ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳۱ : توسط : نرگس

می خواهم که موجی باشم در ساحل تنت

در یک صبح گرم تابستان

سنگریزه های ریزی باشم

در شنزار حیاطت

نخلی باشم

که در سایه اش بنشینی دمی

و بیندیشی به خلوتی

گوش ماهی ریزی باشم

در جیبت پنهان شوم

همراهت بیایم

تا هر کجا که هست.

می خواهم....

که همه چیز باشم و هیچ نباشم

اما برای تو باشم.

……

یک روز در کودکیهایم برادرم از دانشگاه که بر میگشت برایم هدیه گرانقیمتی اورد.مجموعه کتابهای "قصه های خوب برای بچه های خوب".یادم نمی اید چند سال داشتم دبستان بودم انگار اما عاشق این کتابها شدم .کتابها با جلد رنگی که عکس چند تا بچه روی ان بود که لبخند می زدند و ان وقت بود که لذتهای عظیم داستانهای کهن ایرانی در من جان گرفت." فیل در خانه تاریک " از مثنوی معنوی ،داستان مردانی که همزبان نبودند و انگور می خواستند و....داستانهای از کلیله و دمنه ...."تو نیکی میکنی و در دجله انداز.."سعدی داستانهای پیامبران ،حضرت خضر و سلیمان و ...داستانهایی عظیمی که هنوز بعد از همه این سالها لذت خواندنشان را احساس می کنم .حالا بعد از همه این سالها می دانم که نویسنده ان کتابها دیگر در بین ما نیست مردی ساده ای که برای بچه های خوب می نویسد و خود خوبترین روزگارش بوده ودر خانه ای اجاره ای در عشق خواندن کتابهای نا خوانده اش روزگار می گذرانیده.خدایا روح او را شاد گردان به پاداش شادکردن میلیونها کودک.

.......................

دوباره بعد سالها کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی را مرور کردم. و بعد دوباره همان حسی که بار اول از خواندنش در من به وجود امد تمام وجودم را در برگرفت.آیدین انگار تصویر ی از نسل ماست .همین نسلی که فریادش ،استعدادهایش، جوانیش ،رویاهایش و حتی زندگیش در دامان تیره ورزیهای نسلی دیگر به خون کشیده میشود.ایدین جوانی که رویاهایش را در شعرهایش فریاد میزند مورد غضب پدری از جامعه کهنه کار و متعصب زمانه قرار میگیرئ و پدر با کارهایش سرنوشت تلخی برایش رقم میزند. حس تلخی که در درون ایدین می جوشد انگار داستان همه ماست.داستان روزگاری که برای کتاب خواندن و مدرسه رفتن و ...باید جواب پس میدادیم .همه ما ایدینی در درونمان داریم که گاه به خود می بلد و رشد می کند و گاه در چارچوب سنتها و قوانین کهنه می میرد.ایکاش میشد بر مزار این ایدین زمانه دمی می نشستم و پیکر بیجانش را در اغوش میگرفتم و برایش میگفتم که چه اندازه آیدینهای دیگر را هر روز در همه جای این سرزمین به خاک میسپارند فقط برای رویاهایشان.

..................................................................

 

 

 


 
 
ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۸ : توسط : نرگس

دیگر نه باغهای لیمو

تنهایی ات را پر خواهند کرد

و نه آواز گنجشکها و نه طعم گیلاسها.

در خیابان آواز رفتن سر می دهند کودکان دیروز،

دختران سر به هوای چهل گیس و پسران بازیگوش کوچه های خاکی

می دمند بر نی لبکهای بلورین و میکوبند بر طبلهای سحرآمیز

شعبده بازان امروز.

عشق را،زندگی را،آینده رابه هیاهو چه ارزان می فروشند

در باارهای مکاره.

چمدانت را خالی کن

تنهاییت را آویزان کن از رخت آویزت خانه ات

رها کن دستهایت را از قلابهای فلزی دیوارهای اتاقت

در خیابان آواز رفتن سر می دهند

کودکان دیروز

عجله کن

منتظرت هستم.

***********

می ترسم مادر جان

برایم دوباره قصه بگو

از زیباترین دختران جهان که لیلی نام داشتند و از عاشقترین مردان که مجنون

الهه شب را بگو مرا پناه دهد در زیر پرده های سیاهی خویش

مویه میکند زنی بی امان هر شب

در تاریکی

کودکی در خواب گم کرده است توپهای سرگردان عصرهای تابستان اش را

مردی چاقو می زند آبروی پوشالی خویش را

.زنی بی امان مویه میکند هر شب.

می ترسم مادرجان

چیزی برایم بگو.

آن طرف شب ،صبح خونینی کمین کرده

خورشیدهای این سرزمین دیگر طلوع نمیکنند

چرا که در قلعه های اساطیری دور دست به خواب رفته اند.

زنی مویه میکند بی امان

مادر جان.

 

 


 
 
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۳ : توسط : نرگس

"مادران عزادار هر شنبه ساعت 7 عصر در پارک لاله عزاداری می کنند."

 ساعت 7 عصر

پارک لاله.

هوای بوی خون می دهد و گلوله

ساعت 7 عصر پارک لاله

به دیدنم که می ایی

برایم دستمالی بیاور

که عطر دخترم را بدهد

یا دفتری که داستان پسرم را بر آن بنویسم .

برایم شمعی بیاور تا روشن کنم بر خاک تازه مزار فرزندم

دستهایت را برایم بیاور

تا گونه های خشکیده از اشکم را نوازش کنند.

دیگر تمام شنبه ها مجلس  ترحیم فرزند من است

تمام شما مادران دعوتید که بیایید

بیایید و برای کودکانم لالایی بخوانید

ببینید چگونه ارام در  خاک  غنوده اند

اینک دیگرهیچ صدایی بیدارشان نخواهد کرد به ناگاه

بیایید برای کودکان من لالایی بخوانید.

منتظرم.

 


 
 
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۸ : توسط : نرگس

 

 

در چهارراههای بهشت هیچ نگهبانی نیست

تا فرمان ایست بدهد.

دروغهای بزرگ بی وقفه در گلو خفه میشوند

و به جهنم می روند.

بهشت درهای بزرگی دارد

که نیاز به ورودی ندارد

مادران و کودکان همه وارد میشوند به راحتی

و بزرگترها تنها با یک نگاه امتحان میشوند.

در بهشت هیچ مادری اشک نمی ریزد بر جنازه فرزندانش

چرا که کودکانش همیشه در کنارش هستند.

در خیابانهای بهشت همیشه سکوت هست و ارامش

اندکی صبر کن

آیا من نیز به تو خواهم پیوست؟


 
 
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٧ : توسط : نرگس

مرا ببخش دیگر نمی توانم از تو بنویسم از تو و خنکای عطر تو که از سرزمینهای دور دست می اید،وقتی که عشق اینچنین در خیابان می میرد و مادران همیشه عزادار تاریخ در کوچه های خاکی و تو در تو به دنبال کفشهای کودکان گمشده شان می گردند ،چگونه می توان از تو بنویسم و از عشق تو.عشق در خیابان می میرد هر روز و دفترچه های شعر شاعران جوان در جویهای اب با رنگ خون اغشته میشود.

نمی توانم از تو بنویسم .مرا ببخش.وقتی که دخترها به خانه بر نمی گردند و پسرها در خیابانها گم می شوند و صدای گنجشکهای هراسیده در خیابانها دیگر به گوش نمی رسد تو بگو عزیز دل بیقرارم چگونه می توان از تو نوشت!