ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢٩ : توسط : نرگس

چه قدر گاه از اين روابط خانوادگي به ستوه مي آيم .

روابطي كه گاه تا حد بي نهايتي تو را زجر مي دهد.روابطي كه هر وقت به ان نياز داري در چشمشان به توقع بي دليلي بدل مي شود و هر گاه كه مي خواهي تنهايت بگذارند ناگهان خود را نشان مي دهند.

مادر مرا در انحصار خويش مي خواهد.مرا تا حد جنون پيش مي برد.اين حس زياده خواهيش مرا زجر مي دهد.

مادر مي خواهد كه من هميشه حضور داشته باشم .غافل از اينكه اين حضور به چه بهايي تمام مي شود.به بهاي مچاله شدن روح و احساس من .حرف مرا نمي فهمد.زجر مرا نمي بيند .مرا به زياده خواهي متهم مي كند .مرا كه هيچ نمي خواهم جز اينكه رهايم كنند تا به دنبال زندگيم بروم.مرا كه هيچ از او نمي خواهم .

مي خواهم كه ديگر سكوت كنم .مي خواهم كه ديگر هيچ نگويم .بگذار كه حضور مرا به قيمت گزافي به دست آورد.

افسوس كه من فرسنگها از آنان به دورم .

........................................

هميشه از او متنفر بودم .از اينكه با او كار مي كنم و مجبورم وجود فيزيكيش را تحمل كنم .ديروز با هم حرفمان شد و من گفتم كه اصلا از او خو شم نمي آيد و الان سر كار ديگر اصلا با هم حرف نمي زنيم و من احساس آسودگي مي كنم و حتي اندازه يك نخود هم احساس عذاب وجدان نمي كنم .

او مرا به چشم يك ضد ارزش مي داند .كسي كه ارزشهايي كه او يك عمر به آنها معتقد بوده است زير سوال مي برد.ارزشهايي كه من چه داشته باشم و چه نداشته باشم ادعايي در موردشان نمي كنم و او يكسر از مفاهيمي داد سخن مي راند كه به انها عمل نمي كند.

......................................

هميشه وقتي از دست مي دهي به وجودش پي مي بري.

كسي مي خواند"به من بگو بي وفا حالا يار كه هستي

                       خزان عمرم رسيد نو بهار كه هستي"

صدايش در تمام اتاق طنين مي اندازد.

باد مي وزد و خانه علف ويران مي شود.

 

 


 
 
ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢٦ : توسط : نرگس

 

عشق گاهي با خودخواهي به اشتباه گرفته مي شود.

فكر مي كني كه عاشقي و حق داري تماميت آن ديگري را براي خويش بخواهي.بايد به خاطر خوشايند تو عمل كند .حرف بزند.زندگي كند.يادت مي رود كه او هم ادمي است براي خويش و دنياهايي دارد به فراخور خويش .همچنان از خويش سخن مي راني غافل از اينكه او دارد دور مي شود .دور دور .خسته از تو و اين منيت تو.

..................................

وقتي بچه بودم دلم مي خواست خانه را عوض كنيم .خانه ما سالهاي سال است در اين كوچه و اين خيابان است .

دلم مي خواست مي رفتيم به يك خانه قديمي .از آن خانه هايي كه دالانهاي تو در تو دارد و زيرزمينهاي نمور كه پر از وسيله هاي قديمي است و شايد دري داشته باشد به دنياهاي زير ميني و ادمهايي ماوراي درك و تصور من.

حالا بعد از تمام اين سالها دلم نمي خواهد خانه مان را عوض كنيم.دلم مي خواهد اين اتاق و اين خانه را كه برايم حالا پر از خاطره است را داشته  باشم و از همين جا نقبي بزنم به دنياهاي ديگر.

.................................

انگار هر چه سنمان بالاتر مي رود محتاطتر مي شويم و رامتر.انگار ديگر براي هر تغييري بايد كلي حساب و كتاب كنيم.ديگر نمي مانيم به آن ادمهايي كه همين كه تصميم مي گيرند دست به عمل مي زنند .

حالا ديگر يك عالمه فاكتور ديگر به زندگيمان اضافه شده .يك عالمه منطق .يك عالمه حساب گري .

چقدر دلم براي آن سالهاي ديوانگي تنگ شده.

.............................

تمام ديشب را كابوس مي ديدم .

تمام خوابهايم به شكنجه اي سخت تبديل شد.

كابوس دالانهاي تودرتو و درهاي باز و طوفاني كه در كوچه خود را به اين سو و آن سو مي زد و من هر چه درها را مي بستم درها تمام نمي شدند و هر چه كه بسته بودم باز مي شد و طوفان شديد تر خودش را به داخل راهروها مي كشاند.از وحشت آنهمه در و راهرو ناگهان از خواب پريدم .ساعت مثل هر روز زنگ مي زد و من تازه به خاطر آوردم كه امروز يك روز تعطيل است.در گرگ و ميش سحر گاهي انگار كه هنوز در سرم صداي زوزه باد بود و صداي درها.

اينبار اما اميد پناه بردن به جايي نبود جز خويشتن خويش.ديگر مهم نبود.صبح شده بود و من از تمام طوفانها به سلامت رسته بودم و تا شب ديگر ي و كابوس ديگري راه بسيار بود.

 


 
 
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢٤ : توسط : نرگس

نمي دانم چرا تا اين حد مبهم و گنگم .

هر چه مي خواهم بنويسم مي مانم .انگار حرفهايي است كه قبلا گفته ام .قبلا شنيده ام .قبلا خوانده ام .

سرشار از واژه ام .اما واژه هاي بس گنگ كه تنها در درونم معنا مي يابند.

و نه توان گفتن است نه نوشتن .

و هيچ .امتداد بي رنگ يك خطم در كنار لبه هاي كاغذ يك روز.

 

 


 
 
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢۱ : توسط : نرگس

"شب تار است

شب بيمار است

از غريو درياي وحشت زده بيدار است

شب از سايه ها و غريو دريا سرشار است

زيبا شبي براي دوست داشتن.

با چشمان تو مرا به الماس ستارگان نيازي نيست.

با آسمان بگو."

احمد شاملو

............................................

گاه بعد از يك دعواي طولاني تازه مي فهمي كه چه قدر دوستش داري.چه قدر دلت مي خواهد با او همراه باشي.چه قدر دلت مي خواهد زمان به عقب برگردد و دوباره با هم باشيد.

اما نمي شود .زمان گذشته و خشم بينتان حاكم شده.

فقط آن زمان است كه مي داني واي خدايا چه قدر دوستش دارم.

..........................................

نترس.

عشق هميشه مي ماند .عشق تمام نمي شود.فقط گاه شكلش عوض مي شود.

نترس .

.........................................

 

 


 
 
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٩ : توسط : نرگس

"سلاخي مي گريست.

به قناري كوچك دلباخته بود."

احمد شاملو

..............................................

آ و ب همديگر را بسيار دوست مي داشتند.

يك روز آ تصميم گرفت براي ب يك هديه منحصر به فرد ببرد.براي ب كه به غنچه هاي كوچك و مسلول كنار نيمكت سيماني در يك عصر زمستاني مي انديشيد و دلش به اندازه همه ادمهاي دنيا غم داشت.(اينكه الان هم آ هم اينگونه در مورد ب مي انديشد حرف ديگريست ،چرا كه ب آخر داستان را آنطور كه خود مي خواست تمام كرد بدون آنكه اندكي به آ بينديشد.)

آنوقت آ هديه اش را داخل يك جعبه قشنگ كه خودش درست كرده بود گذاشت.وقتي ب جعبه را باز كرد قيافه اش ديدني بود.داخل جعبع پر از گلهاي رز بود با يك عالمه برگ سبز كاج .عطر كاج بود و عطر رز.بوي خوش عشق و لرزش احساس به روي سردي دل.ب آنقدر هيجانزده شد بود كه حد نداشت.تمام آن برگهاي سبز كاج انگار كه از رايحه اي آسماني سرشار بودند.

حالا آ نمي داند چرا از ميان تمام اين روزها به اين خاطره مي انديشد.

هر چند من هميشه به آ مي گويم كه بايد به شكل يك رابطه فوق العاده به اين گذشته بي انديشد نه يك رابطه از دست رفته.اما دل آ هنوز بعد از تمام اين سالها شكسته است و هيچ چيز نمي تواند دردهايش را تسكين دهد.ايكاش ب مي دانست.ايكاش.

من و آ خيلي دلمان مي خواهد بدانيم كه در ذهن ب چه مي گذرد.اما افسوس كه او براي هميشه رفته است.

 


 
 
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٩ : توسط : نرگس

"شبانه شعري چگونه توان نوشت.

تا هم از قلب من سخن بگويد ،هم از بازوي ام؟

شبانه شعري

چگونه توان نوشت.

من آن خاكستر سردم

كه در من شعله همه عصيان هاست

من آن درياي آرام ام كه در من

فرياد همه تو فانهاست.

من آن سرداب تاريكم  كه در من

آتش همه ايمانهاست."

احمد شاملو

....................................................................

ميم دارد مادر مي شود.

جالبترين خبري كه در خلال اين روزهاي كسالت آميز شنيدم .

مي توانم ميم را به وضوح به خاطر بياورم كه از ميان تمام آن زمان از دست رفته ناگهان به روشني بيرون مي آيد.شلوغ و پر سر و صدا و پر از احساسات ناب .جمع خودماني خودمان را كه از آينده حرف مي زديم .خندهايمان ،بحث ها و اشك ريختن ها و آشتي هايمان را. دردهاي مشتركي كه اين جمع كوچك را به هم نزديك مي كرد.آدمهايي كه از چند گوشه اين سرزمين به هم پيوند يافته بودند.حالا ميم ،كه هنوز هم بعد از تمام اين سالها براي من مثل همان روز اول است كه ديدمش ،دارد مادر مي شود.موجود زنده اي دارد در او تولد ميابد .در او .

وقتي ميم ازدواج كرد احساس مي كردم كه او را از دست داده ام .اما اكنون كه او دارد مادر مي شود احساس من نسبت به آن سالها عوض شده است .من اين  انساني را كه هنوز تولد نيافته به طرز عجيبي دوست مي دارم .اين كودك را كه از روح ميم عزيزم تغذيه مي كند.از او متولد مي شودوخنده هاي او را خواهد داشت.اشكهاي ميم را خواهد داشت.احساسات ناب ميم در او جاري خواهد شد.

من اين كودك را كه هميشه نشاني از او خواهد داشت دوست مي دارم .

تو و كودكت به سلامت باد دوست من.

.........................................

احساس من هميشه نسبت به مادر شدن عجيب بوده است.

نمي توانم اين حس را درك كنم.

حس به دنيا اوردن يك موجود ديگر يك انسان كه فردا كه همسن و سال من مي شود مي آيد مي گويد :

مامان(كلمه اي بس عجيب تر كه فكر نكنم هيچوقت به اين نام خوانده شوم.)چرا مرا به دنيا آوردي .چرا من وارد اين دنيا اين دنياي پيچيده و عاري از احساسات انساني كردي.

چرا هيچ وقت به من فكر كردي كه چه قدر تنها و غريب خواهم بود .چراچراچرا................

چرا مرا به دنيا اوردي تا درگير اين همه فلسفه و فكر و رويا شوم .

نمي دانم آن وقت پاسخ من چه خواهد بود.به او خواهم گفت كه من او را دوست مي دارم كه او بخشي از وجود من است ....اما چه سود كه تمام اين احساسات من دردي از او را نخواهد كاست.يا نه بايد به او بگويم كه اين روند طبعي دنيا است .كه من نيز مي خواستم مثل هزاران هزار زن ديگر مادر بودن را تجربه كنم .كه من به خاطر خودخواهي هاي خويش او را درگير اين روابط كردم و........

شايد به خاطر تمام اينها است كه اكنون در ترديدم .

.............................

نمي دانم .نمي توانم درك كنم كه چرا مرا درگير مي كند.درگير اين انتظار .اين نگراني كه روحم را آزار مي دهد.آيا اين بازي جديديست براي آزار ديگري.

...........................

 


 
 
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٥ : توسط : نرگس

مي خواهم كه در برهوت سكوت گم شوم.

آنجا كه نه كلامي است براي گوش دادن نه حرفي ست براي به زبان اوردن و نه سلامي براي پاسخ گفتن.

مي خواهم كه ْآخرين كلام را براي تو بر زبان بياورم .

در گنگي يك روز ،ميان سايه هايي بس تاريك ،با ادمهايي كه به اشباحي بيش  شبيه نيستند ،چه تلاش بي حاصلي را آغاز كرده ام .

نه توان ايستادن است نه توان ادامه دادن.

مي خواهم كه تو را بدرود گويم .در بسترم دراز بكشم .چشمانم را براي آخرين بار بر اين ديوارها و اين خاطرات ترك خورده  بدوزم .به صداي زمزمه مادر گوش بسپارم و سرفه هاي پدر.در تاريكي اتاقم به گذشته بينديشم و تمام تو .تمام تو كه هر روز در من فرياد مي شد.

چشمانم را بر هم بدوزم وآخرين دقايق روز ،اين روز پر تنش ،اين عقوبت جانفرساي زنده بودن را به فراموشي بسپارم و به خواب ابدي فرو روم.

و ديگر هيچ وقت صبحي ديگر را نبينم كه بايد تمام دقيقه هايش را با بردباري به اتمام برسانم و نقش بازي كنم و زجر بكشم و ......

ايكاش مي شد.

...........................

اتاق تاريك است.بيرون صداي زوزه باد است.

كسي مي خواند با صدايي از دوردست ارزو:

"من ديگه منتظر هيچ كسي نيستم كه بياد

دل من از اسمون معجزه اصلا نمي خاد

چشم به راه چه كسي نشستي پاي پنجره

دست بي منت تو پر از بهار منتظره."

انگار چيزي در درونم مي شكند.بغضي در گلويم  .عطر خاطره اي دور در اتاق مي پيچد.كسي در من به آهستگي مي ميرد.و يادي در غبار خاطرات دور گم مي شود.

.............................

 

 

 


 
 
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱۳ : توسط : نرگس

من يك كلام تازه ام.

من پر از واژه ام.

پر از سكوتم من .

در برهوت احساس

ميان دلهرهاي از دست دادنت

هميشه باد مي آيد.

باد مي آيد.

عطر نرگسها را با خود مي برد تا تو.

سازي بر دستي مي لغزد.

اوازي است كه براي تو مي خواند.

كسي ،در دوردست ارزو اشك مي ريزد.

كسي تو را مي خواند.

فريادي كه در لابلاي لايه هاي شب به

سكوتي بي انتها تبديل مي شود.

من تو را مي جويم .

من تو را مي خوانم.

من تو را به تمامي فرياد مي زنم.

من تو را درنگ مي كنم.

من تو را سرود مي كنم.

من تو را اواز مي كنم.

من تو را ،تمام تو را ،در ميان اين واژه ها پنهان مي كنم.

مبادا تو را ببرد اين باد

اين باد ويرانگر.

.............................

هميشه باد مي آيد.

باد مي آيد و خانه علف ويران مي شود.

آن روز هم كه تو رفتي باد مي آمد.

باورت مي شود.

 

 


 
 
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٢ : توسط : نرگس

از آزار آن ديگري چه لذتي مي توان برد.

چه لذتي ؟تو بگو.

...........................

هفته بدي بود.پر از استرس و تنش هاي كاري .

چه راحت است.مگه نه.سر كار گذاشتن ديگران.چه قدر راحت مي تواني ديگري را تحت تنشهاي تازه بگذاري و شاهد زجر كشيدنش باشي و از دور از تنشهاي روحيش احساس لذت كني و از اينكه دارد دور خودش مي گردد با خودت بخندي .و اخرش بگويي :

"هاهاها ببخشيد فقط يك شوخي بود.ببخشيد كه ناراحتتان كردم .ببخشيد كه همه حرفهايم منباب دوستاشتنتان هم يك شوخي بود.اصلا تمام اين بازي يك شوخي بود.ببخشيد كه مي خواستم يك سرگرمي تازه داشته باشم .ببخشيد كه مي خواستم با يك تنش تازه كسالت روزتان را از بين ببرم.ببخشيد.همه چيز را فراموش كنيد.همش شوخي بود."

اره .همه چيز به همين سادگي است.به همين سادگي.

تنها روح تو ست كه زير بار اين همه شوخي خرد ميشود و قلبش به درد مي آيد كه چگونه مي توانست با تو مثل يك احمق برخورد كند.فقط همين. امامگر براي كسي مهم است.

..................................

84 شروع بدي داشت.نمي دانم تا اخرش چه خواهد شد.

 


 
 
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٠ : توسط : نرگس

با تو بودن خوب است

مثل پرنده اي در بازوان باد.

مثل يك ماهي كوچك

در ذهن خيس آب.

مثل گياه

نطفه بسته در خاك.

با تو بودن خوب است

مثل عكس بيدي

در چشمان شيشه اي آب.

...........................................

تنها براي تو مي گويم.

ديگر دارد خفه ام مي كند.

هر روز صبح كه از خواب بيدار ميشوم فكر رفتن به آنجا ديوانه ام مي كند. آدمهايي كه با ديدنشان احساس مي كنم بدنم دارد كهير مي زند.

رئيس اي كه ازش متنفرم و با پارافهاي احمقانه اش زير نامه هاي من و پرونده هاي دستگاهها آنها را به گند مي كشاند.

تمام آن راهرو ،تمام آن دستگاهها ،تمام آن واحدها در ذهنم تداعي كننده يك چيز است :تنفر

تنفر از اين محيطي كه احساس مي كني در بيگانگي خطوط آن هر لحظه روحت هزار بار مي ميردو زنده مي شود.

عزيزي مي گويد همه جا همين طور است.همه محيطهاي كار.

پس اگر همه جا همين خبر است من از تمام كارهاي اين سرزمين بيزارم.ايكاش ميشد كاري ديگر كرد.كاري ديگر به جز تن سپردن به اين تحقير به اين بيزاري روح.

نه در ماندن در خانه ،نه در رفتن به آنجا،در هيچ كدام چيزي نمي يابم.

احساس مي كنم كه با هر قدم در هر روز به تباهي روحم نزديك مي شوم بي آنكه بخواهم و يا بدانم.

ايكاش ميشد فردا كه ميامد مي رفتم كارتم را پرت مي كردم روي ميز رئيسم و مي گفتم آمدم براي تصفيه حساب.و بعد به او مي گفتم كه از هيچ كس در دنيا به اندازه او متنفر نيستم و اگر يك قاتل حرفه اي بودم او اولين نفري بود كه به طرز فجيعي مي كشتم و بعد تكه تكه اش مي كردم و مي گذاشتم كه بگندد.!!!! (تاثير ديدن فيلمهاي جنايي در اينجا مشهود است.)

اما افسوس كه تلاشم براي پيدا كردن كاري ديگر بي نتيجه است و هنوز هم بايد به تمام اين زجر ادامه دهم و......

بگذريم .الان ديگر فكر كنم كه از دست غرغر هاي من آنقدر خسته بشوي كه ديگر هيچوقت نيايي سراغ وب.

پس بي خيال.

دعا كن من يه كار ديگر پيدا كنم.

فقط همين.

 


 
 
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٩ : توسط : نرگس

"كوچه ها باريكنن

دكونا بستس

خونه ها تاريكن

طاقا شكستس

از صدا افتاده تارو كمونچه

مرده مي برن كوچه به كوچه......"

********************************

براي هزارمين بار از هم مي پرسيم چه بايد كرد.

ايكاش كسي ميامد به اين سوال پاسخ مي داد.

به قول يكي از بچه ها ديگه كوپن زندگيمون داره باطل ميشه و هنوز داريم مي پرسيم بايد چكار كرد.

همه سرگردانيم.خسته و خرد.اصلا به ما نمي آيد كه تازه وارد عرصه هاي واقعي شده باشيم.

انگار سالهاي سال است كه زير بار زندگي گم شده ايم.

در اين" زمانه خسته مسلول "ايكاش ميشد بي غم فردا سر بر بالين گذاشت.

ايكاش ميشد.

**********************************

يادت هست.

يادت هست كنار آن نيمكت سيماني را نگاه كردي.غروب سرد زمستان و غنچه كوچك را نشان دادي و گفتي نگاه كن اين غنچه هاي كوچيك رو ببين كه دارن رسالت خودشون را به جا مياورن.

حالا ديگر هيچ كس كنار ان نيمكتها نيست .فقط ان غنچه ها هنوز هم دارند هر سال جوانه ميزند و به همه دنيا سلام مي كنند.

رقص فواره ها و نسيم و نور روي حوض آب.

همهمه كودكان در آن سوها.

صداي پاي آدمهايي كه بيگانه بودند.

غم غربت و غم نان و غم عشق.

من بودم و نيمكت سيماني خالي.

مدتها بود كه رفته بودي بدون آنكه بدرودي بگويي.

 


 
 
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۸ : توسط : نرگس

امروز تلويزيون فيلم شجاع دل را پخش كرد.بعد از مدتها نشستم پاي تلويزيون.

سالهاي پيش فيلم را ديده بودم .از آن فيلمهايي است كه من هميشه بهشان فكر مي كنم.دردناكترين صحنه هاي زندگي يك آدم در فيلم بود.

قوت قلب يك مرد،يك مرد مبارز ،به شجاعت اطرافيانش است.وقتي كه نقاب از دشمن برداري و در پس نقاب آن را كه دست ياري تو را فشرده بود ببيني ديگر هيچ نيرويي در دنيا نمي تواند تو را سرپا نگه دارد.آنوقت است كه ديگر حتي مرگ هم مي تواند تو را به زانو در بياورد.آن وقت است.

تمام توان يك مرد ،يك مرد عاشق ،در ديدن كسي است كه دوستش دارد.وقتي برگردي و او را ببيني كه به جاي لبخند زدن به تو با چشماني باز به آن سوي ابديت مي نگرد ديگر هيچ چيز نمي تواند قلبت را گرم كند.سرد مي شوي .سرد سرد.

من اما مي دانم كه  چه تلخ است از دست دادن.چه تلخ است بي اعتمادي را در قلبت جايگزين كني.چه سخت است سالها با يك خاطره سر كني.

هيچ نمي تواند دردهاي آدمي را التيام دهد.مي دانم.

 

***********************************************************

امروز ظهر مرخصي گرفتم و به خانه آمدم.

نمي داني چه لذتي داشت آنوقت روز در خيابان بودن.گوش دادن به همهمه مردم. ديدن شتابشان براي رفتن به خانه.خريدهاي روزانه شان.كشمكشهاي هر روزيشان و گوش دادن به نفسهاي زندگي.

نمي دانم شايد در تمام روزهايی كه در خانه بودم هيچوقت نتوانستم لذت يك ظهر سرد بهاري را درك كنم كه در خيابان در ميان مردم هستم در حاليكه مي توانم همراه همين مردم در تمام اين راهها و خيابانها راه بروم و نفس بكشم.واقعا از چه لحظه هاي كوچكي مي توان لذت برد.

لذتهاي كوچك كه زندگي در آنها خلاصه مي شود.

به خانه آمدم .خانه مثل هميشه بود اما در نگاه من در آن لحظه به امنترين جاي دنيا تبديل شده

بود.

 


 
 
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٦ : توسط : نرگس

امروز تلويزيون فيلم شجاع دل را پخش كرد.بعد از مدتها نشستم پاي تلويزيون.

سالهاي پيش فيلم را ديده بودم .از آن فيلمهايي است كه من هميشه بهشان فكر مي كنم.دردناكترين صحنه هاي زندگي يك آدم در فيلم بود.

قوت قلب يك مرد،يك مرد مبارز ،به شجاعت اطرافيانش است.وقتي كه نقاب از دشمن برداري و در پس نقاب آن را كه دست ياري تو را فشرده بود ببيني ديگر هيچ نيرويي در دنيا نمي تواند تو را سرپا نگه دارد.آنوقت است كه ديگر حتي مرگ هم مي تواند تو را به زانو در بياورد.آن وقت است.

تمام توان يك مرد ،يك مرد عاشق ،در ديدن كسي است كه دوستش دارد.وقتي برگردي و او را ببيني كه به جاي لبخند زدن به تو با چشماني باز به آن سوي ابديت مي نگرد ديگر هيچ چيز نمي تواند قلبت را گرم كند.سرد مي شوي .سرد سرد.

من اما مي دانم كه  چه تلخ است از دست دادن.چه تلخ است بي اعتمادي را در قلبت جايگزين كني.چه سخت است سالها با يك خاطره سر كني.

هيچ نمي تواند دردهاي آدمي را التيام دهد.مي دانم.

 

***********************************************************

امروز ظهر مرخصي گرفتم و به خانه آمدم.

نمي داني چه لذتي داشت آنوقت روز در خيابان بودن.گوش دادن به همهمه مردم. ديدن شتابشان براي رفتن به خانه.خريدهاي روزانه شان.كشمكشهاي هر روزيشان و گوش دادن به نفسهاي زندگي.

نمي دانم شايد در تمام روزهايی كه در خانه بودم هيچوقت نتوانستم لذت يك ظهر سرد بهاري را درك كنم كه در خيابان در ميان مردم هستم در حاليكه مي توانم همراه همين مردم در تمام اين راهها و خيابانها راه بروم و نفس بكشم.واقعا از چه لحظه هاي كوچكي مي توان لذت برد.

لذتهاي كوچك كه زندگي در آنها خلاصه مي شود.

به خانه آمدم .خانه مثل هميشه بود اما در نگاه من در آن لحظه به امنترين جاي دنيا تبديل شده

بود.

 

 


 
 
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٤ : توسط : نرگس

 

"-نه وصل ممكن نيست

هميشه فاصله اي هست.

اگر چه منحني آب بالش خوبي است.

براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر

هميشه فاصله اي هست.

دچار بايد بود

و گرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست

و عشق

صداي پاي فاصله هاست

صدئاي فاصله هايي كه غرق ابهامند.

نه

صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند

و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر."

سهراب

*************************************************

هفته اول هم گذشت.

هفته اول از سالي جديد.

ن عاشق ادامه تحصيل دادن در خارج كشور است.او هميشه به اين موضوع فكر مي كند.سر كار كه هستيم او مداوم در مورد دانشگاهها و بورس تحصيلي و كار كسالت آورش و اميدهاي بر باد رفته اش  حرف مي زند.

ما دلداريش مي دهيم و مي گوييم نگران نباش .تلاشت را بكن شايد روزنه اي باقي مانده باشد.او از كارش ناراضي است.قبلا براي رفتن تلاش كرده اما ناموفق بوده است.او اميدوار است كه به هر قيمتي حتي به اندازه از دست دادن كارش امسال  كارشناسي ارشد قبول شود تا بعدا بتواند دكترا را بورسيه شود و .....

او مي گويد كه نمي خو.اهد ازدواج كند و دچار مشكلات زندگي شود و .......

امروز در كنار هم در سرويس نشسته بوديم.و در مورد ادامه تحصيل حرف مي زديم.وقتي از سرويس پياده شدم ناگهان  چيزي در درونم شكست.من و ن خيلي با هم فرق داشتيم.خيلي.

نمي دانم شايد من و او اهداف مشتركي داشتيم اما انگار در واقع با هم متفاوت بوديم .تمام قدمهاي من در اين سالها براي رسيدن به اينجا در جلوي ديدم امد.من هم به اندازه او راه رفته بودم .و شايد بيشتر از او.مهم نبود كه او الان كجا بود مهم اين بود كه تعداد قدمهاي من بيشتر بوده چرا كه نقطه شروع من در جايي دور بوده است.

قدمهايم را محكم كردم .نه، من هم تلاش خواهم كرد بدون آنكه بترسم.

****************************************************

گاهي اوقات احساس مي كنم كه بايد ار همه چيز ببرم.از تمام تعلقاتم .آنگاه كه حتي از اين اتاق هم بدم مي آيد.

تمالم روابط خويشاوندي آنقدر در نظرم احمقانه مي آيد كه حد ندارد.دلم مي خواهد بروم و يك جاي دور دور گم شوم و از تمام اين آدمها بگريزم.

اما مي دانم .من از آنچه كه بر سرشان ميايد فرار مي كنم.من نمي توانم دردشان را تاب بياورم .مي خو.اهم بگريزم تا شاهد فرو ريختنشضان نباشم در حاليكه كاري از دستم بر نمي آيد.

مي گريزم چرا كه تاب ندارم انحطاط هر روزشان را به دست خويش ببينم و شاهد  تباهي روحشان باشم.

من مي خواهم بگريزم .حتي اگر به ضعف متهم شوم.

 

 


 
 
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢ : توسط : نرگس

Keep your silence.

Keep your silence.

Keep your silence.

 

********************************************************************

 

گاهي اوقات يادت مي رود عهدي را كه با خودت بستي.

نمي دانم چرا.اين سهل انگاري تو آيا ناشي از ساده انگاري است يا نه.

اما شايد براي يكبار هم كه شده بهتر است خودت را جدي بگيري و حرفهاي خودت را.