ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸ : توسط : نرگس

 

خیابانهای دور در مه فرو می روند

جاده ها در غبار گم می شوند

جنگلها در آتش می سوزند

جهان در همهمه و هیاهو می میرد

هر روز

تو در آشپزخانه چای شهرزاد می نوشی

 لبخند میزنی

به کودکانت

و شبکه یک را نگاه می کنی.

 

 


 
 
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٩ : توسط : نرگس

در روزنامه می خوانم "زنی در مریوان خودسوزی کرد. به یاد آیدا در "سمفونی مردگان" می افتم .آیدای رنگ پریده و کوچک و حقیر و تنها که در خانه پدری چون شبحی میزیست و هیچ کس نفهمید از آن کودک شیطان چگونه به دختری کمرو و بیمار و نحیف تبدیل شد و در سایه سخت گیریهای پدری بیگانه با عاطفه به موجودی توسری خور . آیدا در آبادان خودسوزی میکند دربرابر چشمان پسرش.هزاران هزار آیدای دیگر هر روز در مقابل دیدگان حیرت زده کودکانشان از دنیا میروند و تنها از آنها خاطره رنگ پریده ای بیشتر در ذهنهای کودکان می ماند.

زنی در مریوان خودکشی کرد خبر روزنامه بود.

 می توانی خبر را بخوانی و به دنبال حادثه ای جالبتر بروی در سرزمینی که هر روز در جاده و آسمان و سیل و زلزله هزاران نفر از دنیا میروند خبر خودسوزی زنی در مریوان نمی تواند به اندازه کافی حس همدردیت را جلب کند.

می توانی حتی خبر را نخوانی و یادت میرود که تا سالیان سال در خوابهای چهار کودک این زن ،زنی در میان آتش فریاد میزند و مویه میکشد.سالیان سال خواهد گذشت و کودکان که اینک دیگر عاقله مرد ها وزنهای شده اند در نیمه های شب از خواب بیدار خواهند شد و سراغ مادر را خواهند گرفت که سراسیمه در راهروهای خالی میدوید و کمک می طلبید.سالهای سال خواهد گذشت و نفرت از آن دیگری که مادر را آزار میداد چون باری سنگین بر شانه هایشان سنگینی خواهد کرد.

می توانی خبر را نخوانی چه اهمیت دارد داستان زنی تنها در مریوان که اصلا نمی دانی کجاست.

"زنی تنها در آستانه فصلی سرد..."

 

 


 
 
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۸ : توسط : نرگس

من از کجا میایم که تمام صبحهای سرد جهان در من می وزند.

از کجا میایم که تمام پدران پشت چراغهای قرمز جریمه میشوند

وتمام مادران در آشپزخانه می پوسند.

از کجا؟

 


 
مادر جان مرا ببخش
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٦ : توسط : نرگس

مادر جان

مرا ببخش

که بدرودت نگفتم برای اخرین بار

نمی دانستم دیدار اخر من و توست.

نمی دانستم که در خیابان خونی خواهم بود که بر اسفالت میچکد.

نمی دانستم مرگ در خیابان پرسه می زند به انتظار.

مادر جان مرا ببخش

مرا ببخش نشد که بیایم و اشکهایت را از گونه هایت پاک کنم.

نشد که برگردم و دوباره در آغوشت بگیرم چرا که دستانم را شکسته بودند

نشد که برایت بگویم فریادی شده ام در گلوی هزاران هزار نفر.

مرا ببخش

نشد که بیایم و بگویم دوستت دارم

چرا که دهانم را خرد کرده بودند

نشد که بیایم

تنها لباسم کفنم بود و من تاب تحمل غم تو رو نداشتم .

ببخش مادرم

بر مزار تازه من اشک مریز

من زنده ام .

 


 
 
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٤ : توسط : نرگس

بی گمان روزهای خوبی هم در راه خواهند بود

بی گمان لحظه های بی قراری به پایان خواهند رسید

به مانند این باران سیل اسا

که می بارد بی امان

در دشتهای دوردست خاطرات

بی گمان رودهای پر آب سرانجام به دریا خواهند رسید و

ماهیان خسته از تلاطم رودهای حقیر

در اغوش آبهای آزاد

آرام خواهند گرفت.

بی گمان تو نیز بر من ....


 
 
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٤ : توسط : نرگس

شبانی به دنبال رمه اش میگردد هراسان

در دشتی که سوخته به یکباره از هرم گرما.

کودکی مادرش را می خواهد گریان

در خیابانهای شلوغ شهری خاکستری رنگ.

پروانه ای سراب گلی را به باور می نشیند

و افتابگردانی خم میشود در باد ناتوان.

من اما نه چیزی می خواهم

نه چیزی می جویم

جز خنکای عطر تو

در یک صبح گرم تیرماه.

 


 
 
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٤ : توسط : نرگس

ماجراى مرا پایانى نبود

در تمام اتاق‏ها

خیال‏هاى تو پرپرزنان مى‏رفتند و مى‏آمدند

و پرندگانى

بال‏هاى تو را مى‏چیدند و به خود مى‏بستند

                                 که فریبم دهند

موسى

در آتش تکه‏هاى عصایش مى‏سوخت

بع‏بع گوسفندانى گریان

در فراق شبان گمشده

               در اتاقم مى‏پیچید

و من

تکه تکه

فراموش مى‏شدم.

 

بوى پیرهنت چون برف بهارى تمام اتاق‏ها را سفید کرده بود

عقربه‏ها

مثل دو تیغه الماس

بر مچ دستم برق مى‏زدند

و زمین

به قطره اشک درشتى معلق مى‏مانست.

 

ماجراى مرا پایانى نبود

اگر عطر تو از صندلى برنمى‏خاست

دستم را نمى‏گرفت و

به خیابانم نمى‏برد.

شمس لنگرودی.۵٣ ترانه عاشقانه