ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠ : توسط : نرگس

مادر دستهایش را باز و بسته می کند و با حرارت برای دخترش حرف می زند و از خوشبختی می گوید.خوشبختی از دید مادر خانه ای بزرگ است با اتاقهای تو در تو که وقتی مهمان می آید لازم نباشد بچه ها و خودت تو حیاط بخوابی.زخوشبختی یعنی اینکه لازم نباشد لباسها را با دستت از صبح تا شب چنگ بزنی و تمام صبح تا شب تو آشپزخانه با برنج و روغن نداشته آشپزی کنی و همیشه چند تا بچه ازت آویزان باشند و تو تمام روز سر درد داشته باشی و......مادر تند تند حرف می زند و خوشحال از ازدواج دخترش با مردی که او را خوشبخت خواهد کرد.دخترش به آرامی اشک می ریزد و در فکر آن دیگری است که باید قربانی شود و عشق در پشت درهای خانه ای که اتاقهای تو درتو دارد و ماشین لباسشویی و ماشین ظرفشویی و بچه هایی که به مهد کودک خواهند رفت و آشپزخانه ای پر از برنج و روغن و مردی که از بقال سر کوچه هم غریبه تر است می میرد.


 
پستچی ها آدرس خانه ما را بلد نبودند.
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠ : توسط : نرگس

می نشستند پای تلویزیون  با چشمانی خیره و غمبار.اخبار ساعت نه از نان شب نیز مقدس تر بود.انگار سرنوشت یک ملت در آن صدای بم و مردانه مجری اخبار با آن کت و شلوار تیره که آدم را یاد مجالس عزاداری می انداخت تجلی می یافت وقتی آمار شهدا و مجروحین و آوارگان را اعلام می کرد و هر روز چیزی در صدایش بود انگار هشدار می داد که فاجعه ای بزرگتر فردا شب در راه است .منتظر بمانید.

مادر هر روز و هر شب با این آمار به سوگ می نشست در عزای پسری که به جنگ رفته بود و او ملتمسانه هر شب به آن صفحه ناملموس چشم می دوخت تا شاید از پشت تمام آن تصاویر نشانی از پسر بیابد.مادر عاشق پستچی ها بود و صدای موتورشان .هر روز پشت در به انتظار می نشست تا پستچی بیاید .پستچی ها تنبل بودند. انگار آدرس خانه مارا نمی دانستند . دیر به دیر می آمدند و مادر آه می کشید . تمام روز چون شبحی در خانه به این سو و آن سو می رفت . از او فقط سایه ای مانده بود بر روی در حیاط در انتظار.پستچی ها نمی امدند و مادر می گفت جنگ است دیگر حتما نامه ها در راه گم می شوند .می نشست به عزای نامه هایی که در راه گم شده اند و مادرهای چشم به انتظار.ما هر روز همراه با آمار اخبار همراه مادر در خانه در عزاداری هزاران هزار پسر دیگر به سوگ می نشستیم با روح کودکانه مان که مرگ را نمی شناخت تنها می دانستیم که در اخبار ساعت نه چیزی شوم نهفته است که مادر را پریشان وپریشان می کند.هر روز مادر در شمال در عزای خانه های ویران شده در جنوب همراه با هزاران زن دیگر مویه می کرد و همراه آنان در ویرانه ها به دنبال نشانه های زندگی خویش می گشت .تمام روز هر چه در خانه بود برای جبهه می فرستاد. امیدوار بود که دست پسرش یکی از آنها را باز کند .بی خبری از هر خبری بهتر است ما این را یاد گرفته بودیم اگر چه تمام روز را در کوچه سرگردان بودیم که پستچی بیاید و خبری خوش بیاورد تا مادر باز مادر شود و از اشک و آه و پریشانی رهایی یابد.دفترهای مشق سیاه شده مان را هر شب با پاکنهای سیاه و چرکین پاک می کردیم چرا که پدر گفته بود باید همه در جنگ صرفه جویی کنند و هر چه دارند برای کمک بفرستند. ما هر شب با دستانی خسته و ملتهب از پاک کردن دفترهایمان و خوشحال از این صرفه جوییهای بزرگ به خواب می رفتیم و خواب هزاران هزار دفتر سفید را می دیدیم که می شد تا ابد آنها  خط خطی کرد و پاک کنهایی که همه نیست و نابود می شدند .

یک شب در حال تماشای سریال اوشین با آن تلویزیون سیاه و سفیدبزرگ با بدنه چوبی که هر چند مدت باید یک مشت محکم بر سرش می زدی تا درست شود ،ناگهان پدر از چیزی عصبانی شد و اعلام کرد که دیگر کسی حق دیدن این سریال را ندارد.آن شب اخبار ناراحت کننده ای شنیده بود و خشم در صورتش موج می زد .خانه در سکوت فرو رفت.جنگ در جنوب خانه ها را ویران می کرد و ما در شمال قربانی خشم پدری بودیم که بیصدا در عزای پسری که هیچ گاه به او نگفته بود که چه قدر دوستش دارد می شکست.

سالها گذشت و پسرها هیچ گاه به خانه بر نگشستند . مادرها سوگواران همیشه تاریخ پیر تر و پیر تر شدند.پدرها دوباره اخبار ساعت نه را گوش می دادند و من ،من هیچ گاه اخبار ساعت نه را گوش نمی دهم چرا که ناقوس مرگ در ساعت نه در خانه ما نواخته میشد.

 


 
 
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٦ : توسط : نرگس

چه قدر خسته ام .تمام این هفته که شبها تنها بودم خوابم نمی برد.تمام شب گیج از خواب در دام کابوسهای شبانه اسیر بودم و هر چند مدت از خواب بیدار می شدم .تنها نزدیک صبح خوابم می برد که اندکی بعد با صدای زنگ ساعت بیدار می شدم تا آماده رفتن به سر کار شوم

انگار کسی با چیزی بر سرم کوبیده که تمام کابوسهای دنیا در سر من است. معلق میان دنیای خواب و بیداری با رویاهای دست و پنجه نرم می کنم که مرا آزار می دهند.دلم می خواست تنها یک شب بی رویا و کابوس به خواب بروم و هر قدر که دلم می خواهد بخوابم و این پریشانیهای شبانه تمام شوند.

...............................................

وقتهای تنهایی خیلی کارها می توانی انجام بدهی ،تمام روز را می توانی در تختت بمانی و به فکر کردن بگذرانی بدون اینکه مجبور به انجام کاری باشی.

می توانی تمام کتابهایت را دورتا دورت پخش کنی و اصلا به خودت زحمت جمع کردنشان را ندهی و هر کدام را که می خواهی به آسانی در دسترست باشند.می توانی از صبح تا شب هر چه قدر که دلت می خواهد ظرف کثیف کنی و همه را توی آشپزخانه رها کنی و به خودت هم زحمت شستنشان را ندهی.

صدای تلویزیون را تا به آخر بلند کنی و هر چه قدر دلت می خواهد سرو صدا کنی و نگران هیچ همسایه ای هم نباشی.می توانی خودت را بزنی به آن راه و اصلا همه فکرهای بد را فراموش کنی و در همان لحظه وسط آن هم ریخت و پاش دوست داشتنی فکر کنی که آه من چه بسیار خوشبختم !


 
برای پانی
ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٦ : توسط : نرگس

عشق و خودخواهی در هم نمی گنجند .

عشق عظیم است و بی کران و خودخواهی کوچک و حقیر.عشق در بی کران تو جاریست در فضای تو در هوایی که هر روز با اشتیاق به درون ریه هایت می فرستی تا لحظه ای نو را زندگی کنی ،بیافرینی، تاب بیاوری.عشق در واژه نمی گنجد به زبان نمی آید چرا که حقیر می شود ،کوچک می شود و روزمره .مثل گاز زدن یک سیب باید زیر زبانت مزه مزه اش کنی و لذت ببری.

عشق با خودخواهی همخوانی ندارد.خودخواهی عشق را ذره ذره می کشد،فاسدش می کند ،بی ارزشش می کند و به دورش میاندازد.وقتی آن دیگری می خواهد روحت را ،روحی آزاد که در واقع متعلق به هیچ کس نیست حتی تو ،آنوقت عشق به درون صدف خویش می رود رنجیده و دردمند ،تو را یارای حفاظت از آن نیست چرا که آن دیگری تو را برای خود می خواسته و در عشق من و تو هیچ نیست .حتی ما هم نیست فقط همان لحظه است همان لحظه ایست که عشق به مانند کودکی چشم بر جهان می گشاید ،پر شکوه و اعجاب انگیز.

بر زبانش نیاور ،تنها احساسش کن و همین کافی است تا جهانی در تو بشکفد.


 
 
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٤ : توسط : نرگس

دوتا قمری در بالکن خانه بالای کولر اتاق خواب لانه ساخته اند و تمام روز در حال سروصدا هستند .دیروز صبح که آقای همسر از شب کاری به خانه برمیگردد و می خواهد بخوابد دو قمری بی خبر از همه جا دوباره شروع به سروصدا می کنند و او  از شدت عصبانیت از دست آن دو گیج از خواب و خسته از بیداری شب پیش می رود توی بالکن و لانه شان را خراب می کند.عصر که من به خانه برگشتم بالکن پر بود از تکه های کوچک چوب و ساقه و....که آن دو با زحمت جمع کرده بودند و اکنون تبدیل شده بود به تلی آشفته بر کف بالکن.دلم خیلی به حاشان سوخت .دیشب دوباره با سروصدای آنها از خواب بیدار شدم .بالهای خود را به شدت به کولر می زدند و انگار در حال مویه کردن بودند.صدایشان به صدای کسی می ماند که دارشت ناله می کرد یا حداقل من آنوقت شب اینگونه احساس می کردم .حس غریبی بود.باد به شدت می وزید و تمام پنچره ها را به لرزه در می آوردوصدای آن دو پرنده میان زوزه های باد به مویه ای بلند و رسا بدل می گشت.تمام شب آن دو گیج و ترسان در بالکن کز کرده بودند .دیگر نمی توانستم صدایشان را تحمل کنم رفتم تا در اتاق دیگری بخوابم اما باز هم صدایشان همه جا بود .تا صبح من هم همراه آنا ن انگار در خواب و بیداری سرگردان بودم .

امروز صبح گیج و پریشان از خواب بلند شدم و احساس آن دو پرنده را داشتم که در غم از دست دادن لانه شان تمام شب را بیدار بودند همان اندازه تنها و رها شده.

..............................................................................................

همیشه از ظهرهای تابستان بعدم می آمد.تمام آن بعد از ظهرهای کشدار وگرم تابستان که خانه در سکوت فرو می رفت .وقتی که پدر خسته از کار بر می گشت و بعد از ناهار استراحت می کرد خواب او به منزله ساعاتی مقدس تلقی میشد که باید در سکوت ْآن را پاس می داشتی و گرنه سخت تنبیه میشدی.ما سه بچه بیقرار در اتاقها به مانند اشباح سرگردانی می گشتیم و از بی حوصلگی خمیازه کشان خود را به هر کاری سرگرم میکردیم تا آن زمان سپری شود.من از خواهر و برادرم کوچکتر بودم و دنباله روی آنان.هر سه در حیاط جمع می شدیم و تصور می کردیم که سه دزد دریایی هستیم که در جزیره ای متروک به دنبال گنج می گردند آنوقت آن دو روی تکه کاغذی چند نقشه می کشیدند و خانه و اتاقها و باغچه را به چند منطقه تقسیم میکردند و هر کس به جایی می رفت تا گنج را بیابد.بهترین قسمت بازی این بود که من مامور گشتن در زیر زمین می شدم .در آن زیر زمین نمور و خنک که مادر تمام وسایل به درد نخورش را انبار کرده بود همراه با سطل هایی که در آن مربا و ترشی نگه می داشت بهترین حسها در آن روزهای تابستان سپری می شد .گنج هر چیزی می توانست باشد مهم این بود که به درد ما سه نفر بخورد .من معمولا در جعبه قدیمی مادر جستجو می کردم که تکه های رنگارنگ پارچه و کامواهای رنگی و ....در آن بودند .آن روزها باغچه پر بود از دار و درخت و گل و گیاه .نصف باغچه را برگها و ساقه های مو پوشانده بود که در تابستان سرشار بودند از انگورهای به بار نشسته .زیر این برگها پناهگاه خوبی بود برای پنهان شدن که برادر و خواهرم از آن استفاده می کردند.یادم هست که آنها همیشه مرا از آنجا می ترساندند و با این عنوان که در آنجا چیزهای عجیبی مرا خواهد ترساند مرا از رفتن به آنجا باز می داشتند و من که کودکی ترسو بودم همیشه در این فکر بودم که موجودی عجیب در انجا زندگی می کند.آنها در واقع با این کار انتقام محبتهای مادر به من را می گرفتند و با ترساندن من لذت می بردند.در پاییز که برگها می ریخت و درخت لخت و عور می شد و همه چیز آشکار می گشت می فهمیدم که دستم انداخته اند اما آن دو زیر بار نمی رفتند و ادعا می کردند که آن موجود عجیب در زیر زمین به خواب رفته است.و من آنقدر کوچک بودم که حرفشان را باور می کردم و همچنان از نزدیک شدن به آن قسمت از حیاط واهمه داشتم.

جالب اینکه من هنوز هم از ظهرهای گرم تابستان بدم می آید و همیشه بیقرار به دنبال آن گنجی هستم که روزی به دنبالش می گشتیم .هر چند آن گنج در درون ما بود در درون آن سه کودک شیطان که رویاهای بزرگ در سر داشتند و خواب پدر را آنقدر مقدس می دانستند که در سکوت به دنبال بازی خود بروند .

 


 
 
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٩ : توسط : نرگس

از غذاهایی که در دوران دانشجویی زیاد درست میکردیم عدس پلو بود مخصوصا در خانه خیابان بهمنیار.علت آن هم این بود که دانشگاه مقادیر زیادی برنج به عنوان ارزاق داده بود که البته مزه کاغذ می داد(حالا اینکه من از کجا میدانم مزه کاغذ چیه اینه که من بچه بودم زیاد کاغذ خوردم )!وحتی در دست بهترین آشپزهای دنیا هم شفته میشد و از خونه هم مقادیر زیادی حبوبات آوره بودیم مخصوصا عدس و چون در آن سالها هنوز سیب زمینی مثل الان گران قیمت نبود برای زندگی دانشجویی فراوان خرید میشد.عدس پلوی مذکور شامل برنج و عدس و سیب زمینیبود و البته از گوشت محترم هم در آن خبری نبود.البته پ.پ .آرماندو به مدد ترخینه هایی که از خانه آورده بود گاهی آشی که در آن گل کلمهایی بسیار بزرگ و فراوان یافت میشد هم  می پخت و اگر اقبال به ما روی می آورد شاید تکه مرغی هم در آن یافت می کردیم .الان که تقریبا دارم آشپز ماهری میشوم آن هم بعد از 9 ماه کارآموزی در خانه خودم و انجام آزمایشاتم بر روی آقای همسر و البته همسایه ها و همکاران محترم او در سر کار (که به زور کیکهایی را که می پزم در کیفش می گذارم تا به سر کار ببرد نظریات آنها را درباره کیک برایم بازگو کند) تازه می فهمم که معجونی که به اسم عدس پلو می پختیم به هر چیزی شبیه بوده الا عدس پلوی واقعی در واقع ترکیبی بوده از عدسی که در آن برنج یافت میشود.تازه همان عدس پلو گاهی هم که مورد لطف دوستان مخصوصا مانی جان خواهر پ.پ جان قرار نمی گرفت با عدسهای سوخته در سر سفره شام قرار می گرفت و خلاصه خورده میشد و به روی مبارکمان آورده نمی شد.دیروز یاد این خاطرات افتادم و در راه با خودم می خندیدم و خوبه که تنها بودم و کسی در خیابان نبود و گرنه فکر می کردند من دیوانه ام .امروز که با پ.پ آرماندو چت و این خاطرات را یادآوری می کردم گفت که از عدس پلو بیزار است چون یاد آن روزها می افتد.

جالب است که با همان غذاها بروبچ را هم دعوت می کردیم به خانه مان و کلی خوش می گذشت .

آنروزها واقعا شاد بودیم .خیلی شاد

 


 
 
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٩ : توسط : نرگس

تمام این هفته به کسالت گذشت .نمی دانم چرا اما من مانند دختر بچه ای بیقرار که تمام روز پشت نیمکت مدرسه به عقربه های ساعت چشم می دوزد تا زنگ آخر برسد و به خانه برود،در سرکار منتظر گذشت زمان و رفتن به خانه بودم .کتابی از امیل زولا را شروع کرده ام به خواندن به نام شاهکار.مدتهایی بسیار طولانی می گذرد که من کتابی از این نویسنده نخوانده و تقریبا سبک نوشتنش را از یاد برده بودم .توصیف تمام جزییات همرا با ژیگیری حوادث ریز و درشت اگر چه نشان دهنده توانایی بسیار اوست و در حین حال که آدم را شگفت زده می کند اما گاهی اوقات دیگر کششی برای ادامه دادن نداری .شخصیتهای بسیار زیادی که هریک به خوبی توصیف میشوند و در سراسر کتاب پخش هستند کمی هم حوصله آدم را سر می برند و برای همین هم من هم در هفته گذشته هنوز نصف کتاب را هم نخوانده ام .

گاهی اوقات فکر می کنم چه خوب که از کار قبلیم استعفا دادم و همه چیز را رها کردم .دیگر توان نفس کشیدن در آن فضا را نداشتم مخصوصا آن بعد از ظهرهای کسالت بار که آفتاب خودش را داخل راهروهای باریک می انداخت وآن اتاقهای تنگ در تنگ هم که پر بود از آدمهای اخمویی که بدبینی خود را به دوش می کشیدند هر جا که می رفتند و جهان بینیشان را آنچنان در چنگ می فشردند که با هیچ سلاحی نمی توانستی دنیای کوچک و پوچشان را در هم بریزی.حتی این اواخر وقتی وارد اتاق می شدم و همکارانم را می دیدم که در حال چرت زدن هستند یا در حال خوردن حالم بهم می خورد .یکی از همکارانم عادت داشت صبح اول وقت که می رسید بلافاصله به مهدکودک پسرش که نیم ساعت پیش تحویلش داده بود! زنگ بزند و از پرستار کودکش بپرسد که آیا پسرش در حال صبحانه خوردن هست یا نه ؟ و تمام روز مجبور بودم به بحثهای او و همکار دیگرم در اتاق در مورد شیرین کاریهای بچه هایشان و بیماری و غذای کودک و.....گوش دهم .جالب بود که همکاران من آقا بودند و این همه به این مسائل هم علاقه مند و همیشه در حال شکوه و شکایت که خانمها زیاد حرف می زنند و خاله زنک هستند و .....دلم می خواست بلند میشدم و وسط اتاق سرشان داد میزدم و می گفتم لطفا خفه شوید.اما افسوس که این کار را نکردم و تنها اتاق را ترک می کردم و توی سالن کمی راه می رفتم تا حالم بهتر شود.

اما برای تنها چیزهایی که دلم تنگ شده آن کوچه بلند و باریک است که هر روز صبح از آن می گذشتم و عطر یاسها در صبحهایی بهاری تمام کوچه را پر می کرد.آن عصرهای خنک که به خانه بر می گشتم و آن شادمانی کودکانه که از احساس کردن نسیم روی صورتم در من بوجود می آمد .سالن ورزشی که می رفتم و پر بود از نشاطی که مربیمان در خود داشت و به ما منتقل میکرد.اکنون چه قدر تمام این احساسات دور از دسترسند اما از به یاد آوردنشان لذتی عمیق در خودم احساس می کنم و همین برایم کافیست که از گذشته این حس را برای خودم نگه می دارم .  

........


 
 
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱ : توسط : نرگس

از عوارض خواندن کتا ب"آنچه زنان باید درباره مردان بدانند." نوشته "باربارا دی آنجلیس"

اگر شما هم این کتاب را خوانده اید حتما این نکته کتاب را به یاد دارید که گفته است :برای همسرانتان مادر نباشید .نویسنده از زنان می خواهد که دست از تر و خشک کردن مردانشان بردارند و همیشه در نقش حمایت کننده ظاهر نشوند و بگذارند که مردها هم اشتباهات خودشان را داشته باشند .

و این هم عوارض اجرا کردن نکات این کتاب

شما از یاداوری هر روزه که کلیدت را یادت نرود خسته شده اید و تصمیم میگیرید که دیگر به او چیزی نگویید تا کلیدش را مثل همیشه یادش برود و شما هم یادآوری نمی کنید و او پشت در بماند و حالش جا بیاید و دفعه بعد کلید را با خودش ببرد.نتیجه اینکه وقتی به خانه می روید با قفل شکسته و دستگیره کج و معوج  مواجه می شوید و باید کلی پول برای خرید یک قفل تازه بپردازید.

شما از یادآوری اینکه فیش تلفن یادت نرود قبض آب و برق یادت نرود....خسته شده اید این دفعه وقتی فیشها به سمت خانه سرازیر میشود آنها را در جایی در معرض دید قرار می دهید و صدایتان هم در نمی آید در نتیجه بعد از مدتی هم تلفن و هم آب و برق و....قطع میشود چون چندین ماه است که فیشهای شما پرداخت نشده و همسر شما با کمال ناباوری می  گوید من که همیشه به موقع پرداخت کرده ام !

این دو نکته را داشته باشید تا بقیه اش را بعدا برایتان بگویم .


 
 
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱ : توسط : نرگس

دیشب یک فیلم جالب دیدم به نامMy big fat Greek wedding داستان دختری یونانی که در یک خانواده شلوغ و پر فامیل زندگی می کند پدر او که سالهای سال است از یونان خارج شده سعی دارد فرزندانش را به شیوه یونانی تربیت کند آنها در درون یک فامیل بزرگ مراسمات خاص خود را اجرا می کنند .پدر عقیده دارد که فرزندانش هم باید با یونانیها ازدواج کنند .تولا که شخصیت اول فیلم است در رستوران پدرش کار می کند از زبان خود درباره کودکیش که با همکلاسیهایش متفاوت بوده می گویداو باید به مدرسه یونانیها برود و ظهرها غذای یونانی بخورد.اکنون او در سنین بزرگسالی است و هنوز ازدواج نکرده ومایه ناامیدی پدرش میشود.اما یک روز با دیدن یک آگهی درباره یک کلاس آموزشی کامپیوتر در کالج او عزم خود را جزم میکند تا پدر را برای ثبت نامش متقاعد کند و با کمک مادرش در کالج ثبت نام میکند.

زندگی واقعی او از اینجا آغاز میشود او سعی می کند که در ابتدا در ظاهر خود که تا آنروز به آن بی توجه بوده تغییری ایجاد کند و سپس با اطرافیانش در کالج روابط خوبی برقرار سازد در این حین با مردی ایتالیایی آشنا میشود و عاشق هم میشوند .اما مانع بزرگتر  ی برای او وجود دارد :پدرش و سنتهایش .

سرانجام بعد از گذشت زمان اطرافیان پدر را راضی میکنند که با ازدواج او موافقت کند که البته پدر هم شرط و شروطی می گذارد و اینکه مراسم در کلیساس ارتدوکس باید برگزار شود و پسر نیز باید به جامعه ارتدوکس بپیوندد .

سرانجام آنها در یک مراسم شلوغ و پر فامیل و پر هیاهو ازدواج می کنند .

علت اینکه از فیلم خوشم آمد در چند چیز بود فیلم روایت زندگی مردمانی بود که در غربت سعی در حفظ وطن خویش داشتند در درونشان .آنها اگر چه گاهی اوقات حلقه ای به دور خود ایجاد کرده بودند اما با قبول مرد ایتالیایی در درونشان این مرزها را کمی شکستند آنها بی نهایت به یونانی بودن خودشان می بالیدند پدر خانواده همیشه می گفت که هر لغتی در جهان حتما یک ریشه یونانی دارد و گاهی حتی برای کلماتی که هرگز نمی دانست چیست هم ریشه یونانی پیدا می کرد و این به طنز فیلم کمک می کرد.

همچنین شخصیت تولا جالب توجه بود در ابتدای فیلم او زنی درهم ریخته و ناامید در رستوران پدرش کار می کرد اما به ناگاه به خود آمد و خودش را از آن وضعیت اسفبار نجات داد.او با باز کردن دریچه قلبش بر روی مردی ،کاری که قبلا از آن واهمه داشت ،و شهامت داشتن خانواده جدیدی توانست خوشبختی خودش را بسازد.

همچنین پدر و مادر جوان ایتالیایی هیچگونه مخالفتی با تغییر مذهب او نکردند .در جایی او به والدینش می گوید ما آدمهای مذهبی نیستیم اما پدر تولا هست و من باید به اعتقادات او احترام بگذارم .او تمام مراسمها را با صبر فراوان تحمل کرد تا به تولا برسد .پدر و مادر او در تمام مراسمها شرکت کردند اگر چه در ابتدا کمی حیرت زده بودند اما در انتها آنان هم به حلقه عظیمی که دست در دست هم می رقصیدند پیوستند و از مراسم عروسی لذت بردند.

ضمنا من تا دیروز نمی دانستم که مراسم غسل تعمید در کلیسای ارتدوکس چگونه انجام میشود و این هم یک نکته آموزنده در فیلم بود.

از نکات طنز فیلم در باره پرخوریهای زیاد فامیل تولا بود که واقعا آدم را می خنداند همچنین مراسم آماده کردن عروس که با وجود آنهمه عموزاده و خاله زاده و.....واقعا جالب بود.

نمی دانم که آیا این فیلم از نظر هنری فیلم مطرحی هست یا نه اما من دیشب که در تنهایی خانه این فیلم را دیدم هم کلی خندیدم و هم کلی لذت بردم از تلاش تولا برای تغییر وضعیت خودش .راستی معنی اسم او میدانید در یونانی چی بود:خدای عشق

 


 
لذتهای کوچک زندگی
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۸ : توسط : نرگس

تعطیلات هم گذشت پر از لذتهای کوچک.

نمی دانم که خوشبختی واقعا چه معنایی دارد و نمی خواهم که با تعریف کردن آن در چند کلمه لذت آنرا از بین ببرم اما گاهی اوقات همین لذتهای کوچکند که این حس را می دهند به آدم .لذت چای خوردن با کسی که دوستش داری لذت خواندن یک کتاب خوب یا دیدن یک فیلم با ارزش .لذت شنیدن صدای کسانی که خیلی به تو نزدیکند هر وقت که بخواهی.لذت آب دادن به گلدان همسایه که به تو اعتماد می کند و کلیدش را به تو می سپارد.لذت قدم زدن در یک شب خنک بهاری با همسرت در حالیکه عطر بهار نارنجها همه جا را لبریز کرده و دزدکی چیدن چند تا شکوفه بهار نارنج تا در چای بریزی .

لذت گاز زدن به یک سیب گنده و تماشا کردن برنامه کلاه قرمزی و ریسه رفتن از خنده  و...... وای چه مدت طولانی بود که من همه این لذتها را ازیاد برده بودم آیا این هم تعریفی از خوشبختی است وقتی که می دانی فردا روز دیگری است پر از سگ دو زدن و تلاشی دوباره و غم نان و...... اما این عین خوشبختی است میدانم .

...........................................................................................................

وقتی فیلم خاطرات یک گیشا را دیدم حیرت زده شدم .اکنون دارم کتابش را می خوانم .قبلا چیزی از زندگی آنها و حتی وجودشان نمی دانستم اما روایت زندگی آنها دستمایه ای است از تلاش برای زنده ماندن و خود را به اثبات رساندن .گیشاها از کودکی به این کار گماشته می شدند آنها تعلیمات زیادی می دیدند تا در دنیای آنروزهای ژاپن هنر سرگرم کردن دیگران را یاد بگیرند آداب ریختن چای و تعظیم کردن و نواختن موسیقی و خوش برخوردی .آنها مقامی بالاتر از فاحشه ها داشتند و تن خود را ارزانی نمی کردند بلکه همنشینی خود را می بخشیدند .داستان این کتاب در مورد یکی از این گیشاهایی معروفی است که پدرش در کودکی به خاطر فقر زیاد او را به یکی از این گیشاخانه ها می فروشد .دختر با حوادث زیادی روبرو می شود او در کودکی عاشق مردی می شود که تنها یکبار دیده است و با او خوشرفتاری کرده .دختر که در یک گیشا خانه کلفتی می کند تلاش می کند تا به خاطر خاطره آن مرد هم که شده خود را از حد یک خدمتکار بالا بکشدو یک گیشای موفق شود و عشق او را در دل نگه می دارد در حالیکه عشق برای یک گیشا گناه بزرگی است .

در فیلم نیز این داستان عاشقانه به بهترین شکل ممکن نشان داده شده و عشق همیشه راه خودش را پیدا می کند.

.................................................................................................................