ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۳٠ : توسط : نرگس

امروز اخرين روز پاييزه.فصلی که من خيلی دوستش دارم.به خاطر غم غريبی که دراين فصل احساس ميشود.احساس می کنم فقط در پاييز ميشه عاشق شد.ميشه تا ساعتهای طولانی راه رفت و فکر کرد وفکر کرد.امشب هم شب يلداست.يلدا برای من هميشه يادآور شبهای فوق العاده در خوابگاه و خانه بهمنيار است.در روزهای خيلی دور.

ميم هميشه ميگفت که اگر دختری داشته باشد اسمش را ميگذارد يلدا.حالا ميم مادر شده اما صاحب پسری شده است.شب يلدا هميشه مرا به ياد او می اندازد.

بگذريم .به ياد پ.پ.آرماندو که اول دفتر استخراج ۱ من نوشته است:

کاسه می در شب يلدا شکست.


 
 
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٦ : توسط : نرگس

الان بيرونم .دوباره آمدم کافی نت.

گاهی اوقات خوشم مياد بيام اينجا .يک حس خاصی به آدم دست ميده .مثل آن روزهايی که هنوز سيستم نداشتم و می آمدم برای همتون از اينجا ميل می زدم .

فکر کردن به آن روزها هم ناراحتم می کنه هم خوشحال.ناراحت چون برای من تمام کردن يک دوره بود.دوره ای که دوستش داشتم .خيلی زياد .

جدا شدن از آدمهاای که برای مدتها دنيای منو می ساختن.و خوشحال چون نسبت به آن زمان خيلی چيزها با تلاش خودم به دست آوردم .شايد نه زياد اما باز هم يک قدم جلوترم .

امروز تو شرکت يک حس جديد داشتم .حتما به خاطر حضور توست در من .انگار که آدم وارد يک بازی جديد شده .ميدونم که سخته اما دوست داشتم وارد شم و شدم .

باقيشو خدا ميدونه.

شايد يک عالمه سال ديگه من بيام و آرشيو وبم رو باز کنم و خندم بگيره از اين اراجيف .نمی دونم .اما هميشه يک شانس برای آدم هست که بياد بشينه چند خط حرف بزنه و دل به يادداشتنهاش خوش باشه و فردا اونقدر تفکراتش فرق کرده باشه که جا برای خنديدن داشته باشه .وگرنه که اوضاع خيلی بی ريخت ميشه.

اينسکوت کافی نت خيلی خوبه .شايد هم يک روز به جای رفتن به پتروشيمی بيام يک کافی نت بزنم .

شايد. 


 
 
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٥ : توسط : نرگس

يك هفته در خانه بودن چه لذتي داشت.

صبحهايي كه با صداي زنگ ساعت بيدار نمي شوي .لازم نيست كه آدمهاي هر روزه را ببيني.

تمام كارهاي عقب مانده ات را انجام مي دهي و كلي كيف مي كني كه لازم نيست تا چند روز ديگر بروي سركار.

اما در كنار تمام اين خوشيها فكر شركت رهايت نمي كند.آدمي چه قدر عجيب است از جايي بدت مي آيد اما در كنارش به آن عادت مي كني .هر ساعتي فكر مي كني الان چه اتفاقي دارد مي افتد .به همه آن آدمهايي فكر مي كني كه چه قدر اذيتت كرده اند. و نعمت آسان بخشيدن ديگران موهبتي است كه خدا به تو داده تا دوباره برگردي و آن آدمها را ببخشي به سادگي و با خودت فكر كني من هم بي تقصير نبوده ام حتما.پس بايد دوباره همه چيز را شروع كنم .

*******************************************

 


 
 
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٠ : توسط : نرگس

امروز يك كتاب جالب خواندم .

"پنج نفري كه در بهشت به ملاقاتت مي آيند"نوشته "ميچ آلبوم "

ادي در پارك "زوربي پير "مسئول نگهداري و تعميرات وسايلهاي بازي است .شغلي كه از پدرش به او رسيده برخلاف ميل باطني او.در جنگ پاهايش آسيب ديده اند و ديگر سالهاي سال است كه نتوانسته بدود يا برقصد.دچار بيماري زونا شده .سالهاي سال است كه همسرش مارگريت را از دست داده است .همسري كه عميقا عاشق او بوده و حتي بعد از مرگش هم با خاطره او زندگي مي كند.

يك روز مثل تمام روزها يكي از وسايلها دچار مشكل مي شود و اطاقك آن از وسيله بازي جدا ميشود و در حال سقوط است .ادي پير، براي نجات دختر كوچكي كه زير وسيله بازي ايستاده ،به زير وسيله مي پرد و مي ميرد و داستان از همينجا شروع مي شود.

او زندگي عادي داشته است .حتي گاهي اوقات احساس مي كرده كه چه قدر بيهوده زندگي كرده .آدمهاي زيادي در زندگي او بوده اند كه هيچ وقت علت بودنشان را نفهميده.او در بهشت 5 نفر را به ترتيب ملاقات مي كند و به علت حوادث زندگيش پي مي برد .آدمهايي كه به او مي گويند كه بهشت در واقع جايي است كه هر كس در آن به آرامش زندگي خود رسيده .به او مي گويند كه همه ما آدمها مثل زنجيرهايي به هم گره خورده ايم و وجود همه ما علتي است براي زندگي آن ديگري.

در جايي از كتاب خواندم كه كودكان مثل شيشه مي مانند اين والدين هستند كه گاه شيشه را لك مي اندازند ،گاه خش مي اندازند و گاه به بلور تبديلش مي كنند يا به ناگاه خردش مي كنند.

احساس خاصي دارم .در مورد اين كتاب .تصورات يك آدم ديگر در مورد مرگ و بهشت تا چه حد مي تواند جالب باشد.

بعد فكر كردم اگه اين عقيده را بپذيرم آن پنج نفر چه كساني خواهند بود و بهشت براي من در اين دنياي زميني كجا خواهد بود.

 

**************************************************************

امروز از سحر باران مي باريد .يكريز.از آن روزهايي بود كه دلت مي خواست به جاي رفتن به مجتمع راهت را بگيري بروي يه جاي دور گم شوي براي هميشه و آنقدر باران خيست كند كه تمام وجودت بشود باران .اما غم نان نمي گذارد .راهت را مي كشي عين بچه هاي خوب مي روي سر ايستگاه مي ايستي تا سرويس بيايد و راه رفتن زير باران را آن وقت صبح فراموش مي كني.

 

***************************************************************

 


 
 
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٩ : توسط : نرگس

دلم سخت گرفته است.

دلم سخت رفته است.

ای درماندگی با تو چه بايد کرد.

 


 
 
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٩ : توسط : نرگس


don't need your sympathy
There's nothing you can say or do for me
And I don't want a miracle
You'll never change for no one
I hear you reasons why
Where did you sleep last night?
And was she worth it, was she worth it?

Chorus :
Now I'm strong enough to live without you
Strong enough and I quit crying long enough
Now I'm strong enough to know you gotta go
There's no more to say
So save your breath
And then walk away
No matter what I hear you say
I'm strong enough to know you gotta go

So you feel misunderstood
Baby, have I got news for you
One being used, I could write the book
But you don't wanna hear about it

I've been losing sleep
You've been going cheap
She ain't worth half of me it's true
Now I'm telling you

That I'm strong enough to live without you
Strong enough and I quit crying long enough
Now I'm strong enough to know you've gotta go

Come hell or waters high
You'll never see me cry
This is our last goodbye, it's true

I'm telling you


 
 
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٧ : توسط : نرگس

 
 
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٧ : توسط : نرگس

مرگ شيرين است.

"در آن هنگام كه برگهاي رقصان

درختان را وداع مي گويند

برايم گودالي بكنيد

در آن هنگام كه بستري از مرگ

براي خفتن ابديم آماده مي شود

كلاغها را به آسمان خون گرفته دعوت كنيد

در آن هنگام كه در ميان خش خش برگها جا خوش مي كنم

قطرات باران را به سوي گونه هايم روانه كنيد

و آنگاه كه در بستر خويش آرام مي گيرم

چادر پر ستاره شب را

بر روي آسمان بگسترانيد

وسكوت را با من تنها گذاريد."

رضا صادقي

 

///////////////////////////////////////////////////////////

 


 
 
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٥ : توسط : نرگس

"ساده است نوازش سگي ولگرد

ديدن كه چگونه زير غلتك مي رود

و گفتن كه سگ من نبود

ساده است ستايش گلي

چيدنش

و از ياد بردن

كه گلدان راآب بايد داد.

ساده است بهره جويي از انساني

دوست داشتنش بي احساس عشقي

او را به خود وا نهادن

و گفتن كه

نمي شناسمش

ساده است لغزشهاي خود را شناختن

با ديگران زيستن

و به حساب ايشان

و گفتن كه من اينچنينم

باري زيستن سخت ساده است

و پيچيده نيز هم ."

ماركوت بيكل

****************************************

سالهاي دور اين شعر را خوانده بودم .

انگار كه هر روز كه بر من مي گذرد تجسم واقعي اين شعر است بر من.

آدمهايي كه مي آيند و مي روند و هر كس كه مي آيد انگار بخشي از قلب تو را با خود مي برد .

اين است زيستن بس پيچيده و بس ساده .

 

******************************************

هميشه وقتي كسي جلوي چشمانمان است انگار اصلا نمي بينيمش.

كمتر دوستش داريم .برايمان عادي است .

به داشتنش عادت مي كنيم .به محبت كردنش .به دوست داشتنش .

ناديده اش مي انگاريم .

به بهانه هاي كوچك احساسش را جريحه دار مي كنيم .

يك روز كه مثل همه روزهاي ديگر است مي بينيم كه رفته است.

اولش فكر مي كنيم كه دارد ناز مي كند محلش نمي گذاريم .

هنوز هم احمقانه معتقديم برميگردد

زمان كه مي گذرد مي بينيم كه نه واقعا از دستش داده ايم.

نبودش به شدت احساس مي شود.

دلمان برايش تنگ مي شود.

و به ياد مي آوريم كه چگونه كوچك شمردميش.

چگونه احساسش را جدي نگرفتيم .

چگونه بودش را به عادت ناديده گرفتيم .

او رفته است و هيچ كاري از دستمان بر نمي آيد.

چرا كه همه آدمها در يك نقطه مي شكنند و ديگر هيچ چيز احساس رفته را بر نمي گرداند.

ما مي مانيم با عمري خاطره و حسرت اينكه ايكاش قلبش را به سادگي نشكسته بوديم .

******************************************