ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠ : توسط : نرگس

نامه ای برای "شهربانو"

سلام .امروزناگهان دلم هوای خانه شما را کرد و حیاطتان .یاد آن عیدی افتادم که من و لیلا آمدیم آنجا نوروز 86 و کلی عکس گرفتیم و خندیدیم به خودمان .آن گلدان پشت پنجره که گلهای قرمز قشنگی می دهد و فقط چند روز سال گل دارد .نمی دانم آیا امسال من آن گلها را خواهم دید .

گاهی اوقات که اینجا پشت میزم نشسته ام تو را تصور می کنم که در آن سرما نشسته ای روی تختت و داری درس می خوانی .بیرون هوا سرد است و در آن سکوت خلسه آور خانه شما فقط خوابیدن کیف می دهد و بس .همیشه به تو می گفتم که خوش بحالتان که همچین خانه ساکتی دارید کیف می دهد برای درس خواندن و خوابیدن و ....

هنوز به عکسهای آن نوروز که نگاه می کنم خاطره خوش آن روزها را حس می کنم .نوروز در حیاط پر شمعدانیتان با درخت گیلاسی که کم کم دارد شکوفه می زند .حیف که امسال آن ساختمان لعنی جلوی نور خورشید را می گیرد و شمعدانیها شاید پژمرده و بیحال شوند.

آن آرامش و دنجی اولین جایی بود که همیشه دلم می خواست بیایم و به تو سر بزنم حتی گریه کنم وروی تخت تو دراز بکشم و حرف بزنم .

الان که دارم این کلمات را می نویسم انگار سالها گذشته از آمدن من به آنجا .هفته پیش من آنجا بودم و الان چقدر دورم از تو.

دوستت دارم دوست من

شمعدانیهایتان را از طرف من ببوس


 
 
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٩ : توسط : نرگس

 

"ا"و"ب" نزدیک به 7 ساله که از هم خبری ندارند.اما در تمام این سالها "آ" به او فکر میکرد.به اینکه تا الان چه اتفاقاتی برایش افتاده کجا کار میکند و.....یک روز او اسم "ب" را در اینترنت جستجو کرد و توانست خبری از او پیدا کند ."ب"در یک شرکت بزرگ کار می کند.ناگهان در نگاه "آ" دیگر "ب" حالت اساطیری خودش را از دست داد و تبدیل شد به هزاران هزار آدمی که در همین اطراف زندگی می کنند."ب" هر روز بلند میشود و به سرکار می رود و مانند همه سگ دو می زند و غصه وام و زندگی و هزار کوفت و زهر مار دیگر را می خورد.مطمئنا این "ب" اسطوره ای گذشته نبود .آدم عاشق پیشه ای که دکتر شریعتی استادش بود ونگران انزوای روح و روانش بود .

حالا "ا" شبها که می خوابد احساس بهتری دارد.از اینکه می داند  او بهر حال کجاست و چه کار میکند احساس بهتری دارد و خودش میداند که دیگر در قلبش "ب"را به خاطر همه چیز بخشیده و کنار گذشته و همین خودش برای او خیلی مهم است .

*****************************************************

نمی دانم چرا احساس نیاز به هیچ رابطه انسانی درخودم نمی بینم .احساس تنهایی شدیدی میکنم که دیگر می دانم با هیچ کس پر نمی شود.گاهی اوقات که "ح"سر کار است مخصوصا در شیفتهای شبانه تمام شب کابوسهای بی سر و ته میبینم و گاه احساس حضور آن دیگری را در کنارم به وضوح احساس می کنم از خواب میپرم اما همه جا خالیست و هیچکس جز من در خانه نیست .سر ناهارشرکت انگار دهانم قفل شده نمی توانم با هیچ کس حرفی بزنم .خسته میشوم از لبخندهای بیهوده زدن .تمام روز نقش بازی می کنم و شب با روحی خسته به خواب می روم .کابوسهایم تمام نشدیند و بی پایان .

در حین بی نیازی از دیگران نیاز شدیدی به یک ارتباط فوق العاده در خودم احساس میکنم .به دوستان نزدیکم زنگ می زنم اما به محض تمام شدن مکالمه دوباره آن حس تلخ به سراغم می آید.نمی دانم فقط دلم می خواهد چند ساعت بخوابم بی کابوس .

*****************************************************

هفته پیش به خانه رفتم .پیش خانواده ام .اما احساس اندوه شدیدی به من دست داد.بهترین چیزی که اتفاق افتاد دیدن دوستانم بود .پدر و مادرم هنوز هم در همان بدبینی عمیقشان نسبت به زندگی گرفتار بودند. خواهرم که از همه به من نزدیکتر بود حتی فرصت دیدن مرا هم نداشت و هر کس به نوعی گرفتار خویش بود و بس .

صبح زودی که باید می رفتم زنگ زدم تاکسی بیاید بابا می گفت من می دان نمی آید این وقت صبح و مامان نگران بود که نکند من جا بمانم از اتوبوس و پروازو....دلم هم به حالشان سوخت و هم عصبانی بودم از دستشان .تمام عمرشان گذشته بود به این تردیدها و نگرانیها و هیچ چیز به دست نیاورده بودند .همیشه نگرانند نگران سیل و نگران زلزله و بالا رفتن قیمتها و مرگ و میر اطرافیان و سقوط هواپیما وتصادف و..خلاصه هر چه که دلت بخواهد .وقتی به خانه می روم فقط اعصابم خرد میشود و بس .از دستشان خسته میشوم با وجود عشق به آنها نمی دانم چگونه کمکشان کنم و همین مرا سرخورده تر می کند.آنها در آن اتاق رو به حیاط می نشیند و با ناامیدی بسیار منتظر حوادثی هستند که در ذهنشان ساخته و پرداخته اند .در خانه ما هیچ کس نمی خندد و همیشه سایه مرگ و وحشت در همه جا هست .

 


 
سکه
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٩ : توسط : نرگس

مینا می نشینه جلوی در و غر می زنه:چرا به مامان نگفتی که به منم پول بده.

اشک تو چشماش جمع شده و در حالیکه وانمود میکنه که آنقدرها هم ناراحت نیست میگوید :مامان همیشه این جور وقتها میگه من دیگه بچه نیستم اما موقع تنها رفتن جایی میگه تو هموز بچه ای گم میشی.

مهدی از تو اتاق داد می زنه پاشو آبجی دیگه الان مغازه بابا علی میبنده ها .بریم دیگه .

بلند میشم میآیم کنار مینا مینشینم و میگویم :حالا غصه نخور وامیستیم تا مامان از بازار بیاد ازش پول میگیریم بعدا میریم شکلات بخریم که همه با هم بخوریم .

مینا اخم میکند و میگوید اره جون خودت اگه تونستی از عهده این پسره بر بیایی الان صدای گریه اش همه جا را پر میکنه .

میدانم که راست میگوید .مهدی خیلی لوس است.مامانم بعد دوتا دختر که پسر دار شده انگار همین یه بچه را دارد بابا هم که بحثش جداست فقط تو دهنش مهدی مهدی است .

سکه یک تومانی تو دستم عرق کرده .ایکاش از مامان سه تا سکه گرفته بودم تا میشد سه تا شکلات بخرم .احساس بدی دارم .چرا به فکر خواهرم نبودم .من و مینا خیلی همدیگررا دوست داریم .مینا فقط یک سال از من بزرگتره اما همیشه فکر میکند خیلی بزرگتره و واسه همین هم همیشه هوایم رادارد.تو کوچه که بچه ها اذیتم میکنندهمیشه حواسش به من هست اما برعکس او مهدی فقط اذیتمان میکند و مدام صدای گریه اش بلنداست. مخصو صا جلوی بابا تا بیشتر عزیز شود .

شبها من و مینا تو اتاق کوچیکه می خوابیم و با هم حرف می زنیم .مینا میگوید: ایکاش مهدی به دنیا نیامده بود تا مامان و بابا ما رو هم مثل قدیمها دوست داشتند.یه طوری میگه قدیمها که من خندم میگیره انگار خیلی بزرگیم .مثل مامانا حرف میزند و میگوید من اگه یه روز مامان شدم دلم میخاد یه دختر داشته باشم مثل تو و منو میبوسه .

اونوقت من شبها خواب  میبینم که مینا بزرگ شده و یه دختر دارد که اسمش  را گذاشته مینو و شبیه من است و خیلی دوستش دارد .

مهدی موهایم را میکشد و میگوید بریم دیگه .مینا تا دم در می اید ومیگوید منم میام شاید مامانو تو راه دیدیم ازش پول بگیریم .

برمیگرددتو اتاق و کلید رو با خوش میاورد و کفشای مهدی رو پایش میکندو میگوید: امان از این پسرها همش دردسرن .مهدی زبانش را  در میاره و موهای مینا رو میکشه .

راه میافتیم سمت مغازه بابا علی .هیچکی نمیدونه اسم بابا علی چیه .یه پسر داره به اسم علی که الان دیگه رفته یه جای دور .اما از همان اول همه بهش میگفتن بابا علی یعنی از وقتی ما آمدیم این محل .مینا میگوید حتما از اسم خودش خوشش نمیامده گفته به من بگید بابا علی .همیشه دلم میخاد ازش بپرسم اما روم نمیشه آخه بابام میگه آدم نباید تو کار بزرگترها دخالت کنه .مینا میگه اما من یه روزی ازش می پرسم .

بابا علی ما رو خیلی دوست داره .گاهی اوقات هم که با با دیر حقوق میگیره بهمون نسیه هم میده .

مینا یه سنگ گنده پیداکرده و داره بهش لگد میزنه و زمینو نگاه میکنه میگم چیه

سرشو بالا میکنه و میگه شاید یه سکه افتاده باشه رو زمین پیداش کنیم بریم باهاش شکلات بگیریم .می خندم و میگویم چه حرفا مگه مامان همیشه نمیگه از رو زمین چیزی برندارین .

دهنشو کج میکنه و میگه خودم میدونم گفتم شاید بردارم .قدمهاشو سریعتر میکنه و میره سمت مغازه .

دست مهدی رو میکشم و میگم بدو دیگه .

بابا علی نشسته جلوی مغازه .ما رو که میبینه لبخند میزنه .به من و مینا میگه دخترای چهل گیس .شاید چون همیشه موهامو میبافیم .نمیدونم اما من از این اسم خوشم میاد احساس میکنم که خیلی بزرگ ام .سکه ها رو میدم دست بابا علی و میگ دو تا شکلات بدین .میگه چرا دوتا شما که سه نفرین ؟

مینا اخم میکنه و میگه من شکلات دوست ندارم .و میره کمی انطرفتر وایمیسته .میگم بابا علی شکلاتی ندارین که نصف یه تومن باشه بشه با این پول دو تا خرید .

میگه نه دخترم اما میتونم یه شکلات دیگه بدم بهت بعدا پولشو بیار.

به مینا نگاه میکنم که داره سرشو تکون میده یعنی نه .میگم نه مرسی همون یه دونه رو بدین .

شکلات مهدی رو میگیرم و میدم دستش .واسه خودم نمیخرم .مینا میگه چرا نخریدی تو که خیلی از این شکلاتها دوست داری .میگم نمیخوام .شاید این طرفها یه سکه افتاده باشه زمین که صاحب هم نداشته باشه .

دست مهدی رو میگیرم و میریم تو کوچه کناری دنبال سکه .مینا میگه خدایا یه سکه بهمون بده بعدا بهت پس میدیم .تو دلم دعا دعا می کنم که سکه پیدا بشه وزودتر به شکلاتها برسیم .اما تو کوچه از هیچ سکه ای اثری نیست .

مینا گریه اش گرفته میگه دیدی حتی خدا هم ما رو دوست نداره .راه می افته میره سمت خونه مهدی دستمو میکشه و میگه بریم دیگه .تو دلم تند تند دارم میگم خدایا کمک کن دیگه .مینا رو خیلی دوست دارم .دست مهدی رو میکشم و میرم سمت مغازه و میگم واسه مینا شکلاتو میخرم .بابا علی میخنده و میگه بازم تویی مینو خانم .سکه رو میدم دست بابا علی که یه دست دیگه هم جلو میاد دست مینا ست .تو مشتش یه سکه سیاه و سوراخ و کثیفه و داره میخنده .

 


 
 
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٦ : توسط : نرگس

اینجا جنوب ایران است.روز اول که پامو گذاشتم تو فرودگاه و باد گرم خرداد ماه عسلویه خورد به صورتم حالت تهوع شدیدی احساس کردم .

اصلا پشیمون شدم که چرا همه چیزو ول کردم و آمدم اینجا .اما بعد یادم آمد که دیگه خونه زندگیم قراره اینجا باشه دیدن قیافه همسرم که داشت دنبالم میگشت کمی بهم امید داد.نه حتما اوضاع بهتر میشه .

حالا 8 ماه که من اینجام روزهای جهنمی تابستون رو تحمل کردم و حالا هوا بهتر شده .برعکس اون روزایی که تو شهر خودم لوله ­های آب از سرما یخ میزدند اینجا سرمای کمی داره .

روزهاای هست که از خواب بیدار میشم و یادم میره که کجا هستم بعد که نگاهم به اطراف میفته یادم میاد که اینجا خونه منه .

خونه من و هیچ لذتی بالاتر از داشتن یه خونه نیست تو این دنیای درندشت.

خانه ما همیشه خدا شلوغ بود.پنچره اتاقمان باز میشد به یک کوچه پر رفت و آمد که در واقع یک مسیر فرعی بود برای ماشینها و موتور سوارهایی که صبح های زود حال آدم را بگیرند و ویراژبدهند و .......

مامان عاشق فامیل و خویشاوندانش بود و همیشه خدا مهمان داشت .از بس می آمدند و می رفتند برادرم میگفت اینجا یک کاروانسرای بزرگ است .اینطوری بود که ما هیچوقت روی آرامش را نمی دیدیم و جالبتر این بود که معمولا بدون خبر قبلی می آمدند و ناگهان میدی زنگ در به صدا در میاید و جمعی بزرگ و کوچک میریزند داخل خانه و....

همیشه با خودم میگفتم اگر یک خانه برای خودم داشته باشم ترجیح میدهم اصلا مهمان نداشته باشم و همیشه تنها بمانم .

حالا من یک خانه ساکت دارم .سکوت و تنهایی بی پایانی که گاهی صدای گریه سارا دختر کوچولوی واحد 5 توی راهرو آنرا به هم میزند .تمام روز نه تلفنی زنگ میزند نه زنگ دری و گاهی احساس میکنی اینجا مدفون شده ای و کسی خبر ندارد .اما لذت بی حد و حصری هست در این تنهایی در این دوباره متولد شدن و پوست انداختن و پخته شدن .

همسایه هایم مدام غر میزند از وضع موجود و غربت و تنهایی و شرایط .من اما میدانم که غربت آدمی بی مرز است .من اما دلم می خواهد از این روزها لذت ببرم .دلم می خواهد گاهی اوقات دراز بکشم روی تخت و به خاطرات خوش گذشته فکر کنم و مزه مزیشان کنم در دهانم .

به آدمهای خوب زندگیم فکر می کنم به همه آنهایی که دوستشان داشتم و دارم و به آدمهایی که از آنها بدم می آمده و در دلم می بخشمشان و بعد سبک می شوم و خالی .

اینجا که هستم خیلی از دوستانم مرا از یاد برده  اند و من تازه فهمیده ام که دوستان واقعیم چه کسانی هستند حالا با قدرت بیشتری نگهشان می دارم تا برای همیشه پیشم بمانند.