ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٥ : توسط : نرگس

"بسياري شاعران

در جست و جوي نيم ديگرشان پير مي شوند.

بي ترانه اي بي سرودي

بسيار شاعران در جست و جوي كفي نوري

تاريكي را ورق مي زنند و به انتها مي رسند

بسيار شاعران كه مدادي ندارند و شعرهاي درخشاني

چون حباب

به سر انگشت باد

بر آب مي نويسند

و چه برگ و قلم كه تباه مي شوند

از جنگلهايي كه سايه گاه پرندگان بوده اند.

پرندگان بي واژه

بي قلم

كه ترانه خوانان

سخن مي گويند

با نيم ديگرشان

در روشنايي و در تاريكي."

شمس لنگرودي

 

************************************************

بعد از مدتهاي طولاني امروز كه از سر كار برگشتم دم در اتاقم پاكت نامه اي به انتظارم بود .خيلي وقته كه نامه اي نداشتم .شايد تقصير ايميل و ....است كه ديگه آدمها كمتر براي هم نامه مي نويسند .هرچند خودم هم جز همان آدمها هستم چون از آخرين نامه اي كه براي دوستانم فرستادم كلي مي گذرد.

نامه "غ"بود از تهران بزرگ.چه قدر يك آن كه در حال خواندن نامه بودم دلم برايش تنگ شد.براي آنهمه تنهايي كه در لابلاي خطهاي نامه بود.براي آنهمه احساس قشنگ كه براي من بود .

دوست خوبم من چه بگويم جز اينكه دلم مي خواهد اين روزها غربت و تنهايي برايت زود زود به پايان برسد.

*****************************************

امروز در روزنامه مطلب جالبي خواندم .در مورد "چه گوارا"عكسي از او كه بر روي ديوار كاهگلي خانه روستايي در جايي دورافتاده ازاين دنياي پهناور چسبانده شده بود.

انساني كه در اصل آرژانتيني بوده اما در كوبا و مكزيك و ....براي آزادي بسيار جنگيده است .شخصيتي جهاني كه نشان آزادي است و رهايي .يك آدم بي مرز،بي سرزمين كه به همه آنهايي تعلق دارد كه به آزادي مي انديشند .به همه آنهايي كه نمي تواند مثل گوسفند زندگي كنند و مثل آدمهاي حقير دلشان به خرده زندگي و اندكي خوشبختي حقير قناعت كنند .

دلم مي خواست كه من هم مي توانستم با همچنين آدمي همراه باشم .اما حيف كه ديرتر به دنيا آمده ام و خيلي دورتر.

******************************************

موقع ناهار كه ميشود دلم نمي خواهد كه بروم رستوران .نمي دانم كه اين احساس در من چگونه به وجود آمده كه اينقدر از همكارانم بدم آمده .من كه هميشه دلم مي خواست همه آدمها را دوست داشته باشم .من كه دلم مي خواست كه به همه آنها بگويم كه جز محبت چيزي در اين دنيا نمي ماند كه ريشه همه مشكلات ما در همين نبود محبت است .اما حالا تبديل شده ام به آدمي كه از همه آنها بدم مي آيد .از دنياهاي كوچكشان بيزارم .از اينكه اينقدر مي نشيند و حرف مي زند و چرت و پرت مي بافند و از پيدا كردن كمترين لغزش انساني در آن ديگري با شادي براي ديگران نقل مي كنند .وقتي بدبختي ديگران را مي بينند شكرگزار اين هستند كه خود خوشبختند شانه هايشان را بالا مي اندازند و مي گويند خداراشكر كه ما خوشبختيم .خوشبختيتان بخورد تو سرتان كه اينقدر دلتان به اين زندگيهاي حقير خوش است.

نمي دانم چرا اينقدر از آنها بدم آمده است.

عشق به آدمها دارد در من مي ميرد .من هم به اندازه آنها حقير شده ام .

*****************************************

"انگار با من از همه كس آشناتري

از هر صداي خوب برايم صداتري

دوستم داشته باش."

 

 

 


 
 
ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٤ : توسط : نرگس

 

"سخت جاني را ببين

كه نمردم از هجر

مرگ صد بار به از اين زندگاني باشد.

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم هستم

پيش چشمان تو شرمنده هنوز."

 

*********************************************

 

چند روز پيش تو يك سريالي داستاني شنيدم كه برايم جالب بود:يك روز شاهزاده شهر قصه مي خواهد كه دختري را يراي ازدواج برگزيند.تمام دختران شهر براي شركت در اين گزينش دعوت مي شوند.دختر داستان ما كه  از يك خانواده خيلي عادي است دعوت مي شود.او هميشه عاشق شاهزاده بوده اما چگونه مي تواند بين آنهمه رقيب عشق خود را به او نشان دهد.شاهزاده به همه چند تا دانه گل مي دهد و از همه مي خواهد كه آنها را بكارند و در موعودي ديگر گلها را بياورند.دخترك با تمام عشقي كه به شاهزاده دارد از دانه ها مواظبت مي كند و آنها را پرورش مي دهد .اما هيچ كدام از دانه ها سبز نمي شوند .روز مسابقه مي رسد .دختر با گلداني خشك و دلي خشكتر راهي قصر مي شود تا براي آخرين بار شاهزاده را ببيند و از او خداحافظي كند.قصر پر است از گلهاي زيبا و گلدانهاي سبز.دخترك آنقدر ناراحت است كه حد ندارد .چرا دانه هاي او سبز نشده اند.اما با كمال ناباوري مي بيند كه شاهزاده به سمت او مي آيد و او را فرا مي خواند و مي گويد كه دخترك همسر آينده اوست .تخمهايي كه شاهزاده به همه بخشيده تخمهايي بودند كه اصلا سبز نمي شدند و تنها دخترك با صداقت خويش گلدان خشك را آورده است.

نمي دانم شايد اين هم از آن داستانها يي است كه تو كتابها مي خوانيم اما من از اين داستان خوشم آمد.شايد به خاطر اينكه احساس مي كنم كه ....

بگذريم .همش در قصه ها قشنگ است .در حرف قشنگ است .بي خيال

 

*********************************************

 


 
 
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٩ : توسط : نرگس

"هر روز پريشانتر از ديروز

به عصر مي رسيم و به هنوز

نردبان را بر جدار تاريكي تكيه مي دهيم

به اصرار از آن بالا مي رويم

تا ببينيم كه فردا نيز چنينيم

سايه اي بي نام

در خياباني بي نشان

كه به بن بست گره خورده است

يا شبحي نا تمام بر شانه باد

كه نشاني اش را گم كرده است

هر روز پريشان تر از ديروز

به عصر مي رسيم

و به هنوز."

مسعود احمدي

************************************

ديگر دو سال شده كه رفته ام سر كار .ديروز سالگرد ورودم به شركت بود.

هنوز هم مي توانم تمام جزيئات آن روز را به ياد بياورم .ماه رمضان بود و من از راه آمده بودم .روز هاي قبلش رفته بودم دانشگاه تا مدركم را بياورم .خسته از راهي دور .رفتم معرفي نامه ام را گرفتم .مرا فرستادند به واحد .وارد اتاقي شدم كه "ز"آنجا بود .او با خوشرويي مرا پذيرفت و برايم كمي در مورد كارمان تو ضيح داد.آنموقع چه مي دانستم كه تنها يك سال با او خواهم بود .دوستي ما از آن لحظه شروع شد .هميشه با هم بوديم .روزهاي سخت شركت با وجود او يرايم قابل تحمل مي شد .

با وجود اينكه الان از پيش من رفته است اما براي من هميشه عزيز است .خيلي عزيز.

و اين آينده عجيب و لعنتي چه قدر مرا به شگفتي وا مي دارد .دوسال پيش حتي لحظه اي ذهنم به اين اتفاقات قد نمي داد و حالا كه دو سال گذشته است برايم تا چه اندازه غير باور مي آيد.

بگذريم .سخن گفتن از اين گذشته ديگر كافي است .

 

***************************************

"شين "و "سين "مدتها بود كه همديگر را دوست مي داشتند .هر چند كه مادر "سين "با اين پيوند مخالفت شديد مي كرد .

چند روز پيش جشن ازدواج "سين "بود .با كسي كه من نمي شناسمش ."شين "هم دعوت شده بود .فكرش را بكن .اما شين دعوت را قبول كرد و به مجلس عروسي رفت .بعد از آن برايم زنگ زد .صبورانه تاب آورده بود .سكوت كرده بود و لبخند زده بود .من اگر جاي او بودم حتي نمي توانستم پايم را آنجا بگذارم .اما او مي خواست كه تاب بياورد و برود .شايد هم از سر كنجكاوي.

چيزي نگفت .حتي آه هم نكشيد .و من به ياد "آ" افتادم .آنوقت كه "ب" به او گفته بود كه مي خواهد ازدواج كند .آ اما پنهاني اشك ريخته بود مدتهاي طولاني .اما او هم هيچ كس را نفرين نكرده بود .حتي لحظه اي هم به ذهنش نرسيده بود كه برايش آرزوي خوشبختي نكند.فقط خرد شده بود آنقدر كه مدتها طول كشيده بود تا دوباره قامت راست كند.

شين عزيزم .من احساس تو را مي فهمم .مي دانم كه در تنهايي اتاقت بسيار گريسته اي .مي دانم كه چه قدر به تو برخورده است .مي دانم و دلم مي خواست كه به جاي اين سكوت طولاني اين بغض فرو خورده به او مي گفتي كه به خدايش مي سپاري و بس.شايد هنوز هم رد نگاه تو بر امتداد نگاه سين مانده باشد .اما افسوس كه او هم تو را نمي شناخت.

 

*******************************************

بعضي روزها در زندگي بعضي آدمها خيلي مهم اند و خاطره انگيز .مهم نيست كه اتفاق مهمي در آن روز افتاده يا نه .ممكن است در آن روز از كنار كسي گذشته باشي و به لبخندي سلامي داده باشي يا در كنار راهي دور به نگاهي كوتاه نظاره كرده باشي دور شدني را براي لحظه هاي دور و شايد براي هميشه .ممكن است در كتابخانه اي نشسته باشي .كسي آمده باشد و كتابي خواسته باشد و يا كلامي گفته باشد به اندك زماني .

و حالا تو بعد از تمام اين سالها مي تواني به وضوح به ياد بياوري تمام آن لحظات نه چندان مهم را كه اينك در ذهن تو به خاطراتي بس پر ارزش تبديل شده اند .

 

***********************************

ديشب دفترهاي خاطراتم را مي خواندم .به يك روز پاييزي سال 78 برخوردم كه من و تو پ پ آرماندوي عزيزم رفته بوديم سلف دانشگاه .تو گفته بودي كه من آدم عجيبي هست .چرا كه مي خواهم هميشه با همه صادق باشم .در را برگشت به خوابگاه برايم گفته بودي كه خيلي تنهايي و هيچ كس نمي داند كه در قلبت چه مي گذرد .حالا از ميان تمام آن روزها كه من اين لحظات را در دفترم ثبت كرده ام به تو مي انديشم و مي دانم كه هميشه با تو ام .تا هميشه بدانم كه در قلبت چه مي گذرد .از وراي تمام اين فاصله ها من به تو مي انديشم دوست عزيزم .

 

**************************************

امشب  دلم براي همه شماها تنگ شده .براي همه شماها در همه جاي ايران در پايتخت در جنوب ،در شمال و در همه جاي ايران .دلم براي همه شماها كه بخش عظيمي از من را مي سازيد تنگ شده .مرا ببخشيد كه خبري از شماها نمي گيرم .بيش از آنكه بدانيد درگير خويشتن شده ايم .درگير كنكاش هاي ذهني با خود تا بيابم دوباره خودم را .

من همه شما را دوست مي دارم .بيش آز آنكه بدانيد.

******************************

 


 
 
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٦ : توسط : نرگس

وقتی بر می گردم ديگر شب شده .خيابان پر از آدم است و ماشين .آنوقت شب آنقدر دلم می گيرد که حد ندارد.احساس  می کنم که دلم در جايی از اين دنيای بزرگ گم شده و من سالهاست که دارم دنبالش می گردم .خسته از سر و کله زدن با آدمهای مختلف به خانه می آيم و دلم به اندازه هزار هزار سال دربدری و غربت می گيرد.

ای درماندگی با تو چه بايد کرد.

 


 
 
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٤ : توسط : نرگس

خيلی وقته که يادداشت ننوشته ام .اين تعميرات اساسی مجتمع که تمام شود می آيم و دوباره کلی حرف دارم برای گفتن .حالا فقط خسته ام و غمگين .اما احساس می کنم که حالا دارم کم کم خودم را پيدا می کنم .اين به دين معنی است که من دارم به تحول اساسی می رسم .به يک شناخت عميق از خودم و از دنيای پيرامونم .به يک نوع عدم وابستگی به...

بقيه اش باشه برای بعد.

منتظرم باش.