ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۳٠ : توسط : نرگس

نمي داني چه قدر لذت بخش است برگشتن به خانه.

به اين گوشه دنج از دنيا.پناهگاهي براي تمام آن زماني كه از يك روز سخت مانده.نه از ديگراني اثري است كه تو را سخت ميازارنند نه از تمام آنچه كه احساس تو را خدشه دار مي كند. تنها تويي و خلوت ذهن.مي تواني تمام شب را در گوشه اي بنشيني و بيند يشي ،يا نه بر روي بسترت دراز بكشي و به نقطه اي نا معلوم خيره شوي.

تمام روز قلب من در اين گوشه از جهان باقي مي ماند.صبحها كه بيرون مي روم و قلبم را ترك مي گويم انگار روحم نيز در اينجا مي ماند.تا عصر كه بيايم.خسته از روزي طولاني.تمام وجود من به اين سو پر مي كشد.به اينجا كه ديگر نقابها فرو مي افتند.تنها منم و من.نه نقشي هست نه بازيگري.

تنها سكوت است و انديشه تو و....

                         ******************

ديشب دوباره تمام شب كابوس مي ديدم.

صبح گيج و مبهوت بيدار شدم.در حاليكه در آن سايه روشن صبح سخت ترسيده بودم .

نمي دانم اين روياها چرا تمام نمي شونند.تمام روز وحشت آن همه كابوس را با خود به اين سو و آن سو مي بردم.در ميان بيگانگي آن همه چهره ،وسكوت خالي اتاقها،نمي داني بر من چه گذشت.

تمام روز وحشت زده و مبهوت،به انتظار تمام شدن روز مي انديشم تا به اتاقم پناه برم و تنهاييهايم را با كتابها و شعرهايم قسمت كنم.

تا شبي دوباره آغاز شود و رويايي ديگر.

 

                **********************

                     من تا صبح بيدارم.

 

 


 
 
ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٩ : توسط : نرگس

"سپاسگذارم درخت گلابي

                  كه به شكل دلم در آمدي ،چه تنها بودم من."

                                                                                   شمس لنگرودي 

                                    ******************

هيچ آيا در ازدحام خياباني گم شده اي؟

انگاه كه در امتداد خياباني گام بر مي داري و صداي بيگانه  قدمهايي ذهنت را پر مي كند.غرق در رويايي دوردست،گيج و خسته ناگهان لحظه اي مي ايستي.براي يك لحظه ناگهان ماهيت فضاومكان از بين مي رود.براي يك آن نمي داني در كدام لحظه از زمان و مكاني.اين نقطه از دنيا كجاست و اين لحظه از زمان.

براي يك لحظه در دوردستي قرار مي گيري كه ماهيت ندارد.تنها يك روياست و تو خود نيز براي يك آن رويا شد ه اي و خود نمي داني.

نمي دانم كه آيا اين احساس را تجربه كرد ه اي .اما هيچ چيز براي آدمي تلخ تر از اين نيست كه وجود نداشته باشد وتنها بخشي از يك رويا باشد يا دنياي گذشته.

درست مثل فيلم ديگران.آدمهاي داستان در انتها مي فهمند كه آنها در واقع نيستند بلكه به گذشته تعلق دارنند.ارواحي هستند كه مي خواهند به خود وجود ببخشند.هرچند كه صاحبان خانه در انتها آنجا را ترك مي گويند و خانه را به ارواح مي سپارنند.واينگونه ارواح ،زنده بودن خود را اثبات مي كنند.

نمي دانم كه آيا در آينده اي كه من و تو نيز به دنياي ديگر تعلق خواهيم داشت مي توانيم در دنياي زند ه ها سير كنيم.دنيايي كه امروز از آن گريزانيم و فردا در پي آنيم.و اين نفس وجود آدمي است كه در لحظه قرار ندارد.

                          ******************

احساس مي كنم كه زندگي يك جور مرز است.مرز بين لغزيدن و نلغزيدن.اينگونه زندگي كردن خيلي سخت مي شود.احساس اينكه هر لحظه در آزموني هستي كه كسي مي خواهد تو را بيازمايد.فكرش را بكن چه دردناك است كه تمام ماهيت انساني تو فقط آزموني باشد تا بدانند كه آيا در امتداد آن خط حركت كرد ه اي يا نه.همان خطي كه خود رسم مي كنند و همه را به رسميت شناختنش وا مي دارنند.

و من چه قدر از اين خطوط بيزارم.از اين قراردادها براي زندگي كردن.و مي دانم كه براي گذشتن از اين خطوط تواني صد چندان مي خواهد چرا كه بايد در كنار آن ،نگاه آن ديگري را تاب بياوري .

آن ديگري كه تو را به چشم گناهكاري مي نگردد كه با نفس كشيدنت حق او را ناديد مي گيري.

فكر كن.چه قدر سخت است.تمام عمر سر سپردن به اين قاعده چرا كه نمي خواهي تو را از بازي كنار بگذارنند.عمري تاب آوردن و تن سپردن به اين تحقير و يا لحظه اي سركشي و رها شدن از هر آنچه كه هست.

نمي دانم .بازي خطرناكي است .

                             **************

هيچ كس نمي تواند گذشته را از تو بگيرد.هيچ كس نمي تواند آنهايي را كه دوست مي داري از ذهن تو پاك كند.

تو نيز در ذهن آن ديگري.هر چند كه بخواهد تو را از ذهن خويش دور كند اما تو در خاطري ماندگاري.آنكه سعي بر آن دارد كه تو را نفي كند تا بخشي از زندگي خويش را هم با تو.و تو در خاطري ماندگاري تا آخرين لحظه اي كه در اين دنيا نفس مي كشد و هيچ چيز لذت بخش تر از اين ماندگاري در ذهن ديگري نيست كه سعي مي كند با سنگدلي تمام تو را فراموش كند.

باور كن.لذتي بالاتر از اين نيست.

                              ******************

 

 

 

 


 
 
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٧ : توسط : نرگس

باد مي آيد.هميشه باد مي آيد و خانه علف ويران مي شود.باد مي آيد و شاخه هاي لخت سپيداري پير را نوازش مي كند،آهنگي قديمي را در گوشش زمزمه مي كند و دور مي شود.

هميشه وقتي مي روي و از من دور مي شوي باد مي آيد.هر بار ويران مي شوم.در من چيزي مي شكند.تركي بر چيني نازك تنهايي.لرزش احساسي بر روي سردي دل.دور مي شوي .به سبكبالي بادي كه مي وزد اينچنين در آغوش من.

"اي درماندگي ،با تو چه بايد كرد."

*************

هيچ احساس كردي كه گاه به چه راحتي ديگران را محكوم مي كنيم.

به راحتي اعمالشان را اشتباهاتي بزرگ قلمداد مي كنيم.به معلمان بزرگ اخلاق تبديل مي شويم و همه را زير ذره بين مي بريم و از ياد مي بريم همه چيز را.از ياد مي بريم كه خود اصول را به پا نهاديم تا زندگي كنيم .

و هيچ كسي نمي داند كه آن فرياد اعتراض چيست .آن فرياد اعتراض به همه آن اصولي كه ما را از ما دور مي كند.آن حس ديوانه كننده براي عصيان ،عصيان بر همه آن چيزي كه گاه آن را مرزي مي كنيم بر همه چيز.

و همه چيز از همه چيز شروع مي شود.

و هيچ كس نمي داند كه چه زجر بي پاياني است آنگاه كه در زير نگاه ديگران بخواهي خويشتن خويش را به سكوتي بي پايان بسپاري مبادا كه كسي اين فرياد بيصدا را بشنود و خاطري مكدر شود.

هيچ احساس كرده اي كه به چه سادگي بار گناهان قومي را بر دوش مي كشيم بدون آنكه بدانيم.

************

گاه مي خواهم پا بگذارم بر همه ‌آنچه كه عمري برايش زيستم.نمي دانم چرا.مي خواهم همه چيز را رها كنم.ديگر گونه زندگي كنم.بدون قاعده و قانون.

اما خورشيد هر روز بالا مي آيد چه بخواهم چه نخواهم.زمان و لحظه هم مي گذرند بدون انتظار براي من.همه چيز به سوي حد اعلا خود پيش مي روند.گياهي كه از زمين گرم مي رويد.پرنده اي كه به اوج مي پرد.وشب پره اي كه به سوي نور.

مبادا كه عقب بمانم!.

*********

 

 


 
 
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٥ : توسط : نرگس

امروز هم گذشت.

باران مي بارد و ذهن كوچه را كه از خاطرات دور لبريز است ،خيس مي كند.مردي در كوچه آواز مي خواند...غم اگر هست غم تنهايي.....آوازي كه از اعماق وجود او بر مي آيد.

باران مي بارد و احساس خيابان خيس مي شود.گنجشكي از سر شاخه مي پرد تا پناهي يابد.ناوداني آواز سر مي دهد،سر خوش از فرصتي دوباره.

نمي دانم در اين قطرات باران چه رازي نهفته است كه تو را از حسي دور دست پر مي كند.ياد كوير مي افتي و اينكه هر باراني،شايد چند قطر ه اي ،چقدر خوشحالت مي كرد.اينكه مردم دعاي باران مي خواندند و عروسك باران را پيشكش هم مي كردنند.تنها كوير مي داند كه باران يعني چه.لذت خيس  و گلي شدن يعني چه.باور كن .تنها كوير مي داند

***********

نمي دانم اين چه حسي است كه ديگران را وا مي دارد كه اينقدر به آينده بي انديشند.حال آنكه هيچ چيز به طور يقين تضمين شده نيست.اين چه جور نيروي محر كه اي است كه كمكشان مي كند تا انتها پيش بروند.

به اين نتيجه مي رسم كه نمي توان به فردا خيلي اميد وار بود وقتي كه مرگ همان قدر نزديك است كه زندگي.پس بهتر است در حال زندگي كنم و فقط گوشه چشمي به آينده داشته باشم.

**********

نمي توانم آنقدر به ادامه اين راه مطمئن باشم .نظريه ام در مورد مرگ در 30 سالگي مرا برآن مي دارد كه قدمهاي خيلي بلند بر ندارم.خسته تر از آنم كه بتوانم براي سالهاي دور دور برنامه ريزي كنم.مرا به اين حساب و كتاب بلند بالا چه كار.بگذار آن گونه زندگي كنم كه فردا كه پشت سرم را نگاه مي كنم احساس آرامش كنم.احساس آرامش از طي كردن اين راه طولاني.

*********

گاهي اوقات شده كه  برگردي و پشت سرت را نگاه كني. همان راه طولاني را كه در زندگيت طي كرده اي.آن وقت خند ه ات مي گيرد از اينكه در گذشته چقدر بچه بودي.افكارت،رفتارت،حتي لباس پوشيدنت هم باعث خنده ات مي شود.و شايد فردا هم امروزت مضحك باشد.اما هميشه هر تغييري نشان حركتي است و رها شدن از سكوني چرا كه هر روز بزرگ مي شوي .يك فكر جديد ،يك روياي تازه ،يك زندگي نو در انتظار توست.ومن چه قدر خوشحالم كه مي توانم هر روز از نو متولد بشوم.تا روزي بزرگ بسازم براي 24 ساعت كامل.

*********

گاهي اوقات خسته از اطرافيان ،آزار شان، در سر كار ناگهان سر بلند مي كنم و به ياد مي آورمت. تو هميشه در ذهن من جاري هستي.تو آنجايي درحريم امن ذهن.به دور از هياهوي وغوغاي زمانه.پس چه باك از آزار آدميان .

سر بلند مي كنم.هياهو دور مي شود.من يك تن رويا مي شوم.روياهاي دور دست.آنجا كه نه از صنعت خبري است و نه از هياهو.حريم پاك سرزمينهاي رويايي. بگذار تحقير كنند.بگذار احساس آدمي را خدشه دار.بگذار ناديده بنگارنندت.

فراموششان مي كنم.

تنها به تو مي انديشم.من چه سان خوشبختم.چه سان.

***************

 


 
 
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢۳ : توسط : نرگس

 

از سر كار برگشته ام.خسته تر از آنچه كه بداني.با احساسي مچاله و تحقير شده.كه اين حسي است كه هميشه بعد از برگشتنم به من دست مي دهد.

ديشب يكي از دوستانم برايم ميل زده و گفته بود كه احساس مي كند كه من نسبت به او دارم كم لطفي مي كنم.دلم گرفت .نه از دست او.از خودم.

از اين كه رفتارم باعث شده كه او همچين فكري كند.آن هم در حق عزيزترين دوستانم.

باوركن تقصير من نيست.خسته و بي حوصله ام.به زحمت خود را به ادامه اين راه وا مي دارم.كه اگر اندك اميدي به انتها نبود اين اندك رمق هم در من از بين مي رفت.

گاه روزها مي گذرند .مي خواهم ميلي بنويسم يا حرف تازه اي اما نمي توانم.باور مي كني.

تو هنوز هم برايم عزيزي دوست من.همان قدر كه هميشه هنگام هايده گوش دادن ،فروغ خواندن ،شعر سرودن به ياد تو مي افتم.تو هميشه در كنار مني چرا كه تو بخش عظيمي از خاطرات مني.خاطرات دوران دانشجويي.

***********

هيچ شده كه درگير يك رابطه عاطفي شوي .بدون آنكه خود بخواهي.

كسي مي آيد.احساس خفته تو را بيدار مي كند.ناگهان آن همه شور،آن همه احساس كه تا ديروز پنهان بوده خود را نشان مي دهد.بعد احساس مي كني كه دنيا متعلق به توست.هر روز صبح خورشيد به خاطر تو طلوع مي كند.بگذار تمام دنيا پر از زشتي باشد براي تو مهم نيست.تو همه اويي .پس چه غم از اين دنياي لعنتي.سبكي.سبك.

يك روز آن آدم ميايد مي گويد كه به هزار و يك دليل كوفتي بايد برود.تو را با هزاران دليل منطقي محاصره مي كند.تو گيج و منگي.نمي داني .نمي فهمي.براي تو رفتن معنا ندارد.اما كاري از تو ساخته نيست.او مي خواهد برود.چشمانش از هر عشقي تهي است.دستانش سرد سرد است و قلبش ديگر از آن تو نيست.

باور نمي كني.ماتي.شكسته اي.تمام شد ه اي.

هر روز صبح توي سرت كسي طبل مي زند.از صبحها بيزاري.از اين خورشيد،از همه.

اما يك روز مي بيني كه بايد بلند بشوي .ديگر ماتم گرفتن فايد ه اي ندارد.تو بايد تاوان بدهي.تاوان اينكه آن ديگري تنها مي خواست عشقي را تجر به كند .تا وان يك احساس آني در آن ديگري.

"ساده است.آري دوست داشتن آدمي .او را به خود وا نهادن و گفتن كه نمي شناسمش."

همش همين.

**********

ديشب تمام شب منتظر بودم.مثل كودكي كوچك در حال بهانه گرفتن.

چه خوب كه زنگ زدي.با تو تمام بهانه ها تمام مي شود.نه غمي است نه غصه اي.با تو من نمي ترسم.و تو امن ترين حريم دنيايي.

*********

تمام شب كابوس ديدم.نمي دانم چرا.كابوسها و پريشانيهاي شبانه.خوابهاي بي سر و ته.

ايكاش تو اينجا بودي.نمي داني چه غم سنگيني است آن لحظه كه از خواب ،از آن دنياي تاريك ،بيدار مي شوي و مي بيني كه تك و تنهايي .نه آغوشي براي پناه بردن و نه دستي براي نوازش كردن.تنها سكوت سرد شبانگاه و ناله بيگاه سگي از دور.

حياط خاموش و تاريك است.سرشار از خاطره هيا هوي كودكاني كه او را در بازيهاي خويش شريك كرد ه اند.همه خوابند و تو بيداري.چرا كه از يك كابوس ديگر مي ترسي.

و اين ترس تمام روز با تو مي ماند.مثل  يك سايه تو را دنبال مي كند.آزارت مي دهد .تمام روز دنبال آن آغوشي.آغوشي براي گريستن و هيچ نمي يابي كه در بيگانگي آن همه چهره هيچ نمي بيني جز آن تنفر پنهان.

نه اشكي مي ماند نه حرفي براي گفتن.تنها تو مي ماني با آن حس سر خورده در وجودت.نه در خانه كسي منتظر توست نه در سر كار .و جهان از هر كلامي خالي ست.

ترسها ،ترسهاي شبانه.

تو كجايي .در گستره بي مرز اين دنيا تو كجايي.

**************

تمام روز اين كوچه ها را طي مي كنم براي رسيدن به هيچ

************

چه غم سنگيني است در جدال بودن .همواره .ميان آنچه كه هست و آنچه كه بايد باشد.

 


 
 
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢۱ : توسط : نرگس

ديدي دلا كه يار نيامد.

گرد آمد و سوار نيامد.

آنچنان كه غم برتوباريد

باران به كوهسارنيامد.

هيچ وقت نميشود از دستش فرار كرد.آن حس مرموز را مي گويم.

فكر مي كني كه حالت خوب است .درس مي خواني ،به دوستانت زنگ مي زني ،به سر كار مي روي،خلاصه همه چيز خوب است تا اينكه ناگهان در تو حلول مي كند.احساس مي كني كه به يكباره تمام مي شوي.جهان يكسره ناتمام ميشود.حفره اي بي انتها در عمق زمان باز مي شود.راهي به سوي تهي شدن از هر زمان و مكاني.

بعد تمام آن خاطرات به سويت هجوم مي آورند.از تمامشان عمري گريخته اي.اما آنها امانت نمي دهند.اشكها هجوم مي آورند.تو يكسر اشك مي شوي.به انتهاي رويا رسيد ه اي.ديگر هيچ چيز نيست.

********

يك روز صبح بلند ميشوي مي بيني كه هيچ حسي نداري.آن همه اشك،خاطره انگار در يك لحظه همه چيز تمام شده است.انگار نه انگار كه اصلا اتفاقي افتاده.مي روي دنبال كار و بارت.همه كس از يادت رفته.ميشوي همان كه بايد باشي.سرد و بي تفاوت.منطقي و عاقل.روزها سپري مي شونند و ياد مي گيري كه فراموش كني.چرا كه ساده ترين راه است و تو هميشه ساده ترين ها را انتخاب مي كني.

*******

دلم مي خواهد به كسي زنگ بزنم .شايد تو، كه نيستي يا يك آشنا.شايد هم به پ.پ آرماندو.اما انگار كه آن يك نفر اصلا نيست.نمي دانم .اما گاهي اوقات ناگهان در طي روز احساس مي كنم كه بايد بروم دنبال كسي.تمام خانه را مي گردم.اما او نيست.اصلا نمي دانم كه كيه.موجوديت او برايم مبهم است.انگار مثل يك همزاد است.كسي كه گم شده.گاهي اوقات دلم برايش تنگ مي شود و لي نميدانم كيست.يك من ديگر.آن ديگري كه در من است و نيست.يك نيمه گمشده.فكر كنم دچار جنون شد ه ام.احتمالا.

*******

بهتر است بروم به فرايند استخراج روي بپردازم.شايد به درد دنيا و آخرت بخورد.

ايكاش امشب زنگ ميزدي.

 

 


 
 
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٠ : توسط : نرگس

18 آبان  هم گذشت.از سر كار رفتن من درست يك سال مي گذرد.انگار كه يك قرن بر من گذشت.يك قرن به درازاي تمام سالهاي عمرم.

امروز صبح سر كاربه موبايل پ .پ. آرماندو! زنگ زدم.اما مثل هميشه در دسترس نبود.تنها تا ساعت 8 صبح برايمان شماره موبايل مي گيرند.آن وقت صبح چقدر دلم مي خواست با او حرف بزنم و بگويم كه چه اندازه دلم برايش تنگ شده. اما اين خطوط لعنتي باز هم اشغال بودند و احساس من اين وسط هيچ اهميتي نداشت.

امروز باز از آن احساسات عجيب به سراغم آمد.هميشه ناگهاني ميايد.من دارم كارهايم را انجام مي دهم كه ناگهان در من ظهور مي كند.درست مثل يك مهمان ناخوانده.

پشت ميزم مي نشينم و به جايي نا معلوم خيره مي شوم و ناكهان خاطره اي دور دور در ذهنم  جان مي گيرد.خاطر ه اي كه گمش كرده بودم .يا جزيياتش را به ياد نمي آوردم.

به ياد سر چشمه افتادم.بخشي از خاطراتم را در مورد آن روزها گم كرده بودم.روزهاي كارآموزيم را. ياد آدمها،دودكشهاي دوقلو،كوره هاي ريورب و خلاصه تمام آن جزييات به روشني در ذهنم جان گرفت.

دل مي خواهد دوباره به آنجا برگردم.به آنجا كه روزي ازش متنفر بودم.به انجا كه برايم تلخ تلخ بود .نمي دانم چرا اما انگار يك بخش از خودم را آنجا جا گذاشته ام.يك بخش از وجودم كه متعلق به گذشته است.به مرز ميان كودكي و بزرگسالي.مرز ميان درد كشيدن و پشت سر گذاشتن.مرز دوست داشتن و نداشتن .

و حالا كه همه چيز تمام شده مي بينم كه چه قدر خوب كه تمام آن روزها را در زندگيم داشته ام .همه آن تلخي ها الان به نظر مثل يك امتحان ميايد كه من آن را به آخر رسانده ام.

شايد براي همين دلم مي خواهد برگردم .برگردم و آن قسمت از روحم را كه آنجا سرگردان است پس بگيرم.

********

تو الان كجايي.ديشب در راه بودي.دلم گرفته است.دل من به اندازه تمام آن دشتهايي كه تو در آنها سفر كرده اي گرفته است.به اندازه تمام آسماني كه سقف تو بوده .به اندازه تمام آن ستاره هايي كه ديشب بالاي سر تو مي درخشيدند.به اندازه تمام تو.

دلم تنگ شده است.براي تو.

*******

هر روز صبح از پنجره اتاق گذر تمام آدمها را دنبال مي كنم.آدمهايي كه صبح زود براي غم نان و غم زندگي به سر كار مي آيند.آدمهايي با يك عالمه فكر وخيال متفاوت.آدمهايي كه بيشتر آنها را نمي شناسم.هر چند در كنار من كار مي كنند.و گاهي از آنها وحشت مي كنم.چقدر دلم مي خواست مي توانستم بدانم به چه مي انديشند.اين توده متحرك و خاموش كه در پي هم روانند و هر روز صبح با من از سرويس پياده ميشوند ،به چه مي انديشند.

در عرض اين يك سال خيلي عوض شد ه ام.اين آدمها مرا به تعجب مي اندازند.كافي است كه همين الان در موردشان قضاوت كني .ناگهان كاري مي كنند كه نظرت در موردشان عوض ميشود.از آنها دور ميشوي.چيزي كه خود نمي خواهي اما مجبوري كه اينگونه عمل كني.آن چنان در پوسته جديت خويش غلطيد ه اند كه به سختي مي تواني آنها را بيابي آنگاه كه نگاهشان ناگهان به نگاهت گره مي خورد و تو به ناگاه آن رگه هاي سردو سخت خشونت و تنفر را در پس آن نگاه ميابي.تنها در يك درخشش آني يك نگاه و بعد همه چيز به حالت طبيعي بر مي گردد.آنها مي شونند همان آدمهاي هر روز .اما تو آن من واقعي را ديد ه اي و هيچ چيز نمي تواند رعب و وحشت آ ن نگاه را از ذهن تو پاك كند.

من از اين مردم مي ترسم.باورت مي شود.تمام جسارتم انگار از دست رفته است.

***********

 انگار هيچ گاه پاسخي نخواهم شنيد.صدايم چه اندازه دور مي نمايد.

 

 

 

 


 
 
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٧ : توسط : نرگس

امروز تولد يكي از دوستان خوبم است.مرا ببخش دوست خوبم كه چنين روزي را از ياد برده بودم.تو را آن چنان دوست ميدارم كه اين فراموش كردن را گناه بزرگي براي خودم مي دانم. تو آن چنان به من نزديكي كه تنها يا يك نگاه مي تواني آن چه را كه من از آن زجر مي كشم خود بداني.با تو به هيچ كلامي نياز نيست .تنها يك نگاه كافي است تا بداني.

تولدت مبارك گل من.

*****

امروز صبح سر كار حالم فوق العاده بد بود از آن صبح هايي كه خورشيد بالا ميايد وهمه چيز روشن وشفاف است و زشتي همه چيز به وضوح ديده مي شود.تمام غصه هاي عالم يك دفعه جمع ميشن تو دل آدم و دلت مي خواهد بنشيني و زار زار گريه كني.آنقدر كه همه چيز از عمق وجودت بريزد بيرون.تا تمام شوي .همه وجودت بشود اشك.دلم مي خواست از آنجا بگريزم .نمي دانم به كجا .به يك جاي دور.شايد تا تو .تا دور دور.تا تهي شدن.تهي شدن از هر حسي.

*****

فيلم كوهستان سرد را ديدم.نيكول كيدمن در نقش دختري بازي مي كرد كه عاشق پسري بود كه به جنگ رفته و او در تمام روزها فقط به او مي انديشيد.زمان  برده داري و ستيز شمال و جنوب براي بخشيدن يا نبخشيدن حق زندگي بر سياهان.دهكده از جوانان تهي شده بود.پدر از دنيا رفته و دختر تنها مانده.هيچ كاري نمي داند جز انتظار كشيدن.تا اينكه دختري ديگر پيدا مي شود كه حاضر است براي او كار كند.اينجا است كه قسمت اصلي داستان شروع مي شود.داستان جنگ بي امان اين دو نفر بر عليه آن چه كه مي خواهد آنها را از پاي در بياورد.اين قسمت فيلم مرا به ياد اسكارلت اوهارا در كتاب بر باد رفته مي اندازد كه به چه زحمتي در آن دوران سخت به تنهايي براي نجات خود و اطرافيانش مي جنگيد تا از گرسنگي نميرند.آن هم دختري مثل اسكارلت كه جز خوشي در زندگي تجربه اي نداشت.

پسر در جنگ زخمي مي شود در حالي كه عشق دختر حامي اوست.پس از بهبودي به خانه بر مي گردد.به كوهستان سرد.اما در راه شكارچيان برده در كمينند تا هر كه را مي بينند به بند بكشنند.پسر به زحمت از تمام آن حوادث مي گريزد.

پسر به خانه مي رسد.اما تنها دمي چند در نزد دختر است.در حوادث بعدي داستان پسر به خاطر نجات ديگران با گروهي در گير مي شود و مي ميرد.

فكر كن اينهمه وقت منتظر رسيدن كسي باشي.كسي كه دوستش داري .تمام روزها به اميد آمدن او به سر مي شود.هر روزي او را به ياد تو مي اندازد.هر حركتي ،هر حرفي ،هر ترانه و هر شعري.بعد او ميايد.آهسته از گذرگاه كوهي به پايين ميايد .آغشته به برف و سپيدي.او را از دور نمي شناسي به رويش اسلحه مي كشي بعد مي بيني كه اوست.اين روح توست كه آمده است.روح تو كه حامي جسم آن ديگري بوده.بعد در عرض چند ساعت از دستش بدهي .خيلي تلخ ميايد.خيلي تلخ.قلبم لرزيد.هميشه انگار تو آن كسي هستي كه مي ماني.و چه زجر بي اماني است بر تو كه ميداني رفته است و ديگر هيچ گاه نخواهد آمد.اندك زماني براي دوست داشتن.مي فهمي.چه تلخي بي اماني.

از فيلم خوشم آمد.شايد داستان گاهي كمي تكراري به نظر ميامد اما روي هم رفته قشنگ بود.

****

خسته ام.خسته از اين جدال بي امان هر روزه .از اين سوهان روح.

*******

ديشب در حالي كه بحث استخراج مس را مي خواندم به جايي رسيدم كه از يك سري باكتري استفاده مي شود كه در واقع در قسمتي از واكنشها به پيشرفت واكنش كمك مي كنند.موجوداتي كه زندگيشان به PHمحيط بسته است و خلاصه....يك لحظه فكر كردم اگر من يك با كتري بودم كه به اين فرايند كمك مي كرد چه احساسي مي داشتم.دنيا از ديد يك باكتري هوازي يا بي هوازي چه شكلي است.

اما بعد ناگهان احساس كردم چه زندگي غمباري.اينكه زندگيت دست خودت نباشد .زندگيت به بالا و پايين رفتن PHبسته باشد.نه حسي،نه شوري ،هيچ....

من بدون دوست داشتن،عاشق شدن،خنديدن،گريستن،شعر گفتن و...چه معني خواهم داشت.شايد اكنون مجبورم به جبر زمانه زندگي كنم اما يك انسانم و مي توان يك عالمه روز خوب ديگر براي يك عالمه كار تازه و هيجان آور داشته باشم.پس بي خيال باكتري بودن.هر چند كه انها هم در چرخه اين زندگي عظيم نقش اساسي دارنند،اما بهتر است هر كس جاي خودش باشد تا ديگري.  

********

چه سكوت خالي و بي پاياني.

 


 
 
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٥ : توسط : نرگس

چقدر زورم ميگيره.

روزهاي ديگه ،وقتي كه حتي سگ رو هم بزني از خونش نمياد بيرون بايد بلند شم .امروز هم كه ديگه خوابم نمياد.هر روز وقتي ساعت زنگ ميزنه به خودم به اين دنيا و به هر كي كه اون لحظه تو ذهنمه يا ديشب در خواب من نمي دونم چكار مي كرده فحش و بد بيراه ميگم،اون ساعت حتي اسم خودم هم به سختي يادم مياد چه برسه به اين كه بلند شم لباس بپوشم، جمع و جوركنم و با رفتار معقول وبا نزاكت!!!اون هم در آن وقت روز،از خانه خارج شوم و يادم بمونه كه بخاري رو خاموش كنم ،كاور كامپيوتر رو كه وسط اتاق از حال رفته بذارم سر جاش و خلاصه همه خرت و پرتام رو جمع كنم و خلاصه با سلام و صلوات راهي شم.حالا شما فكر مي كنيد كه كجا مي خوام برم.يه جاي كوفتي كه ازش متنفرم و حالم ازش به هم مي خوره واگه ميشد يك روز دلم مي خواست با خاك زيرورو بشه.فكر كنم زلزله اشتباهي ارگ طفلكي بم را خراب كرد.بايد ميامد اين جايي كه من كار مي كنم خراب مي كرد تا يك ملتي راحت بشن و هر چه آدم آشغال توشه همه از اين صفحه روزگار پاك بشن.چه قدر بايد اون جا نقش بازي كنم .حالم از خودم در سر كار به هم مي خورد.دلم مي خواد سر همه داد بزنم و بگم كه از همشون متنفرم.مخصوصا ازاونايي كه فكر مي كنن خيلي زرنگند و از تو سو استفاده مي كنند و حقت رو مي خورند يا اصلا به روي خودشون نميارند كه تو را ميشناسند.لعنت به همشون ،به تمام روابط ،به تمام اصولي كه بايد حفظ بشه.

ما هم اونوقت بايد كاسه گدايي بگيريم دستمون ....خدا بزرگه!!!

امروز هم كه روز تعطيل است مثل بقيه روزها كله سحر بيدار شده ام و خوابم نبرد.حالا كه ساعت نه صبح همه خوابند.تو هم كه ديشب اعلام كردي تا سحر بيداري و مي خواهي درس بخواني والان هم در آن خوابگاه لعنتي هيچ كس زحمت بلند شدن و برداشتن اين گوشي بدبخت را ندارد و گوشي فلك زده آن قدر زنگ ميزند كه جونش در مياد.پس بي خيال زنگ زدن به تو.ش لعنتي هم كه دچار حالتهاي ماليخوليايي معمول شده و الان از سر بد حالي خوابه.بقيه هم كه تمام هفته ميدوند والان همه خوابند.و اونهاي ديگه هم كه همين ديشب با هم چت مي كرديم و يا بعد از مدتها بهشون زنگ زدم و يكي هم كه رفته كرمانشاه تا در خدمت اسلام و مسلمين باشه و به مملكت خودش!!!خدمت كنه.بقيه هم كه يك روزي بدون ديدن هم خوابمون نمي برد حالا رفتند و اصلا فكر كنم قيافه من اصلا يادشون نمياد چه برسه كه به هم زنگ بزنيم.من هم كه حوصله آغاز روابط از دست رفته را ندارم .گور باباي رابطه هاي تموم شده.

نمي دونم. امروز صبح چمه چند تا وبلاگ جديد را سر زدم.چند تا آهنگ جديد گوش دادم.كلي هم درس براي خوندن دارم كه اعصابم را بهم ميريزه.شيطونه ميگه تمام اين كتابها و جزوهها را كه با خون دل از اين دانشگاه و اون دانشگاه گرفتم بگيرم بسوزونم و خيال خودم رو راحت كنم.اما مي دونم كه اين كار رو نمي كنم.بعضي از آن كتابها رو با بدبختي و كار دانشجويي ووام و...خلاصه هزار بدبختي خريدم.

اصلا ولش كن.الان ميرم سراغ كار و زندگيم.

چه قدر خوب كه نمي خواهد نگران هيچ گونه نوشتن در اينجا باشم .هر چه دلم مي خواد مي نويسم چه بقيه خوششون بياد چه نياد.

 

 

 

 


 
 
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٤ : توسط : نرگس

14 آبان ماه

امشب از خودم وحشت كردم.

به يك مهماني افطار دعوت شدم.جمعي كه در آن خيلي غريبه بودم و دنيايشان با من خيلي فرق داشت.از سر كنجكاوي رفتم.دوري بيش از حدم از مردم مرا واداشت از اين گوشه بيرون بيايم و همه را ببينم.

در تمام آن مدت با تعجب به دنياي اطرافم مي نگريستم.اين مردم چه اندازه متفاوت بودند.حرفي براي گفتن نداشتم.آن هم آدم پر حرفي مثل من.!!در تمام آن لحظات سكوت كردم وبه اين جمع خيره شدم.دلم مي خواست بگريزم و به اتاقم پناه برم.به آن فضاي آشنا،آن خلوت پناه دهنده كه مرا در بر ميگيرد.به يادداشتهايم،كتابها و شعرهايم،به اين سكوت واين تنهايي .

احساس مي كردم كه يك نوع بي قراري دروجودم هر لحظه داشت مرا در بر مي گرفت.به خودم لعنت مي فرستادم كه چرا اصلا آمدم.هر چند صاحبخانه بيش از حد مرا تحويل مي گرفت تا احساس غربت نكنم.اما آن جا بودم كه ناگهان فهميدم.همان نكته اي كه مرا به وحشت انداخت.

من دچار احساس گريختن از آدمها شده ام.همان آدمهايي كه در موردشان يادداشت مي نويسم با آنها كار ميكنم،و گاهي هم دوستشان دارم.من به تنهايي اتاقم آن چنان خو گرفته ام كه ديگر توان تاب آوردن در محيطهاي شلوغ و پر سروصدا را ندارم.

مي خواستم به اينجا پناه آورم.مي خواستم با فكر و خاطره  تو تنها باشم.اينجا كه همه چيز سرشار از ياد توست.من از آنها گريختم.از همان آدمهاي عادي كه من هم جزئي از آنهابودم.واين مرا ميترساند.تنها ديگر آدمهاي محدودي را مي توانم تحمل كنم.تنها دوستانم را كه متعلق به من اند.انديشه هايشان شبيه من است.

اما نمي خواستم اينگونه باشد.من اين توده را دوست دارم.اين مردم را كه از كله سحر تا بوق شب دنبال لقمه ناني هستند.اين گروه سرگردان را كه در اطراف من در جنب وجوش هستند،دوست دارم.اما نميدانم چرا از آنها مي گريزم.

زمان دانشجويي هميشه دلم مي خواست در آن بازار قديمي بچرخم.به عبور مردم خيره شوم.زنان خانه داري كه با سبدهايي در دست در حال خريد بودند.بوي سبزي تازه،انواع ادويه جات و صداي پاي مردمي كه هنوز زنده بودندو نفس مي كشيدند وبازار ،بازار با آن حس خلسه آور ،سرشار از عطرهاي مختلف و پر از مردم و طعم زندگي مرا مجذوب خويش مي كرد.

من تمام شما را دوست دارم.تمام شماها را كه گاهي با سنگدلي تمام همديگر را ناديده مي گيريد،خاطري را مي ازاريد وپا يرروي احساس آن ديگري ميگذاريد

من تمام شما را دوست ميدارم .

 

 

 

 

 

 


 
 
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱۳ : توسط : نرگس

13 آبان

امروز فهميدم كه از گذشته رهايي  يافته ام.

امروز كه در سر كار ناگهان نگاهم به تقويم روي ميز افتاد و دريافتم كه از خيلي از آن روزها گذشته ام بدون آنكه چيزي را از گذشته به ياد آورم.

آبان هميشه براي من ياداور روزهاي دور بود.كلاس عرفان ،كتابخانه دانشكده فني،دوستانم در خوابگاه ،ولرزش احساس به روي سردي دل.

اما اكنون انگار هيچ در ذهنم نيست.تهي تهي از هر حسي نسبت به گذشته.

اكنون روزها به كسالت مي گذرد.تهي از هر هيجاني و در ميان تمام اين گذر روزها جاي تو تا چه اندازه خالي است.

انگاه كه اينگونه تو را مي خوانم و صداي نيست جز صداي وزش نسيمي كه مي وزد نرم در ميان شاخه هاي سپيداري پير.

هر روز صبح ،وقتي كه تنها در ميان اين كوچه خالي به سمت ايستگاه اتوبوس مي روم انگار تمام جهان در مقابلم جان ميابد.حتي تن سردو سخت كوچه.ديوارها ،ماشينها و هر آنچه كه هست.

انگار در آن وقت صبح فقط من و كوچه بيداريم و با هم حرف مي زنيم.عين دودوست قديمي.مي بيني وقتي كه كسي نيست آدم چه دوستاني ميابد.من برايش از كارم مي گويم.از آدمهاي كه وجودشان آزارم مي دهد.از تن سپردن به اين تحقير براي لقمه ناني و از جبر زمانه.برايش مي گويم كه تا چه اندازه دلتنگ تو ام و تو دور دوري.و او برايم مي گويد از هزاران هزار آدمي كه هر روز او را در زير گذر سنگين خويش لگد مال مي كنند.

از مرد رفتگر كه تا چه اندازه با دقت او را تميز مي كند و از عبور گيج رهگذري كه نا گاه خاطر او را با روياهاي مغشوشش مي آزارد.دستي چيزي را بر زمين مي ريزد و چهره اورا زشت تر مي سازد.كودكي ناگهان با توپ پلاستيكيش غوغا را به درون او مي اندازد و چه اندازه خاطره هزاران هزار كودك كه در ذهن او بيدار مي شود كه اكنون مردان و زناني كاملند.

******

هميشه دلم مي خواهد در 30 سالگي بميرم.احساس مي كنم كه اين سن سن كمال يك زن است.نمي دانم كه چرا اين احساس را دارم اما آينده من در اين سن تمام مي شود و بعد از آن هر چه هست در بهت و حيرت گم شده است.

نمي دانم كه ايا وقتي 30 سالم شد به اندازه كافي بزرگ شده ام يا نه.

اما دلم مي خواهد قبل از مرگم يكبار ديگر تمام دوستانم را ببينم و يكبار ديگر تمام آن احساسهاي خوش گذشته را تجربه كنم.همان احساسهاي گرانبهايي كه ديگر هيچ گاه نخواهم داشت.ان گاه كه كودكاني بيش نبوديم و زندگي در زير يك سقف دور از خانه برايمان تجربه اي عجيب بود.

آه كه تا چه اندازه دلتنگتان هستم. دلتنگ يك شب دور هم بودن و اشك ريختن هاو خنديدنهاي بيدريغانه.

اكنون تا چه اندازه دور دور مي نماياند.

"از ما به مهرباني ياد آريد.

از ما كه در تمام شب عمر به جستجوي نور سحر پرسه مي زديم.

در خاطر ياد ما را بسپاريد.

از ما به مهرباني ياد آريد."

 

 


 
 
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱۱ : توسط : نرگس

وقتي كه من بچه بودم با برادرم سر خريد نان مرتب دعوا داشتيم.او با زورگويي تمام مرا به جاي خودش مي فرستاد و من با نفرتي بي پايان از او !!به نانوايي مي رفتم.

در آنجا  در صف طولاني مي ايستادم به خيابان و به هجوم بي امان مردم و ماشينها خيره ميشدم.

شماره ماشينها را مي خواندم و اسم شهرها را.تهران،اصفهان،مشهد...نام اين سرزمينهاي دور دست در ذهنم طنين خوشي داشت.براي من كه تمام دنيا خانه بود و كوچه و آن شهر كوچك اين نامها آنقدر دور به نظر ميرسيد كه حد نداشت.دور شدن و كوچك شدن ماشينها را در پيچ خيابان دنبال مي كردم و با آنها به قعر سرزمينهاي دور مي رفتم.آنقدر غرق رويا ميشدم كه با فشار پشت سريم به جلو هل داده ميشدم و گاه هم بزرگتري بي حوصله نوبتم را گرفته بود و من با دهاني باز غرق رويا در جاي مانده بودم.

كتابها پر بود از نامهاي عجيب.من هم با هاكلبري فين و تام ساير،پرين،ماهي سياه كوچولوواولدوز و كلاغها به سفرهاي دور دست ميرفتم.چيزي كه در واقعيت ممكن نبود و من آن را تنها در كتابهايم ميافتم.

با ژاندارك به فرانسه سفر مي كردم و با اوديسه به دنياهاي اساطيري.

اين چنين بود كه كودكي من شكل گرفت .كودكي من ،در يك كوچه خاكي با هزاران هزار خيال نو.

هميشه عاشق سفر بودم.هميشه.هيچ چيز مثل جاده مرا به سوي خود نمي خواند.به سوي آن پهنه غبار آلود دوردست كه چه پر اسرار مي نماياند.

اما هميشه انگار پاياني ست.پاياني بر روياهاي آدم.كي نميدانم.

 

 

 

 


 
 
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٩ : توسط : نرگس

9آبان

هيچ بدتر از انتظار كشيدن در زندگي آدم نيست.

نمي دانم كه آيا احساس مرا در اينباره مي فهمي يا نه؟

انتظاري كشنده براي يك دوست،يك مهمان،نامه يا حتي  يك تلفن.

تمام روز هايت ميگذرند وتوهمچنان منتظري.زجري بي امان راتحمل مي كني به اميد گذشت زماني كه تو را آزار مي دهد.به اميد تمام شدن اين آزمون بس دشوار.

نميداني بايد چه كني.تمام لحظه هايت به بيهودگي سپري ميشوند.بدون به دست آوردن نتيجه اي يا حتي اميدي.هر لحظه كه مي گذرد انگار تو هم با آن لحظه به اتمام ميرسي و با لحظه بعدي دوباره زاده ميشوي.

زماني كه من در خوابگاه زندگي مي كردم هميشه منتظر تلفن بودم.به اين اميد كه دوستي از آن دورها به يكباره به ياد من بيفتد و بعد از زحمت فراوان و پشت خط بودن بتواند با من حرف بزند.تلفن انگار تنها روزنه ارتباطي من با دنياي خارج بود.دنيايي كه از آن ميگريختم.

يادم هست سال سوم دانشگاه من و دوستم زمان فرجه هاي قبل از امتحانات آخر ترم باهم درس مي خوانديم.هميشه منتظر اين بوديم كه تلفني داشته باشيم و اغلب هم كسي يادي از ما نمي كرد.وقتي كه عصرهاي روزهاي زوج از كلاس زبان بر ميگشتم ،از تلفن سكه اي سر دردانشگاه به دوستم زنگ ميزدم در حالي كه فاصله ما كمتر از 10 دقيقه بود.اما ميدانستم كه اسم او را در سالن صدا مي كردند و او بدو مي آمد تا تلفن را جواب بدهد.

الان كه فكر مي كنم مي بينم كه تا چه اندازه كارهايمان خنده دار بوده است.حتي آن انتظار هم الان بنظر احمقانه ميايد.تمام آن اتفاقات الان به نظر دور دور ميايد.تمام آن آدمها در خاطرات من گم شده اند.آدمهايي كه زماني دوستشان داشتم و با آنها زندگي مي كردم،اكنون تا چه اندازه دور ميايند.حتي از بعضي از آنها كوچكترين خبري ندارم،در حالي كه زماني فقط به اندازه يك نگاه بين ما فاصله بود.

"تو كجايي .در گستره بي مرز اين دنيا تو كجايي!"

اكنو ن ديگر سخن گفتن از آن روزها به نظر سهل و ساده مي آيد.اما فقط من وتو ميدانيم كه چه اندازه تاب آورديم و انتظار كشيديم.

هيچ در زندگي مرا به اندازه انتظار كشدن عذاب نمي دهد .انتظار يك دوست ،يك نامه ،حتي يك تلفن

يا شايدانتظار روزگار بهتر.

 

 

 

 

 

 

 


 
 
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٧ : توسط : نرگس

*فنجان چاي عصر بر روي ميز

كتابهاي غبار گرفته

وپرده هاي رنگ ورورفته

بي ترديد رفته اي.

*گلهاي پلاسيده در گلدان

قاب عكس واژگون شده از ديوار

وآينه ترك خورده

بي ترديدرفته اي.

*سكوت خالي خانه

گچ ريخته  ديوار

شپ پره اي افتاده بر كف اتاق

ديوارهاي نم گرفته

عقربه هاي سرگردان ساعت ديواري

چكه آب بر ذهن خسته آشپزخانه

وفنجان چاي عصر برروي ميز

آيا براستي رفته اي؟

 

 

 

 

 


 
 
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٧ : توسط : نرگس

 نميدانم تا به حال هيچ در گرگ و ميش سحر گاه گيج و منگ از خوابی پر از كابوسها وپريشانيهاي شبانه بيدار شده اي يا نه؟.آن گاه كه فقط و فقط سكوت است وسكوت و تنهايی و رخوت ويك مشت افكار پريشان كه وحشت ناشی از آن همه كابوس را هنوز در خود دارد.شايد در آن حال دلت بخواهد كه كسی باشد.آن ديگری كه تو را پناه می دهد ،و يا شايد آغوشی برای پناه بردن و گريستن، همچون كودكی كه ناگاه از خواب پريده است.

ديشب احساس خاصی داشتم.همچون كسی كه بار گناهان قومی را به دوش ميكشد.وحشت زده و مبهوت،دمدمه های صبح از خواب بيدار شدم.خوابی پر از كابوس. ترسيده بودم، گيج و خيس از عرق.يادم آمد كه روز تعطيل است ونمی خواهد صبح زود سر كار بروم. نمي تواني خوشحالي مرا در آن لحظه دريابي كه دوباره به اعماق دنياي تاريكي و فراموشي بر ميگشتم.در اعماق روياهاي دوردست،در آغوش مهربان خداوند.آنگونه كه در آغاز بودم.آن زمان كه هنوز پا به اين دنيا ي خاكي نگذاشته بودم.د ر آغوش خدا نه درد تنهايي بود نه هيچ چيز ديگر. من بودم و خدا بود و سكوت محض و لرزش احساس به روي دل.وديگر نه وحشت تنهايي بود و نه غم نان و نه غم تو.هيچ نبود و همه چيز بود.من بودم و پهنه ابديت آن گونه كه هنوز زاده نشده بودم.ميدانم ،اين لرزش احساس و اين ترنم موزون حزن تا به هميشه ادامه دارد.