ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٩ : توسط : نرگس

 

"نه بال بال تند ستاره ها

نه زنگ زنجره ها كه مي شكند

و درسماع صنوبرها و دست افشاني تبريزيها تكه تكه فرو مي ريزد.

نه چكمه هاي زمستان

كه در حوالي فروردين ريخته است.

نه سفره هاي زمان كه برگ و نور ونمك تا به ازل بر سطحش پراكنده است.

نه گونه هاي عرقكرده تابستان

نه نيشكري كه به خدمت آفتاب كمر بسته  مي بندد

نه پرنده ها ،نه مستي دريا

تنها" تو" تسلايم مي دهي

تو و انگشتانت

كه در اندوهم مي نوازي

و ترانه هاي شوريده دريا

در روحم موج مي زند."

شمس لنگرودي

*****************

دوباره كودك درونم طغيان كرد.من فكر مي كنم همه ما كودكي درون خويش داريم .همان كه در كودكيهاي خويش بوديم .كودكي كه در هزار توي روحم مانده است و گاه خود را نشان مي دهد .كودك بعضيها با خودشان بزرگ مي شود و كودك بقيه در درونشان مي ماند.

امروز كه از دست همكارانم ناراحت شدم دوباره پا بر زمين مي كوبيد و خود را نشان مي داد .من مي خواستم كتكش بزنم .بيندازمش توي دخمه اي و در را به رويش ببندم اما نشد من باز چون دختر بچه اي كوچك ناراحت شدم و خشمم را به آنها نشان دادم.در را محكم پشت سرم كوبيدم و گفتم كه ديگر با آنها حرف نمي زنم .

من هيچوقت بزرگ نخواهم شد .مي دانم .

ايكاش فردا كه بروم سر كار بشوم يك تكه سنگ .نه احساسي نه رنجشي نه هيچ چيز ديگر .يشوم يك آدم بدون هيچ حس كه فقط كار كند و هيچ نگويد و برگردد خانه .

ايكاش اينقدر زجر نمي كشيدم .

 

*************************

هيچ گاه به اندازه اين لحظه هايي كه از تو دورم تو را نمي طلبيدم .احساس مي كنم كه در آبهاي جهان چون ماهي لغزاني در پي توام و نمي جويمت .

هيچ گاه به اندازه اين لحظه هايي كه خسته به خانه بر مي گردم و سعي مي كنم كه كارم و آدمهايش را فراموش كنم جاي خالي تو را احساس نمي كنم .

عقربه هاي ساعت ديواري گيج و حيران در صفحه مدور ساعت از حركت ايستاده اند و تو هنوز نيامده اي .

 

************************

هيچوقت اين شهر به اين اندازه سرد نبوده .صبحها كه از خانه بيرون مي روم آنقدر سرد است كه سرما حتي از زير تمام خروار لباسي كه پوشيده اي بر جانت مي زند .حتي پرنده هم در خيابان پر نمي زند .نه از آدمي اثري هست نه ماشيني نه هيچ چيز ديگر .انگار همه در سرماي شب پيش يخ زده اند.اما تنها ساعتي بعد دوباره زندگي به شهر بر مي گردد و هيچ سرمايي نمي تواند آن شور پنهان زندگي را از شهري بگيرد كه آدمهايش براي غم نان و غم عشق و غم زندگي خواب صبح خويش را نيمه تمام رها مي كنند ودر پي هم روان مي شوند تا روزي ديگر و نبردي ديگر را آغاز كنند .

 

************************

نيچه در جايي مي گويد :

"خاطره مي گويد چنين كردم .غرور مي گويد امكان ندارد چنين كرده باشم سرانجام خاطره چاره اي جز تسليم ندارد."

چند بار در روز همه چيز را نفي كرده ام ؟ گاه با خود مي گويم امكان ندارد كه من چنين حماقتهايي رادر گذشته  دچار شده باشم .آيا اين من بودم كه چنين رفتار كرده ام و هزاران چراي ديگر و به جاي اين كه بار اشتباهاتم را بر دوش بگيرم و از همه آنها راهي نو بيابم تا دوباره دچار لغزشهاي انساني نشوم تمامشان را به بايگاني ذهنم مي سپارم تا مبادا ياداوري دوباريشان خاطرم را مكدر كند .

و اين است لغزش دوباره اي براي آينده اي نزديك .

 

 


 
 
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٧ : توسط : نرگس

"حكايت باران بي اماني است

اينگونه كه من دوستت دارم.

شوريده وار و پريشان باريدن

بر خزه ها و خيزابها

به بيراه و راهها تافتن

بي تاب،بي قرار،دريايي جستن

و به سنگچين باغ بسته دري سر نهادن

و تو را به ياد آوردن

چون خوني در دل

كه همواره فراموش مي شود.

حكايت باران بي قراري ست

اينگونه كه من دوستت دارم."

شمس لنگرودي.

..................................

از صبح دارد برف مي بارد.از آن روزهايي كه بيدار مي شوي مي بيني كه حياط دارد زير بارش برف مي لرزد و خميازه مي كشد.پرنده هايي كه به كنار پنجره پناه مي آورند وسكوت رمز آلود يك صبح برفي و لذت پناه بردن به بستري گرم و در غم هيچ نبودن كه روز تعطيل است و تو آسوده در خوابي.

سكوت يك صبح برفي كه با اولين ناله ماشيني در كوچه مي شكند وكوچه پر برف از خواب بيدار مي شود.

..............................

گاه آدم شرمسار احساس آن ديگري مي شود.گاه در مقابل احساس محبت و دوست داشتني بر جاي مي ماني و خجل كه تو را دوست مي دارندو تو ناتوان از بيان جمله اي واژه اي در مقابل.فقط از خدا مي خواهي كه تو را هيچ گاه شرمسار آنان نكند كه هيچ چيز به اندازه حق نشناسي عشقي اين چنين زجر آور نخواهد بود.

............................

نمي دانم هيچ بين پيچيدگي و عميق بودن مفاهيمي گير كرده اي يا نه؟نمي دانم شايد من بيش از حد آنها را پيچيده كرده ام .

گاه ميان تمام روابط انساني مي مانم .نمي دانم آيا در پس هر لبخندي ،هر حرفي ،هر حركتي چيزي نهفته است يا نه .آيا آدمها همه همانقدر پيچيده اند كه من مي انديشم يا نه همه چيز به سادگي لغزيدن يك بر گ است در انديشه پاييز.

گاه مي خواهم كه ديگر به هيچ چيز نينديشم .ساده زندگي كنم در همه چيز به دنبال ردپايي از يك مفهوم پنهان نباشم .سعي مي كنم اما وسط راه دوباره گرفتار همان سخت انديشي هميشيگي مي شوم.آن وقت همه چيز به هم مي ريزد و در آخر به هيچ نتيجه اي نمي رسم .

شايد مفاهيمي مانند ازدواج كردن ،مادر شدن ،همسر بودن ،عاشق شدن ،انسان بودن واقعا آن قدر ها هم مشكل و پيچيده نباشد كه من مي انديشم .

شايد بايد دريچه نگاه را عوض كرد تا بتوان همه چيز را همان طور كه هست ديد.

يا عينك بدبيني را كه بر چشم زده ام بايد بردارم .

ايكاش مي شد همه چيز را فهميد آنوقت تصميم گيري آسانتر مي شد .مگه نه !

.................................

 


 
 
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٦ : توسط : نرگس

چهارشنبه.25 آذر

گل باغ آشنايي

گل من، پرنده اي باش و به باغ باد بگذر

مه من، شكوفه اي باش و به دشت آب بنشين

گل باغ آشنايي

گل من، كجا شكفتي

كه نه سرو مي شناسد نه چمن سراغ دارد؟

...

نه كبوتري كه پيغام تو آورد به بامي

نه به شاخسار دستي،گل آتشين جامي

نه بنفشه اي

نه جويي

نه نسيم گفت و گويي

نه كبوتران پيغام

نه باغهاي روشن!

گل من ميان گلهاي كدام دشت خفتي

به كدام راه رفتي؟

گل من

تو راز ما را به كدام ديو گفتي

كه بريده ريشه مهر،شكسته شيشه دل.

منم اين گياه تنها

به گلي اميد بسته

همه شاخه ها شكسته

به اميدها نشستيم و به يادها شكفتيم.

در آن سياه منزل

به هزار وعده مانديم

به يك فريب خفتيم.

م.آزاد

********************

 امروز صبح خواب مانده بودم.چشمم را كه باز كردم ساعت 6:10 بود و ديگر وقتي نمانده بود.با سرعت تمام بيدار شدم و تمام خرت و پرتهايم را توي كيفم ريختم.همه چيز به هم ريخته بود و من اصلا وقت نداشتم.به سرعت باد لباس پوشيدم.هوا فوق العاده سرد و هنوز چراغهاي بيرون روشن بود.در حياط قفل بود و من كليد را پيدا نمي كردم .در كوچه كم مانده بود روي يخها سر بخورم و خلاصه صبح وحشتناكي بود.جورابهايم در كيف و پاهايم يخ كرده بودودستكشم را در اتاق جا گذاشته بودم .بهر حال با هزار ويك بدبختي به سرويس رسيدم.احساسم خيلي بد بود.

هميشه از اينكه زمان كافي براي آماده شدن نداشته باشم بدم مي آيد.فكر مي كردم با اين حال سگي كه دارم بايد روز بدي داشته باشم.اما امروز خوب بود.يكي از آن روزهاي كه با تمام اعصاب خورديهايش نتوانست مرا از پاي در آورد.و اين مرا خوشحال مي كند كه در جنگ امروز اين من بودم كه پيروز شدم.

تازه مثل هر روز به نتايج جالب رسيدم.به نتايج جالبي در مورد آدمها.اين نكته هميشه مرا خوشحال مي كند كه هر روز به يك نكته تازه برسم حتي اگر نكته تازه ام خيلي كوچك باشد.اما برايم مهم است كه من يك روز تازه با يك حرف تازه براي خودم داشته باشم.

 

*******************

 وقتي سال سوم دانشگاه بودم در بهزيستي كار مي كردم.يك كار نيمه وقت .يك كار جالب.براي بچه هاي نابينا كتاب مي خواندم و صدايم را ضبط مي كردم تا بعدا بتوانند با آن نوارها درسهايشان را بخوانند.بيشتر كتابهاي دانشگاهي كه به صورت خط بريل در بازار نبود.

بهزيستي نزديك دانشكده بود و من هر روز بعد از كلاسهايم مي رفتم آنجا.

الان دارم فكر مي كنم چند تا آدم با صداي من درسهايشان را خوانده اند و مدرك گرفته اند.

چند تا كودك كتاب راهنماي مسابقات علمي را با صداي من دور كرده اند و در مسابقات مقام آورده اند.

جالب است مگه نه؟ آنها هيچ كدام مرا نمي شناسند اما با صداي من آشنا بودند.

به قول فروغ "تنها صداست كه مي ماند"

 

********************

چه لذتي دارد رسيدن به آخر هفته و ماندن در خانه.

يك عالمه كار كه مي خواهي در كمال آرامش انجام بدهي ويك عالمه وقت تا به خودت فكر كني.فكر كني و همه چيز را مرور كني .حتي كوچكترين حركت را تا دوباره از نو شروع كني و هفته اي ديگر را تاب بياوري.

 

*******************

بعضي شعرها يا ترانه ها آدم را مي برد به يك حس خاص.مثل ترانه "گل گلدون"سمين غانم كه مي خواند:

گل گلدون من شكسته در باد

تو بيا تا دلم نكرده فرياد......

مي توانم به وضوح آن روزها را به خاطر بياورم.آن راهروها را كه صداي من در آن طنين انداز مي شد.مي توانم به وضوح زمين بسكتبال خوابگاه را به ياد بياورم كه زير آسمان شب در آن اين ترانه را مي خوانديم.مي توانم تك تك آن چهرها را در جلوي چشمانم مجسم كنم كه در هر كلمه اين ترانه ردپايي از صداي آنهاست.

چه قدر دلم براي همه شماها تنگ شده.

چه قدر دلم براي او كه هم صداي من بود و همراه من در روزهاي خفقان و غربت تنگ شده.هر كجا باشد، باشدآسمانش آبي باد.

 

****************

 


 
 
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٤ : توسط : نرگس

گل من ،پرنده اي باش و به باغ باد بگذر

مه من ،شكوفه اي باش و به دشت آب بنشين

گل باغ آشنايي

گل من ،كجا شكفتي

كه نه سرو مي شناسد نه چمن سراغ دارد؟

......                                      م.آزاد

...........................

ناگهان چشمم به آن  كتاب خورد.پارسال در چنين روزهايي خريده بودمش.كتاب سمفوني مردگان عباس معروفي را مي گويم.يادم هست وقتي كه مدرسه مي رفتم در يكي از مجلات برادر بزرگترم(دنياي سخن) با عباس معروفي مصاحبه كرده بودند و او در مورد اين كتاب گفته بود.سالهاي دور مي خواستم اين كتاب را بخوانم و نميافتمش تا اينكه پارسال در پرسه زدنهايي در كتابفروشيها چاپ جديدش را ديدم .و با ولع فراوان خواندمش.دوبار هم.و شايد الان بروم و براي بار سوم هم بخوانمش.

داستان خانواده اي كه هر كدام از افرادش به نوعي به زوال مي رسند گاه به دست خود و گاه به وسيله ديگران.آيدين نقش هنرمندي را دارد كه پدرش او را در هيبت آرزوهايش نمي بيند و اين فرزند ناخلف را با فكرهاي جنون آميز خود به جنون مي كشاند.برادري به دست برادري ديگر مي ميرد مانند هابيل به دست قابيل.خواهري خودكشي مي كند.و مادري در غم فرزندانش دق مي كند.

شايد مطالب پشت كتاب خود گوياي داستان باشند:

"سمفوني مردگان ،رمان بسيار ستودني عباس معروفي ،حكايت شور بختي مردماني است كه مرگي مدام رابر دوش مي كشند و در جنون ادامه مي يابند.در وصف اين رمان بسيار نوشته اند و خواهند نوشت و با اين همه پرسش برخاسته از متن تا هميشه بر پاست.پرسشي كه پاسخ در خلوت تك تك مخاطبان را مي طلبد:

كدام يك از ما آيديني پيش رو نداشته است .روح هنرمندي كه به كسوت  سوجي ديوانه اش در آورديم ،به قتلگاهش برده ايم و با اين همه او را جسته ايم و تنها و تنها در ذهن او زنده مانده ايم .كدام يك از ما؟.نمي دانم اما خواندن اين كتاب مرا در بهت عجيبي فرو مي برد.بهتي براي تمام روزگاران گذشته .شايد آيدين من نيز در كشاكش اين روزها در ميان فكرهاي جنون آميزم،كسالت روحم و غرولندهاي هر روز به قتلگاه مي رود.قتلگاهي كه خود فراهم كرده ام.بايد بيشتر مواظبش باشم.

............................

نمي دانم چرا به اين اميد دلبسته بودم كه كسي بايد باشد تا ياريم كند.

امروز ناگهان به ذهنم خطور كرد.وقتي كه احساس كردم مجموعه همه ما آدمها كلونيهاي ناپايداري هست كه گاه به گاه شكل مي گيريد.يادم آمد كه آنكه ديروز بوده امروز نيست.آنكه ديروز نزديك بوده ديگر دور است.پس از اميد بستن بر آن ديگري چه سود.برگشتم و پشت سر را نگاه كردم.راه دشواري را پيموده بودم.اكنون در ميانه راه ايستاده و نظاره گر بودم.تنها يك نظاره گر.ديگر وقت ادامه دادن بود.بر اشتباهات گذشته و حال بايد خط كشيد.چشم از همه بر كشيدم .تنها خود بايد ياريگر خويش باشم.مثل هميشه.

..........................

امروز صبح باران مي باريد.تمام كوچه گلي بود.كوچه را كنده بودند و كوچه پر خاك اكنون به راهي لغزنده و پر از گل تبديل شده بود.ديرم شده بود.بجاي رفتن از خيابان موازي كوچه ،كوچه را برگزيدم.وسط راه پشيمان شدم.پاي در گل و لاي در حالي كه دستم را از ديوار گرفته تا ليز نخورم به خودم لعنت مي فرستادم كه چرا زودتر راه نيفتاده و از خيابان نيامده ام. بعد ناگهان خنده ام گرفت.از وضعيتي كه خود براي خود فراهم كرده بودم.احساس كردم كه گاه در چنين موقعيتهايي قرار گرفته ام كه در وسط زندگي در راهي لغزنده و پر گل فرو رفته ام.راههاي كه خود برگزيده ام.شكستهايي و اشتباهاتي كه گناهش را بر دوش ديگري گذارده ام و خود را عاري از هر اشتباهي .

راههاي كه شايد اندكي صبر و بردباري و انديشه مرا از انتخابشان بر حذر مي داشت.

به پايان كوچه رسيده در حالي كه كفشهايم و شلوارم گلي بود.سرويس در آن سوي خيابان منتظر من بود تا روزي ديگر را بيازمايم و خود را، تا بدانم كه مي توانم دگر باره روزي ديگر را تاب بياورم.روز ديگر را بدون تو.

 

 


 
 
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٢ : توسط : نرگس

ديگر باره بر من هجوم مي آورد.

امروز تصميم گرفته بودم كه آن حس  غريب را از خود دور كنم.رفتم سركار.به اندازه يك هفته گذشته خنديدم .اما ناگهان نزديك ظهر وقتي سرم بين يك عالمه كار گيج مي خورد ناگهان بر من هجوم آورد.ناگهان تهي شدم .خسته آنقدر خسته كه حد نداشت.احساس مي كردم كه هر چه قدر بدوم به پايان راه نمي رسم.

ديگر نمي توانستم نقش بازي كنم.شدم خودم .و از اينكه امروز حداقل با خودم روراست بودم خوشحالم.

چرا رهايم نمي كند .نمي دانم .

 

******

پدر از كار بر مي گشت.

گيج و خسته .ظهرهاي گرم تابستان و ما سه كودك با دنياهاي بزرگ.انديشه شيطنت در ذهنمان مي لوليد و ما گيج از گرماي تابستان درحياط خانه به دنبال همديگر .پدر كه مي آمد همه چيز تعطيل مي شد.كه خواب پدر مقدس بود و كس را ياراي شكستن آن نبود.

هر كس به گوشه اي مي خزيد و خود را به خواب ميزد اما روياها رهايمان نمي كردند.

به دنبال بازيهاي بيسرصدا مي گشتيم.

هر كس نقشه گنجي مي كشيد وخانه و حياط مي شد جزيره اي دور افتاده و ما سه تن دزداني بي باك كه در گرماي كسالت بار يك ظهر تابستان به دنبال گنجي باز مانده از روزگاري پيش بوديم.

ما به آرامي گربه اي در كمين گنجشكي وجب به وجب خانه را مي گشتيم و هر كس چيزي مي يافت كه به مانند گنجي بود.

گاهي اوقات خانه به مانند كويري مي شد بي آب و ما بازمانده يك قافله به دنبال آب .

مي يافتيم و نمي نوشيد يم و هر كس به آن ديگري وا مي گذاشت و صبر و تحملمان را مي آزموديم.

اكنون از آن دنياهاي دور چيزي نمانده جز رويايي دور كه در غبار خاطرات دور گم شده.

كه ما سه تن اكنون نه جزيره اي مي شناسم و نه كويري .

 

***********

امروز عصر كه بر مي گشتم هوا تاريك شده بود. وسط جاده چه قدر دلم مي خواست پياده مي شدم و ميان تاريكي ناگهان به مانند روحي سرگردان ناپديد و در دنيايي ديگر ظاهر مي شدم.احمقانه است مگر نه.اما حسي غريب مرا صدا مي كرد.حسي كه از ميان تاريكي مرا صدا مي كرد .چيزي در ميان تاريكي بود.چيزي كه هويتش نامعلوم بود و مرا به سوي خود مي خواند.رسيدن به آرامش از دست رفته اي كه آن را در ميان سرزمينهاي فر رفته در تاريكي مي جستم.در دهكده اي دور كه چراغهايش يك به يك روشن مي شد يا خانه اي در كنار جاده.فكر كن به همين سادگي.

بعد به شهر رسيديم.چراغهاي روشن و خيابانهاي پر آدم و شلوغي و دنياي ديگر.من بودم كه بايد دوباره به خانه مي رفتم تا فردايي دوباره بيايد و من گيج و منگ از خوابي كه نيمه تمام مانده بود برخيزم و به سر كار بروم.

 

*************

 


 
 
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٠ : توسط : نرگس

برآنم

هنگام كه پرده مي افتد

بر واپسين قطره

واپسين پرتو

واپسين لبخند

تنها بدانم كه زيسته ام

جهان را ديده و شنيده و چشيده و بويئده ام

و هر آنچه كه به پيرامون من است و در من

به هزار بار

به وسواس

دست سوده ام.

برآنم

هنگامي كه پرده مي افتد

بر واپسين قطره

واپسين پرتو

واپسين لبخند

تنها بدانم كه جنگيده ام

شكسته ام

گريخته ام

و باز از نو آغازيده ام

مانده ام

زيسته ام

بوده ام.

مسعود احمدي

 

************

بارها بر من ثابت شده است كه غم گذشته وحال و آينده را خوردن بيهوده است.

هر روز و هر لحظه آنقدر اتفاقات ممكنه بيفته كه خودت هم باورت نمي شود.پس غم خوردن بيهوده است آنگاه كه مطمئني كه هيچ از آينده نمي داني تا به خاطرش نگران باشي.

بر بيهودگي آن چيزي كه گذشته است غم خوردن نيز بيفايده است كه ديگر دست يازيدن به آن لحظه غير ممكن است.

بهتر است بروم به هر آنچه بپردازم كه از عهده اش بر خواهم آمد.

زيستن در همين ساعت عمر و انديشيدن به هر آنچه كه هست.

 

************

كودكي كه امروز مهمان ماست در حياط در حال داد زدن است و دارد يكي از آن شعرهاي مزخرفي كه در مهد ياد گرفته مي خواند منباب بچه هايي كه دستانشان را قبل غذا مي شورند و مربيان دلسوزي كه به آنها شعرهاي قشنگ ياد مي دهند.

صداي بچه در گوشم زنگ مي زند.نمي دانم پدر مادرش چگونه اين موجود را تحمل مي كنند.با داد و بيدادهاي غير عادي و كمي عصبي.

مادرش هر لحظه قربان صدقه اش مي رود و من اصلا درك نمي كنم كه چگونه اين كودك را كه اندكي كه چه عرض كنم بيش از حد خودخواه و بي ادب بار آمده را دوست بدارد.شخصيتي كه خود شكلش داده.

كودكي كه 20 سال بعد وقتي هم سن من شد به او مي گويد مادر چرا مرا به دنيا اوردي؟تا غم دنيايي را بخورم كه تو و پدرم فقط به خاطر خود خواهيهاي خويش و ارضاي حس مادر و پدر شدن ورنگ و رو بخشيدن به زندگي يكنواخت شديتان مرا به آن راه داده ايد.

نمي دانم اين مزخرفات چيه كه ياد بچه ها مي دهند.اراجيفي در مورد خوب بودن كه به زور در مغز كوچك  آنها مي كنند و آنقدر آنها را از لغزاندن مي ترسانند كه وقتي يادشان مي رود كاري مطابق اصولي كه آموخته انديا دروغي بچه گانه مي گويند از ترس اينكه ديگر دوستشان نداشته باشند فكرشان مشغول مي شود.

كودك از دروغ گفتن مي ترسد چون به او گفته اند  كه به جهنم خواهد رفت.خدايي سخت مجازات كننده آن بالا نشسته تا اگر اندكي لغزشي از او ببيند او را به بدترين شكلي مجازات كند.امان از دست بزرگترها.امان از دست آنها كه هر گونه كه خود فكر مي كنند كودكان را پروش مي دهند.

 

*********

گاه از خود به شگفت مي افتيم .آنگاه كه در نهان خويش افكاري داريم كه به هيچ كس نتوان گفت .فكرهايي گاه احمقانه كه ناگهان در ذهنمان جاي مي گيرد.

گاه حس مي كنم كه چه اندازه خوب است كه هيچ كس به خلوت فكر و روياي آدمي راه ندارد.راه ندارد تا ببيند كه چگونه و تا چه اندازه نقش بازي مي كنيم و درگير چه افكاري هستيم.

افكاري كه نمي توان هيچ كس را به خاطر آنها مجازات كرد.

و شگفتي آدمي در همين است.

 


 
 
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱٩ : توسط : نرگس

"تمام لحظه هاي سعادت مي دانستند كه دستهاي تو ويران خواهد شد."

 

*******

نمي دانم هيچ آيا شده كه احساس كني به يك غارتنهايي نياز داري.به جايي كه از همه بگريزي و از همه دور باشي.دور باشي تا همه چيز را دوباره مرور كني.تمام احساسات ،تمام كارها.كنار بايستي و همه را دوباره بنگري.

آن لحظه هايي كه احساس مي كني كه ذخيره احساسيت به اتمام رسيده و اكنون دوباره همه احساسات را بايد باز سازي كني.

وقتي كه چند روز مي گذرد دوباره همه چيز از نو ساخته شده.بر مي گردي.گله مندي ديگران را با لبخند پاسخ مي گويي و هيچ كس نمي داند كه در اين چند روز بر تو چه گذشته.تو از نو شروع مي كني به دوست داشتن .تا فرصتي دوباره براي مروري ديگر.

 

******

گاهي اوقات انگار تنها با يك اتفاق ساده همه چيز عوض مي شود.

تنها يك لحظه تا همه چيز تبديل شود به يك لحظه سر نوشت ساز در زندگيت.

ديشب فيلمي مي ديدم به نام تكان دهنده. يك فيلم جنايي.

پسري در شب باراني مردي را در جاده سوار مي كند.مردي كه به نظر خسته مي آيد و در راه مانده.

همه چيز از يك اتفاق ساده شروع شد.پسر در راه رسيدن به كاليفرنياست و مسافري را سوار مي كند.مسافري كه به هيچ دليلي آدم مي كشد .كاري كه مي خواهد با پسر كند.پسر مي گريزد و داستان شروع مي شود.

مرد با بدجنسي تمام پسر را درگير داستان خود مي كند.شكنجه سخت كه بايد درگير مرگ آدمهايي باشي كه آن ديگري مي كشد .و از درگير بودن وناتواني او لذت مي برد.پسر مي گريزد اما مرد چون سايه اي همه جا دنبال اوست.مرد از پسر مي خواهد كه او را بكشد اما پسر نمي تواند.شايد روبرو شدن دو دنيا ،دنياي معصومانه يك نوجوان و دنياي سركش يك مرد.

در پايان پسر ياد مي گيرد كه چگونه انتقام تمام آن لحضات را بگيرد.مرد را مي كشد.

مرا به فكر انداخت.پسر در پاسخ كسي كه از او مي پرسيد چرا سوارش كردي تنها گفت:به نظر به كمك نياز داشت .خسته بود و خيس.

مرد به كمك نياز داشت .به كسي كه به زندگي او پايان دهد.

 

**********

امروز كسي به من گفت كه چرا فكر مي كنم كه آدم مفيدي نيستم.

آيا واقعا اينگونه فكر مي كني نرگس.نمي دانم .ناتوانيم در حل آنچه كه من آن را گره هاي كور مي نامم مرا عصبي مي كند.

گره هاي كوري كه هر روز شكل جديد تري مي گيرند و به شكل ترسهاي جديد و نگرانيهاي تازه خود را در ذهن من شكل مي دهند.

نگراني براي هر لحظه كه مي آبد.دلم مي خواهد رهايي يابم .از هر آنچه كه هست.براي يك لحظه هم كه شده به ارامشي برسم كه هميشه از خود دريغ كرده ام.

يادت باشد نرگس به قول سهراب

"سايبان آرامش ما،ماييم"

 

******

نبود بعضي آدمها در سركار خيلي مشهود است.

همان آدمهايي كه هر روز مي بينيشان.هر روز با هم سر و كله مي زنيد.

يك روز مي روي و مي بيني كه آن ديگري نيامده است.

تمام روز عدم حضورش را احساس مي كني.تمام ساعاتي كه در سر كاري احساس مي كني كه آن ديگري نيامده است.شايد هر روز كه مي ديديش هيچ احساسي نسبت به او نداشتي.حتي وجودش آزارت مي داد.اما يك روز مي بيني كه همان آدم برايت اهميت پيدا كرده.

و شگفتي تمام روابط انساني از همين جا شروع مي شود.

هر انساني به اندازه خودش مي تواند جايي در قلب تو داشته باشد.قلب تو براي همه دنيا جا دارد.براي همه آدمها.باور كن.مي تواني هر كه را كه مي خواهي حذف كني.آدمهاي جديد به ليستت اضافه كني و هر روز احساسي نو را تجربه كني.

مي تواني با خود خواهي كسي را بيازاري .مي تواني با خودخواهي كسي را انحصاري كني و يادت برود كه خود مانند ماهي لغزاني در آبهاي دنيايي و هيچ كس نمي توان تو را به انحصار خود در آورد.

مي تواني....و هزاران تجربه نو و احساس و جديد و لحظه هايي كه از پي هم مي گذرنند تا آن ديگري بيايد.

 

*******

تا تو بيايي چندين دفتر پر خواهد شد از يادت.

مرا آنگونه مي خواهي كه دوست مي داري و مرا ،آنچه كه واقعا هستم نمي بيني.

من اينم .نرگسي كه واقعا هست.هماني است كه اينجاست .در وراي اين واژهها كه نابترين احساسات روزانه اش را برايت مي نويسد.

ايكاش مرا بيابي.

من منتظرم.

 

    **************************************************

 


 
 
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱٩ : توسط : نرگس

چهارشنبه.18 آذر

 

*هميشه بر آنيم

تا بردباري مان كنند

به سخنانمان گوش دهند و دم بر نياورند

بي پرواي آن كه:

ايشان نيز سخني دارند

واز ما ،خود

سهمي....

مسعود احمدي

 

*********

نمي دانم كه چرا از دوست داشتن مي هراسيم.

از لرزش احساس به روي سردي دل.

نمي دانم كه چرا گاهي اوقات لحظه اي سر بلند نمي كنيم تا چشمي را بنگريم كه در ما خيره شده است تا شايد پاسخي بگيرد از وراي اين حصارهاي بلند درون.از قواعدي كه براي خود نوشته ايم.

هر آدمي به مانند دژي است.در وراي تمام نقابها و نقشها.

گاه در پشت درهاي قلعه هايي مي مانيم.قلعه ها و دژهاي بلند درون .گاه به داخل راه پيدا مي كنيم.درون راهروها سرگردان مي مانيم.گاه خالي ،گاه سرد و گاه سرگرم كننده....

هر گامي كه بر مي داريم لحظه اي به آن ديگري نزديك مي شويم.

و گاه گيج و سرگردان مي مانيم و به سكوت دل مي سپريم.

و گاه.....

مي خواهم كه دوست بدارم.بي هيچ چشمداشتي.

 

*********

مدتهاي پيش احساس مي كردم كه بار گناهان قومي را به دوش مي كشم.

در هر قدمي كه بر مي داشتم چيزي آزارم مي داد.حسي تلخ .همان حسي كه به تو ندا مي دهد كه آن ديگري را آزار داده اي ،همان حسي كه تو را در خلوت خويش مجازات مي كند.چرا كه آن نبودي كه بايد مي بودي.چرا كه بر خلاف آن چيزي كه مي انديشيدي رفتار كرده اي.

يك شب خوابي ديدم بس عجيب.

خواب صحرايي عظيم.با مردماني بسيار كه تمامي بر روي شنهاي داغ دراز كشيده بودند.

سكوت عجيبي بود.چيزي كه آدم را مي ترساند.من هم بودم .ترسان و گيج.

بعد ناگهان هوا تيره و تار شد.آسمان پر شد از توده اي سياه و بعد يك عالمه سنگ از آسمان باريدن گرفت.درست مثل داستان ابرهه كه در تاريخ خوانده بودم كه در راه كعبه مجازات شد.

سنگهاي داغ از آسمان مي باريدند و بدنهاي خسته آدميان  را لمس مي كردند .

همه جا پر بود از صداي ناله .من ترسيده بودم آيا اين عذاب الهي بود.آيا خداي خوب ،خداي كه من اورا آنگونه دوست مي داشتم ناگهان به الهه اي سنگدل تبديل شده بود.

اما بعد اتفاقي عجيب افتاد .سنگها به من مي خوردند اما من احساس درد نمي كردم .هيچ حسي نداشتم ....از خواب پريدم .من بخشوده شده بودم.

 

********

امروز به يكي از همكارانم (كه وجودش نعمتي است در آن سراي نفرين شده )گفتم كه آيا خدا ما را به خاطر لغزشهاي كوچك انساني ،اشتباهات احمقانه ،بلاهتهاي انساني ،مجازات خواهد كرد.

آيا او فكر مي كند كه تمام آنچه كه ما را از كودكي از آن نهي كرده اند تا در مقابل خشم خدا را بر نينگيزيم دروغي بيش نبوده.

آيا خدا ما را به خاطر آنكه مفاهيم تازه اي را كشف مي كنيم و احساسات تازه را تجزبه مي كنيم  دوست نخواهد داشت.

و من هميشه اين جمله را به ياد مياورم كه

"اگر مي دانستند كه چه اندازه دوستشان دارم هر آينه از شوق جان مي سپردند."

آيا خدايي كه اينگونه ما را دوست دارد ما را اينگونه از خود خواهد راند.

مي خواهم كه در مورد همه آنچه كه تا امروز مي دانستم دوباره بينديشم.

 

********

" آيا دوباره از پله هاي كنجكاوي خويش بالا خواهم رفت تا به خداي خوب

كه در پشت بام خانه قدم ميزند سلام گويم."  فروغ

 

*******

 


 
 
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱٧ : توسط : نرگس

اشك رازي است

لبخند رازي ست

عشق رازي ست

اشك آن شب لبخند عشقم بود.....احمد شاملو

*****

اين چند روزه كه سايت به راه نبود انگار من هم ديگه حوصله نوشتن نداشتم شايد از اينكه ديگه خواننده اي براي نوشته هايم نداشتم ناراحت بودم.

*****

ديگه از هيچ چيز نمي ترسم .نه از تاريكي و سرما و نه ازتنهايي.

باورت مي شود.

ديگر نمي خواهم نگران هيچ چيز باشم.مي خواهم قوي باشم در هر شرايطي.

نبايد از رفتن تو نيز بهراسم.

بايد باور كنم كه پشت هر شيب راهي اتفاقي تازه در راه است و هيچ چيز به طور صددرصد تضمين شده نيست.من تا انتها خواهم رفت.مي دانم .

 

*****

يك شب خواب ديدم كه يك ماهي شده ام.

جالب بود روح من در بدن ماهي بود و مي توانستم هم احساس ماهي را داشته باشم هم از دور او راببينم.

يك ماهي قرمز قشنگ مثل ماهي عيد كه روي بدنش يك عالمه طرحهاي رنگي داشت.

مي توانستم به راحتي احساس كنم كه در آب شناورم.حتي نفس كشيدن و بالا رفتن قلپهاي آب را احساس مي كردم.توي آب به سبكبالي يك پروانه بالا مي رفتم و نمي داني آن قدر احساسم خوب بود كه دلم نمي خواست به دنياي واقعي برگردم.اما افسوس كه ساعت زنگ زد و من فهميدم كه وقت بيدار شدن است.

 

*******

 

 


 
 
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱٧ : توسط : نرگس

شنبه 14 آذر

"هواي حوصله ابري ست زيبا"

******

تعطيلات ديگه تمام شد.

فردا صبح زود بايد بروم سركار.

اين سه روز خيلي لذت بخش بود.از آن روزهايي كه احساس مي كني كه دوباره به زندگي برگشته اي.از آن روزهايي كه در خانه مي ماني و هر كاري كه مي خواهي انجام مي دهي.

نه غم كار است و نه غم ديگران.نه رئيسي هست نه كارمندي و خودتي و خودت و نه نقشي و نه بازيگري.نه تظاهري و نه كلاسي و نه .....تويي با تمام آنچه كه واقعا هستي با تمام دردهايي كه هميشه در خانه هست و نمي خواهد آنها را از چشم كسي پنهان كني تا مبادا آن ديگري بفهمد كه اينجا در خانه همه با هم همدردند و هيچ چيز براي پنهان كردن نيست.

فردا بايد دوباره بشوم يك نرگس ديگر.يك نرگس قوي براي تاب آوردن يك روز ديگر.يك نرگس با ماسك بي تفاوتي.يك نرگس خوشبخت.

******

چه قدر سخته كه هميشه مجبوري غم آن ديگري را بخوري و كاري از دستت برنيايد.

چه قدر سخته كه اندوه او را مي بينم كه زير بار عشق هر روز جلوي چشمان من دارد خرد مي شود و بايد نقش آدمهاي خوشبخت را بازي كند كه دردمند بودن خود گناه بزرگي است.

چه قدر سخته كه هر روز اشك ميريزد و من تنها مي توانم دلداريش بدهم و هيچ نتوانم .

چه قدر سخته كه اندوه كودكي را ميبينم كه پدرش او و مادرش را از خود مي راند و آن دو بي پناه و تنها به كسي ديگر پناه مي آورند و سكوت مي كنند و در خود مي ريزنند.

مي توانم در چشمان آن كودك آن خشم را ببينم .آن تنفر كه روزي در دستهايش ،در تمام وجودش متبلور خواهد شد.

چه قدر سخت كه پدري تنها به خاطر آبروي خود(چه قدر از اين واژه بيزارم )دخترش را مجبور مي كند دوباره به جايي برگرد كه او را از خود رانده.به جايي كه خانه مي نامندش و براي او از زندان بدتر است.

اينجا در اين سرزمين ،هيچ قانوني نيست تنها قانون ،سنت است .سنتهاي پوچ و مسخره.

خدا هم از اين سرزمين روي برمي گرداند.

خدايا چه بايد كرد.زير بار اين همه درد چه بايد كرد.

از من مي خواهند كه سخت نگيرم .از زندگيم لذت ببرم.آخر چگونه؟

چگونه با ديدن تمام اين اشكهايي كه هر روز ميبينم.چگونه

ميان بيگانگي اين همه خطوط،اين همه چهره،اين همه دست چه بايد كرد.

********

در وبلاگي خواندم كه دختري گفته بود احساس مي كند كه بيگانه اي است كه از سياره اي ديگر آمده است.

امروز من و هوما(دوست دوران دبيرستانم) هم به اين نتيجه  رسيديم كه واقعا ما هم داريم به آن بيگانگان تبديل مي شويم.به بيگانگاني كه در اين سرزمين غريب غريبند و غريب.

*******

يك روز از اينجا خواهم رفت.فقط به اميد آن روز تاب مياورم.

از اينجا كه بوي كهنگي ميدهد و بوي تلخ تعصب.

از اين سرزمين نفرين شده كه خنديدن ،دوست داشتن ،انسان بودن گناه بزرگي است.

مي روم و در غبار خاطرات دور گم مي شوم.

باور كن.

دلم برايت تنگ خواهد شد.

 

 

 

 


 
 
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱۱ : توسط : نرگس

ساعتي بيشتر نيست كه آمده ام.

زودتر از روزهاي ديگر.

هميشه چراغ اتاق نشيمن روشن بود.نشان اينكه او هست.منتظر من.چاي گذاشته است.غذا آماده است تا اگر من آن غذاهاي آشغال شركت را نخورده ام ،گرسنه نمانم.با هر صدايي سر بلند مي كند تا ببيند كه من آمده ام يا نه.بي هيچ چشم داشتي.

اما امروز خانه تاريك بود و سرد.آشپزخانه سرد و ساكت.

مادر رفته است جايي .شايد سرزدن به آشنايي و الان خانه بي او خالي است.

مادر،كه در تمام شب شايد چند كلمه بيشتر با هم حرف نمي زنيم .اما وجودش امنيت است و آرامش.

هميشه باشي مادرم.

****

روزهاي پر تنشي را در سر كار گذراندم.هفته سختي بود و به هر حال تمام شد.فكر كن چه لذتي دارد در خانه ماندن و تمام صبح را در لذت خوابيدن طي كردن و گذراندن تمام روز آن طور كه مي خواهي.

نمكي خواستم كه محدوديتي را بر خود تحميل كنم .نميخواستم كه خود را در چارچوب بايد ها  و نبايدها اسير سازم كه عمري براي رهايي جنگيده ام واكنون ديگر طي كردن بقيه راه به انتخاب من نيست .ديگر بايد تا پايان راه بروم.تاوانش را هم مي دهم.

مي خواهم كه هماني باشم كه مي خواهم.

****

تمام روز هوا سرد سرد بود.

گلم خشك شد.بعد از يك روز تعطيل كه به سر كار رفتم  گل خشك شده بود.

نمي دانم كه آيا تقصير من بود يا نه.اما انگار او هم مي توانست احساس كند كه نمي تواند ادامه دهد.مي دانستم كه نفسش مي گيرد.مي دانستم كه حالش بد است و هيچ كاري نكردم.

حالا يك گلدان خالي روي ميزم جا مانده.گلداني كه شايد منتظر آن ديگري است .آن ديگري كه من دوباره با خودخواهي  تمام در گلدان بكارم و شاهد زجر كشيدنش باشم.

****

تمام روزها منتظرم.انتظاري سخت براي تو.تا بيايي چه اندازه روز و ساعت بايد بگذرد.

مي ترسم كه آن روز كه ميابمت ديگر نجويمت كه اكنون مي جويم و نمي يابمت.

مي ترسم كه تمام احساسم در كشاكش اين روزها ،غم نان و غم زندگي رنگ ببازد.

و به قول نادر ابراهيمي

"هرگز نيامدن از آني دير آمدن بهتر است

ايكاش هر گز نيامده بودي."

 

 


 
 
ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٩ : توسط : نرگس

"همكاري حروف سربي بيهوده است.

همكاري حروف سربي انديشه حقير را نجات نخواهد داد." فروغ

**********************************************هر آنكه  هر روز به آن ديگري سلام مي گويد با لبخندي ،حالش را مي پرسد و دوستش دارد تعهدي نسبت به او دارد.تعهدي به نام دوست داشتن حتي با آن نگاه گذرا.

چرا فكر مي كني كه تعهد را مي توان در جايي ثبت كرد.در جايي بايگاني كرد.

**********************************************

چه ساده لوحانه مي انديشم كه هميشه با مني.چه اندازه دور مي نماياني آنگاه كه مرا ،تمام مرا،احساسم ،غرورم و همه وجودم را اينگونه به تمسخر مي انگاري.

هميشه فاصله اي هست.

**********************************************

چيزي در وجودم هست.يك حس غريب.

آن حس نارام كه هر لحظه در من طغيان مي كند .

تا مي خواهم يك روز را مانند ديگران آغاز كنم ناگهان خود را نشان مي دهد.در ذهنم نشاني از جايي دور است.جايي كه نمي شناسمش اما هست.

احساس تعلق داشتن به جايي كه نمي داني كجاست.همان حسي كه من آن را افتادن در حفره زماني مي نامم.همان حس نارام .

    **********************************************

ايكاش ميشد آن كه  رااينگونه دور مي شود صدا زد.

ايكاش ميشد جلوي آن لحظه را گرفت.

آن لحظه كه همه چيز در جلوي چشمانت مات و بيرنگ است.

او دور مي شود و حتي لحظه تو را نمي نگرد كه بر جاي مانده اي و با سكوتت در درون مچاله مي شوي.

و هيچكس نمي داند كه دنيا در آن لحظه در هر ثانيه به لحظه آخر مي رسد و دوباره از نو ساخته مي شود.

گناه ماست آري.گناه ماست .كه بيهوده دل بسته ايم.


 
 
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۸ : توسط : نرگس

از عصر تا به الان دارد برف مي بارد.يكريز.

هوا آنقدر سرد است كه حد ندارد.

من ياد اولين برف سال 79 مي افتم در دل كوير.

يادم است سه شنبه بود.سرد سردو خوابگاه آنقدر سرد بود كه تا نوك دماغت يخ مي بست و من نمي دانم كدام معمار لعنتي ساختمانها را طوري ساخته بود كه هميشه پشت به آفتاب باشند.

تخت من چسبيده به ضلعي بود كه هميشه در سايه قرار مي گرفت و شبها زير خروارها پتو با گرماي كم شوفاژي كه يك پشه را هم نمي توانست گرم كند خواب خانه گرممان را مي ديدم و مامان را كه هميشه چايش به راه بود.صبحها كه بيدار مي شدم ديوار يخ يخ بود و تمام دست و پاهايم سرد سرد.بگذريم.پنجره ساختمان به داخل محوطه باز مي شد.محوطه اي پر كاج و گل رز.و درختان بلند ي كه حاشيه محوطه بودند و جايگاه تنهاييهاي هزاران دختر در تمام آن سالها.

كنار پنجره طبقه دوم كنار تلفن ديواري ايستاده بودم و بارش نرم برف را تماشا مي كردم. فردايش امتحان ديرگداز پايان ترم داشتم و تقريبا چيزي نخوانده بودم.آنجا بود كه شعري جديد به ذهن آمد .شعري در مورد اولين برف.كه با اين جمله شروع مي شد:برف مي بارد از وراي آسمان......

بچه ها توي محوطه زير برف  جيغ مي زدند و شلوغ مي كردند و ذوق زده بودند .من اما مات و مبهوت به بارش برف خيره شده بودم و دنبال واژهاي جديد و روياهاي دور....

حالا تمام آن بچه ها در جايي از اين ايران بزرگ دارنند زندگي مي كنند و من چه قدر دلم براي تمام آنها تنگ شده.هر كجا باشند دلشان روشن باد.

******************************************************

نمي دانم اگر الان به تو بگويند كه فقط يك روز ديگه زنده مي ماني چه مي كردي.من اگر اين واقعيت را مي فهميدم ديگر سر كار نمي رفتم .به تمام آنهايي كه دوستشان داشتم زنگ مي زدم.

به تو زنگ مي زدم و مي گفتم چه اندازه دوستت دارم.بهت مي گفتم كه هميشه در ياد مني.اما چيزي در مورد آن آخرين لحظه نمي گفتم.

به دوستانم زنگ مي زدم و مي گفتم كه چه اندازه دوستشان دارم.

كنار مادر مي نشستم و ساعتها نگاهش مي كردم و او حتما مي گفت كه من ديوانه شده ام يا نه؟

اما من فقط لبخند مي زدم و خطوط پير چهره اش را در خاطر ميسپردم.

مي رفتم و روي نيمكتي در پارك مي نشستم و به هياهوي بچه ها گوش مي دادم وصداي پرنده ها و تمام روز در خيابان راه مي رفتم و راه مي رفتم و به همه آن آدمهايي كه هيچوقت جديشان نمي گرفتم سر مي زنم ومي بينمشان.

و آنوقت زير نور رنگ پريده خورشيد يك عصر زمستان  زير سقف آسمان به آرامي چشمانم را مي بستم و به سوي نور ميشتافتم.

****************************************************

دوستي به من گفت چرا اينقدر در مورد مرگ حرف مي زني.

مي داني مي خواهم كه مرگ هم برايم همانقدر نزديك باشد كه زندگي.

چرا كه اين دو واژه بدون هم معني ندارنند.هميشه در كنار هم مي آيند تا ارزش بيابند.مي خواهم هميشه يادم باشد كه هر لحظه مي تواند آن آخرين لحظه باشد پس بهتر كه بهترين لحظه هم باشد.

مي خواهم هميشه در كنار همين يك لحظه زندگي كنم.مي خواهم كه مرگ را ساده بنگارم.ساده مثل لغزيدن يك برگ در ذهن پاييز

و به قول شاعري :

"هراس من از مرگ نيست

هراس من از بيهوده زيستن است."

***************************************************

 


 
 
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٥ : توسط : نرگس

امشب هوا فوق العاده سرد است.چه قدر خوب كه من گلهاي شعمدانيم را در گلداني كاشتم و بردمشان پشت پنجره اتاق و گرنه الان هر كدامشان چيزي بيشتر از يك تكه چوب خشك نبودند.

گلهاي نرگس توي باغچه اما الان سبز مي شوند.

نرگسها در زمستان  گل مي دهند.نرگسهايي كه من خود آنها را سالهاي پيش در باغچه كاشتم.

هر سال ميان سوز سرما گل مي دهند و به من ياداوري مي كنند كه ما هنوز هم هر سال متولد مي شويم نرگس.تا هر وقت كه ما هستيم تو هم بايد باشي.بايد بداني كه وسط اين همه برف وسرما هم ميشه دوباره رشد كرد درست مثل ما.نرگسهايي كه خودت كاشتي.پس باش  نرگس.و من مي مانم تا هر سال كودكان خويش را بنگرم كه جوانه مي دهند و رشد مي كنند .

 

******************************************************

سالهاي سال مي شود كه ديگر تلويزيون تماشا نمي كنم.

وقتي كه بچه بودم تمام برنامه ها را نگاه مي كردم.حتي آنهايي را كه چيزي از آنها نمي فهميدم.

يادم هست كه برنامه هاي مي ديدم در مورد حوادث مختلف مثل دزدي و سرقت،آتش سوزي و خلاصه تمام اتفاقات شوم ديگر.

ذهن كودكانه ام آنقدر مغشوش بود كه حد نداشت.

نيمه هاي شب ناگهان از خواب مي پريدم و چون خوابگردي به راه مي افتادم.قفل در حياط را چك مي كردم ،تمام شيرهاي آب و گاز ،آبگرمكن توي زير زمين ،و خلاصه هرجايي كه امكان حادثه اي در آن بود.

تمام اين اتفاقات در نيمه هاي شب در سكوت اتفاق مي افتاد و هيچ كس نمي دانست كه من نگهبان كوچك خانه هستم.

ترس از دزدان رهايم نمي كرد.تصور اينكه همه هست و نيستمان از دست برود و ما آواره و بيچاره شويم مرا به شدت آزار مي داد.تمام شبها خواب مي ديدم كه در حياط باز مانده و كسي به داخل خانه آمده است و من هر چه فرياد مي زنم صدايم در نمي آيد.و نمي دانم كه چرا اين كابوس را به هيچ كس نمي گفتم كه دوران كودكي من هميشه در سكوت گذشت كه خود به تنهايي بار تمام روياهايم را به دوش مي كشيدم.دنياي ساكتي كه براي فرار از آن همه سكوت به كتابها پناه مي بردم و ساعتها در روياهاي دور گم مي شدم.كتابهايي كه از من چيزي نمي خواستند و بهترين همراه تمام روزهاي من بودند.

 

******************************************************

امروز به يك نتيجه جالب رسيدم.

هر روز كه من به سر كار مي روم از همان نزديكيها هم چند نفر ديگر هستند كه مسيرشان با من يكي است و همه با هم در يك ساعت در ايستگاه منتظر سرويس هستيم.

نه حرفي بين ما رد و بدل مي شود نه سلامي.

اما امروز احساس كردم كه گاهي اوقات بين آدمها روابطي هست كه در آن نه كلامي هست نه چيز ديگر.فقط يك همزيستي در كنارهم.كلونيهايي كه به صورت موقت پديدار مي شونند و دوباره از بين مي رونند و در همين تشكيلهاي متوالي تمامي اين روابط شكل مي گيرد.

آدمهاي كه ارتباطات خاموش با هم دارنند بدون آنكه خود بدانند.و در دنياي پر هياهوي ما اين هم تجريه اي تازه خواهد بود.

 

******************************************************

               تمام روزها منتظرم.كلامي از سوي تو.

                            سكوت ،سكوت .

و من به اين سكوت دلبسته ام چرا كه در آن نيز نشاني از توست.

كسي مي خواند آرام

"حالا كه پابند تو هستم مي گريزي مي گريزي

پابند لبخند تو هستم مي گريزي مي گريزي..."

 

 

 

 


 
 
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٤ : توسط : نرگس

ديشب خواب عجيبي ديدم.تمام شب باران مي باريد و صداي وزش باد بود و به هم خوردن شاخه هاي درختان .

خواب يك معبد قديمي را ديدم.يك معبد متعلق به يونان.پر از راهروهاي پيچ در پيچ .من و خواهرم بوديم و يك دنيا شگفتي.صداهاي زيادي از ميان راهروها شنيده ميشد.

خدايان دنياهاي دور هم جمع بودند.من سخت ترسيده بودم .خواهرم را ميان آنهمه راهرو گم كرده بودم.پشت ستوني پناه گرفتم.

يكي از خدايان ،نمي دانم شايد خداي جنگ،در هيبت حيواني عظيم با بدن عجيب و سر گاو مانند در برابرم ظاهر شد.نمي داني چه قدر ترسيده بودم.شايد به درستي نمي دانستم كه چه سعادتي است در يكي از آن دنياهاي دور بودن.شايد هم در خواب آن قسمت مربوط به ذهن حسابگرم از كار افتاده بود.

بقيه خواب يادم نمي آيد چون از خواب پريدم .هوا هنوز نيمه تاريك بود اما ساعت نزديك به 6 صبح و من بايد بيدار مي شدم.

شايد هم به خاطر كتابي كه جديدا خواندم اين خواب را ديدم.كتاب الهه پيشگو كه مربوط به دختري است كه به خدمت معبدي در مي ايد تا خداي معبد از طريق او با كاهنان صحبت كند.دختر عاشق مردي مي شود كه گناهي نابخشودني براي الهه معبد است.

شايد امشب بقيه خوابم را ديدم.جالب است مگه نه.

 

                      *****************

وقتي من بچه بودم خيلي وقتها دلم مي خواست خيلي چيزها داشته باشم.اما هميشه آموخته بودم كه آن چه را بخواهم و به زبان بياورم كه سخت بدان نيازمندم نه هر آنچه را كه دلم مي خواست.

الان كه دارم به گذشته فكر مي كنم مي بينم كه براي كودكي به آن سن و سال خواسته هايم آنقدر هم بي مورد نبوده .يك خرس عروسكي يا يك بسته مداد رنگي 36 تايي ،يا چيزهاي شبيه اين كه الان به نظر خيلي احمقانه ميايد.

اما هميشه سكوت مي كردم كه در زندگي خشن كودكي من تنها نيازهاي مهم و متعلق به دنياي بزرگسالي مجال مطرح شدن داشتند.

 شايدمي خواستند ما اينگونه بزرگ شويم  ،بي توجه به آنچه كه واقعا به آن نياز نداريم.افسوس كه نمي دانستند كه براي كودكي به آن سن و سال دنيا در چيزهاي ساده تعريف مي شود .افسوس كه ندانستند و مرا با يك دنيا كابوس تنها گذاشتند.كابوس و ترس از زياده خواهي و متهم شدن به خودخواهي.نمي دانم.

نمي دانم چرا هيچ وقت به هيچ كس نمي گفتم كه چه چيزهايي مي خواستم.احساس مي كردم كه هيچ وقت نبايد باعث دردسر كسي بشوم.اين احساس ديوانه ام مي كرد.هر وقت تقاضايي داشتم به زحمت بيان مي كردم و نمي دانم اين احساس از كجا در من راه يافته بود.شايد نمي خواستم كه باري باشم بر دوشان عزيزاني كه براي كمك كردن به آنان ناتوان بودم.

هنوز هم گاه خود را به خاطر خريد عروسكي،لباسي، يا هر آنچه كه در زندگي خود به نظرم اندكي غير ضروري مي آيد سرزنش مي كنم چرا كه سالهاي سال فكر مي كردم كه پرداختن به خود گناهي نابخشودني است.و هنوز هم ته مانده اين فكر در ذهنم باقي است.كابوسي از دنياي كودكي.

 

                           *****************

گلدان گلم در سر كار امروز حالش بد بود. نمي دانم كه گياهان هم به بيماريهاي آدمي دچار مي شونند يا نه.اما من مطمئنم كه او دچار قانقاريا شده.بيماري كه در آن بخشي از بدن كه دچار عفونت شده فاسد مي شود و اين عفونت به تمام نقاط بدن سرايت مي كند.به نظر مي ايد كه در جايي از ريشه اش دچار عفونت شده.

من هر روز مي توان عذاب اين گياه را احساس كنم كه مرا مي نگرد و اشك ميريزد.باور كن كه او هم مي فهمد كه آنجا جاي او نيست و من به خاطر خود خواهيهاي انسانيم او را در حصار آن پنجره اسير كرده ام .

او دلش براي يك حياط يا گلخانه تنگ شده .براي يك باغبان مهربان نه يك دختر پر حرف و شلوغ كه مداوم اين و آن ور مي رود و يك لحظه آرام ندارد.نه اتاقي كه مي تواند از آنجا شاهد تمام اتفاقات اين دنياي كوچك باشد و به ماهيت واقعي تمام آدمها پي ببرد.

او حالش بد است و من مي دانم و به روي خودم نمي آورم كه نمي خواهم از دستش بدهم .و به خاطر خودم او را به بودن با خود مجبور مي كنم كه خود خواهيهاي آدمي تمامي ندارد.

 

                               ******************

مادر از مرگ مي ترسد.از تاريكي قبر وحشت دارد.

امروز اول شب برق قطع شد. اولين چيزي كه او بر زبان آورد اين بود كه در تاريكي قبر چه خواهيم كرد.

اما من مطمئنم كه مادرم هيچ گاه در تاريكي نخواهد بود.

او كه مانند برگ گل است.

دنياي او آنقدر ساده است كه گناهي در آن جاي ندارد.

دنياي او در خدمت به ديگران گذشته است.او با گذشتن از خود سالهاي سال خودرا ناديده انگاشته تا آن ديگري آسوده باشد و آن ديگري هيچ وقت ندانسته كه به ازاي تمام شدن زندگي مادر آسوده است.

آيا خداي مهربان ،او را به خاطر لغزشهاي كوچك انساني عذاب خواهد داد. انساني را كه روح خداوندي در خود دارد و خود را به ازاي زندگي ديگران فدا كرده است.

نترس مادرم.

خدا هميشه در كنار توست.

و مرگ آرامشي است براي تو كه سالهاي سال نياسودي.بي غم نان و غم آن ديگري.

 

                    ********************

 

 

 

 

 


 
 
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢ : توسط : نرگس

نمي دانم هيچ به علفهاي هرز فكر كرده اي يانه.

شايد برايت عجيب باشد .اما امروز كه داخل سايت كارخانه بودم در قسمتي از واحد در جايي ميان سكوهاي سيماني علفهاي هرز روييده بودند.خودشان را به زحمت از دل خاك بيرون كشيده و بزرگ شده بودند.

هميشه فكر مي كردم كه اين علفها به چه دردي مي خورنند.هميشه باعث دردسرند .

اما امروز  وقتي كه ديدمشان ،كه زير تابش نور خورشيد جان مي گيرند و بزرگ مي شوند ،در آغوش باد به اين سو و آن سو مي روند،نفس مي كشند،احساس كردم كه مي خواهند بگويند :ما هم هستيم.هر جا كه آبي باشد با ريشه هاي خود بالا مي كشيم ،هر جا هوايي باشد ،هر جا نوري باشد جذبش مي كنيم.

ما هستيم ،چون مي خواهيم موجوديت داشته باشيم ،در اين دنياي بزرگ  رسالت خودمان كه گياه بودن است را انجام دهيم.

مي داني من امروز آنجا زير آسمان خدا در كنار آنهمه دستگاه و تجهيزات ،احساس عجيبي را تجربه كردم.جزئي از آن طبيعت بودن و به سوي نور بالا رفتن،كوهها  در كنارت و زمين در آغوشت ،باد همراهت و خورشيد نوازشگرت.اين همه احساس  تنها با ديدن چند دسته علف هرز.باورت مي شود.من كه خودم تعجب مي كنم.آن وقت تو هم جزيي از آن دنيا بودي و ديگر هيچ جزيي قابل تفكيك از هم نبود.من و زمين و آسمان و باد و خورشيد و هر آنچه كه از خاك روييده بود .

 

                   **************************

گاهي اوقات صبح ها كه سوار سرويس مي شوم خورشيد خودش را از ميان شيشه ها مي كشد بالا و نرم و آهسته صورتم را نوازش مي كند.عصرها كه برمي گردم باز اين نور خورشيد است كه با من همراه مي شود.

چه قدر دلم مي خواهد آن لحظه آخر كه مي خواهم از اين دنياي انساني خداحافظي كنم آخرين چيزي كه چشمانم ،آن چشمان خالي از فروغ زندگي،ميبينند درخشش نور خورشيد باشد.تنها چيزي كه مي خواهم براي آخرين بار به ياد بسپارم ،از تمام آنچه كه اكنون در ذهن دارم ،همين يك چيز است.

تمام آن چه كه برايم خواهد ماند از اين دنيا ي فاني.

 

                      *************************

 

ديگر چيزي نمانده از امروز.

يك روز ديگر هم بدون تو گذشت.

مانند تمام آن روزهاي ديگر كه خواهند گذشت و تو نيستي كه ببيني كه چگونه ياد تو از ميان تمام اين روزهاي پاييزي جان مي گيرد . تو نيستي تا ببيني كه تنها با خاطر ه ها زيستن چه قدر سخت است.

نيستي.

فقط همين.

 

 

 

 


 
 
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱ : توسط : نرگس

يه وقتايي هست كه خودت هم نمي دوني چته.

به خاطر هيچ بد خلقي.دنيا به نظرت تيره و تار مياد و دلت مي خواد به همه چيز بدوبيراه بگي.و اطرافيان بينواي تو بايد تحملت كنند .

ميدوني اين جور وقتا خودت بيشتر از همه آدمهاي ديگه در عذابي.خودت بيشتر از همه دلت ميخواد كه از اين حالت دربيايي.اما انگار زماني بايد طي بشه تا اوضاع بهتر شه.   

 

شايد هم يك جور واكنش به محيطه يا به آدمهاي اطرافت تا بهشون بگي كه من هم ميتونم بدوغير قابل تحمل باشم.من هم ميتونم نشون بدم كه عصبانيم و ناراحت.شايد هم يك جور فرياد اعتراضه به همه اونهايي كه آزارت ميدند و فكر مي كنند كه سكوت نشاندهنده اينه كه اونقدرها هم ناراحت نيستي.

اما ميدوني من يه چيز رو خوب ياد گرفتم.هيچ وقت نبايد خودت رو درشرايطي قراربدي كه مجبوري به اجبار چيزي را قبول كني.يا شرايطي را تحمل كني كه بهت تحميل شده.بهتر ه كه از همون اول با همه روراست باشي تا اين اوضاع هم پيش نياد.

ياد اين ترانه از فريدون فروغي مي افتم كه مي خونه

"دلم مي خوادرها بشم

ساده و بي ريا بشم زمينمو شخم بزنم نه خوب باشم نه بد باشم ...."

بقيه آهنگ يادم نمياد تا بنويسم.

گاهي وقتا هم اصلا لازم نيست خوب باشي .باور كن.

بهتره خودت باشي .همون جور كه هستي .با همه خوبيها و بديها و.....اما خود خودت.