ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٩ : توسط : نرگس

"مار و مگس در دنيا بي شمارند

اما من از مگسي حرف مي زنم

كه شانه هاي مرا نيش مي زند

مار و مگس در دنيا بي شمارند

اما من از تلاطم ماري حرف مي زنم

كه در خونم رفته است

و آشيانه گرمي جز قلبم ندارد"

شمس لنگرودي

 

********************************

آمده ام .اما حرفي ندارم براي گفتن يا نوشتن.

كه آن هم در نوع خود دردي است بس عظيم .

با انبوه واژه هايي كه چون بغضي غريب گلويم را مي فشارند.

اما نه راه را بلدند و نه نام تورا.

 

 


 
 
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٩ : توسط : نرگس

 
 
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٥ : توسط : نرگس

تنهاتر از يک برگ

تنهاتر از يک برگ.........


 
 
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٤ : توسط : نرگس

"گريه كن

گريه قشنگه

گريه سهمه دل تنگه

گريه كن

گريه غروبه

مرهم اين راه دوره

سر بده آواز هق هق

خالي كن دلي كه تنگه

گريه كن

گريه قشنگه

بذار پروانه احساس دلتو بغل بگيره

بغض كهنه رو رها كن

تا دلت نفس بگيره

نكنه تنها بموني دل به غصه ها بدوزي

تو بشي مثل ستاره

تو دل شبا بسوزي

گريه كن

گريه قشنگه........"

.....................................

ساعت شش صبح

صداي كش دار ساعت

آفتابي كه بالا آمده است

روشنايي يك صبح ديگر

صداي جاروي رفتگري كنار پنجره

سوهاني بر ذهن كوچه

لباسهاي هر روز

روزمرگيها در جيب

كوچه خلوت

عطر ياس همسايه

گذر ذهن به خيالي دور

سرويس شركت

روزي دوباره

نگاههاي بيگانه

لبخندهاي بيهوده

فريبهاي پنهان

دلتنگيهاي دور

نگاه چشم انتظار

تكرار هر روز

خنكاي عصر تابستان

خلوت اتاق

فكر فكر فكر

ذهن ورم كرده

اشكهاي آخر شب

كابوسهاي هر شب

تكرار ترسهاي هرروزه

عطر شب بو

آواز جيرجيرك

ساعت شش صبح

صداي زنگ .........

 

 

 

 


 
 
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱۱ : توسط : نرگس

براي پ.پ.آرماندو به خاطر همه چيز.

تنها تويي

مي تواني دست پيش آري

قلبم را بچيني

ببويي

پرپر كني

بدون آنكه احساس كنم زجري را

يا لرزش احساسي به روي سردي دل را

تنها تويي كه مي توني

ببيني مرا اينگونه

بي نقاب و فريب

تويي كه مي تواني

چون معجزه اي

در يك روز گرم تابستان

مرا با صدايت اينگونه شاد گرداني

به مانند ديدن خوابي خوش

به مانند بوييدن عطر كاج

به مانند تو.

خرداد 85.

................

 


 
 
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٧ : توسط : نرگس

"چرا همگان را نبخشم

چرا از خاطرنبرم زخمها را

من كه فراموش خواهم كرد

نشاني خانه ام

چهره كودكم

و تلفظ نامم را از دهانت

و شعله كه بر باد خواهد رفت."

شمس لنگرودي

................................................................

مات

مبهوت

حيران

در گذر زماني كه اينچنين مي گذرد.

.............................................

كتاب همسايه هاي احمد محمود را براي بار دوم مي خوانم .داستان در خانه اي مي گذرد كه آدمهاي آن همه از طبقه فرودست جامعه اند.ناتوان از تامين زندگي خويش در گذر زمان.زمان داستان به قبل از ملي شدن صنعت نفت بر مي گردد.خالد راوي داستان پسري است كه با چشمان باز همه چيز را مي بيند و مي فهمد .او در پي يافتن حقيقت است .او چشمي است كوچك در ميان آشوبهاي زمانه خويش.

............................................

ديروز در داخل كارگاه از بلندگو آوازي پخش ميشد از سراج .

يادم آمد كه تابستان هشتاد در اردوي ايرانگردي به اين آهنگ گوش مي كرديم .بعد تمام آن روزها و آن آدمها ناگهان در ذهنم زنده شدند.پنج سال پيش بود و هنوز يك عالمه اتفاق نيافتاده بود.

هنوز "آ" و"ي" با هم ازدواج نكرده بودند .هنوز كودك خردسالشان در تصادف از دنيا نرفته بود.

هنوز "ميم "با شوهرش آشنا نشده بود كه در زلزله بم از دستش بدهد.

هنوز "ن" و "ه"همديگر را نمي شناختند كه بعد بشوند دوستاني كه هميشه به ياد هم باشند و روزهاي خوب و شيرين و تلخ با هم داشته باشند.

و من هنوز ياد نگرفته بودم كه باتيد خيلي صبور باشم .خيلي.

هنوز نمي دانستم كه بايد خيلي چيزها را بدانم و اينكه هنوز خيلي كوچكم .خيلي.

نمي دانستم كه هميشه بايد درد تنهايي را بر دوش بكشم .نمي دانستم كه هيچ فرقي نمي كند كه در چه وضعيتي باشي .در چه شهري و در چه حالي .اگر قرار است تنها بماني هميشه تنهايي .

نمي دانستم كه قرار است تا سالهاي سال غم غربت تمام آن روزها را بر دوش بكشم .

حالا همه آن آدمها رفته اند.از آن روزها فقط چند تا عكس مانده و چند تا يادداشت.

ما آدمها فقط با زمان است كگه خيلي چيزها ياد مي گيريم .گاهي وقتها زمانه ما را ترسو بار مي آورد.گاهي اوقات هم نه آنقدر جسارت در وجودمان مي ماند كه باز هم قدمهاي جديدي برداريم .

نمي دانم .نمي دانم .هيچ نمي دانم .

...............................................

چند روز پيش "ميم "عزيز از خرم آباد زنگ زد.

كلي خنديديم به ياد تمام خاطرات خوابگاه .به ياد ميز مسخره ميم كه من آن را با كاغذ پوشانده بودم و هي تند تند رويش شعر مي نوشتم .به ياد هم اتاقيهاي مضحك او و به ياد تمام آن راهروها و اتاقها.به ياد راه رفتنهايمان در محوطه خوابگاه و به ياد تمام روزهاي خوش گذشته .

من هم دلم براي همه شماها تنگ شده .

................................................

تولد ميم بود .زنگ زدم و تولدش را تبريك گفتم .

من و ميم در يك محله زندگي مي كرديم .سالها با هم دوست بوديم .اما ميم بعد ار ازدواجش از جمع ما جدا شد .يعد از يكي دوسال دوباره شماره اش را پيدا كردم و به او زنگ زدم .

اصلا باورش نميشد كه من تولدش را به خاطر دارم .چقدر خوشحال شد و من فكر مي كردم كه چقدر خوشحال كردن يك آدم ديگر ساده است .و ما آن را با خودخواهي از هم دريغ مي كنيم .

..............................................

و اين هم يه جمله از فيلم باغهاي كندولوس كه در روزنامه خواندم :

"وقتي آدم چيزي را مي فهمه ديگه نميتونه نفهمه."

................................................

 

 

 


 
 
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٥ : توسط : نرگس

اين يادداشت روز تولدمه هفتم ارديبهشت که تو سايتم نبوده حالا گذاشتمش.

امروز هفتم ارديبهشت ماه تولدمه.

صبح كه بيدار شدم اخمام تو هم بود چون فكر مي كردم كه خواهرم يادش رفته .صبح زود رفته بود سر كار .در بسترم دراز كشيده بودم و فكر مي كردم كه امروز را كه در خانه ام چه بايد كنم كه زنگ زد و غافلگيرم كرد.اينطوري شد كه روزي كه فكر مي كردم بايد در كسالت محض بگذره يه شروع خوب داشت.

........................................

دوتا كتاب خواندم از باربارا دي آنجليس به نامهاي "آنچه مردان مي خواهند زنان بدانند "و "آنچه زنان مي خواهند مردان بدانند."

جالب بود .اما احساس مي كنم كه انگار بعضي جاهاش با جامعه خودمان و طرز تربيتمان جور در نمي آيد.در كل خوب بود به آدم يه ديد كلي مي داد .اما دقيق مي شدي مي ديدي ما زنان و مردان ايراني انگار هنوز خيلي كار داريم كه خودمان را بشناسيم و بعد تازه بخواهيم بدانيم طرف مقابلمان چه مي خواهد.ما انگار خيلي منطقي نيستيم .ديدمان در زندگي بيشتر روي اين اصله كه چي ياد گرفتيم نه اينكه چي درسته .انديشيدن را خوب ياد نگرفته ايم .

شهر ما حتي يك مشاور درست و حسابي ندارد تا بتوانيم برويم ببينيم چه دردي داريم  حالا خود تا آخر قصه بخوان......

.....................................

گفتم كه دارم كتاب نگاهي به تاريخ جهان را مي خوانم چه جالب اصلا فكر نمي كردم كه هند كشوري به اين شگفتي است .در مورد تمدنهاي بزرگ جهان چين و ايران و يونان و رم مطالبي جالب ياد گرفتم .نگاه جالب جواهر نعل نهرو مرا سخت مجذوب كرده است .كاملا بي طرفانه حرف مي زند واقعا دارد تاريخ را مي گويد نه اينكه تاريخ بسازد .كاري كه معمولا در مملكت ما زياد انجام مي دهند و مي دهند خورد ما.

.....................................

.


 
 
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٥ : توسط : نرگس

"اكنون كه مرگ ساعت خود را كوك مي كند

و نام تو را مي پرسد

بيا در گوشت بگويم

همين زندگي نيز زيبا بود."

شمس لنگرودي

.......................................................................

وقتي رفتم نمايشگاه كتاب چند بار رفتم غرفه انتشارات آهنگ ديگر تا شايد شاعر محبوبم را ببينم و به او بگويم كه چگونه اعجاب واژه هايش زندگي آدمي را پر مي كند از سادگي و شكوه عشق .عشقي به مانند وزش نسيمي در ميان شاخه هاي سپيدار نه به مانند تنها كلماتي دروغين كه امروزها زياد به آدم مي گويند.

واژه ،اين واژره هاي ساده كه از اعماق وجود شاعربر مي آيد و نشاني است از لرزش احساس به روي دل.

...................................................................

 

يادم هست قد بلندش در خوابگاه ويژگي بارزش بود.

اصلا با هم حرف نمي زديم شايد در حد سلامي و لبخندي .

ديروز كه عكسش را در كارت عروسي دست "ل" ديدم به نظرم آمد من اين چهره را جايي ديده ام .به خاطرش آوردم .چه قدر عجيب كه او با يكي از بچه هاي گروه كر "ل" در دانشگاه ازدواج كرده بود و در سفرشان به شمال يك شب هم مهمان آنها بودند.

زندگي بازي عجيبي دارد .خيلي عجيب.

.....................................................................

 

شايد زندگي "ل" دوست دوران دبيرستان من هم به اندازه زندگي تمام ماها پر دردسر بوده است.اما اين روزها اتفاق جالبي زندگي آنها را پر شور كرده است .خواهر او صاحب كودكي شده و مدتي است كه در كنار آنهاست .ل مي گويد كه دوباره شده اند يك خانواده درست مثل قديمها.وجود كودكي كه باعث شده او و مادر و برادرش دوباره به هم نزديك شوند و همه در نگهداري اين كودك به هم كمك كنند .درست مثل معجزه اي در يك روز مثل تمام روزهاي ديگر.

ديروز عصر آنجا بودم .بچه در آغوش ل به خواب رفته بود .گفتم به نظرت او الان دارد خواب مي بيند ؟ل مي خندد و مي گويد شايد .

در عمق چشمان سياه كودك انگار سماجتي بود عجيب .همان سماجتي كه بايد كمكش كند تا بتواند تاب بياورد.همان سماجتي تا بزرگ شود .وارد دنياي واقعي شود.و شايد روزي عاشق شود و ......

سماجت زنده بودن .مي فهمي !

و چه زجري است زنده بودن.

..........................................................................

 

دوباره كتاب سمفوني مردگان عباس معروفي را خواندم .چه حسي پنهان است در اين كتاب .آدم دلش مي خواهد ساعتها بنشيند و فكر كند به تمام حرفها واژه ها و جمله ها.تلخي كتاب آدم را تكان مي دهد.

تباه شدن آيدين ،آيدا و بقيه مرا يا خيليها مي اندازد .ياد خيلي ها كه نمي خواستند به اينجا برسند اما خيلي چيزها مثل خانواده هايشان ،جامعه ،فقر و خودشان آنها را رساندند به جايي كه ديگر تباه شده اند.