراب

*********************************

امروز يك كتاب جالب خواندم ."جامعه شناسي خودماني"از حسن نراقي.در مورد علل عقب ماندگي ما ايرانيان.كتاب نثر ساده اي داشت و واقعا به نكات جالبي اشاره كرده بود و متن ملموسي داشت.

در اين كتاب مي خوانيم كه هر چه بر ما گذشته زاييده رفتار خودمان است .هيچكس از جايي دور نيامده تا باعث شود كه ما عقب بمانيم .خودمان اين اجازه را به آنها داديم .ما ايرانيان در حال حاضر بيشتر به جاي پرداختن به خود و ريشه يابي و درمان همه چيز را به آن سوي ابيها متوجه مي كنيم و يادمان مي رود كه خودمان چه عيبهايي داريم .

چيزي كه من خوشم آمد اين بود كه نويسنده اصلا نخواسته بود از كسي يا گروهي طرفداري كند يا نه بكوبدشان.صراحت لهجه او در همه جا مشخص بود.حرف جالبي كه داشت اين بود كه ايرانيان در طول تاريخ نه از گذشته پند گر فته اند نه با انديشه درست جلو رفته اند.و اينكه با وزش باد آنها هم به همان سو متمايل شده اند.و هوش استعدادشان بيشتر صرف تطابق يافتنشان با محيط يا سر هم كلاه گذاشتن  و رندي و تيز بازي صرف ميشود.مي نويسد آنهايي كه هم در سران قدرت قرار مي گيرند چيزي جدا از اين مردم نيستند آنها هم همان نقطه ضعفها را دارند و براي همين هم اين بلبشو ايجاد ميشود كه هر كسي به فكر خودش و منافع خود است.

اما مرا به فكر فرو برد.

من هم به همان عيبها آلوده هستم.

مي خواهم از همين لحظه خانه تكاني كنم.مي خواهم كه ديگر همه آن چيزهايي كه در اين مدت كم كم داشتم به بودنشان با خودم عادت مي كردم را دور بيندازم.

مدتي بود كه يادم رفته بود .خودم را مي گويم .من هم شده بودم مثل بقيه همكارانم.من هم كم كم داشتم خودم را در اين محيط آلوده غرق مي كردم .

مي خواهم كه دوباره خودم باشم .خود خودم.

مي خواهم كه باز همان باشم كه وقتي روز به پايان مي رسيد راضي از روزش به خواب ميرفت.يعني ميشود؟اميدوارم.

 

*************************************

"يادت ميايد كه نرگسها را چطور  مي چيديم

هيچ كس در خاطرش نيست اما

من به ياد دارم.

بخت بلند ما هنوز تاراج فرصتها بود

و بر اين باور كه تا هميشه زنده ايم

چرا ياد نگرفتيم

نرگسها تنها چشماني بودند كه به هر چيز گذرا نگاه مي كردند.

در برابر ابديت

هرگز آن روزها را درنيافتيم

و بر باد رفتن لحظه ها را."

 تد هيوز

*************************

بعد از يك هفته بيماري و كسالت و نداشتن سيستم و بي حوصلگي و غم و.....خلاصه الان اينجام در اتاقم.در حال نوشتن يك يادداشت جديد.

اول اينكه گلوم به شدت درد مي كنه و نفسم به سختي بالا مياد.دوم اينكه تمام شبهاي پيش رو كابوس ميديدم و ميان گلودردو بي خوابي و....روياهاي وارونه ميديدم و خلاصه تا ديشب كه يه خواب فوق العاده ديدم.

خواب يك دشت بزرگ.سبز.يك عالمه گل مريم و رزكه توي دشت بودند و مردماني كه همه سبز بودند و هيچ چيز نمي تونست خاطرشون رو مكدر كنه.آنقدر زيبا و رويايي بود كه فكر مي كردم واقعا تو بهشتم كه ساعت زنگ زد و من بلند شدم .وقت رفتن به سركار بود.و از بهشت هم خبري نبود.

دوم اينكه اين هفته من به نتايج تازه اي در رابطه با آدمهاي محل كارم رسيدم.گاهي وقتها وقتي يه نفر غمگينه و به تو پناه مياره و باهات درد دل ميكنه و تو باهاش همراه ميشي.اما وقتي نوبت تو ميشه و تويي كه به جايي براي پناه بردن نياز داري اون آدم خيلي به احساس تو اهميت نمي ده.انگار چيزي بيشتر از يك رابطه يك طرفه نبوده وتو هم با يك حس آزرده به جا مي ماني.

شايد بهتره آدمها را همون طور كه هستند فقط در همون جايگاه قبول كنم.يادم باشم كه آنها فقط در محل كار همراه من هستند و دليلي نداره كه ازشون چيزي بيشتر بخواهم.نمي دونم شايد چون از دست دوستم كه همكارم هم هست آزرده ام دارم اين حرفها را مي زنم و شايد فردا نظرم عوض شه اما دلم ميخاد كه طوري زندگي كنم كه ديگه به كسي پناه نبرم كه حوصله شنيدن حرفهاي منو نداره و در مقابل حرفهايم به من ميگه كه تصميم گرفته كه سكوت كنه و ديگه با هيچكس حرف نزنه و.....

بگذريم .نمي دونم چرا اين دفعه اين موضوع برام تكرار شده اما درس نمي گيرم .امان از دست تو دختر.امان از دست تو كه صد بار اين حرفها را تكرار مي كني و عمل نمي كني.امان از دست دل تو.

امان از دست اين همه احساس .

اما شايد بهتره كه بيشتر ياد بگيرم و كمتر حرف بزنم و بيشتر عمل كنم و من هم سكوت كنم و يادم باشه كه به قول سهراب

"آدم اينجا تنهاست و در اين تنهايي سايه نارون تا ابديت جاريست...."

 

 

 


 
 
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۳ : توسط : نرگس

سلام

من همين روزها دوباره ميآيم .منتظرم باشيد.فعلا سيستم مشکل دارد.بردمش درستش کنند.زود ميايم و حرفهای نو ميزنم.

همه شما را دوست دارم.