ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٧ : توسط : نرگس

"مهم نیست که گودال کوچک آب باشی یا دریاچه آسمان در هر حال در تو پیداست."

...........................

وقتی بچه بودم عادتهای عجیبی داشتم که بعضیشان تا الان هم در من هست.

نیمه های شب از خواب بیدار میشدم و چون روح سرگردانی تمام شیرهای آب خانه را محکم میکردم تا از بسته شدنشان مطمئن شوم .شیر گاز آشپزخانه را چک میکردم تا بسته باشد .در حیاط را نگاه میکردم نکند باز بماند.تمام شب را بیدار می ماندم و ازب خانه محافظت میکردم مبادا دزدی بیاید و همه زندگیمان را ببرد و ما بدبخت و آواره شویم .تمام سالهای کودکی هیچ کس از این کابوسها و بیدار ماندنهای من چیزی نفهمید .تمام ترس بزرگ زندگیم این بود که مبادا خانه آتش بگیرد یا در خانه باز بماند دزدی بیاید و دار و ندارمان را ببرد .مبادا مامان شیر گاز را باز بگذارد و بهد کلید برق را بزند و خانه منفجر شود و ما همه بمیریم .

تمام آن سالها می ترسیدم از آواره شدن و از دست دادن خانواده ام  و اینکه دیگر نتوانم بروم مدرسه .دیگر نتوانم شبها زیر یک سقف بخوابم و زمستانهای سرد لباس گرم داشته باشم .چه بود آن نگرانیهای کودکانه من؟

که تمام سالهای کودکیم را پر کرده بود؟

نمی دانم .

...............................................

هنوز هم وقتی برف می بارد خواهرم می گوید فکر کن نرگس اگه ما الان کارتن خواب بودیم یا دختر فراری زیر این برف باید چکار می کردیم ؟هر دو در حالی که در کنار هم نشسته ایم به این خوشبختی عظیم خانه داشتن در یک زمستان سرد فکر می کنیم و قلبمان از سپاس از خداوند پر میشود.

........................................

صبحها که بیدار میشدیم تا به مدرسه برویم پدر همیشه بهانه ای پیدا میکرد برای عصبانی شدن سر صبحانه .گاه من حرف نامربوطی می زدم و گاه  دست خواهرم می لغزید و گاه .....همیشه صبحانه ها با ترس همراه بود و تنها فکر تو ی سرمان این بود که این عذاب زودتر تمام شود و ما زودتر برویم مدرسه .گاه پدر می گفت که اصلا لازم نیست برویم مدرسه و معلومه که هیچی به ما یاد نداده اند و ....آنوقت نگاه ملتمسانه ما بود که مادر را به کمک می طلبید و مادر مثل همیشه او ضاع را مرتب می کرد و ما را راهی و پدر را راضی.

مدرسه برایم مثل بهشت بود .دنیای کتابها و کاغذها و بچه ها .در هر سری انگار دنیای بود شگفت انگیز برایم .من این کودکان هم سن و سالم را بسیار دوست می داشتم .آنجا دنیایی بود که من می توانستم بسیار حرف بزنم و شیطنت کنم .از دنیای پر درد خانه و بزرگترها جدا میشدم و ناگهان تمام خوشیهای نوشته شده در کتابها در من ظاهر میشد .آنوقت وقتی به خانه بر می گشتم گوشه ای قایم میشدم و کتابی جدید می خواندم که از برادر بزرگترم گرفته بودم .دنیاهای نو در سرم شکل می گرفت و من کودکی بودم که ناگاه خود را در سرزمینهای دور می یافتم در میان انقلابها و جهشهای جدید و گاه در میان فقر و فلاکت انسانهای دیگر و گاه در عالم هنرهای بزرگ .....

آنوقت دیگر از دست ÷درم ناراحت نمی شدم .با تمام کودکیم احساس می کردم که او زیر فشارهای بزرگی مانده که چاره ای جز تخلیه بر سر ما ندارد .و من خودم را با دلی پر شور از عشق به او آماده می کردم تا هر چه می خواهد سرم داد بزند و خشمش را بر سرم تخلیه کند .و دیگر دلگیر نبودم .

"آه ای هفت سالگی ....

ای لحظه عظیم عزیمت......"

هنوز هم عاشق مدرسه ام .هنوز هم .

 


 
 
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٦ : توسط : نرگس

11 آذر

"بیش ترین عشق جهان را به سوی تو می آورم

از معبر فریادها و حماسه ها

چرا که هیچ چیز در کنار من از تو عظیم تر نبوده است

که قلبت چون پروانه ای ظریف و کوچک و عاشق است.

ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی

و به جنسیت خویش غره ای

به خاطر عشقت

ای صبور

ای پرستار

ای مومن

پیروزی تو میوه ی حقیقت توست

رگبارها و برف را

طوفان و آفتاب آتش بیز را به تحمل و صبر شکستی

باش تا میوه ی غرورت برسد

ای زنی که صبحانه خورشید در پیراهن توست

پیروزی عشق نصیب تو باد."

احمد شاملو.

***************************************

بین ما دریاها فاصله هست.

بین ما کوهها  جدایی انداخته است.

بین ما دشتهای پهناور

جنگلها و  کویرها

جدایی انداخته است.

داستان آشنایی من و "ح"داستان جالبی است.

ما همدیگر را در اردوی فرهنگی استانها در دانشگاه تهران پیدا کردیم .

اولین باری که دیدمش با شور و انرژی فراوانی در باره موضوعی داشت برای کسی توضیح می داد.تی شرت ساده ای پوشیده بود و قیافه اش کا ملا شبیه بچه دانشجوهای فعال بود.

نمی دانم چرا در همان لحظه فهمیدم که او همان کسی است که با من می ماند تا به آخر.

شاید باورش عجیب باشد اما در تمام سالهای بعد در اوج دعواها و جدایها می دانستم که می ماند .به سوی من باز می گردد و از آن من خواهد بود.

داستان به همین راحتی آغاز شد .سر صحبت باز می شود و بعد ایمیلی و شماره ای و آشنایی و حرف زدنها و نوشته ها و.........

نکته جالب دیگر تشابه شدید خانوادگی بین ما بود .انگار که هر دو در تمام روزهای گذشته کودکی و نوجوانیمان شرایط مشابه داشتیم .

"ح"سخت کوش و جدی و پر تلاش بود.با استعداد و باهوش .بر عکس من اما نه کتابی آن چنانی خوانده بود نه می توانست حتی یک خط بنویسد شعری یا نوشته ای .اما زندگی را دیده بود به روشنی .به زندگی چنگ زده بود و با تمام وجود آن را حس کرده بود.

در وجود او چیزی روشن بود که می درخشید .چیزی که حتی در تمام لحظات که با حرفهایش یا کارهایش مرا می آزرد به وضوح حسش می کردم و انکاری در آن نبود .

یک پاکی کودکانه چیزی که کمتر می توانستم در کسی دیگر بیابمش یا حتی ببینم .

او هم مانند من عاری نبود از خطاها و لغزشهای انسانی .

اما من دوستش داشتم و همین کافی بود برای شروع .

روزهای خوب  و روزهای تلخ را با هم گذراندیم .در کنار هم برای با هم بودن جنگیدیم .

گاه آزرده گاه عاشق گاه دوست و گاه دشمن .اما همواره در کنار هم بودیم .

گاه کوهها و دریاهها بین ما فاصله بود و گاهی نزدیک و نزدیک اما دور دور.

من و "ح" چند ماه پیش با هم ازدواج کردیم .

هر چند که الان هم از هم دوریم و بین ما دریا ها فاصله هست اما "چون در یمنی چو با منی پیش منی  چون پیش منی و بی منی در یمنی."

خداوند او را در پناه خویش حفظ کند .

"ح" به خانه برگرد زود زود.

*********************************************

 


 
 
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٩ : توسط : نرگس

9 آذر

 

"استعاره ها و کنایه ها کهنه اند

و قتی که از تو سخن میشود گفت

باریکه راههای تو باریک راه تو

انگشت پای تو انگشتهای تو

و فقط قلبت را ندیدم

که گمان می کنم

شبیه زورق توقیف شده یی

در بندرگاهی ناشناس است

صبحی آفتابی

و بچه های برهنه یی که دور و برش تاب می خورند

و ترانه های محلی می خوانند."

شمس لنگرودی

..........................................

آ و ب در الفبا همیشه کنار همند .چاره ای نیست اگر آ را بیاموزی ب نیز هست.اولین کلمه ای که در مدرسه آموختیم این بود:آب

اما آ و ب داستان ما هیچ گاه در کنار هم قرار نگرفته اند.آ در اولین روزی که ب را دید دگرگون شد.در ب چیزی بود اصیل و دست نخورده.آن دو در کنار هم چه بسیار که آموختند از هم .یکی احساسش را بخشید به آن دیگری و دیگری منطقش را .اینگونه کامل شدند.

اما در عالم واقعیت هیچ معشوقی در کنار عاشق نمی ماند انگار در هجران عشق قداست بیشتری می یابد .از کودکی هر لیلی و مجنونی که در کتابها دیده ایم از هم دور شده اند .هیچ عاشقی در کنار معشوق نمانده .انگار همیشه در غم و هجران قداست بیشتری هست.

بگذریم .آ و ب داستان ما هیچ وقت آب نشدند .آبی بودند که در اولین کویر راه به بیراهه رفت و در اولین تابش شدید خورشید بخار شد.

مبارزه کردند برای ادامه راه .اولی بار دومی را به دوش کشید و دومی بار اولی را.

آ بسیار گریست شاید از اشکهایش جویباری پدیدار شود برای باز کردن راهی در دل کویر.ب بسیار ناله کرد شاید دل آسمان به درد آید و خورشید دگر بار نتابد.اما تابید و تابید و تابید به مانند تمام هزاران قرن گذشته .

هم دیگر را بدرود گفتند.

آ هر شب خواب ب را می بیند و ب هر شب با رویای آ به خواب می رود .زندگی در گذر است چه بخواهند چه نخواهند.خورشید هر روز بالا می آید و هر شب ماه آسمان را روشن می کند.در این دنیای بزرگ انگار غم آن دو اهمیت چندانی ندارد .اما دلشان خیلی تنگ است برای هم .

من هر روز اندوه آ را می بینم .اندوه بهترین کسانم را و کاری از دستم بر نمی آید .نوازشش می کنم و گرامیش می دارم شاید تسکینی یابد .اما افسوس غم عشق را چه تسکین می دهد جز وصل .آ در کنار من بخار میشود بدون ب.ب در دورها بیتاب و بیقرار .

"همیشه فاصله ای هست

وصل ممکن نیست "

.................................................

 "آنکه می گویی دوستت می دارم

خنیا گر غمگینی است که آوازش را از دست داده است

عشق را ای کاش زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

هزار قناری خاموش در گلوی من

عشق را ای کاش زبان سخن بود......."

شاملو

 

 


 
 
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٥ : توسط : نرگس

چه لذتی دارد در آزار آن دیگری.آن دیگری که تو را به مانند پیامبری بزرگ دو.ست می دارد.

چه سان لذت بخش است تحقیر آن دیگری آن دیگری که سخن تو را به مانند اوستا می خواند.

آن دیگری که در تو گم می شود پیدا میشود .

آری بسیار لذت بخش است دردها و رنجهای خویشتن را بر جانش ریختن او را به خود وانهادن و تحقیرش کردن به گناه دوست داشتنمان.

چه سان لذت بخش است .می فهمی.

...................................................


 
 
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٤ : توسط : نرگس

4 آذر 86

 

"در من غم بیهودگیها می زند موج

در تو غروری از توان من فزونتر

در من نیازی می کشدپیوسته فریاد

در تو گریزی می گشاید هر زمان پر

.

ای کاش در خاطر گل مهرت نمی رست

ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت

ای کاش دست و روز شب با تار و پودش

از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت

.

اندیشه روز و شبم پیوسته این است

من بر تو بستم دل

دریغ از دل که بستم

افسوس بر من گوهر خود را فشاندم

در پای بتهایی که باید می شکستم

.

ای خاطرات روزهای گرم و شیرین

دیگر مرا با خویشتن تنها گذارید

در این غروب سرد و درد انگیز پاییز

با محنتی گنگ و غریبم واگذارید

.

اینک دریغا آرزوی نقش بر آب

اینک نهال عاشقی بی برگ و بی بر

در من

غم بیهودگیها می زند موج

در تو غروری از توان من فزونتر"

حمید مصدق

....................................................

من و میم با هم بزرگ شدیم .در یک مدرسه راهنمایی درس خواندیم با هم به دبیرستان و پیش دانشگاهی رفتیم . بعد هر کسی به شهری رفت و دانشگاه را گذراند.خانه میم در کنار خانه ما بود و هر روز تمام راه رفت و برگشت مدرسه را با هم می رفتیم و می آمدیم .حتی روزهایی که با هم قهر بودیم نیز من و میم در سکوت راه را طی می کردیم .

من و میم بارها و بارها راجع به آینده حرف زدیم و چه نقشه ها که نداشتیم .حتی در سالهای دانشجویی برای هم نامه می نوشتیم .تابستانها همدیگر را می دیدیم .

من در عروسی میم هم بودم .به خانه جدیدش رفتم و دیدمش .اما زمانه با میم مهربان نبود.

برادر نوجوانش در یک تصادف کشته شد.پدرش سرطان گرفت و چند سال بعد مادرش نیز در تصادفی دیگر از دنیا رفت.

میم داغون شد.

تمام دنیایش همسرش بود و خواهرش .

خانه پدری فروخته شد .برادرها سهم خویش را برداشتند.

خانواده از هم جدا شد.

خانواده جدیدی به خانه میم آمدند.در آبی رنگ دوباره رنگ خورد.پرده ها عوض شدند و همه چیز شکل و شمایل دیگری گرفت.

یادم هست هر روز صبح که می رفتم سر کار مادر میم را میدیدم .برای خودش بعد از مرگ پدر میم سوپر مارکت کوچکی به راه انداخته بود .صبح زود از خواب بیدار میشد و به چند تا درخت کوچک جلوی خانه آب می داد و مغازه را باز می کرد.

هر روز صبح من به او سلام می دادم و حال میم را می پرسیدم .

هر روز صبح او با تمام عشق خویش از میم برایم می گفت.

امروز که عصر به خانه بر می گشتم کاجهای جلوی خانه میم را نگاه کردم .چه بزرگ شده بودند و آن دو دست مهربان که هر روز صبح آبشان می داد دیگر نبودند تا از لمس این برگهای سبز لذت ببرند.

آن نگاه مهربان نبود تا عطر خوش این کاجها را ببوید و سر مست شود.

خانه عوض شده بود و من چقدر دلم برای آن روزها تنگ شد.

خداوندا آن روح مهربان را درپناه خویش آرام گردان.

...........................................................

 

 

 

 


 
 
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢ : توسط : نرگس

دذ من غم بيهودگيها می زند موج

در تو غروری از توان من فزونتر

.....

افسوس بر من گوهر خود را فشاندم

بر پای بتهايی که بايد می شکستم

ای کاش در خاطر گل مهرت نمی رست

ای کاش در من آرزويت جان نمی يافت

.......

حميد مصدق

.......................................

حيف شعر بالا را کامل به ياد نمی آورم .سر فرصت می آيم و می نويسم .اما حال و هوايم دقيقا همين هست .همين


 
 
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢ : توسط : نرگس
سلام .من مدتهاست که در دنیای مردگان می زیستم .دوباره از نو زاده شدم .برخاستم .می  نویسم .دوباره متولد میشوم .آمدم تا دوباره یاد داشت بگذارم .