ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۳۱ : توسط : نرگس

"چگونه ديوانه شدم .

از من مي پرسيد كه چگونه ديوانه شدم.

چنين روي داد:يك روز بسيار پيش از آن كه خدايان بسيار به دنيا بيايند از خواب عميقي بيدار شدم و ديدم كه همه نقابهايم را دزديده اند.

همان هفت نقابي كه خودم ساخته بودم و در هفت زندگيم بر چهره مي گذاشتم.

پس بي نقاب در كوچه هاي پر از مردم دويدم و فرياد زدم "دزد ،دزدان نابكار."

مردان و زنان بر من خنديدند و پاره اي از آنها از ترس من به خانه هايشان پناه بردند.

هنگامي كه به بهزار رسيدم جواني كه بر سر بامي ايستاده بودفرياد زد:اين مرد ديوانه است.

من سر برداشتم كه او را ببينم ،خورشيد نخستين بار چهره برهنه من را بوسيدو من از عشق خورشيد مشتعل شدم .

ديگر به نقابهايم نيازي نبود.

گويي در حال خلسه فرياد زدم "رحمت رحمت بر دزداني كه نقابهاي مرا بردند.

چنين بود كه من ديوانه شدم.

و از بركت ديوانگي هم به آزادي و هم به امنيت رسيده ام .

آزادي و تنهايي و امنيت از فهميده شدن.زيرا كساني كه مارا مي فهمند چيزي را در وجود ما به اسارت مي گيرند.

ولي مبادا كه از اين امنيت ،زياد غره شوم.

حتي يك دزد هم در زندان از دزد ديگر در امان نيست."

جبران خليل جبران


 
 
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٦ : توسط : نرگس

امروز عصر يه حس فوق العاده دارم .

مثل هر روز عصر از سركار رفتم  سالن ورزش.اما انگار اصلا حس و حالش نبود .خسته و غمگين برگشتم .سر راه از يك فروشگاه لوازم آرايشي خريد كردم .تو ويترين مغازه چند تا شيشه لاك رنگي با رنگهاي خيلي روشن گذاشته بودند.

آخرين باري كه ناخنهايم را لاك كردم يادم نمي آيد.اما مدتها بود كه ديگر از اين حسها در وجودم نبود.نمي دانم چرا تصميم گرفتم بخرمشان.آن رنگها انگار در من يك حس خاص ايجاد مي كردند.يك نوع فرار كردن از دنياي جدي اطرافم .از غمهاي فلسفي.يك نوع پناه بردن براي اندك زماني به خوشيهاي كوچك.

انگار دلم مي خواست جوان شوم .الان هم عين دختر بچه اي دارم از اين خريد تازه ذوق مي كنم .

يه حس فوق العاده .انگار شدم يه كودك .

يه حس فوق العاده.

..................................................................


 
 
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٥ : توسط : نرگس

"همچون پرنده شادابي بيدار مي شوم

و نمي دانم نامم چيست.

كجا هستم

به جست و جوي چه بوده ام .

مي دانم سپيده دمي بهاري است

و پهنه آسمان

به قدر قدرت بالهاي من

به قدر طاقت اشتياقم ."

شمس لنگرودي

.......................................................

علي 5 سال دارد.در همسايگي ما مستاجر بودند.

امروز از اين كوچه رفتند.

روز اول كه علي را ديدم زير آفتاب گرم تابستان در حال دوچرخه سواري مي كرد.دستي بر سرش كشيدم و گفتم پسر خوب نميگي تو اين گرما حالت بد ميشه .

اينطوري بود كه من با علي كوچولو دوست شدم .هر وقت كه از سر كار مي آمدم علي دم در خانه شان منتظر من بود .

ديروز علي  با مادرش آمدند دم در براي خداحافظي .براي من هديه گرفته بود.يك دفترچه خاطرات كوچولو .

دلم لرزيد .از اين محبت بي دريغ او .از دنياي كودكانه علي .از زيبايي عشقش به من .

آيا تا به حال كسي اينگونه مرا دوست داشته است

چه قدر خوب است كه مي توانم هنوز محبت بچه ها را جلب كنم .اين موضوع به من مي گويد نرگس هنوز زنده اي .هنوز زير بار اين همه اندوه قلبت مي زند و همين برايم كافي است.

...............................................................

دارم مي روم كلاس موسيقي.سلفژ.

هميشه عاشق موسيقي بودم اما هيچ وقت نه وقتش را داشتم نه پولش را.

حالا احساس مي كنم كه خيلي به اين موضوع جديد نياز دارم .وارد شدن به دنيايي جديد.دنيايي براي خودم .براي دل خودم و براي اهميت دادن به خويشتن خويش.

...........................................................

 


 
 
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱۳ : توسط : نرگس

"از او خوشم نمي آيد .

چرا كه همترازش نيستم

آيا بشري تا به حال چنين پاسخي داده است.؟"

نيچه

......................................................................

"گاهي وقتها آدمي مرگ را ترجيح مي دهند.گاهي وقتها فكر مي كنند كه زندگي چنان كه برايشان خواسته اند و به آنها تحميل كرده اند ارزشش را ندارد.

يعني گاهي وقتها شان و انسان بودنشان چنان مورد اعتراض قرار مي گيرد كه به اعتراض گام به راه مرگ مي نهند.اعتراض كسي كه مستقل از اينكه چه كسي بوده است و يا چه اهميتي داشته است انسان بودنش راچنان پاس مي دارد كه ترجيح مي دهد نباشد تا آن گونه كه ديگران مي خواهندباشد.

مرگ انتخاب خوبي نيست.مرگ انتخاب قابل توصيه اي نيست.چنان كه برخي به ديگران توصيه مي كنند و برايشان به ارمغان مي آورند.

مرگ معمولا در زمره انتخاب ها نيست.همه انتخابهاي ديگر به نوعي زنده ماندن و زنده بودن را پيش فرض مي گيرند.

اما روزي مرگ نيز در قامت يك انتخاب جلوه مي كند .آزادي تنها چيزي است كه مي تواند مرگ را در قامت يك انتخاب بيارايد.آزادي تنها چيزي است كه ارزش مردن داردو هر كسي اين را نمي فهمد كه زندگي اگر چه عطيه اي بي مثال است اما نه چنان موهبت اي است كه آزادي را بتوان به ميمنتش قرباني كرد."

روزنامه شرق .علي معظمي

.........................................................................

چند وقته كه ننوشتم

شايد يك ماه شايد هم بيشتر.انگار يه حس غريب ميگفت چه فايده؟

تمام روزها اين صدا در گوشم پچ پچ ميكرد.تمام روزها كسي در قلبم فزياد ميزد.كسي مي مرد روزي هزار بار.كسي گم ميشد و پيدا......

چه فايده چه فايده چه فايده.........