ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥ : توسط : نرگس

خواهم امد

صورتم را بر خیابان امیر آباد خواهم گذاشت

چهره به چهره آسفالت داغ خیابان

تا گرمای خونت را که در قلب خاک جاری است حس کنم.

...............................

هرم داغ گلوله های سربی در فضا جاری است.

بی شرمانه فرود می آیند بر تن جوانتان.

..........................

دخترم را ندا خواهم نامید

پسرم را کیانوش

خواهمشان آورد

در خیابانهایی

که نام شما بر آن نقش دارددر تن سیمانی آن.

.......................

چه آسمان سربی دارد این سرزمین

چه آسمان سنگدلی دارد ...

که نمی بارد بر تنهای بی جان مانده در خیابان

تا شاید تسکین دهد زخمشان را.

چه آسمان بی رحمی

که سایه نمی اندازد بر تن مادران که در گورستانهای خاموش

بی صدا می پوسند.

چه آسمان سربی دارد........

 

 

...


 
 
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٢ : توسط : نرگس

صدها سال است کسی بر در می کوبد

صدها سال است کسی در تنهایی مارکز جان می دهد

پیچیده در اوراق تو در تو

صدها سال است

کبوتران نامه بر راه خود را گم کرده اند

در مه های صبح گاهی این خیابانهای ناشناس

بگو در این غربت صد ساله

چگونه تو را بیابم

وقتی که نمی دانم خویشتنم در کجای این زمانه مرده است؟

 


 
 
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٢ : توسط : نرگس

عزیز دلم

بیا اندکی خوش باشیم

بیا کنارم بشین دمی

چای بنوشیم

و سیگاری دود کنیم

بخندیم به هر چه

ادم عاقل روی زمین

در جمع دیوانگان

هیچ اندوهی راه ندارد

بیا به  مهمانی دیوانه ای

که کابوسهایش  ورارونه است

اما همنشین خوبیست

باور کن

 


 
 
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٤ : توسط : نرگس

"دیر آمدی موسی!

دوره اعجازها گذشته است

عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن

که کمی بخندیم."

شمس لنگرودی.باغبان جهنم

....................................................

آنها میتوانند اذیتمان کنند. میتوانند ما را به خنده یا گریه وادار کنند.جان عزیزانمان در دست آنهاست.می توانند ما را تا سر حد مرگ آزار دهند. میتوانند ما را ساعتهای طولانی پشت درهای بسته زندان نگاه دارند و ما مبهوت و بی خبر و منگ در استانه عذاب بی خبری ظرفیت بدترین کابوسهای دنیا را در جان و روان خود پذیرا باشیم ...می توانند به راحتی زندگی را ا زما بگیرند این بزرگترین هدیه الهی را ..میتوانند ..میتوانند...

اما صبر کن مگر نه اینکه تنها اوست که زندگی می بخشد تنها اوست که مرگ را میفرستد..مگر نه اینکه بدون خواست او پر کاهی در زمین جابجا نخواهد شد...مگر نه اینکه تا او نخواهد هیچ اتفاقی در زمین نمی افتد....پس چه شد؟چرا کاری نمی کند مگر صدای مویه مادران که بهشت را زیر پای خود دارند را نمی شنود..مگر صدای گریه کودکان را در خوابهای نیمه شبشان نمی شنود که عزیز غایب خانه را در رویاهایشان صدا میکنند...پس کجایی؟چرا کمکمان نمی کنی....چرا نمی ایی...

ولی می دانم تو خودت گفتی که سر نوشت هیچ قومی تغییر نخواهد کرد مگر اینکه خودشان بخواهند...می دانم .

از همین روزهای بی خبری و پر غم و ناراحتی است که کودکان امروز در دلشان ریشه می زند گیاهی برای فردا.گیاهی به نام آزادی.

 


 
 
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٧ : توسط : نرگس

 

 

"نمی داند به قربانگاه می رود

گوسفندی

که از پی کودکان می دود

که عقب نماند."

شمس لنگرودی

...........................................

تحقیر در آشپزخانه نهفته است.وقتی بعد از یک روز کاری به خانه می روی و می بینی که خانه در همان هیبتی است که صبح ترک کرده بودی و آن دیگری به خود زحمت هیچ کاری را نداده .دلت می شکند از او که با تو به مثابه تنی دیگر رفتار می کند.انگار تو در مقابل او قرار داری نه در کنارش.تورا به عنوان یک خدمتکار بیشتر خوشتر می دارد تا همسر.

تحقیر در گذرنامه ات پنهان است .آنگاه که می گویند بدون رضایت آن دیگری حق مسافرت نداری.

بدون  رضایت آن دیگری حق کار کردن نداری و اگر یک روز اوبگوید نباید بروی سر کار تو در هیچ محکمه ای حقی برای گرفتن نداری.

تحقیر در همه جا نهفته است در صدا و سیما وقتی تو را مدام در آشپزخانه ها نشان می دهد انگار تو از بدو تولد تا کنون با آشپزخانه پیوند خورده ای که نمادی از توست.از تو که همیشه تحقیر میشوی در زندگییت همیشه نفر دوم محسوب میشوی در خانه ات تاحقیر میشوی در سر کارت هم تحقیر میشوی و..