ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٦ : توسط : نرگس

گاهي اوقات احساس مي كنم كه غريبه اي بيش نيستم .جهان اطرافم به مانند دنيايي نو در برابر ظاهر مي شود.احسا س مي كنم كه روحي هستم كه در كالبدي ديگر دميده شدم .

احساس بيگانگي روح و جسم مرا تا حد جنون مي كشاند.

آنگاه كه روح در پي رفتن است و جسم خسته ايستاده در گذرگاه زمان.

روح در انديشه گذشتن است و جسم خاستگاه دل بستن.

آنگاه كه روح و جسم در تعامل نيستند نزاعي بينشان در ميگيرد كه مرا خرد ميكند .مرا كه در بازي اين دو خسته ،مبهوت و حيران نظاره گر تحليل خويشتن خويشن بين دو وجود كه يكي دل ميبنددو آن ديگري دل از دست ميدهد يكي خانه را مي جويد و مي ايستد و آن يك در انديشه گذار از همه چيز مي گذرد.

من به مانند كودكي تمام مفاهيم خويش را به دست اين دو سپرده ام بدون آن كه بدانم كداميك در اين بازي جان فرسا برنده است.

................................................................