ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٢ : توسط : نرگس

شاعر واژه های خوب من سلام

یک نفس بگو برای من یک غزل یا قصیده شعر نو

شاعر روزهای بی کلام

شاعر تمام عاشقان

در دلت اشاره کن مرا

به یک نگاه

من که واژه واژه نفس می کشم تو را

من که آب میشوم در هوای تو

من که شعر میشوم

در صدای تو

من که هیچ می شوم از برای تو

شاعر سکوتها و نورها

شاعر عروجها و شورها

شاعر تمام فصلها و سالها

از برای چه سکوت می کنی در این روزها؟

واژه واژه میشوم برای تو

مرا نفس بکش مرا بنوش

تا میان شعر تو سفر کنم

در دهان تو صدا شوم

در میان چشم تو

نگاه شوم

در میان دست تو حس شوم

شاعر تمام واژه های من سلام

سلام سلام....


 
 
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۱ : توسط : نرگس

در من بالغ شو

در من زنده شو

مرا ذره ذره نفس بکش

مرا تمام کن

من در تو دانه داده ام

خاک من تویی

زمین قهوه ای ،مادر

مرا بارور کن

مرا شکوفا کن

در تو ریشه داده ام....

**********

گاز می زنم بر سیب سرخ حوا

تا آواره برهوت تو باشم.

.....

چرا دراز نمی کنی دستت را

تا مرا بچینی

.......

دستی می لرزد

برگی می افتد

تا جاودانه شود این آوارگی

 

 


 
 
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۱ : توسط : نرگس

 

"خنده بدم گریه شدم

مرده بدم زنده شدم

دولت عشق آمد

 و من دولت پاینده شدم

گفت رو که دیوانه نیی

صاحب این خانه نیی

رفتم و دیوانه شدم ....."  

امیدوارم شعر مولانا را درست نوشته باشم .همین قسمتهایش در ذهن بود.

………………………………………………………

عشقهای بالغ ،عظیمندو پر مرارت.

...............................................

همیشه نگران است و مضطرب .سایه شک و تردید سلانه سلانه به مانند یک عصر گرم و خفه تابستان خودش را می کشد در جای جای خانه .همیشه از حضور آن دیگری می ترسد .انگار سایه موهومی است پشت دیوار که اگر غفلت کنی به ناگاه تو را در خود خواهد بلعید.تمام روز چون روحی سرگردان چشم به دیوارهای سرد و بی روح خانه دارد و در انتظار آن اتفاق شوم لحظه شماری می کند.تمام زندگیش در مسمومیت عظیمی گرفتار شده و او اولین قربانی است که خود نمی داند.

اینگونه است که جوانیش هر روز در پستوهای خانه می پوسد و او در پیله این تردیدها به پروانه ای تبدیل می شود .پروانه ای به نام نفرت.

...................................................................

زنبور عسلی در بیکران توام

کندوی من

مرا در خود بالغ کن

شهد من از آن توست.

...............................................................


 
 
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩ : توسط : نرگس

می نشیند دور هم کیلومترها دور از من .قهر و آشتی  و دردل و بگو ومگو و این ور آن ور رفتن.....از من گله مندند شاید برای اینکه از آنها دورم شاید از اینکه نیستم تا بار غمها و گلایه ها و دردلهای روزانه شان را به دوش بکشم.احساس می کنند من اینجا آنها را از یاد خواهم برد احساس می کنند که من بیش از آنکه به فکر آنها باشم در زندگی خودم غرق شده ام در پناه خوشبختی خویش.

نمی دانند که از لحظه ای که از خواب بیدار میشوم تا لحظه ای که به خواب می روم و حتی در رویاهای شبانه مدام در فکر و ذهن من حضور دارند.آیا حالشان خوب است؟نکند مریض شده اند؟مادر الان این وقت روز چه می کند ؟نکند از تنهایی دلش بگیرد و قلبش به درد بیاید .درد پاهایش خوب شده؟تند تند زنگ می زنم و همیشه پشت آن روزنه شاد و خندانم .اکنون من مادرم و او کودک من .اکنون جایمان عوض شده من از اندوه آنها تاب نمی آورم اما چقدر دلم می خواست پشت تلفن اشک بریزم و بگویم که چه اندازه دلم برایشان تنگ شده برای آنها که در آن اتاق رو به حیاط می نشیند و شبها به اخبار ساعت نه گوش می دهند و چای می خورند و از ما حرف می زنند و اگر یک روز دیرتر زنگ بزنیم فکر می کنند حتما بلایی بر سرمان آمده .چه قدر دلم می خواست به آنها بگویم که .....اما هیچ نمی گویم تمام حرفهایم را در دلم نگه می دارم و به همان کلمات هر روز اکتفا می کنم حالمان خوب است  اینجا هوا گرم است و....

چه قدر دلم می خواست  بگویم .....

............................................................................................................

برادرم از سفری برایم یک عروسک بزرگ آورد.یک عروسک با سری بزرگ و لبهایی قرمز و لپهای گلی که مدام لبخند احمقانه ای بر صورت داشت .از وقتی دیدمش از او خوشم نیامد اما یاد گرفته بودم که احساسات واقعی خودم را بر زبان نیاورم اگر باعث رنجش عزیزی می شود.وانمود کردم که دوستش دارم و سپاسگزار بودم .اما دوستش نداشتم یواشکی توی کمد قایمش کردم و دوباره با همان عروسکهای پارچه ای که خواهرم برایم درست می کرد و داخلش را از کرکهای قالی پر می کرد بازی می کردم .عروسکهای که صورتهایی با پارچه سفید داشتند و بی نقش . خالق چهره آنها من بودم می توانستم لبخند را روی صورتشان بکشم یا هر حالتی دیگر.می توانستم به آنها حالتهایی انسانی ببخشم و از اینکه خرابشان کنم ترسی به دل راه ندهم .اما عروسک توی کمد بزرگ بود و نباید خراب میشد و همیشه حتی در لحظاتی که سایه اندوه خانه را فرا می گرفت آن لبخند مسخره را بر صورت داشت. از او متنفر میشدم احساس می کردم با من همدردی نمی کند و کم کم به بهانه اینکه خراب نشود و کثیف در داخل کمد زندانیش کردم .مادر هنوز هم آن عروسک را نگه داشته به یادگار .عروسکی با دهانی قرمز و لپهای گلی و لبخندی بر اب .عروسکی که همیشه می خندد حتی با وجود اینکه من اصلا دوستش نداشتم .

 

 

 


 
 
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٥ : توسط : نرگس

دکمه را که فشار می دهم صدایی ملکوتی در گوشم می پیچید.هزاران هزار نت در فضا جاری می شوند .به ناگاه تلهای خاک روبرویم به تپه های سبز ی تبدیل می شوند.کوههای خاکستری رنگ در دوردست جان می گیرند و در غباری از مه فرو می روند .آسمان تیره و غبار گرفته روشن می شود و رنگی نو می گیرد و آن زمینهای بایر و خشک در امتداد افق به دشتهایی طولانی تبدیل می شوند با درختچه های کوچک و بزرگ و درختهای چنار سر به فلک کشیده و کاجهای همیشه سبز.و خاک ،خاک تشنه به ناگاه جان می گیرد از لطف آسمان در حق خویش .همه چیز در هاله ای از روشنی و نور در هم پیچیده می شوند و من لحظاتی چند را در عظمت این نوای جان بخش زندگی می کنم .موسیقی پایان می گیرد در پیش رویم همه چیز دوباره آنچه که هست می شود.زمینهای خشک و بی آب و علف، کوههای خاکستری و زمین قهوه ای.اما افسوسی نیست چرا که من لحظه ای را با عظمت زیسته ام و این تا انتها کافی است مرا.

.....................................................

سالهاس که "آ" ی داستان ما از "ب" بی خبر است .او می تواند به وضوح آن آخرین دیدار را به یاد بیاورد در آن روز گرم بهاری و صدای "ب"را که بیشتر به یک نجوا شبیه بود که می گفت شاید دیگر هیچ گاه همدیگر را نبینیم .بدرود عشق من و صدای خودش را که لرزان و بغض کرده پاسخ می داد:دنیا خیلی بزرگ است حنما همدیگر را پیدا می کنیم .

اما حالا سالهاست که می گذرد و "ب" به افسانه ها پیوسته است."آ" حتی گاهی اوقات در وجود ب هم شک می کند اما عشق انکار پذیر نیست .ابدی است .عشق را با فاصله ها کاری نیست در می نورد و فراتر از مرزها و محدودیتها راه خویش را می یابد.

عشق "آ" به "ب" تلخ است و دشوار ودر عین حال نجات دهنده و عظیم و یا شکوه.

او می تواند هنوز هم بعد از همه این سالها روی تختش دراز بکشد و در تمام لحظات سخت زندگی به آن روزها بیندیشد و از به یاد آوردن تمام آن لحظات ،حتی لحظاتی عادی و کسالت بار ،مزه عشق را بعد از همه این سالها در دهانش احساس کند."آ" دیگر شاید عاشق "ب" نباشداما او به چیزی عمیق تر و ژرفتر دست یافته است به روح عشق .عشقی که همه چیز است برایش و به زندگی او روشنی می بخشد .عشقی که او را جدا می کند از خاک و دنیای اطرافش و او را ژرف می سازد.او در هیاهوی هر روز زندگی آرام در سکوت خویش در دنیایی بی نهایت با شکوه زندگی می کند.خورشید صبح ها برای او بالا می آید .آسمان برای او روشن می شود .گنجشکها برای او آواز می خوانند و باد برای او می وزد .همه چیز برای "آ" روشن است و نورانی و عشق در پایان چه تلخ و دشوار،چه ساده و چه با عظمت ،برای او همه چیز است و همه چیز حالا "ب" می خواهد هر جای این دنیای بزرگ باشد چه به "آ"ی داستان ما فکر کند چه فکر نکند چه اهمیتی دارد.

 

 

 


 
 
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۳ : توسط : نرگس

.........................................................................................................................................."آنکه "آنکه می گوید دوستت دارم

خنیاگر غمگینی است که

آوازش را از دست داده است.

عشق را ای کاش زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

هزار قناری خاموش در گلوی من

عشق را ای کاش زبان سخن بود...."

احمد شاملو.

...................................................................

چند روز یش فیلم جالبی دیدم به نام فردا.محصول مشترکی از ایران و ژاپن با کارگردانی یک ژا پنی که اسمش یادم نیست.اولش که فیلم را از کتابخانه شهرک گرفتم به خاطر اسمش بود اما بعد که دیدمش واقعا جالب بود.داستان درباره مرد جوان ژاپنی است که به دنبال پیدا کردن یک کارگر ایرانی برای ادای دین و پرداخت حقی که به ناحق به مرد ایرانی داده نشده به ایران می آید.مرد ایرانی مدتی در کارگاهی کار می کرده که متعلق به مردی است که دختری ناشنوا دارد.دختر بعد از مرگ پدر و ورشکستگی کارگاه از مرد جوان می خواهد که این قرض را به مرد ایرانی بپردازد تا روح پدرش آرام گیرد.

مرد به ایران می آید و در کاشان به دنبال کارگر ایرانی می گردد اما به او می گویند که او به بیرجند رفته است.او در ادامه با راننده کامیونی آشنا میشود به نام عثمان که به بیرجند می رود .مردی پیر اما اهل دل و عرفان و موسیقی  با دستاری سفید بر سر وقلبی به وسعت کویر.آنچه در فیلم جالب است تصویر جدیدی است از ایران که حتی برای ما ایرانیان هم تازه است.شاید بیشتر فیلم در دل کویر و جاده های آن می گذرد و مردم ساده ای که صافند و به اندازه کویر سختند و مقاوم .عثمان در صحنه ای از فیلم در وسط بیابان به نماز می ایستد و آنسوتر مرد ژاپنی نقشی از صورت دختر را بر خاک کویر می کشد .نقشی که تا چند لحظه بعد در آغوش باد جان می سپارد و از بین می رود. در صحنه ای دیگر مرد در یک عزاداری ایرانی به یاد مراسم عزاداری در ژاپن می افتد و به سبک خویش به ادای احترام می پردازد نسبت به کسی که نمی شناسدش.شخصیت عثمان به خوبی پرداخته شده است راننده ای که رسم جوانمردی می داند و برای مدرسه های کوچک در حال ساخت نیمکتهای چوبی می برد.او و مرد ژاپنی در ماشین نشسته اند و هر کس حرف خودش را می زند و هیچ یک زبان آن دیگری را نمی داند اما در انتها تنها یک زبان است که در بینشان می ماند و آن هم زبان دل است و عشق.عثمان به کویر دلبسته است و مردمانشان به بچه های کوچک که باید به مدرسه بروند به کوه و دشت و خاک ،"خاک پذیرنده که اشارتی است به آرامش"،او در جایی از فیلم سه تار می زند و آوازی غریب می خواند ،آوازی از انتهای وجود ،انگار از زبان هر تکه سنگ ،از زبان خاک ،کوه،و هر آنچه در اطرافش هست به صدا در می آید و مناجات می کند.

در فیلم نه اثری از تظاهر است و نه دو رویی آدمهای فیلم همه واقعیند و نقشهایشان مال خودشان هست مال هر روزشان .عثمان چه در فیلم چه در واقعیت راننده است و خودش و این را هر اهل دلی که فیلم را ببیند می فهمد.

همه چیز در فیلم از عشق می گویند عشقی غریب و پنهان که در همه جا پنهان است در خانه های روستایی در بیابان در دل کویر در نگاه آن دخترک کوچک ناشنوای روستایی که مرد ژاپنی صورتش را برایش نقاشی می کند،در پشت نیمکتهای چوبی که عثمان برای مدرسه می برد در همه جا و در پایان این عشق ،این شور بی پایان ،در وجود مرد هم راه می یابد و او با چشمانی بینا به خانه بر می گردد.

..........................................................................

وقتی بچه بودیم مادر همیشه می گفت دختر باید اینطور باشد دختر باید آن طور باشد می گفت باید همیشه سرتان را بیندازید پایین و مستقیم بروید مدرسه و مستقیم بیایید خانه .هر نوع کنجکاوی از دنیای بیرون برایمان به مانند گناهی بود بزرگ که ممکن بود به ما آسیب برساند.یک روز در این مستقیم رفتنها و آمدنها کم مانده بود سرم بخورد به یک تیر چراغ برق ! و یکبار هم محکم خوردم به یک خانم پیر.آنوقت بود که فهمیدم که نمی شود اینجوری زندگی کرد وقتی هیاهوی خیابان تو را می خواند و شهر در زیر خورشید بهاری می درخشد من چطور می توانستم از رفتن به درون آن زندگی که در شهر فریاد می کشید خودداری کنم .دورتر از خانه ما کتابخانه بزرگی که متعلق به کانون و پرورش فکری کودکان قرار داشت .یک روز هر طور شده مامان را راضی کردم که به آنجا بروم البته تنهایی مامان هم به شرط  و شروطی راضی شد.از اینجا بود که یکی از بزرگترین لذتهای من آغاز شد رفتن به کتابخانه .آنجا تازه فهمیدم که خیلی از کتابهای بزرگترها هم جز کتابها است و هنوز کسی آنها را جدا نکرده کتابهای بسیار معروفی که من با ولع می بلعیدمشان و بعضی از آن نسخه ها را هنوز بعد از این همه سال دیگر جایی پیدا نکردم .نمی دانم آن کتابها چگونه از آنجا سر در آورده بودند اما برای من یک دختر کوچک در شهرستانی کوچک اتفاقی بود بس مهیج .ناگهان دنیایی دیگری برایم باز شد .دیگر برادرهایم نبودند که کتابها را گلچین کنند و بدهند دستم دیگر این کتابها داستانهای کیهان بچه ها هم نبودند همه دنیاهای بودند از زندگی واقعی از فقر از عشق از مرگ و زندگی و تولد.آنگاه دنیا در من رشد کرد و رشد کرد و من در خود بالیدم و بزرگ و بزرگ شدم .هیاهوی زندگی مرا در خود بلعید فهمیدم سرم باید به سنگ بخورد و خودم بار زندگی را تجربه کنم .گاهی اوقات فکر می کنم اگر دختر کوچولویی که هنوز ندارم یک روز بیاید و بگوید مامان می خواهم بروم دنیا را بشناسم چه خواهم گفت .دلم می خواهد به تو بگویم برو عزیز دلم برو و در هیاهوی زندگی گم شو برو و همه چیز را با چشمانی باز ببین هوا را ببلع و نفس بکش من همیشه اینجا هستم تا هر وقت خسته شدی به آغوشم برگردی.اما احساس می کنم که اینگونه نخواهد شد من مادری خواهم شد که همیشه نگران اوست به او خواهم گفت آه قلب من از اینکه سر تو سنگ بخورد فرو می ریزد بگذار من به جای تو این بار را به دوش بکشم اورا تا به آخر دنیا به خوذم خواهم آویخت و روح او را در حصار این اما و اگرها زندانی خواهم کرد مبادا بخراشد اندکی احساسش.و او در حصار این امنیت دروغین نفس خواهد کشید و دنیا در اطراف حصار شیشه ای او بزرگتر و بزرگتر خواهد شد و زمانی که من بمیرم دختر کوچولوی من خواهد گفت حالا که مادر نیست چه کار کنم .؟

ایکاش اینطوری نبود داستان مادر شدن .اما تراژدی بزرگی است که فقط زنان می فهمند قلبت چیزی می گوید و ذهنت چیزی دیگر و هیچ دردی بالاتر از این نیست .بالاتر از مادر بودن.

.........................................................

 

 


 
 
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٢ : توسط : نرگس

.................................................................................

"باور می کنی موش کوچولویی عاشق شاهزاده خانمی شود!

این رمان ماجرای رنج های این موش عاشق است .ماجرای ایستادگی او در برابر سختی ها،ناروایی ها و تبعید و تهدید.رمان ،ماجرای سفر موش کوچولو و دوستانش به سیاهچال ترسناک در قلعه ای پر زرق و برگ است که شاهزاده خانم در آن جا زندگی می کند .اما در این سفرها چه بر سر آنها خواهد آمد و این عشق چه سرانجامی خواهد داشت ؟پیدا کردن پاسخ به عهده ی تو.

بخشی از کتاب را برای شاگردانم خواندم و آن را بستم .اما ناگهان همه یک صدا فریاد کشیدند :نه نبندید بخوانید.

در نمایشگاه کتاب اغلب پدر و مادرها موقع خرید هم چنان که به فرزندانشان اشاره می کردند ،می گفتند :تا حالا برای خرید هیچ کتابی این قدر بی تابی نشان نداده بودند....سی .پاول (آموزگار و منتقد کتاب )"

مطالب بالا را از پشت جلد کتاب "موش کوچولو"نوشته "کیت دی کاملیو" و با ترجمه آقای حسین ابراهیمی نشر افق که کتابی برای نوجوانان است برایتان نوشتم .هرچند من آن زمانی که باید می نشستم و این کتابها را می خواندم کتابهای بزرگترها را خواندم در نتیجه الان دلم می خواهد که کتابهای نوجوانان را بخوانم !!

اما این کتاب را که در قسمت نوجوانان کتابخانه شهرک دیدم اولین چیزی که توجه مرا جلب کرد عکس روی جلد آن بود که موش کوچولویی بی دمی است با یک نخ قرمز به دور گردن و یک سوزن خیاطیکه به دنبالش می کشد! واقعا تصویر جالب است که بدانی ماجرا از چه قرار است.این کتاب ضمنا برنده ی جایزه نیوبری 2004 هم شده است.چند تا جمله از کتاب را هم برایتان می نویسم .من که خیلی از خواندن کتاب لذت بردم بیشترش را هم در سرویس شرکت موقع برگشت به خانه خواندم اگر چه بعدش بد جوری سردرد شدم اما ارزشش را داشت .

"خواننده عزیز ،ممکن است لین سوال را بپرسی در واقع ،باید این سوال را بپرسی : مضحک نیست که موشی بسیار کوچک و رنجور با گوش هایی بزرگ ، عاشق شاهدخت زیبایی به نام پی شود؟

پلسخ این است که بله البته که مضحک است.

عشق مضحک است.

اما عشق شگفت انگیز هم هست و پر توان.

عشق دسپرا به شاهدخت هم به موقع نشان خواهد داد که هم پر توان است و هم شگفت انگیز و هم مضحک..."

.............................................................

امروز روز معلمه و من از صبح در حال زنگ زدن و تبریک گفتن به همه معلمانی هستم که می شناسم .یاد بچگیهایمان می افتم مخصوصا دوره دبستان که در این روز حتما برای معلمان کادو می بردیم حالا هر چند کوچک اما انگار قداست این روز برایمان با هدیه همراه بود و هر کس با توجه به وضعیت مالیش هدیه ای برای معلمش می خرید.یادم هست گاهی بچه ها پولهایشان را باهم جمع می کردند تا هدیه بهتری برای معلمشان بگیرند و..

الان دیگر در سیستم آموزشی تا جایی که از دوستان معلم شنیده ام از دانش آموزان می خواهند که از آوردن هدیه خودداری کنند و خود مدارس برای مربیانشان جشن میگیرند و ....اما در آن روزهای کودکی ما هرچند که هدیه های ما در آن مدرسه کوچک که در حاشیه شهر بود ،ارزش آنچنانی نداشت اما در ذهن و روحمان به مانند یک نماد بود برای تشکر از آموزگارانمان .

.............................................................

 

 


 
"ای سرطان شریف عزلت سطح من ارزانی تو باد."
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱ : توسط : نرگس

.

 

امروز اول اردیبهشت و سالگرد درگذشت  سهراب و روز سعدی است. سهراب برای من یادآور خاطرات لذت بخش است.اولین شعر او را در 10 سالگی در ابتدای کتابی دیدم به نام آخر اسفالت.از داستان کتاب چیزی به یاد ندارم اما شعر سهراب را به خوبی به یاد می آورم .از برادرم خواستم که کتابهایی که از این شاعر دارد برای خواندن به من بدهد و از این دوره بود که من با سهراب آشنا شدم .چند سال بعد نقاشیهایش را دیدم و نوشته های زیادی راجع به او خواندم .سهراب برای من همیشه نمادی است از یک صداقت بکر و دست نخورده به مانند کویر ، در نقاشیهایش تنها خطوطی ساده حرف می زنند و از اعماق ذهن و روح شاعر به صدا در می آیند.شعرهای او انگار از زمانی سخن می گویند که همه در بطن مادر بودیم و در دنیایی از شگفتی غوطه ور.حس عجیبی که به قول خودش یک مرغ مهاجر دارد.آشتی او با طبیعت به صورت شگرفی انسان را تحت تاثیر می گذارد.لذتی که مثل گاز زدن یک سیب در یک عصر تابستانی همیشگی است.

خیلی دلم می خواست دوباره به آن روزهای کودکی بر گردم و دوباره آن روشنی بی چون و چرا را تجربه کنم .آن لحظه که به دنیا می آییم و همه چیز در اطرافمان در گستره ای از نور و پاکی رها شده و من همیشه احساس می کنم که شعرهای سهراب این حس را به من می دهند.روحش شاد.

..................................................

هر روز صبح که در سرویس می نشینم به انتظار آن لحظه ای هستم که از میان کوهها می گذریم و خط ساحل در پیش رویم خود را نشان می دهد.آن بیکران آبی در سکوت صبح در داخل سرویس که همه خوابند حس خوبی به من می دهد.در آن وقت صبح دریا چون مادری مهربان آرام و ابدی است و موجهای شیطان و بازیگوش را در آغوش خود به ساحل می فرستد.موجها چون کودکانی بیقرار در هاله ای از سفیدی دوباره به آغوش مادر بر می گردند در این وقت صبح دریای مادر هیچ شباهتی ندارد به آن قهر بی پایانی که در خود می پروراند و در انتظار قربانیان خویش است.آنگاه که در قصد انتقام است و دیگر هیچ آرامشی در وجودش نیست.آنوقت که پدرها دیگر هیچ گاه به خانه بر نمی گردند و کودکان دیگر در دفترچه های مشقشان تند تند نمی نویسند :بابا آب داد،بابا نان داد.بابا دیگر آب است و قطره و دریا .بابا ابدی شده ،بیکران و جاودانه ،بابا ماهی شده ،موج شده ،صدف شده ،بابا دیگر دریاست.

..................................................

کتابی خواندم از کریسیان بوبن به نام "زن آینده "داستان رشد و بالندگی دختری کوچک با نثری اعجاب برانگیز و تاثیر گذار.دیروز موقع برگشتن در سرویس کتاب را تمام کردم و همچنان بهت زده در سرجای خویش باقی ماندم .آن چنان احساست دختر عمیق و واقعی بودند که انگار او در همه ما هر روز زنده میشد و جاودانه .او به راستی تمام حسهای عمیق را در وجود یک زن را عریان کرده در جسم یک انسان ،یک روح ،یک ابدیت .

قسمتهایی از کتاب را برایتان می نویسم و واقعا سپاسگزار کسی هستم که کتاب را به من به امانت داد

."نادر اشخاصی قادرند عاشق شوند زیرا نادر اشخاصی قادرند همه چیز را از دست بدهند.برای رسیدن به دوردستها باید از نزدیکیها گذشت.اما رسیدن به نزدیکیها به سهولت میسر نیست."

ایکاش میشد تمام کتاب را برایتان می نوشتم اما خودتان بخوانید و از طعم واژه ها در زیر زبانتان لذت ببرید .مثل خوردن یک خرمالوی که طعم گس آن تا مدتها زیر زبانتان می ماند و هی دوست دارید آن را مزه مزه کنید.