ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٧ : توسط : نرگس

 

......................مادر رفته عروسي.

نمي دانم چرا هميشه در اين ميهمانيها نوعي ملال مي بينم .نه اينكه طرفدار غم و اندوه باشم .نه.اما احساس مي كنم كه قيد و بندهايي كه براي خودمان ساخته ايم باعث ميشود واقعا شاد نباشيم .اين بايدها و نبايدهاي مسخره.دلم مي گيرد از اين ادا بازيهاي مسخره.

جمع دوستانم راغ به اين جمعهاي خانوادگي ترجيح مي دهم .

انگار خيلي راحتتريم .هيچ كس نمي خواهد برتري خودش را به آن ديگري نشان دهد.همه ما همديگر را خوب مي شناسيم و مي دانيم كه چه مي خواهيم بگوييم و چه مي خواهيم بكنيم .

بيش از يك سال است كه نرفته ام عروسي .آخرينشان عروسي آ بود.قبل از آن هم چند سالي ميشد كه نرفته بودم .

برايم ديگر اهميتي ندارد.حوصله شلوغي را ندارم .دلم مي خواهد در سكوت اين اتاق بنشينم و كارهايم را انجام دهم .در سكوت.سكوت محض.

.......................................................

 


 
 
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٠ : توسط : نرگس

"چرا هميشه زني را نشانه مي گيريد

كه دل از ديوار مي كند

قلبي به پيراهنش سنجاق مي كند

كجاييد سالهاي خيس

تقويمهاي معطل

جواني مچاله ما....."

گراناز موسوي

.....................................................................

امروز اسمم دز شيفت نبود.نرفتم سر كار.

صبح زود راهي بانك شدم تا كارهاي بانكيم را انجام دهم .

اما نمي دانستم بايد يك جدال سخت را شروع كنم .

آنقدر از سرپا ايستادن و منتظر شدن در بانك خسته شده بودم كه دلم مي خواست سرم را بزنم به ديوار و از دست همه اين كارها خلاص شوم .

خانم كناري من كه او هم از صف طولاني حرصش گرفته بود گفت:

پسرم در كانادا زندگي مي كند.دو هفته پيش كه برگشته بود ايران براي كاري به چند بانك رفته بود .تقريبا تمام مدتي كه اينجا بود درگير بود.به من مي گفت مادر من در عرض يك ساعت قبل از آمدنم تمام كارهاي بانكيم را از طريق اينترنت انجام دادم .اما اينجا بعد از يك هفته هنوز هم كارهايم را تمام نكردم.

فقط لبخند زدم .چه ميشد گفت وقتي كه همه چيز عيان بود.

..................................................................

خانمي كنارم نشسته بود.به نظر خسته مي آمد.در خود مچاله شده بود انگار.دستهايش چروكيده و پير شده بودند.زني ديگر آمد و كنارمان نشست .انگار همديگر را مي شناختند.زن به لهجه محلي چيزي از او پرسيد.و ديگري در حالي كه اشكهايش را با لبه چادرش پاك مي كرد جوابش را داد.

از لابلاي حرفهايشان چند كلمه نزديك به فارسي شنيدم .چيزي شبيه مرگ و بچه.

احساس كردم كه زن كنار دستيم كودكش را از دست داده است .

چه قدر دلم مي خواست كه دستش را مي گرفتم و با او اظهار همدردي مي كردم اما در عوض آنجا نشستم و به سكوت خود ادامه دادم .

مي انديشيدم چه شگفت انگيز كه گاه لازم نيست با كسي هم كلام باشي .انگار زبان احساس از هر چيزي گويا تر است براي آدمي.

زن با دوستش همچنان حرف مي زد و من احساس مي كردم كه هر كلام نا شناخته او قلب مرا هدف مي گيرد.كلماتي كه دركشان نمي كردم اما با تمام وجود احساس مي شدند.

بسان آوازي از براي غم دوري و دلتگيهاي مكرر مادري دور مانده از فرزند.

بسان عشق

عشق.

 

 

 


 
 
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۳ : توسط : نرگس

"نه آدمم

نه گنجشك

تنها يك اتفاق کوچکم

 

 هر بار كه مي افتم

دو تکه مي شوم

نيمي را باد مي برد

نيمي را

مردي كه نمي شناسم."

گراناز موسوي

.............................................

برمي گرده و گوشه اتاق كز مي كنه.

تو صورتش نگاه كرده بود و گفته بود كه يك عمر خرج تحصيلش رو داده.يك عمر براش زحمت كشيده و.......

چه بايد مي كرد.نه به دنيا آمدنش به خواست خودش بود نه زندگي كردنش نه خانواده اش.

چه مي توانست بگويد كه هيچ چيز در اين دنياي بزرگ به خواست او نبوده .حالا بايد تقاص كدام گناه را پس مي داد.آيااو بهخانواده اش در مقابل بزرگ كردن او ديني داشت؟

نمي دانست ديگر هيچ چيز نمي دانست.

تنها به من پناه آورده بود تا مثل هميشه به حرفهايش گوش دهم و برايش تسكيني باشم.

چه مي توانستم بگويم كه در مقابل نگاه هراسناك او از آينده چاره اي جز سكوت نبود.

...........................................

مادر ميم پسرهايش را بيشتر از ميم دوست دارد.

ميم اين را هميشه مي دانست و ميداند.وقتي بچه بود برايش عذابي بزرگ بود و حالا ديگر اهميتي ندارد.

ميم حالا به نگاه مستقل خود در زندگي رسيده است.

او ياد گرفته كه دوست داشتن كلا باعث دردسر است.دلش مي خواهد نه دوست بدارد نه دوست داشته شود.

دلش از هرچه رابطه خانوادگي و پيوندهاي فاميلي به هم مي خورد.

خانواده براي او در تمام اين سالها تنها يك دردسر بزرگ بوده و بس.

حالا او ترجيح مي دهد كه به دنياي خودش پناه ببرد در كنار ديگران زندگي كند و تنها همزيستي مصالحت آميزي با آنها داشته باشد.اما در درون براي خودش دنياي بزرگ خلق كند.دنياي بزرگ بدون هيچ آدمي ؟

نمي دانم !آيا ميشود؟

.............................................

چند روز پيش در روزنامه شرق مطلب جالبي خواندم در مورد كشيشي كه تمام عمرش را در بين افراد شروري زيسته بود با همسري غرغرو و نيمه ديوانه.

سالهاي سال به همه آموخته بود كه همديگر را دوست بداريد.

دريغ از اينكه كسي او را دوست داشته باشد.

مردم شهر دوستش نداشتند چرا كه در او گوهر درستكاري و تقوا مي يافتند.يادشان مي آورد كه در وجود خودشان جز شرارت چيزي نيست.

عذابش مي دادند.اذيتش مي كردند و او به روي خودش نمي آورد.تمام اين سالها در كنار اين مردم  زيسته بود.تمام عمر.

اما در هنگامي كه لحظه مرگش در رسيد جواني گستاخ از مردم شهر از او پرسيد كه آيا هنوز هم مي گويد بايد دوست داشته باشد؟آيا هنوز هم آنها را دوست دارد.

كشيش نگاهش كرد و براي اولين بار در زندگيش انگار اين نگاه خودش بود.

او گفت كه در تمام زندگيش از آنها متنفر بوده و فقط ياد گرفته كه در كنار آنهايي كه دوستش نداشته زندگي كند.فقط همين.