ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٦ : توسط : نرگس

"من از پريشانيها سخن نمي گويم

بزرگ بودن رود

از پرنده ايست كه با ناي سبز خونين مي خواند

بزرگ بودن رود از نبودنست

به دريا نشستن است

و رازي نگفتن است

نه گفتن!

من از پريشانيها ،سخن چگونه بگويم."

م.آزاد

.........

پ.پ.آرماندو مي گويد نرگس چرا ديگر نمي نويسي .

مي گويم شايد حرفي ندارم براي نوشتن .

امشب اما مي خواهم دوباره بنويسم .

فقط به خاطر تو.پ.پ.آرماندو

........

گاهي اوقات صبحها كه بيدار ميشوي احساس مي كني كه تمام دنيا بر شانه هاي توست.تمام بدنت از بار ي بدينسان سنگين به درد آمده است.بر بستر خود بيهوده غلت مي زني .انگار كه دلت مي خواهد به همه چيز پشت كني .تنهايي و خسته .شايد دلت مي خواهد اندك بهانه اي باشد براي بهانه گرفتن .قهر كردن و رفتن يك گوشه كز كردن و بي صدا اشك ريختن و تو دلت شمردن كه كي يك نفر ميايد نازت را مي كشد.اما بعد مي بيني كه سالهاي سال خو كردي به اين بارهاي سنگين به اين صبحهاي سخت به اين كابوسهاي شبانه .بيصدا از جايت بلند ميشوي .ميبيني برف مي بارد .همه جا يكدست سپيد است وتو اولين نفري هستي كه به كوچه قدم مي گذاري .مي روي و در ميان غباري از برف و اندوه يك صبح زمستان با شانه هاي خسته گم مي شوي در پيچ كوچه اي .

...............

 

امروز كتابي جالب خواندم ."تنهايي پر هياهو "اثر هرا بال و ترجمه پرويز دوائي .نويسنده اي از چك.در مقدمه كتاب مي خوانيم :

هرابال به يقين يزرگترين نويسنده اي است كه امروز در سرزمين چك داريم "ميلان كوندرا

كتاب درباره مردي است كه سالهاي بس طولاني به خرد كردن كاغذ مشغول است در زيرزميني با يك دستگاه پرس.

مردي كه ارتباطي بس عميق با كارش دارد.او در ميان تل كاغذها ،بسته هاي قطور كتابها به گنجينه هاي بس ناب مي رسد از كتابهايي از نويسندگاني بزرگ .

موقع خواندن كتاب حس عجيبي داشتم .بعد از مدتها كتابي عالي مي خواندم و دلم مي خواست از خوشحالي دق كنم .

............................

دوست داشتن يعني چه؟

مطالب زير را از كتاب رازهاي شاد زيستن خوانده ام .به نظرم جالب مي آمد.

- "مادرم مرا از همه بيشتر دوست دارد .او تنها كسي است كه مرا آنقدر مي بوسد تا خوابم ببرد."كلر .پنج ساله

- "دوست داشتن يعني اينكه مادرم بهترين تكه مرغ را براي پدرم مي گذارد."ايلين .پنج ساله

- "اگر مي خواهي دوست داشتن را بهتر ياد بگيري بايد با كسي كه از او بدت مي آيد شروع كني."نيكا .شس ساله

- "دوست داشتن يعني اينكه به كسي بگويي كه از بلوزش خوشت مي آيد و او هر روز همان بلوز را بپوشد." نوئل .هفت ساله

- "دوست داشتن يعني وقتي مادرم براي پدرم قهوه درست مي كند خودش يك قلپ قهوه مي خورد تا مطمئن شود خوشمزه است." دني .هفت ساله

- "خدا مي توانست چند كلمه جادويي بگويد و ميخهاي صليب كنده شود اما نگفت .اين دوست داشتن است." ماكس .پنج ساله

...........................

حالا تو چي فكر مي كني در مورد دوست داشتن.

من مي گويم دوست داشتن يعني اينكه هر وقتي كه يادت مي آيد كه بايد تركش كني قلبت به درد آيد.

Every time you say goodbye Idie a little

.......................

 

 

 


 
 
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱۱ : توسط : نرگس

امروز اولين روز سال جديده .من هم الان سر کارم .آمدم فقط يه يادداشت کوچيک بزارم وبرم .هوا خيلی سرده .خيلی سرد.

وبه ياد شعر جاودانه فروغ می افتم که :

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد.

 

 


 
 
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۳ : توسط : نرگس

الان داره بارون مياد.از اون بارانهای ناب که دلت می خواهد تا خونه پياده بری واگه ماشينی هم با سرعت آمد و گليت کرد خيلی دلخور نشی.

از اون بارونهايی که دلت ميخاد خيس خيس شی و ديگران بهت بخندند و بگن  ديونه.

بارون که مياد خيلی دلم تنگ ميشه .خيلی.

بارونا تو رو يادم مياره.


 
 
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢ : توسط : نرگس

"يك چشم من اندر غم دلدار گريست.

چشم دگرم حسود بود و نگريست.

چون روز وصال رسيد،آن چشم را بستم

گفتم :نگريستي،نبايد نگريست."

 

##############################

 

زندگي من هميشه با روياوكابوسهاي شبانه همراه بوده است.

روياهايي بس عجيب كه از وراي راهروهاي ذهنم مرا در هم مي پيچانندوگاه روح و ذهنم راآزار مي دهند.

وقتي كودكي بيش نبودم روياي به شدت مرا مي ترساند.خوابي كه هر شب تكرار ميشد و روح كودكانه مرا به شدت آزار مي داد.در خوابم شهر در دست موجوداتي بس عجيب اسير بود.موجوداتي عظيم الجثه و عجيب كه زمام امور شهر كوچك مرا در دست داشتند.موجوداتي كه سايه مخوفشان در همه جا ديده ميشد و كنترل تمام احساسات و تفكرات انسانها را در دست داشتند .و گاه هنگامي كه مي خواستند قدرت خود را به رخ انسانها نشان دهند در هجوم بي امان خود به شهر انسانها را با قدرت مافوق خود تنبيه مي كردند.در چنين لحظاتي تنها كاري كه مردم مي كردند اين بود كه سعي كنند بخوابند چرا كه نه تنها قدرت تحمل اين نيروهاي شيطاني را در بيداري نداشتند مي دانستند كه اينگونه رضايت اربابان خويش را بهتر به دست مي آورند.اربابان در خواب بهتر مي توانستند آنها را در خواب كنترل كنند.فردا صبح كه بيدار ميشدند دوباره همه موجوداتي مطيع بودند كه هيچ به خاطر نمي آورند و براي اربابان خويش به كار مي پرداختند.

يكبار در هجومي ديگر در خوابم من كه كودكي بيش نبودم تصميم گرفتم كه به خواب نروم و اين موجودات عظيم و وحشتناك را به چشم ببينم .يادم هست كه در خوابم زمين در زير پاهايشان مي لرزيد .تمام شهر در وحشت فرو مي رفت و من سعي مي كردم در برابر امواج آنها مقاومت كنم و به خواب نروم .از ترس در خوابم تمام بدنم مي لرزيد .هيچ وقت در زندگيم به آن اندازه نترسيده بودم .

در خواب ناگهان احساس كردم كه  به مجازات مي رسم.تمام بدنم ناگهان سفت ميشد.انگار كه من از سنگ ساخته شده بودم .رختخوابم ،خانه مان ،بدنم ،همه به سنگ تبديل شدند.

من وحشت زده از خواب پريدم .تمام بدنم درد مي كرد.ترسيده بودم .خيلي .نمي توانستم اشك بريزم .نمي توانستم دستانم را تكان بدهم .

اين رويا به كرات تكرا رميشد و من كودك در زير بار اين مجازاتهاي شبانه در سرزميني خيالي روزي صدبار مي مردم و زنده ميشدم .

و نمي دانم چرا هيچ وقت به هيچ كس نمي گفتم كه چه اندازه رنج مي كشم .

حالا دلم مي خواهد بعد از اين همه سال اين رويا را براي كسي بگويم شايد ديگر نبينمش .

چون من دوباره بعد از اين همه سال دوباره ديدمش .

دوباره.