ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٤ : توسط : نرگس

پ پ آرماندو که آخرین یاداشتم را خوانده زنگ زد و گفت وای نرگس چه خوب که بزرگ شدیم و دیگر لازم نیست مثل کودکیهایمان نگران مدرسه رفتن و هزار تا چیز دیگه باشیم .حداقل الان دیگه زندگیمون دست خودمونه نه کسای دیگه که همیشه کاتبوس از دست دادنشون رو بخوریم .

جالبه پ.پ آرماندذوی من تو هم مثل من تمام آن سالها خواب می دیدی که خانه تان آتش گرفته یا بلایی سر  والدینت آمده .چه درد مشترکی هست در این کودکیهای پر آشوب.

اگر زمانی کودکی داشته باشم خدا کند هیچوقت این کابوسها را نداشته باشد .خدا کند که اینقدر غم نان نخورد و تمام کودکیهایش غم بزرگترها را نخورد .

خدا کند من مادر خوبی باشم .از آن مادرهایی که کودکشان می تواند شبها که می ترسد بی ترس و خجالت بیاید و کنارش بخوابد و بگوید که چه قدر می ترسد.

تمام آن سالها آنقدر دلم می خواست نیمه های شب که ترسان و لرزان بیدار میشوم به آغوشی پناه ببرم .بروم پیش مادر و بگویم که چه قدر می ترسم .اما این حرفها در خانه ما مرسوم نبوده و نیست .هر کسی باید گلیم خودش را از آب بیرون بکشد .

حتی در این سالها هم گاهی که از خواب می پریدم و خواهرم در اتاق کنار من خوابیده بود چه قدر دلم می خواست بیدارش کنم و به او پناه ببرم .اما همیشه ترس بود از مسخره شدن و همیشه تنها سکوت نیمه شبها بود و این ترس لعنتی.

تو هما  پ .پ آرماندوی من یادت هست همیشه توی آن خانه خیابان بهمنیار مرا از خواب بیدار می کردی به هر بهانه ای

-نرگس بیدار شو کامپیوترم ویروسی شده

- نرگس بیدار شو من می ترسم

- نرگس پا شو ببین من دارم با کی چت می کنم

- نرگس بیدار شو احساس می کنم که خیلی بدبختم ......

تو تنها کسی بودی که این حق را داشتی که من را هر وقت خواستی بیدار کنی .تنها کسی که من از دستش عصبانی نمی شدم .آخر آنقدر آن سالهای خوابگاه بد خواب بودم و چشمهایم و سرم همیشه درد می کرد و من با هزار بدبختی به خواب می رفتم وسط آن همه هیاهو . هنوز هم  عزیزترینم تو این اجازه را داری که هر وقت خواتستی تلفن بزنی و هر چه خواستی بگویی که من این بهترین دوست زندگیم را با هیچ چیز عوض نمی کنم .

.................................................

هوا آنقدر سرد شده که حد ندارد .تمام زمین یخ بسته .تمام شیرهای آب تو حیاط یخ بسته .هر جا ه که پا می گذاری ممکن هست که با سر بخوری زمین .به خ.اهرم می گویم وای فکر کن آدم بخواهد تو این هوا برود مسافرت یا مهمان داشته باشد .یا از همه بدتر بی خانمان باشد و هزار تا چیز دیگر .چه قدر وحشتناک است .بنده خدا بمی ها که در زمستان زلزله آمد  و همه بی خانمان شدند.خدایا اگرز می خواهی مصیبتی نازل کنی خواهش می کنم که تابستان باشد چون در زمستان آدم از عهده هیچ کاری بر نمی آید.باور کن .

صبحها ساعت شش و بیست دقیقه صبح که از خانه می روم بیرون هنوز هوا گرگ و میش است کوچه ها خالیند .حتی رفتگرها هم آنوقت صبح کار نمی کنند .آنوقت گاهی اوقات که تازه برف نشسته رو ی زمین  من در حال راه رفتن به ردپا های روی برف نگاه می کنم .جای پنجه هایی یک گربه یا ردپای سگی روی برف .گاه جای پاهای عابری قبل از من .انگار زندگی دیگری آن وقت روز در کوچه ها هست که با روشن شدن هوا دیگر تمام می شود .سکوت لذت بخشی که آدم دیگر نمی تواند پیدایش کند.

.............................................

دو تا کتاب خواندم از یک خانم به نام نازی صفوی .همکارم برایم آورده بود .نثر آن بد نبود .از رمانهای متداولی که نویسنده یک هفته ای می نشیند توی اتاقش و می نویسد و فردا می فرستد برای ناشر و داستانهای عاشقانه آبکی خیلی بهتر بود.هر چند که یک جوری از اول داستان معلوم بود که چه می شود اما من خوشم آمد که تا آخر بخوانمشان .اسم کتاب اول دالان بهشت بود .در مورد زندگی دختری که با لجبازیها و حماقتهایش زندگیش را می بازد.هر چند که باز هم داستان در مورد مرفهین بی درد بود و مثل تمام داستانهای ایرانی که این روزها چاپ میشود پایان خوشی داشت اما فضا سازی نویسنده خیلی خوب بود .آدم راحت با داستان ارتباط یرقرار می کرد و یکبار هم محض رضای خدا در اینگونه رمانها از آفریدن نقشهای کاملا منفی و یا مثبت خودداری شده بود .

احساس می کنم لازم نیست همیشه آدم برود و نوشته های خیلی سطح بالا بخواند تا چیزی یاد بگیرد .گاهی اوقات آدمها در همین کتابهای معمولی هم چیزهایی جالبی برای آموختن پیدا می کنند که شاید خیلی به دردشان بخورد.

آخر کتاب با این شعر تمام میشد

"ارزش وصل نداند به جز آزرده هجر

مانده آسوده بخسبد تا به منزل برسد."