ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢٤ : توسط : نرگس

 

 

FOEGIVE ME

It still feels like our first night together
Feels like the first kiss and
It's gettin' better baby
No one can better this
I'm still hold on and you're still the one
The first time our eyes met it's the same feelin' I get
Only feels much stronger and I wanna love ya longer
You still turn the fire on

So If you're feelin' lonely.. don't
You're the only one I'd ever want
I only wanna make it good
So if I love ya a little more than I should

Please forgive me I know not what I do
Please forgive me I can't stop lovin' you
Don't deny me

This pain I'm going through
Please forgive me
If I need ya like I doPlease believe me
Every word I say is true
Please forgive me I can't stop loving you
Still feels like our best times are together
Feels like the first touch

We're still gettin' closer baby
Can't get close enough I'm still holdin' on
You're still number one I remember the smell of your skin
I remember everything
I remember all your moves
I remember you
I remember the nights ya know I still do

One thing I'm sure of
Is the way we make love
And the one thing I depend on
Is for us to stay strong
With every word and every breath I'm prayin'
That's why I'm sayin'...

BRYAN ADAMS


 
 
ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢٤ : توسط : نرگس

"يك دوست معمولي هيچ گاه نمي تواند گريه تو را ببيند.

يك دوست واقعي شانه هايش از گريه هاي تو تر ميشود.

دوست معمولي اسم كوچك والدين تو را نمي داند.

دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.

دوست معمولي يك جعبه شكلات براي مهماني تو مي آورد.

دوست واقعي زودتر به كمك تو مي آيد و تا دير وقت براي كمك كردن به تو مي ماند.

دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود.

دوست واقعي مي پرسد كه چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري.

دوست معمولي دوست دارد به مشكلات تو گوش دهد.

دوست واقعي سعي در حل آنها دارد.

يك دوست معمولي مانند يك مهمان عمل مي كند و منتظر مي ماند تا از او پذيرايي شود.

يك دوست واقعي به سمت يخچال رفته و از خودش پذيرايي مي كند.

دوست معمولي مي پندارد كه دوستي شما بعد از يك مرافعه تمام مي شود.

يك دوست واقعي مي داند كه كه بعد از يك مرافعه دوستي شما محكمتر مي شود.

يك دوست واقعي كسي است كه وقتي همه تو را ترك مي كنند با تو مي ماند."

 


 
 
ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢٠ : توسط : نرگس

I am a big big girl"

In the big big world 

Not a big big thing

If you leave me…..

But I do do fell

But I do do will

Miss you much……….."

*********************************

 


 
 
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱٩ : توسط : نرگس

"بي شكوه و غريب و رهگذرند

يادهاي دگر چو برق و چو باد

ياد تو پر شكوه و جاويد است

آشناي قديم من اما،اي دريغا ،اي دريغا،اي فرياد."

 

******************************************

امروز يك روز خاصه . تولده .تولد يه دوست.تولد نسيم .

نسيم واقعا مانند نسيم بود.مانند نسيمي كه مي وزد آرام در ميان شاخه هاي سپيداري پير و زنده مي كند دلش را به زمزمه اي نو.

مدتها ي زيادي از آخرين ديدار من و او مي گذرد.سالهاي زيادي از آخرين بدرود مي گذرد.هيچ گاه ديگر نديدمش .نه خبري نه پيغامي و نه......

حالا او يك جاي اين دنياي بزرگ است.شايد خيلي نزديك و شايد خيلي دور.

دلم مي خواست بداند كه هنوز هم به ياد او هستم .روز تولدش را هنوز به خاطر دارم .دلم مي خواست بداند كه حرف او درست بود.دنيا  خيلي كوچك است اما ما ديگر همديگر را پيدا نخواهيم كرد.هيچ وقت.

 

***********************************************

نسيم مي وزد آرام در ميان شاخه هاي سپيداري پير و دلش را زنده مي كند به لبخندي .شايد به پيغامي عاشقانه از سرزميني دور.

عجب بوي خوشي دارد اين نسم كه مي وزد از ابديت دور دست .از سرزمين آرزوهاي من .از.....

**************************************************

Forgive me that I cant stop loving you…..""

 


 
 
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱٧ : توسط : نرگس

"مي گذاشته ام پرندگانت ببويند

اگر گلي بودي.

به شعله زرتشتت مي سپردم

اگر شعله آتشي بودي.

اما تو گلي آتشي

و پرنده زائري جز من نيست."

شمس لنگرودي

............................................................

 گاهي اوقات آدمها آنچنان به تو نزديكند كه مي تواني هرم نفسهايشان را بر روي صورتت حس كني .صداي تپيدن قلبشان را گوش دهي و صداي بغضهاي پنهانشان را بشنوي.و گاه آنچنان از تو دور مي شوند كه باورش برايت مشكل است كه آشناي ديروز چه اندازه دور شده است.

هميشه مي دانم اين حقيقت تلخ را كه آشناي امروز شايد فردا غريبه اي بيش نباشد.

احساس مي كنم كه از همه يادي و يادگاري در من مانده است .يادگاري و ردي از زمانهايي بس دور.

........................................................

دلم براي همه چيز تنگ شده است.براي بلوار جمهوري و آن پرسه زدنهاي متوالي در حاشيه بلوار.براي آن درختان حاشيه دانشكده .براي آن پارك كنار ساختمان امور مالي كه ناگهان از پشت آن ديوارهاي قهوه اي چون بهشتي ظاهر مي شد و پناهگاه تنهايها و اشك ريختنهاي گاه به گاه من بود.

دلم براي تمام آن احساسها تنگ شده براي تمام آن بچه ها .براي تمام آن خنده هاي از ته دل با بچه هايي كه اكنون چه اندازه از من دور اند.

دلم براي خوابگاه تنگ شده .دلم براي خودم تنگ شده .دلم براي همه چيز تنگ شده.

.....................................................

 

 

 


 
 
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱٢ : توسط : نرگس

"مي خواستم ترانه اي باشم

كه بچه هاي دبستاني از بر كنند

دريا كه مي شنود

توفانش را پشتش پنهان كند.

و برگهاي علف

نتهاي به هم خوردنشان را

از روي صداي من بنويسند.

مي خواستم ترانه ايي باشم

كه چشمه زمزمه ام كند.

آبشار

با سنج و دهل بخواند

اما ترانه اي غمگينم

و دريا،غروب

بچه هايش را جمع مي كند كه صدايم را نشنوند.

نتهايم را تمام نكرده

چرا رهايم كردي."

شمس لنگرودي.

.......................

شايد خيلي احمقانه باشد اما از آمدن پاييز بيش از آنچه كه بداني خوشحالم .

من اين روزها را كه آفتاب ساعتهايي طولاني بالاي آسمان است  را دوست ندارم .آفتابي كه تمام حجم جهان را روشن مي كند و زشتي همه چيز را آشكارتر.

چه قدر از آمدن پاييز خوشحالم .روزهايي كوتاه كه به سرعت تمام مي شونند و همه مي رونند و جهان را با سكوت تنها مي گذارند و تو مي تواني ساعات طولاني در اتاقت سكوت كني و بينديشي و هيچ كس مزاحمت نشود كه همه به خواب رفته اند و ماه تنها به خاطر تو در آسمان است و برف به خاطر تو مي بارد و آسمان تنها براي تو گسترده است .من عاشق اين روزهايم .اين روزها كه مي آيند تا همه جارا دوباره پر كنند از آن حس  شگفت انگيز.از آن حس شگفت انگيز كه تنها زمستان در خود دارد و هيچ كس نمي داند.

............................

امروز نرفتم سر كار.صبح ها چه قدر در شهر و در خانه عجيب مي گذرد.حسي عجيب انگار كه زمان تمامي ندارد.و آن حس گنگ كه بر تمام روز حاكم است وقتي در خانه مانده اي .عجيب است .از محل كارم بدم مي آيد اما امروز تمام روز به آنجا فكر مي كردم .بد جوري وابسته اين كار و اين زمان شده ام .چيزي كه مرا به تعجب مي اندازد .و آدمي از تمام موجودات دنيا شگفت انگيزتر است .

نمي دانم از اين دل بستن هاي احمقانه است كه مرا آزار مي دهد .

گاه احساس مي كنم كه خيلي دنبال اهداف الكي و احمقانه ام .نمي دانم چرا .اما دلم مي خواهد همه چيز را از قلبم بيرون كنم ودوباره از نو شروع كنم .

شايد اينگونه ياد گذشته هم مرا رها سازد.

.....................................

 

 


 
 
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱۱ : توسط : نرگس

از جان طمع بريدن آسان بود و ليکن

از دوستان جانی مشکل توان بريدن.

فرصت شمار صحبت کز اين دو راه منزل

چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن.

 


 
 
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٤ : توسط : نرگس

"تو را صدا كردم

تو عطر بودي و نور

تو نور بودي و عطر گريزرنگ خيال

درون ديده من ابر بود و باران بود

صداي سوت ترن

صوت سوگواران بود

زپشت پرده باران

تو را نمي ديدم

تو را كه مي رفتي

مرا نمي ديدي

مرا كه مي ماندم

ميان ماندن و رفتن

حصار فاصله

فرسنگهاي سنگي بود

غروب غمزدگي

سايه هاي دلتنگي......

-ترن تو را مي برد

-ترن تو را به تب وتاب كجا مي برد

و من

حصار فاصله فرسنگهاي آهن را

غروب غمزده در لحظه هاي رفتن را

نظاره مي كنم."

حميد مصدق

............................................

مدتها از آخرين حرفهايم مي گذرد.

حرفهايي كه در تمام اين مدت در درونم تلنبار شده است.حرفهايي كه هر روز در قالب اشكها و لبخندها خودشان را نشان مي دهند.

گاه مي انديشم گذران تمام اين صبحها ،تمام اين زمان زجر آور كه خورشيد خودش را بالا مي كشد و طولاني ترين ساعات روز آغاز مي شود را چگونه بايد براي تمام اين سالهاي باقيمانده طي كرد.چه زجر بي امانيست دراين روزهاي بي نام و نشان تنها با يادهاي دور سپري كردن.هر آنكه مي آيد و هر آنكه مي رود چيزي در تو براي تمام عمر به نشاني از خويش باقي مي گذارد.نشانه اي براي عمر.نشانه اي براي تمام عمر.

در تمام تلاشي كه براي سپري كردن اين زندگي مي كنم چيزي هست كه به من نيشخند مي زند.آن سايه بي رنگ كه بر تمام روزهايم سايه افكنده و تمام فكرهاو روياهايم را به ديده تمسخر مي انگارد.

چيزي كه از درون بر قلبم و احساسم چنگ مي زند و مرا از آراميدن و پرداختن به خويش باز مي دارد.

آن سايه بي رنگ را مي گويم .

.......................................

كاش مي شد جلويش را گرفت .كاش مي شد به پايش افتاد و از او خواست كه دست بردارد.از اين انهدام احساس از اين سرنوشت دست بردارد.

اما افسوس كه گاه از دست من و تو كاري ساخته نيست.

كاش مي شد گفت .نشست و يك دل سير گريه كرد .تا تمام شب گريه كرد .تا تمام صبح گريه كرد.تا تمام روز گريه كرد.

به تمامي عمر اشك ريخت و گفت كه اين رسم دوست داشتن نيست.

ايكاش ميشد.

...................................

بي تو بود من شود نابود.

باور كن.