ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۳٠ : توسط : نرگس

امروز آخرین روز سال 87 است .من امروز تنها نیستم .

آمدم پالایشگاه محل کار همسرم .با همکاران خانم همسرم آشنا شدم و صبح خیلی خوبی داشتم .

بعد مدتها آدمهایی را دیدم از جنس خودم همان حال و هوای خاص و همان فروتنی درونی . صمیمیت خاصی در رفتارشان بود و برخوردشان خیلی گرم و دوست داشتنی .نمی دانم آخرین باری که اینگونه مورد استقبال قرار گرفته بودم خیلی می گذرد قبل از آمدن من به اینجا.آن روزهایی که با دوستانم می گذراندم .در این مدت اینقدر قیافه های سرد و عبوس دیده بودم که یادم رفته بود که خندیدن چه شکلی هست.

واقعا آخرین جمعه سال به خوبی گذشت .

هرچی فکر کردم که شعری بنویسم در این لحظات تنها این شعر فروغ در ذهنم بود:

"دستهایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد

می دانم می دانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذشت."

ایکاش من هم در سال جدید در باغچه سبز شوم

و تو نیز هم .


 
 
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۸ : توسط : نرگس

هر روز صبح که با سرویس شرکت از داخل شهر رد میشوم (سرویسی با پرده های کلفت قرمز که من خیلی از دست زدن به آنها حس خوبی دارم درست مثل دختر کوچکی که مادرش برایش یک لباس تازه خریده از این پرده ها خوشم می آید)  در کنار خیابان اصلی شهرکارگران افغانی ایستاده اند با قیافه های خواب آلوده در انتظار کسی که بیاید و کاری به آنها بسپارد. هر روز صبح تو دلم تند تند دعا می کنم که خدایا امروز کار آنقدر زیاد باشد که هیچکدامشان دست خالی بر نگردند به خانه و هر روز کودکانشان تند تند در دفترهای مشقشان بنویسند:بابا آب داد با با نان داد .

بعضی روزها پرده را میکشم و خودم را به خواب میزنم تا نبینمشان .وقتی کاری از دستم بر نمی آید دیدنشان چه فایده ای دارد اما آنها آنجا هستند در کنار خیایبان با چهره های ملول وخواب آلوده و هیچ کس نمی تواند انکارشان کنند .

..............................................................

چهارشنبه سوری در سکوت خانه گذشت .شب به خانه آمد وگفت که خسته است و حوصله بیرون رفتن ندارد و نشست به تماشای فوتبال!.روی تختم دراز کشیدم و به صدای بیرون گوش می دادم . آنقدر دلم گرفته بود که اشکهایم جاری شدند نه به خاطر اینکه جایی نرفته بودیم احساس کردم دیواری هست بین من و تمام جهان که هر لحظه مرا از همه دور می کرد تنها بودم انگار برای همیشه ."ح" تحویل سال سر کار است و من تنها در خانه می مانم تا سال نو را آغاز کنم .تعطیلات جایی نمی رویم ونوروز در سکوت خانه می گذرد تا بدینسان به مانند همیشه یادم بماند که "آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارون تا ابدیت جاریست."

...............................................................

پانی می گوید ما دوندگان دوی ماراتن هستیم .

نمی دانم که خدا چگونه زندگی آدمها را انتخاب می کند ؟آیا ما را چون دانه های گندم که مشت مشت بر خاک می ریزند بر روی زمین میریزد تا تصادفا در جایی و سرزمینی و خانواده ای قرار بگیریم یا چیزی فراتر از این حرفهاست .

هر چه باشد فقط می دانم که ما تمام عمر را باید در این مسابقه بدویم . انگار از لحظه ای که متولد شده ایم کسی برایمان نوشته است که با دستهای خالی زندگی را چنگ بزنیم و همه چیز را خود به دست آوریم نه دستی بود یاریمان دهد و نه آغوشی که پناهمان .

هر چند پاهایم از این دویدنها خسته شده است اما می دانم که در سرنوشت ما اینگونه مقدر شده :دوندگان دوی استقامت

...................................................

آخرین چهارشنبه سال .

..................................................


 
 
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٦ : توسط : نرگس

سید ابراهیم نبوی

 

سید ابراهیم نبوی، قطع نظر از اینکه چه جور جانداری است، بالاخره آدمی است که پریروز پنجاه سالش شده است. ضمن یادداشتی به مناسبت پنجاه سالگی اش، به نام "قطره اشکی در پنجاه سالگی" نوشته است:

حافظه ام را مرور می کنم و تلاش می کنم آن پنجاه چیزی که در این پنجاه سال یافته ام و ‏هنوز برایم اهمیت دارد، بازیابی کنم. این " چیز" ها آثار یا افراد یا مکان هایی است که کشف ‏شان زندگی را برایم زیبا کرده است. شاید بد نباشد شما هم بنشینید و ببینید هر سال چه چیزی ‏را پیدا کرده اید که جهان را برایتان زیبا یا با کمی بدبینی قابل تحمل می کند. ‏

‏1) فکر می کنم دنیا بدون " حافظ" سخت می گذرد، همیشه می توان با او سخت ترین روزها ‏را گذراند، بی آنکه به تو دروغ بگوید.‏
‏2) کشف شاملو البته کار ساده ای است، اما " ابراهیم در آتش" تقریبا همیشه به داد من رسیده ‏است، شاید کاشفان فروتن شوکران صدایی است که همیشه در من تکرار می شود.‏
‏3) فیلم " آمادئوس" اشکم را در می آورد، دستم را می گیرد و توی دست کسی می گذارد که ‏فکر می کنم موتزارت است، سالیاری حسادت می کند و روایت می کند. تقریبا دهها بار ‏آمادئوس میلوش فورمن را دیده ام و باز هم می توانم ببینم.‏
‏4) گفته اند که لذت خواندن ادبیات عرفانی گاهی مهم ترین دلیل باقی ماندن عرفان ماست. ‏هزار بار " تذکره الاولیاء " را به هزار دلیل خوانده ام و تقریبا بیست سال است هر هفته مثل ‏یک کتاب مقدس خواندنش را تکرار می کنم. بعضی بخش های آن را از فرط تکرار و لذت ‏بردن از خواندن، می توانم از حفظ بنویسم. ‏
‏5) بارها چنان شده ام که مثل " آبلوموف" دهها روز بی هیچ انگیزه ای باقی مانده ام و هیچ ‏دلیلی برای تکان خوردن نداشته ام، گاهی اوقات " آندره ی" از راه می رسد، کتاب " ‏آبلوموف" گنچاروف را می گذارد کف دستم و می گوید بخوان، نجات ات می دهد.‏
‏6) شازده کوچولو را نمی دانم چرا خداوند ننوشته است، و اصولا در این مورد خیلی مطمئن ‏نیستم، نمی دانم چرا با وجود اینکه خیلی باآثار قلمی خداوند ارتباط ندارم، فکر می کنم هر اثر ‏مهمی را باید ایشان نوشته باشد. شازده کوچولو یک پنجره است برای نفس کشیدن، در سن ده ‏سالگی، بیست سالگی، سی سالگی، پنجاه سالگی، و بعد از آن را خبر ندارم.....‏
‏7) اگر حافظ بزرگترین شاعر ایرانی نبود و من شک داشتم که آنچه حافظ سروده وحی شده ‏است، حتما فکر می کردم مولوی بزرگترین شاعر فارسی زبان است. نمی دانم چطور می ‏شود اینقدر شعر به جان نزدیک باشد و اینقدر معرفت به زیبایی به شعر درآید، مولوی و شمس ‏چنانند که انگار می توان فقط با همان ها ساختمان باشکوه زبان فارسی را چنان بناکرد که به ‏هیچ چیز دیگری نیاز نباشد. ‏
‏8) فیلم " مرگ در ونیز" ویسکونتی را وقتی دیدم از اینکه سینما و چشم وجود دارد و از ‏اینکه گفته می شود سینما امتداد چشم است، احساس خوشنودی کردم. البته هنوز مطمئن نیستم ‏سینما امتداد چشم است. ولی مطمئنم ویسکونتی، درک بوگارد، گوستاو ماهلر و حتی سیلوانا ‏مانگانو و چه بسا آن پسرک زیباروی موجودات بسیار مهمی هستند. به نظرم مرگ در ونیز ‏یک دلیل مهم برای اثبات ضرورت چشم برای آدمی است.‏
‏9) " فلوت سحرآمیز" ولفگانگ آمادئوس موتزارت، و روایت هشت دقیقه ای اینگمار برگمن ‏در ابتدای فیلمی به همین نام از موسیقی و اپرای موتزارت. ‏
‏10) " رساله دلگشا" ی عبید زاکانی را می توانی هر ماه یک بار بخوانی و بخندی، می توانی ‏هفته ای یک بار بخوانی و بخندی، می توانی هر روز یک بار نگاهش کنی و انگار کنی که ‏پنجره ای به رویت باز شده تا ایران قرن هشتم را به تماشا بنشینی.‏
‏11) این خصوصیت موسیقی است که تو ممکن است دو هزار بار یک صدای چهار دقیقه ای ‏را در طول زندگی ات بشنوی و همچنان بشنوی و همیشه با شنیدنش احساس کنی فقط همین را ‏باید می شنیدی. فکر کنم پنج هزار بار " الهه ناز" بنان را شنیدم و احتمالا 2347 بار دیگر هم ‏خواهم شنید.‏
‏12) " صد سال تنهایی" مارکز از آن کارهایی است که هر ده سال می خوانم و هر بار که آن ‏را می خوانم انگار یک آدم دیگر یک کتاب دیگر را می خواند.‏
‏13) هر وقت فراموش کردی که فارسی چه زبان باشکوهی است، حتما " تاریخ بیهقی" را ‏بخوان و بدان ایدک الله فی الدارین که خواندن تاریخ بیهقی ربطی به خواندن تاریخ ندارد، لذتی ‏است که از خواندن ادبیات بر جان آدم می نشیند.‏
‏14) گفته است احمد غزالی در سوانح العشاق که " جباری معشوق با مذلت عاشق، کی فراهم ‏آید؟ ناز مطلوب با ناز طالب کی با هم افتد؟ او چاره این و این بیچاره او" خواندن سوانح ‏العشاق نه هر پنجاه سال یک بار بلکه در اولین فرصت برای آدمی لازم است.‏
‏15) اصرار من بر اینکه بگویم " دیوار" پینک فلوید از آن کارهای اصلی است که هر کس ‏باید آن را ببیند، بشنود و با آن دنیای امروز را بفهمد، احتمالا خیلی مفید نیست، چون احتمالا ‏سووال خواهید کرد که چرا فقط در میان این همه کارهای پینک فلوید روی این آلبوم خاص ‏تاکید می کنم؟ اول به این خاطر که به نظر من این کار اوج اقتدار موسیقی راک است و دیگر ‏اینکه وقتی 25 ساله بودم با آن زندگی کردم.‏
‏16) یکی از کسانی که دیدنش به زندگی من معنی داد و همه وجودش برای زندگی ام معنی ‏دار است کیومرث صابری فومنی( گل آقا) است. سه سال کنارش نفس کشیدم و به معنای دقیق ‏از حرف زدن، نوشتن، رفتار کردن، کردارش و حتی راه رفتنش چیز یاد گرفتم. ‏
‏17) شاید معنای زندگی را نمی توانستم بفهمم اگر " با آخرین نفسهایم" بونوئل را به سفارش ‏بهروز افخمی باهوش نخوانده بودم.‏
‏18) زندگی در دوران خاتمی یکی از بزرگترین شانس های زندگی من است، این شانس دیگر ‏تکرار نخواهد شد، نه دیگر من 40 ساله خواهم شد و نه دیگر خاتمی به سال 1376 برخواهد ‏گشت، یک عشق کهنه است، همان که بود.‏
‏19) فیلم " فانی و الکساندر" یک موضوع مهم در زندگی بشر است، دیدنش می تواند نگاه ‏شما را نسبت به خیر و شر تغییر دهد، طبیعی است که خیر و شر مهم ترین موضوعات بشری ‏هستند، واقعا این موضوع توضیح دادن دارد؟
‏20) ترانه " تصور کن" را با صدای جون بائز بیشتر دوست دارم، اما چه کنیم که کار جان ‏لنون است. یکی از ترانه هایی است که هنوز می تواند دلیلی باشد برای اینکه بگوئیم دیگران ‏هم وجود دارند.‏
‏21) لوئی فردینان سلین بیرحم است، بی ادب است، یک فاشیست کثافت ضد روشنفکر است ‏که " دسته دلقک ها" ی او می تواند تصویر زشت جهان را نشانت دهد تا جایی که حالت به هم ‏بخورد، چیزی در حد " بلع بزرگ" مارکو فرری. " دسته دلقک ها" را که خواندم با خودم ‏گفتم، اوی! بعضی فرانسوی ها گنده دماغ نیستند.‏
‏22) بدون هیچ توضیحی تمام کارهایی که جون بائز خوانده است، اصولا هر ترانه ای که با ‏صدای جون بائز اجرا شده، دقیق تر بگویم هر صدایی که از جون بائز شنیده شده است. ‏
‏23) وقتی هجده ساله بودم با دوستم کتابی را در بخش کتب ممنوعه کتابخانه مرکزی کرمان ‏دیدیم، آن را دور از دسترس گذاشته بودند. کتاب را برداشتم و آن را خواندم، یک بار، یک ‏سال بعد، ده بار، تمام این سالها، بیش از صد بار آن کتاب را خوانده ام و بدون اغراق بیش از ‏پنجاه بار این کتاب را خریده ام و همین الآن در جاهای مختلف جهان و ایران حداقل بیست ‏نسخه از این کتاب در کتابخانه من است. " کویر" دکتر شریعتی را حتما بخوانید، مهم است ‏وگرنه بیخودی اصرار نمی کردم.‏
‏24) خیام یک شیوه نگاه کردن است، شرقی، زمینی، عمیق و انگار در عالمی دیگر که چندان ‏هم از عالم ما جدا نیست، گاهی می رویم به شرق وجود مان و برمی گردیم.‏
‏25) " بابا لنگ دراز" را زمانی که در سن جودی آبوت بودم نخواندم، بلکه هنگامی خواندم ‏که خودم در سن بابا لنگ دراز بودم و متاسف شدم که چرا دیر خواندمش به همین دلیل همیشه ‏می خوانمش.‏
‏26) " توتالیتاریسم" هانا آرنت مغزم را تکان داد، مثل اینکه یکی یک سطل آب بپاشد روی ‏سرت و محکم بزند توی گوش ات و چشمان ات را باز کند و نگذارد آن را ببندی. ‏
‏27) پانزده سال قبل نگاه کردن به " خوان میرو" را شروع کردم، اولین بار که دیدمش و ‏دوستش داشتم و بعد سعی کردم فریدا کاهلو را هم بگذارم کنارش، بعدا پشیمان شدم، همان ‏خوان میرو برای هزار بار دیدن کفایت می کند. ‏
‏28) صادق هدایت را دوست دارم، نمی توانم بگویم برای کدام اثرش. اصلا در ذهنم بوف ‏کور یا توپ مرواری یا داستانهای کوتاهش نیست. حتی تحقیقاتش درباره ادبیات فولکلوریک ‏هم خیلی در ذهنم نیست. می توانم بگویم که " وغ وغ ساهاب" بیش از همه کارهای هدایت در ‏ذهن من مانده است و دهها بار قضایای مربوطه را خوانده ام، اما از همه مهم تر 83 نامه ‏هدایت است و زندگی او به روایت فرزاد و اصولا آدمی به اسم صادق هدایت که به نظرم ‏روشنفکرترین نویسنده ایرانی تاریخ ماست و سالها به او فکر کرده ام.‏
‏29) " ناطور دشت" سالینجر را وقتی اولین بار خواندم نمی دانستم چرا چنین مرا تسخیر کرده ‏است، بعدها " دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم" و بعدها " فرانی و زوئی" و اصولا آدم ‏مهمی است، دلیل بزرگی هم هست....‏
‏30) زمانی فکر می کردم که ایمان مثل یک موج در فیزیک یک منطقه باقی می ماند و شاید ‏بتوانی ایمان های انباشته در یک محیط را با ذهن و بدنت جذب کنی. وقتی به سفر حج رفتم با ‏تمام روح و بدن و دلم سعی کردم از آن محیط لذت ببرم. یکی از مهم ترین موضوعاتی که در ‏زندگی من برای همیشه اثر گذاشت آن سفر غریب بود.‏
‏31) " درد جاودانگی" اونا مونو سی سالگی ام را از بلاهت نجات داد. موجود مهمی است. ‏داستان قدیس مانوئل او هم اثری مهم است. بیخود نیست که بهاء الدین خرمشاهی ترجمه اش ‏کرد.‏
‏32) مونولوگ دون کورلئونه در حضور خانواده ها، در قسمت اول فیلم " پدرخوانده" و پیش ‏از بازگشت مایکل جزو درخشان ترین مونولوگ های سینماست که بخاطر همین مونولوگ ‏بارها فیلم را دیده ام. ‏
‏33) کتاب " دائرالمعارف شیطان" آمبروز پیرس را حتما باید خواند. اولین بار فرنگیس حبیبی ‏کتاب را برایم فرستاد، بعدها آمبروز پیرس را شناختم، صد سال بعد از مرگش. کمی دیر بود ‏ولی نگاه او به جهان و سیاست و انسان بکلی مرا به هم ریخت.... تمام مشکلات بعدی ام ناشی ‏از همین است.....‏
‏34) موسیقی " کاش اینجا بودی" پینک فلوید را صدها بار شنیده ام، هزاران بار، خیلی عجیب ‏نیست، فکر کنم در زندگی میلیونها انسان همین اثر را گذاشته باشد. ‏
‏35) وقتی " بچه های نیمه شب " سلمان رشدی را می خواندم از این قدرت غریب در رمان ‏شگفت زده بودم. اثری عظیم است که همیشه به آن فکر می کنم. چقدر بد شد که آیت الله خمینی ‏به سلمان رشدی شهرتی بی مانند و ثروتی بی نظیر داد و او را از تاریخ ادبیات انداخت ‏بیرون. ‏
‏36) زبان فرانسه را اولین بار در سن نوزده سالگی آغاز کردم و هرگز جز همان یکی دو قدم ‏پیش نرفتم، شاید به این خاطر که زمانی مجبور بودم فرانسه را یاد بگیرم که چهل سال را ‏گذرانده بودم و در سن خنگی زبانی بسر می بردم. اما این باعث نشد که فکر کنم زبان زیبای ‏فرانسه فقط یک دلیل برایش کافی است و آن صدای " ادیت پیاف" است. صدای ادیت پیاف ‏همیشه زبان فرانسه را زیباتر می کند...‏
‏37) البته که وقتی یک رمان را می خوانی ماهها ممکن است روی ذهن ات اثر بگذارد، ولی ‏‏" مرشد و مارگریتا" ی بولگاکف سالها با من بود، هنوز هم هست، اصلا تصویر مرا از ‏مسکو و سوسیالیسم و استبداد به هم ریخت.‏
‏38) مثل گلوله ای که در مغزت شلیک کنند، نه اینکه تصادفی تیر بخوری، نه، اسلحه را ‏بگذارند روی پیشانی ات و شلیک کنند. " ماه تلخ" رومن پولانسکی دقیقا چنین اثری روی من ‏داشت، دارد، خواهد داشت. به شکل عجیبی داستان عشق را با همه بیماری های موجود در آن ‏روایت می کرد. قبلا نوع دیگرش را در " تابستانی با مونیکا" ی برگمان دیده بودم.‏
‏39) مانس اشپربر از آن موجوداتی است که می تواند تو را در وسط استبداد نجات بدهد، چشم ‏ات را به روی دیکتاتوری باز می کند و وسط آن بساط حال به هم زن کمک می کند تا ببینی ‏کجا ایستاده ای. " قطره اشکی در اقیانوس" و " تحلیل جباریت" او در سالهای بعد از دهه ‏شصت کمک می کرد تا نکبت دیکتاتوری را بشناسیم.‏
‏40) " عقاید یک دلقک" هاینریش بل را در اوایل دهه شصت خواندم، نجات دهنده بود. نشر ‏چشمه جایی بود که هر چه کتاب درست و حسابی می خواستی می شد آنجا پیدا کنی. ‏
‏41) " جیم جارموش" از آدمهایی است که می شود همه فیلمهایش را دید، بخصوص پنج دقیقه ‏اول و تیتراژ فیلم ‏Down by Law
‏42) دکتر شریعتی بیش از ده سال در زندگی به جای من فکر می کرد و به جای من حرف ‏می زد و حتی به جای من نگاه می کرد، بالاخره تصمیم گرفتم بکلی رهایش کنم، اما جز کتاب ‏کویر، نوشته ای میان شعر و داستان و یادداشت شخصی مرا برای همیشه به او پیوند زد. مقاله ‏ای به نام " تفسیر سمفونی استقبال در اورلی اثر شاندل" را در جلد دوم گفتگوهای تنهایی ‏بخوانید.‏
‏43) گاهی اوقات یک آدم می تواند به زندگی تان مفهوم بدهد، شاید خودش هم متوجه نشود چه ‏اثری بر شما داشته است. من مدتهاست که " مسعود بهنود" را می شناسم.‏
‏44) مجموعه عکس های کارتیه برسون مثل یک رمان، مثل ده کتاب تاریخی، مثل یک سفر ‏به سرزمینی ناشناخته می تواند چشمانت را به روی جهانی دیگر باز کند، با برسون می توانی ‏بفهمی که عکاسی موضوع مهمی است، چیزی که مکمن است با جمشید بایرامی فراموش ‏کنی.‏
‏45) فیلم " همشهری کین" را نمی شد نگویم، مهم است، از هر نظر، اگر چه گفتن ندارد از ‏بس که گفته شده.‏
‏46) " هامون" مهرجویی زندگی همه ماست، طبیعی است که خیلی جالب نباشد آدم زندگی ‏خودش را تماشا کند، ولی من بیش از صدبار هامون را نگاه کردم، تقریبا همه دیالوگ های آن ‏را از حفظ می توانم بگویم و بی تردید سالها زندگی مرا ساخته است. ما همه دنبال علی ‏عابدینی می گشتیم.‏
‏47) " لئوناردو داوینچی" یکی از مهم ترین موضوعات بشری است، طبیعی است که چنین ‏باشد، ولی وقتی همیشه به او فکر کنی یک جور دیگر می شود.‏
‏48) " محسن مخملباف" آدم عجیبی بود، منحصر بفرد و ذاتا هنرمند. اینقدر که هرگز نمی ‏شود فکر کرد نیست. سالها از زندگی من را او بنا کرد، گاهی اوقات هنوز هم فکر می کنم بی ‏آنکه متاثر از او باشم به او فکر می کنم.‏
‏49) " تسلی ناپذیر" ایشی گورو یک دنیای عجیب است، می افتی توی مخلوط کن، یک نفر ‏دکمه را می زند و می چرخی، می چرخی و می چرخی. ایشی گورو را بتازگی خوانده ام، ‏البته بتازگی هم نوشته و ترجمه شده است. عجیب است. عجیب. بازمانده روز او به دو دلیل ‏شاهکار است، از یک طرف شاهکاری در ادبیات است و از سوی دیگر شاهکار ترجمه. ‏
‏50) " دائی جان ناپلئون" مهم ترین اثر فارسی طنز است که هر جمله اش ضرب المثل شده ‏است. پزشک زاد سهم بزرگی در ذهن و زبان من در ادبیات، طنز و سیاست دارد. ‏

 

برگرفته از سایتhttp://shakva.blogspot.com

 
 
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۱ : توسط : نرگس

امروز صبح این سه تکه در سرویس به ذهنم آمد وقتی داشتم از کنار ساحل عسلویه رد می شدیم :

...............................................

کنار می زنم پرده را

تا بتابد اندک نوری بر این سراسر تاریک

افسوس خورشیدش نیم سوز شده این آسمان

می بویم غنچه ای را پشت پنچره

افسوس گلش مصنوعی شده این گلدان

می گشایم دریچه ای را

افسوس مسدود شده با دیوار این زندان

آه ببخشید

یادم رفته بود

من هم دیگر زنده نیستم .

.......................................................................

اشک میریزد و نان میپزد در تنور

مادر

هر روز

آتش را فرو نمی نشاند

اشکهایش

می افروزاندش..

..................................................................

"این خط را ادامه دهید."

هر روز نوشته این تابلو است

بر سر در صبح

امروز می خواهم مارپیچ بروم

شاید صبحی دیگر باشد.

.............................................


 
 
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٩ : توسط : نرگس

این روزها شده ام عین مادرتمام 24 ساعته نگرانم .نگران چیزی که نمی دانم .گوشی را بر میدارم و اول به مادرم زنگ می زنم و بعد تک تک آنهایی که دوستشان دارم تا خیالم راحت شود.اما ترسی مرموز تمام وجودم را گرفته ،ترس از سایه ای تاریک که نمی دانم چیست اما درقلبم سایه افکنده و تمام روز درمن عظیم تر میشود.

...........................................................................................................

دلم برای جنوبیها میسوزد.هیچوقت آن لذتی را که ما از آمدن بهار می بریم انگار حس نمی کنند.در شمال شرقی ایران بعد از یک زمستان سخت این روزهای آخر اسفند خورشید بیشتر میتابد و کم کم بهار خودش را نشان می دهد .سبزه های توی باغچه ها و کنار خیابانها در حال سبز شده اند و صبح های اندکی سرد اما دلپذیر اسفند نوید بهار را می دهد.در اوایل نوروز خیلی از درختها به شکوفه نشسته اند و بوی خوش شکوفه های گیلاس همه جا را می گیرد.همه سخت در تکاپوی عیدند و همه جا در خیابان ماهی قرمز و سبزه می فروشند و فروشنده های دوره گرد از فرصت استفاده می کنند و در کنار خیابان بساطهای رنگین خود را پهن می کنند . صبحها افتاب کم کم خودش را بالا می کشد و هوا گرمتر میشود و صدای ارکستر گنجشکها برپا.هنوز کمی سرمای هوا هست اما کیف میدهد تو حیاط چیزی پهن کنی و جلوی آفتاب دراز بکشی و هوای تمیز را تنفس کنی....

اما اینجا نه هیجانی هست نه ماهی قرمزی نه هوای پاکی.....هوا دارد گرمتر و گرمتر میشود و نه درختی به شکوفه نشسته و نه پرنده ای آواز می خواند فقط تا چشم کار می کند خشکی است و درختچه های کوچک که در کویر می رویند اطراف دریا هم خشک است وهیچ چیز نیست جز باد گرمی که می وزد و تازه این اول بهار است وای به حال تابستان.....

خدا را شکر که حداقل در شهرکمان کمی درخت و سبزه است که دلمان خوش باشد .اما خب چه باید کرد دیگر اینجا خانه من است و باید به آب و هوایش عادت کنم .

........................................................................................................

شهربانو می گوید گلدان پشت پنجره گل داده است .چه قدر دلم برای آن گلهای قرمز واستثنایی تنگ شده که نشانه آغاز بهارند .در خانه شما آمدن بهار با چه تشریفاتی همراه است شهربانو!گلدانی که گل میدهد فقط در این موقع از سال و درخت گیلاس که کم کم برای شکوفه دادن خودش را آماده می کند.مادرت که در حیاط باغچه ها را زیر و رو می کند و شمعدانیهای پشت پنچره را داخل باغچه می کارد و انواع سبزه ها را برای عید آماده می کند .بهار در باغچه خانه شما متولد میشود به گمانم هر سال .

 


 
 
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٧ : توسط : نرگس

وقتی بچه بودیم مادر به ما یاد می داد که چگونه صبور باشیم .وقتی مهمان سرزده می آمد مادر اولین کسی بود که سهم غذایش را می بخشید و بعد از ما می خواست که در صورت لزوم این کار را انجام دهیم .او همیشه می گفت در هر شرایطی که هستیم بدانید که شرایط بدتر از آن هم وجود دارد.تحمل کردن و صبور بودن جزئ خصلتهای جدا نشدنی ما شده است .به همه چیز عادت کرده ایم چه شرایط بد و چه شرایط خوب.امروز سر ناهار تو رستوران که یکی از خانمها درباره غذا غر می زد به ناگاه یاد این مطالب افتادم .ما هیچوقت درباره غذا غر نمی زنیم .نعمتی است که گرامیش می داریم و اگر خوشمان نمی آید تنها در سکوت از خوردنش امتناع می کنیم .در خانه ما غذا نعمتی است که به آسانی بدست نیامده و بایدرقدرش را بدانیم .

در تمام آن سالهایی که سگ دو می زدم و آن صبحهای یخبندان به سر کار می رفتم و در تمام آن عصرهایی که درمانده به خانه بر می گشتم هیچگاه نمی توانستم غر بزنم و با مادرم حرف بزنم .چرا که مادر همیشه می گفت باید سپاسگذار باشم که توانسته ام کاری پیدا کنم .

و من اکنون می بینم که همیشه در بدترین شرایط هم حتی به پایین ترها نگاه کرده ام و همه چیز را با صبوری تحمل کرده و پشت سر گذاشته ام .

ممنون مادر.ممنون

شاید اگر تمام آن زحمات تو نبود اکنون زندگی کردن اینجا تنها و بی هیچ خویشاوندی کار ساده ای نبود.شاید من هم می پیوستم به خیل عظیم زنانی که هر روز از همه چیز از خانه از آب و هوا از تنهایی از غربت می نالند .من اما خانه ام را دوست دارم .سکوت و تنهایی اینجا را دوست دارم و همین مهمترین چیزی است که تو به من آموختی :به خانه ات عشق بورز در هر شرایطی

 


 
 
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٧ : توسط : نرگس

  "دختری با پرتغال "از یوستین گاردر را خواندم.گئورک نوجوانی 15 ساله است که پدرش را در 4 سالگی  از دست داده .روزی به او نامه ای می دهند که پدر قبل از مرگ برایش نوشته است .داستان عاشقانه ای از پدر و مادرش و نحوه آشنایشان و در پایان این سوال از پسر که آیا او از به دنیا آمدنش راضی است؟ یا ناراضی؟آیا پدرش را مسئول تولدش می داند و گناهکار؟

کتاب عاشقانه زیبایی است از دو انسان ،آمیزه ای از عشق و محبت وزندگی .دغدغه های مردی که در انتظار مرگ است و چشمانش با مرگ بینا تر شده اند اکنون او دیگر می داند که چه زیباییهای در اطرافش بوده اند که او به اندازه کافی به آنها اهمیت نداده .او تمام این دغدغه ها را برای پسرش بازگو می کند .

کتاب نثری ساده و روان دارد و بسیار جذاب است .


 
 
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۳ : توسط : نرگس

"پ" دختر شاداب و سرزنده ای است .تنها کسی است که در شرکت می توانم ساعتی را در کنارش بگذرانم .شاید از نظر فکری بعضی کارهایش را قبول نداشته باشم اما وجود او با آنهمه انرژی برای من بسیار خوب است .من از او بزرگترم و در عوض سعی می کنم در بعضی موارد راهنمایش کنم .

دیشب به خانه آنها رفتم .بعد از مدتها از سکوت و تنهایی خانه دور شدم .خانه آنها پر بود از شلوغی و سر و صدا و جنب و جوش .اما من خیلی دلم گرفت نه به خاطر شلوغی .یکی از دوستان پ در یکی از شرکتهای پیمانکاری کار می کند به خانه او سری زدیم .جالب بود اتاقی در بالای پشت بام ساخته و اجاره داده بودند.پله های وحشتناک زیادی را باید طی می کردی تا به آنجا برسی .داخل خانه به شکل محقرانه ای چیده شده بود.ظرفهای کثیف روی گاز،اتاقی که هم آشپزخانه است و هم سالن پذیرایی و ...دوستانش به او میگویند تو می توانی جای بهتری با همین مبلغ کرایه کنی .اما خود او ،موجودی که به نظر من به تنها چیزی که اهمیت نمی داد خودش بود .لباس زشتی پوشیده بود و سر و وضعش نامرتب بود و همه چیز گویای این بود که این آدم تنها در زندگیش کار می کند شب به خانه می آید و می خوابد و فردا دوباره صبح داستان تکرار می شود. زمانی در گذشته فکر می کردم که مسائل اقتصادی در اهمیت انسان به خودش خیلی تاثیر گذارند الان می فهمم که تا حدی این مسئله تاثیر دارد .چیزی در درون ما هست که باعث میشود که لباسهای مرتب (نه گران قیمت ) بپوشیم ،اطرافمان را تمیز کنیم ،و برای خودمان ارزش بگذاریم که چیزی فراتر از یک ماشین باشیم .دیشب با خودم عهد کردم که حتی در سخت ترین شرایط این اصل را فراموش نکنم وهمیشه برای خودم آن چنان ارزشی قائل شوم تا دیگران هم به ارزش من پی ببیرند .قدم اول در دوست داشتن خویشتن خویش است و بس .

"ف" یکی دیگر از کسانی بود که دیشب دیدم. او یک دختر 5 ساله داشت و تنها کسی که به او اهمیت نمی داد همین دخترک بود .از همان لحظه ای که دیدم فهمیدم که مشکلاتی عظیم در زندگی دارد.از همان لحظه ای که آمد شروع کرد به مسخره کردن زنی از اهالی بومی اینجا که بسیار با سلیقه است و برای همسرش این کار را می کند و آن کار را و.....نمی خواستم در بحث شرکت کنم چون حوصله­اش را نداشتم اما نتوانستم طاقت بیاورم به او گفتم خب او از این کار لذت می برد حرفی ندارم که زیاده روی می کند یا نه .اما زندگیش را دوست دارد ودر حد خودش دارد تلاش می کند .

یعدا "پ" برایم گفت که او مشکلات زیادی با همسرش دارد و ازآن دسته زنانی است که اعتقاد دارد باید مردان را تحقیر کرد و....در مقابل کودکش به همسرش که پدر رخترک است توهین می کند و حرفهای ناجور می زد و دخترک با دهانی باز و چشمهایی خیره به او نگاه می کرد .او شاید قربانی یک ازدواج ناموفق بود ومعلوم نیست که باید چه آینده ای را برایش تصور کرد .

کودک بی گناهی که مانند او بسیارند در اطرافمان .مادر و پدری که به زور همدیگر را تحمل می کنند و هر دواسیر شرایطی هستند که گریزی از آن ندارند و گسستن پیوند را هم به خاطر مناسباتهای اجتماعی تاب نمی آورند .

برای همه اینها دلم گرفته است . برای همه آنچه که دیده ام .

اصلا من این اخلاق گند را از کجا آورده ام نمی دانم .مثلا رفته بودم دیشب کمی تجدید روحیه کنم و...اما بیشتر اعصابم خرد شد .من همان باید خسته و کوفته بروم خانه و ...بگذریم .

.......................................................................................................

"پ.پ .آرماندو" از دستت خیلی عصبانیم .نه می آیی وبلاگم را بخوانی نه ایمیلی نه نظری .یعنی اینقدر سرت شلوغ است که من را از یاد برده ای ؟

.........................................................................................................

 

   


 
 
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۱ : توسط : نرگس

"چای را خوردیم روی سبزه زار میز

در گشودم :قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من

آب را با آسمان خوردم."

سهراب

......................................................

دستهایش بوی سبزی می دهند همیشه

و موهایش آشفته اند

در آشپزخانه هر صبح متولد میشود

و هرشب به انتها می رسد.

پدر فریاد می زند

درها را می کوبد و می رود .

او آرام پناه میبرد مثل همیشه

به آشپزخانه.

من اما اورا بسیار دوست میدارم

مادری با موهای آشفته و دستهایی که

همیشه بوی سبزی می دهند.

............................................................................................................

دیروز تولد یکی از دوستانم بود .به او زنگ زدم .صدایش از پشت تلفن خسته بود به نظر خیلی خسته .گفت تو تنها کسی هستی که تولدم را به خاطر داشتی .و من چقدر ناگهان دلم گرفت برای او که هیچ کس تولدش را به خاطر نمی آورد تا تبریکی بگوید و او در میان آن شهر پر غوغا وپر هیاهو پشت تلفن چقدر تنها به نظر می آمد.ایکاش آنجا بودم و دستهایش را در دستم میگرفتم و به جای همه تولدش را جشن میگرفتم .

میدانم که او مستحقق بیشتر از اینها است .

...........................................................................................................

کتاب جدیدی خواندم از یوستین گاردر به نام "دختر مدیر سیرک" از او تنها دنیای سوفی را خوانده بودم و آنقدر خواندن آن کتاب برایم لذت بخش بود که هنوز هم می توان طعم خوش آن را بعد از این همه سال حس کنم .این کتاب هم نثر زیبا و روانی دارد  هر چند اولش کمی گیج می شوی چون نویسنده از آخر داستالن شروع کرده است .داستان ذهن خلاق و رویا پردازی است که هزاران هزار طرح و ایده جدید در ذهن دارد و از آنجا که از آوردن اسمش در زیر داستانها و کتابها متنفر است این ایده ها را به نویسندگان دیگر می فروشد و از این کار هم لذت میبرد و هم زندگی را می گذراند.داستانهایی که در داخل کتاب تعریف میشوند هم جالب و سرگرم کننده اند و هر کدام می توانند دستمایه یک رمان جالب باشند .

کتاب دیگری از او از کتابخانه شهرک گرفته ام به نام دختری با پرتغال . اما هنوز نخواندمش .

واقعا چه لذتی است بی حد و حصر در این خواندن و بلعیدن این کلمات ناب .هجوم بی امان احساسات و عواطفی که از لابلای کتابها تو را به ناگاه فرا می گیرد و غرق در خوشی می کند .به همان نسبت گاهی که کتابی بی محتوا می خوانم دلم می خواهد بنشینم و های های گریه کنم .احساس می کنم کسی آن لذت را به نوعی خدشه دار کرده و به چیزی بس مقدس توهین شده است . نمی دانم شاید نباید بر آنان هم خرده گرفت چرا که بهر حال هر تلاشی جای تشکری هم دارد .تو چه می اندیشی؟

........................................................................................................