در عزای تویی که نمی شناسمت
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳۱ : توسط : نرگس

 

دیگر هیچ وقت راحت نخواهم خوابید.همواره در کابوسهایم دختری خواهد بود که بر سنگفرش خیابان می افتد و ناگهان از دهان و بینیش خون فواره می کند.دختری که پدرش در عزای او به سوگ می نشیند در بالای سرش و ملتمسانه داد می زند زنده بمان ..زنده بمان....تمام خیابان پر خون میشود.تمام اسمان ...تمام دنیا ...تمام زندگی من ...پر خون میشود در عزای او که نمی شناسمش اما از این به بعد همیشه با من خواهد بود .خاطره پدران و مادران و برادران و خواهرانم که نمی شناسمشان اما دوستشان دارم چون هموطن من هستند و هوایی را تنفس می کنند که متعلق به ماست به ما به ایران .اما در سنگفرش خیابان به خاک می افتند و دنیا از خون پر میشود.دیگر روی ارامش را نخواهم دید هیچگاه.

 


 
 
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٩ : توسط : نرگس

مشق امشب ، این بود:

آب ،بابا،دارا،مرد

آن مرد در باران آمد.

جای مادر خالی بود اما

در میان مشق امشب....

 


 
 
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۸ : توسط : نرگس

می نشینم سر میز ناهار.دوربرم پر از هیاهوست از همه چیز حرف می زنند از آشپزی و سیاست و انتخابات و بچه و شوهر و سفر مالزی و وضع آب و هواو....من اما قادر نیستم دهانم را باز کنم و چیزی بگویم انگار در من سکوت مقدسی هست که ممکن است هر لحظه در هم بریزد.به مانند زنی آبستن می مانم که از چیزی سنگین شده و چیزی در وجودش غوطه ور است.در یک خلا معلقم تهی از هر صدایی .آنها به من لبخند می زنند و حالم را می پرسند و من لبخند می زنم اما به یاد نمی آورم که چه در جوابشان می گویم و بعد همه چیز در غباری از فراموشی و سکوتی گنگ ،گم می شود و من بر می گردم به این اتاق کوچک تا کارهایم را انجام بدهم و به خانه بروم و در سکوت آبی خانه در هم بپیچم .


 
 
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٦ : توسط : نرگس

هر صبح ساعت 5

مردی

می ایستد در کنا ر این خیابان دراز

تکیه داده بر تیر چراغ برقی

در انتظار

مردی که شبیه میانسالی پدرم یا شاید مرد همسایه است

در جیبهای خالیش

دستهای آرزویی کودکی

آویزان می ماند

هر روز

مردی که سایه ای است

از تیر چراغ برق

همیشه


 
 
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۳ : توسط : نرگس

در عریانی این دشت هیچ یاسی نمی روید

و هیچ پرنده ای نمی خواند

بوته خاری که به دنیا می آید و

حشره ای که به ژزفای خاک می برد پناه

و سیلی گرم آفتاب بر پیشانی دشت

مرا صدا بزن

مرا با خود ببر

من از نسل کوهستانم

عریانی دشت بیمارم می کند

من فرزند نسیمم

و باد

مرا با خود ببر

ای باد سهمگین که می وزی اینگونه بی امان

بر دشتهای قلب من

مرا با خود ببر

 


 
 
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٢ : توسط : نرگس

 

این آیینه روی دیوار

عجب گرد و خاکی گرفته است

تو در ایینه اما چرکین  نمیشوی

و من می دانم

که آیینه فقط

یک بهانه است

برای من

که به یادت بیاورم

……………….


 
 
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٢ : توسط : نرگس

"شاهزاده جادو شده " شاهکاری است که لئونید سالاویف یکی از نویسندگان بزرگ روسیه آن را نگاشته است .این کتاب تصویر زندگی مردی در حال سفر است .مردی که سر راه خود با موانع فراوانی روبرو میشود و به طور خستگی ناپذیری می کوشد تا آنها را یکی یکی ، از سر راه خود بردارد.این مرد کسی نیست جز ملا نصرالدین که گویی جهان را بیش از یکبار زیسته است و تجربه فراوان او در حل مسائل مختلف در عین حال پیچیده میان مردم ،اعمال و خود او را متفاوت از دیگران جلوه گر میسازد.این کتاب اگر چه در مجموعه کتابهای نوجوانان منتشر میشود اما خواندن آن به همه گروههای سنی توصیه میشود .زیرا خود نویسنده نیز ،همانطورکه در مقدمه اشاره کرده ،چنین هدفی داشته است."

مطلب بالا را از پشت جلد این کتاب زیبا برایتان نوشتم .نویسنده در کودکیهای خویش در شهر فرغانه زندگی می کرده جایی به گمانم در ازبکستان و خاطرات بسیار خوشی از آنجا به یاد دارد او با نوشتن این کتاب دین خود را به کودکیهایش ادا کرده است .شخصیت ملا نصرالدین شخصیت بسیار معروفی در خاور میانه است و اکثر مردم او را میشناسند که با زبان طنز و نکته سنجی سعی در ایجاد تحول در زندگی مردم داشته است .در این کتاب به تصاویر جدیدی از زندگی او می رسیم که می تواند بسیار اموزنده باشد .زمانی که ملا به سفرهایی می رود که به نوعی راه طریقت را بپیماید.این کتاب حدود 30 سال پیش چاپ و سالها نایاب بوده و اکنون نشر آفرینگان اقدام به چاپ مجدد ان کرده است.در مقدمه کتاب این اثر را در ردیف آثاری چون " مرشد و مارگاریتا " میخاییل بولگاکف قرار داده اند و خواندن آن را به همه توصیه می کنند .


 
 
ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٢ : توسط : نرگس

صبح که می آید

صدای خش خش جارویش

ذهن کوچه را مکدر نمی کند

در خوابهای سیمانی کوچه

پیرمردی است

که هر صبح نوازشش می کند

با جارویی

 .....................................

 

عکس لیلیم باش در آیینه صبح

انگاه که خورشید

دانه بر میدارد

از دامان بید مجنونی پیر

و نسیم خانه می کند

در بلندای کاجی

لیلیم باش

لیلیم...

 


 
 
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۱ : توسط : نرگس

چشم انتظاری باران

در نگاه کهنسالی این درخت

درخت ارزو

دردشت خشکسالی ذهن.

تو باران باش

مرا بارور کن

سبزم کن

خاک من

باش.

شکوه جاودانه مرا

به نظاره بنشین

ای خاک

ای باران

ای من

ای دوست

……………………..

روسری آبی بی تابی

می لغزد از موهای پریشان دخترکی

که شبها پاورچین پاورچین

به خواب تو میاید.

تا شاید دست تو

گره اش بزند.

 


 
 
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٩ : توسط : نرگس

 

دیروز فیلم " بنجامین " را دیدم با بازی براد پیت و کیت بلانشت. با موضوعی کاملا نو .مردی که دوران زندگی خود را به طور معکوس طی می کند .درهنگام تولد نوزادی است که تمام علائم پیری را با خود دارد و به مانند یک مرد 70 ساله است و در هنگام مرگ تنها نوزادی چند روزه.بنجامین در هنگام تولد از طرف پدرش در کنار یک خانه سالمندان رها میشود.زنی سیاهپوست که در آنجا کار می کند او را نگه می دارد و بزرگ می کند.بنجامین هفت ساله نشسته بر ویلچر با موهاای ریخته و صورت چروک و پیر در ایوان خانه به جست و خیز کودکان چشم می دوزد در حالیکه در کنارش سالمندانی دیگر در حال استراحت در ایوان خانه نشسته اند .تضاد عجیب بین این دو صحنه واقعا دیدنی است.او در خانه سالمندان مرگ را با چشم خویش می بیند و زندگی را نیز هم .از تمام آنها چیزهایی یاد می گیرد برای آینده .زمان می گذرد و او به سمت دوره جوانی خود میرود .نکات قابل توجه در فیلم شاید این باشد که او در هیچ یک از دوران زندگی خویش نمی تواند تجربیات ان سن را داشته باشد نمی تواند در هفت سالگی بدود و بازی کند و در اواخر عمر خویش کودکی است که قادر به سخن گفتن نیست نگاه او به دنیا در واقع چیزی است خارج از تصور ما .چرا که ما نیز در جریان مستقیم هستیم و هیچگاه نمی توانیم او را درک کنیم .بهر حال این نگاه معکوس گاهی بسیار دردناک است اینکه تو در جوانی خود باشی و تمام آنهایی را که دوستشان داری در حال مرگ ببینی و یادر پیری خود کودکی باشی که دیگر عزیزانت را به یاد نیاوری .و دیگر اینکه کودکی و پیری مانند هم هستند و در فیلم این نکته به خوبی بیان میشد .بنجامین در کودکی و پیری خود هر دو را در یک مکان طی می کرد و هر دو در دامان زنانی بود که دوستش داشتند .

 


 
 
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٩ : توسط : نرگس

مادر

قلب مرا هم رفو کن

مثل همین تکه های زندگی

که می دوزیشان از صبح تا شب

رفویم کن

آنچنان محکم

که دیگر تکه تکه نشود در دستان هیچ مردی.....

 


 
 
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٦ : توسط : نرگس

 

خواب می بیند تکه سنگ

که می دود در دشت سبزی

لبخند زنان

می پرد از خواب

جوانه ای سبز

روییده در دستانش

 

 ...........................

 

مجنون صدایم کنید از این پس

شاید باز گردد لیلی من نیز

............................

 

مردی که از سر خیابان می آید

شبحی است از عشق من

صبح ها ناپدید میشود

و شبها زنده

به خانه می آید وتنها صدای کلیدهایش

می مانند در گوشم

مردی که در خانه مرده است.

……………………….

هربارکه می اید از سر کوچه

و جنسهای دست دوم می خرد

خاطراتم را بار می زنم

بر گاریش

ارزان می فروشم

تا سبک شوم

………………

زنبیل سبزی در دست

و هزاران فکر در سر

از خیابان که می گذرد

انگار همه می دانند

زن سر به هوایی است که

شعرهایش را

در آشپز خانه می نویسد .

……………………

یک شب باد برایم اورد تورا

مثل همین قاصدکی که در مشتم است.

در نیمه های شب

در پشت پتجره ای که می نشینم به انتظار خیالت

در پوستم لغزیدی و

من از آن تو شدم

 

 

 


 
 
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٥ : توسط : نرگس

جیر جیرکها نمی خوانند در جنوب

شبها

هر شب در خواب من

جیرجیرکی بیتاب می میرد

و سمفونی عظیمی

منقطع می ماند.

 .....................................................................

نمی خواهم کلماتم بپوسند در پستوی خانه ام

رهایشان می کنم

در اسمان خیالی دور

تا باد پرپر شان کند

در آغوش تو

................................. 

نامه هایی که بی جواب می مانند

شعرهایی که ناخوانده

بی گمان رفته ای

و مداد قرمزت را گم کرده ای

که برایم چیزی نمی نویسی

به یادگار

..................................

مادرها لالای می خوانند

کودکان نمی خوابند

دلنگران آوازی هستند

که با خوابشان

رها میشود

نیمه تمام

 

 

 

 


 
 
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٤ : توسط : نرگس

یک حس تلخ در وجودت هست اصلا همه جا هست تو این هوای گرم در این تابش بی امان خورشید در تمام  لحظه هایی که می گذرند ...چیزی که روی سینه ات سنگینی می کنه  نمی ذاره نفس بکشی حسی که تو را از درون می خوره دلت می خواد تفش کنی حتی بالا بیاری اما نمی تونه اون حس تو وجودت لانه کرده جا خوش کرده و داره جولان می ده و تو را اسیر خودش می کنه به هر کاری دست می زنی تا فراموشش کنی اما نمیشه در روح تو هست تو دستات هست مزه اش تو دهانت تو قلبت تو خودت اصلا خودتی دقیقا همون حسی و دیگه از دست هیچ کس کاری ساخته نیست .

وقتی بچه بودی مامان همیشه می گفت هرکی باید از عهده خودش بربیاد تو مدرسه مشکل داشتی اما به کسی نمی گفتی و خودت سعی می کردی یه طوری حلش کنی بعدها که بزرگ شدی دیگه مدرسه نبود که بشه یه طوری حلش کرد همه چیز بزرگتر و دردناکتر شده بود اما باید همه رو به دوش می کشیدی چیزی بود که در تو بالیده بود و رشد کرده بود همه چیز به عهده خود تو ست.

گاهی اوقات چه قدر خسته میشی از این بارها حتی اگه به زمین گذاشته باشی انگار جاشون هنوز درد می کنه انگار هر لحظه منتظری یه بار دیگه هستی انگار رسالت تو در این بوده و هست چه رسالت غم انگیزی که همیشه تنها باشی.

 

 


 
 
ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٤ : توسط : نرگس

به دنیا می آییم بی آنکه بخواهیم چون بذرهایی که بر زمین ریخته می شوند در جایی چشم باز می کنیم .کودکیمان در رنجهای عظیم می گذرد کودکیم اما کودکی نداریم بزرگ می شویم به هرچیزی چنگ می زنیم تا بالا برویم عاشق می شویم اما عشق به مانند خورشید کمرنگ یک عصر زمستانی در انتها محو می شود و ما می مانییم با یک دنیا خاطره، تمام زندگی را سگ دو می زنیم ازدواج می کنیم بچه دار می شویم و برای آینده آنها تلاش می کنیم تلاش می کنیم تا حسابهای بانکیشان را پر کنیم از ترس اینکه مبادا در نبود ما دچار مشکل شوند تمام زندگیمان را برای کودکی کردن آنها می گذاریم چرا که خود هنوز عقده های کودکیمان را داریم  پیر می شویم و در نهایت می میریم .دنیاهای دیگر در چند قدمی ماست و ما هیچ لذتی نبرده ایم از زیستنمان نه دیوار چین را دیده ایم و نه اهرام مصر را و نه تمدنهای یونان و .... دنیاهای پر هیجان و لذتهای ناب دیگری هم بوده که نچشیده ایم و ...همه زندگیمان در چرخه ای طی شده است که بیهوده می نماید در بدست آوردن نان . آیا لیاقت ما این بوده ؟ چرا آن بذر ،آن بذر اولیه در جایی دیگر به بار ننشست؟ نمی دانم

.....................................

 


 
 
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳ : توسط : نرگس

کتاب بادبادک باز اثر خالد حسینی را امروز تمام کردم .واقعا اثر بی نظیری است.برای کسی که شناختی از افغانستان و فرهنگ آن مردم ندارد بسیار جالب است که چیزهای زیادی بیاموزد.شاید برای بیشتر ماها افغانستان تنها کشور جنگ زده ای است که پر از آواره و مردمانی فلک زده است.اما روح عظیم فرهنگ غنی در این کشور نهفته است که در تمام نوشته های کتاب به چشم می خورد و دید دیگری به آدم می دهد و همچنین نزدیکی فرهنگ این ملت با ما ایرانیان در همه کتاب به چشم می خورد عشق و علاقه این مردم به فردوسی و حافظ و سعدی و....در پشت جلد کتاب این دو نظر نوشته که براتون می نویسم فکر می کنم فیلمی از این کتاب هم ساخته شده که من هم هنوز ندیده ام :

ایزابل آلنده:اثری شگفت انگیز...این داستان از جنس ان داستانهای فراموش نشدنی است که تا سالها با شما خواهد ماند.این رمان استثنایی تمام درونمایه های مهم ادبیات و زندگی را در بر می گیرد : عشق ،افتخار، گناه ،ترس ،رستگاری ...این کتاب برایم چنان تاثیر گذار بود که تا مدتها هر چیزی که بعد از آن می خواندم  بی روح به نظرم می رسید."

بوک پیچ : بادبادک باز اولین رمان افغانی است که به زبان انگلیسی نوشته شده و داستانی تمام عیار را از خانواده ،عشق ، دوستی نقل می کند  که تا قبل از آن در ادبیات داستانی سابقه نداشته است.این رمان به همان اندازه که عاطفی و جذاب است بی اندازه تاثیر گذار  می باشد.

گسیل تو: خالد حسینی در اولین رمان خود به نام بادبادک باز  به دستاوردی نائل آمده که فقط تعداد اندکی از نویسندگان معاصر به آن دست یافته اند نویسنده ضمن روایتی آموزنده و روشنگر از نابسامانی های سیاسی و فرهنگی افغانستان ،شخصیت هایی پویا می آفریند که تلاشهای تاثیر برانگیز و پیروزی های پر شور شان حتا مدت ها بعد از پایان کتاب در ذهن خواننده باقی می ماند و شاید تنها ایراد واقعی این رمان شگفت انگیز این باشد که خیلی زود تمام می شود .

 


 
 
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳ : توسط : نرگس

همیشه آنجا هستند .پشت این پنچره ها انگار هر وقت که این پرده قرمز خوشرنگ سرویس را کنار بزنم می توانم آنها را ببینم که با سرهای کج کرده و بدنهای لاغر و استخوانی در کنار خیابان ایستاده اند و در چشمهایشان انتظاری عظیم موج می زند.انگار از روز اول تولدشان در کنار همان خیابان به دنیا آمده اند ،انگار کسی آنها را به پیاده روها چسبانده است .تمام روز در آنجا ایستاده اند تا دستی بیاید و یاریشان دهد و کاری به آنها بسپارد.ایکاش هیچوقت این پرده را کنار نمی زدم و نمی دیدمشان که آنجا هستند و دیگر انکار ناپذیرند انگار از پشت تمام پنجره های تمام خانه های دنیا که نگاه کنم باز آنها را خواهم دید که در تمام رویاها و کابوسهایم مصرانه حضور دارند و در انتظار و تمنای کاری هر چند کوچک تمام روز در انتهای یک خیابان کوچک چون اشباحی سرگردان درگذرند. کابوسها در راهند کابوسهای مردان کوچک اندامی که شبها دست خالی به خانه می روند و تمام زندگیشان در یک خیلبان می گذرد خیابانی به درازای تولد و مرگ.....

..............................................

به خانه رفتن و تمام اندوها و دردهای یک روز را پشت سر گذاردن و در خنکای خانه در سایه روشن یک عصر گرم بهاری وقتی تمام خانه در سکوت وخاموشی فرو رفته در خود غرق شدن و به آرامش رسیدن .انگار تمام دردهای آدمی به پایان می رسد و دیگر لازم نیست به هیچ چیز بیاندیشی . در تنهایی ناب خانه خویش فرو می روی و با خود می گویی تا فردا راه بسیار است فردا دوباره به همه چیز خواهم اندیشید اکنون وقت فراموشیست.

...................................................................

 


 
 
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢ : توسط : نرگس

نان میپزد در تنور هر روز

زنی

چشم انتظار و دلنگران

مردی از دوردست نمی آید

ومی سوزد زنی هر روز

..................................

در آشپزخانه می پوسند بیهوده واژگان سرگردان

به کسی تقدیم نمی شوند

و نه توشته در کاغذی

آغشته در غباری از دود و گرد...

می پوسند در ذهن زنی

هر روز در آشپزخانه......

....................................

فروغ در یکی از مصاحبه هایش در مورد 30 سالگی گفته است که برای یک زن این سن نوعی رسیدن به کمال است.

 و من فکر می کنم 30 سالگی مرزیست که در آن معلق میان همه چیزی و شاید غوطه ور در خاطراتی دور.مرزی میان جوانی و میانسالی...و شاید دیگر دیر برای تجریه های از جنس نو.هر چند به قول یکی از دوستانم که این جمله از مارک تواین را برایم خواند که ده سال دیگر حسرت کارهایی را خواهید خورد که هیچ گاه تجربه نکردیده اید، همیشه برای تجربه کردن وقت هست.

من اما فکر می کنم که دیگر فرصتی نیست شاید بهتر باشد سکوت کنیم و بیشتر اندیشه کنیم تا در مرز 30 سالگی به تکاملی که فروغ از آن یاد کرده نزدیکتر شویم.


 
 
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢ : توسط : نرگس

دشتهای آغشته به شقایق ...

کوههایی که در امتداد افق سبز و با شکوهند....

جنگلهای که در سکوت سحرگاه بکر و دست نخورده به نظر میایند ، سرشار از حس غریبی که در فضا موج می زند...

جیرجیرکهای مست از سمفونی شبانه خویش آغشته در غباری از شبنم ....

کفشدوزکهایی که می رقصند بر ساقه های علف ....

و نسیمی که می وزد در غروب می پیچد میان شاخه های در خت گیلاس پیر حیاط و سرمستت می کند از خنکای یک عصر بهاری...

همه را پشت سر گذاشته ام و دوباره برگشتم در میان گرمای طاقت فرسای اینجا.

اما تما این صحنه ها را به روشنی در ذهن و روحم ثبت کرده ام تا تمام روزهای گرم را با این تصاویر به پایان برسانم .

..................................................................