ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٩ : توسط : نرگس

همه از دستم دلخورن .که چرا خبرشان را نمی گيرم .من همه شما را به وضوح به ياد دارم .تمام آن روزها و شبها و خاطرات را .اما ذهنم در برهوت خيال گرفتار آمده است .در برهوت خيال.

کولی سرگردان دشتهای خيال توام .

عشق با تو آغاز می شود .هميشه

با تو

مرا از تو گريزی نيست .مرا در اين برهوت روزهای بی تو

مرا از تو گريزی نيست .

دشت با خيال تو طلوع می کند

آهوان با ياد تو بيدار می شوند.

رود با خيال تو می خروشد .

من با ياد تو نفس می کشم .

مرا از تو گريزی نيست.

مرا از تو گريزی نيست......


 
 
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٩ : توسط : نرگس

وای چند وقته که ياداشت جديد نگذاشته ام .چند وقته که برات نگفته ام به چه می انديشم .سکوت کرده اک .سکوتی برای هزاران هزار سال دربدری .برای توی که هيچ گاه نمی آيی و تنها در عطر گلهای رز زنده ای.


 
 
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٩ : توسط : نرگس

تمام ديشب دوباره در کابوس گذشت .کابوس از دست دادنی دوباره .

می خواهم همه چيز را فراموش کنم .همه چيز را .ديگر از اين همه تاوان دادن خسته ام .همه رفته اند .تنها در ذهنم خاطرات دوری مانده است از عطر گلهای رز و عطر کاج که بوی عشق بود و عطر جوانی.

هر کسی که می رود بخشی از روح مرا با خود می برد.تکه ای از قلبم را .می فهمی .

من تهی می شوم .باد می آيد .باران می بارد و شب پره ای بيهوده جان می دهد.


 
 
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٩ : توسط : نرگس

دوباره آمده ام کافی نت.نمی دانم چرا در خانه نمی توانم سايت را باز کنم  و يادادشت بگذارم.کلی حرف دارم برای گفتن .اما الان که اينجايم انگار از واژ ها تهی شده ام .

کلی اتفاق افتاده است .نه در عالم ظاهر که در عالم درون.احساس می کنم که چيزی در من مرده است .نه خودم هستم که به مرگ تدريجی دچار شده ام .سعی می کنم تمام روز فکر کنم .از ترس اينکه مبادا قدرت تفکرم را از دست بدهم .می ترسم از انجماد ذهنم وروحم و احساسم و....

کسی در من تمام روز دارد مويه می کند .نمی دانم بر کدام مصيبت.بر کدام عذاب.

ديشب تمام شب باران می آمد.نيمه های شب با صدای وزوزی بيدار شدم .شب پره ای خود را بر پنچره اتاق می زد.به تصور رسيدن به نور پشت پنجره.اما راهی نمی يافت.در بستر نشسته اورا نگاه می کردم .توری پشت پنجره مانع از رسيدن شب پره به نور بود.اما او نمی توانست بفهمد .به اين تلاش بيهوده ادامه می داد.

اشکهايم سرازير می شدند .در آنوقت شب من داشتم بر اين موجود بی نوا اشک می ريختم .می انديشم که من نيز چون اين شب پره ام .بيهوده خود را به پنجره ای می زنم که راه گريزی ندارد.من به دنبال نور بودم و نور پشت پنجره دور بود دور.