مادر لطفا كمكم كن
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۸ : توسط : نرگس

هفته اول خوابگاه يادم هست بيشتر دخترها اشك مي ريختند و دلشان تنگ بودبراي خانواده و خانه و شهرشان .اغلبشان هم تا به حال از خانه خود جدا نشده بودند و شرايط خوايگاه برايشان سخت بود. در خانه ما مادر ياد دمان داده بود هيچ وقت به روي خودمان نياوريم كه شرايط سخت است هيچ وقت چندان كمكي از ديگران نخواهيم و خودمان از پس كارها بر آييم .در خانه ما نشان دادن دلتنگي و...نشان ضعف بود.وقتي اولين بار به خانه زنگ زدم و مادر از خوابگاه پرسيد گفتم كه همه چيز خوب است و دلتنگ هم نيستم و...اما همه چيز خوب نبود .به شدت ترسيده بودم از اين همه فاصله .از اين همه آدمي كه در كنارم هياهو مي كردند.براي من كه آن سالها دختري خجالتي بودم زندگي كردن توي يك اتاق با ان همه ادم سخت بود.اما به روي خودم نياوردم كاري كه همه سالها مي كردم براي خودم يه آدم ديگه ساختم دختري كه نمي ترسد اعتماد به نفس دارد و برايش حس دلتنگي معنا ندارد.آنوقت آنقدر در اين نقش فرو رفتم كه خودم هم باورم شد .سالها گذشت در همه كار تنها ماندم چون وانمود مي كردم از عهده اش بر مي آيم چون دست كمك ديگران را رد مي كردم وحالا بعد از اين همه سال چه قدر دلم مي خواهد زنگ بزنم به مادر و پشت تلفن گريه كنم و بگويم همه چيز خوب نيست بگويم كه زندگي كردن خيلي سخت تر از اين حرفها بوده بگويم كه تمام سالها ي كه گذشت خيلي تنهاتر ازآن بودم كه وانمود مي كردم و بگويم كه دلم براي خانه تنگ شده است و .....

بگويم مادر من خسته ام خيلي خسته ..لطفا كمكم كن .


 
پيرمردي با خورجين پر از پاييز
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٧ : توسط : نرگس

پاييز در كودكيهايمان علاوه بر باز شدن مدرسه و سردي مطبوعش با پير مردهايي شروع ميشد كه براي فروش زالزالك از روستاهاي اطراف به شهرما مي آمدند در حاليكه خورجينهايشان پر بود ا زاين ميوه هاي كوچك دوست داشتني آن روزها از گاري كمتر استفاده مي كردندوبيشتر با قاطردر كوچه و پس كوچه ها براي فروش مي رفتند در لهجه محلي شهر مان به اين ميوه ميگويند "دوناله".مردها توي كوچه داد مي زدند آي دوناله دارم دوناله....از مدرسه كه بر مي گشتيم دوان دوان دور مرد روستايي جمع ميشديم و كيفها و جيبهايمان را پر مي كرديم از اين ميوه هاي ريز خوشمزه و هر روز مدرسه را با پير مرد مهربان دوناله فروش به پايان مي رسانديم .آن سالها گذشت و ديگر اين روزها مردي را نمي بينم كه پاييز را برايم با دوناله به ارمغان بياورد .ديگر اين ميوه را كمتر تو ميوه فروشي ها هم مي بينيم ديگر مردي با قاطر نمي آيد تا طعم خوش كودكيهايمان را زنده كند در پاييز. انگار ديگر آنقدر زندگي سخت شده است كه كسي با خريدن آنها به طعم خوشبختي و كودكي نميرسد .حالا ديگر هيچكس منتظر پيرمرد روستايي نيست تا بيايد و خنكي پاييز را توي خورجينش بفروشد.


 
مردي كه ......
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٧ : توسط : نرگس

 

از صبح كه بيدار ميشد شروع مي كردبه حرف زدن .نه اصلا در همان خواب هم حرف مي زد تمام روز را حرف مي زد طوري كه زنش ديگر نتوانست تحمل كند وول كردورفت.مرد بيداركه ميشد در حاليكه آماده ميشد براي رفتن به سر كار با خودش حرف ميزد. تمام راه تا اداره را با كنار دستيش در اتوبوس. تمام روز را در اداره با همكارانش اما تقريبا ديگر همه از دستش خسته شده بودند مرد مدام حرف ميزد از آسمان اززمين از گياهاني كه در باغچه ها ي پر گردوغبار خشك ميشوند از درياها كه آلوده ميشدند و ماهيان كوچكي كه ديگر شايد سال ديگر درتنگ هاي بلوري سفره عيد شنا نمي كردند .

اما مردم از شنيدن حرفهاي او خسته شده بودند.خودشان را به نشنيدن مي زدند و ناديده اش مي گرفتند . يا شانه هايشان را با بي تفاوتي بالا مي انداختند ومسخره اش مي كردند بعضي ها ادرس و شماره تلفن چند مشاور و روانشناس را به او مي دادند و بعضي ها هم از سر دلسوزي برايش سر تكان مي دادند و...يك عصر دلتنگ كننده مرد داستان ما در كنار باغچه حياط كوچكش نشست و شرو ع كرد از سر دلتنگي براي گلهاي شمعداني باغچه دردو دل كردن از زنش گفت كه اورا تنها گذاشته و رفته بود از همكارانش از مردم كوچه وبازار از همه چيز از اينكه چه قدر دلش بريا تمام دنيا مي سوزد كه بايد هميشه در تب وتاب آتش جنگ و ناامني باشد.از تمام جنگلهايي كه نابودمي شوندبه دست بشر از آرزوهايش از اميدهايش برا ي نجات همه از دوست داشتنهاو عشقهايش.بعد ناگهان احساس كرد كه شمعدانيها دارند سبزتر وسبزتر ميشوند انگار تمام باغچه در اثر حرفهاي مرد داشت سبزتر ميشد مرد به شوق آمده بودباورش نمي شد حرفهايش جادويي باشند به خيابان رفت وبراي درخت خشكيده كنار پياده رو حرف زد از همه چيزهاي خوبي كه ممكن است در انتظار دنيا باشد اگر آدمها سعي كنند همديگر رو دوست داشته باشند

درختها سبز شدند .مرد بزرگترين راز زندگيش را فهميد ديگر براي آدمها حرف نزد كوله بارش را برداشت وبه راه افتاد تابراي همه سرزمينهاي خشك دنيا حرف بزند تا تمام درختان خشك را زندگي ببخشد مرد داستان ما از تمام كويرهاي خشك گذشت و آنجا را سبز كرد او هنوز هم در راه است نمي دانم گذرش به سرزمين شما افتاده است يا نه؟


 
شعری از "برشت"
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۳ : توسط : نرگس
 

   

دختر کوچولوی صاحبخانه از اقای "کی " پرسید:

 اگر کوسه ها ادم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟

 اقای کی گفت:البته !اگر کوسه ها ادم بود ند

توی دریا برای ماهیهاجعبه های محکمی میساختند

 همه جور خوراکی  توی ان میگذاشتند

مواظب بود ند که همیشه پر اب باشد

هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند

برای انکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد

گاهگاه مهمانی های بزگ بر پا میکردند

چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است

برای ماهی ها مدرسه میساختند

وبه انها یاد میدادند

که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند

درس اصلی ماهیها اخلاق بود

به انها می قبولاند ند

که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است

که خودش را در نهایت خوشوقتی تقد یم یک کوسه کند

به ماهی کوچولو یاد میداد ند که چطور به کوسه ها معتقد باشند

وچه جوری خود را برای یک اینده زیبا مهیا کنند

اینده یی که فقط از راه  اطاعت به دست میایید

اگر کوسه ها ادم بودند

در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت

از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند

ته دریا نمایشنامه ییروی صحنه میاوردند که در ان ماهی کوچولو های قهرمان

شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیر جه میرفتند

همراه نمایش اهنگهای محسور کننده یی هم مینواختند که بی اختیار

ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها میکشاند

در انجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت

که به ماهیها می ا موخت

"زندگی واقعی در شکم کوسه ها اغاز میشود"


 
مادر یک گلدان
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۸ : توسط : نرگس

هیجکدام همدیگرر ا نمی شناختیم تنها شبی را باید در کنار هم در اتوبوس می گذراندیم تا به صبح . اولین سلام و اولین لبخند را که بهم هدیه دادیم یخ بینمان شکست .گلدانی کوچک با گلهای زرشکی رنگ دردست داشت گلدانی که به مانند نوزادی کوچک با احتیاط در دست گرفته بود.برایم تعریف کرد که گلدان را با چه مشقتی به سلامت به ترمینال رسانده و چگونه از فشار جمعیت در مترو جان سالم به  دربرده . گلدان را در تمام طول سفر بر روی پاهایش گذاشته بود. انگار تمام اتوبوس در برابر این موجود کوچک جاندار کوچک می آمد . لبخند زد و گفت می بینی من تنها ا زیک گلدان گل اینگوونه مراقبت میکنم آنوقت یک مادر چه قدر باید از کودکش نگهداری کند .او مادری بود که گلدانی گل در دست داشت و تمام عشق درونش را تقدیم ان گل کوچک می کرد. می گفت که گل داوودی در پاییز گل می دهد و ریشه اش تمام باغچه را خواهد گرفت گل را می برد تا درباغچه خانه شان بکارد تا خانه را به جشن گلهای داوودی مهمان کند.

تمام شب انگار نبض زمین در یک گلدان کوچک می تپید گلدانی که در پاییز گل می دهد و ریشه های ابدی دارددر دل خاک.


 
نه
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤ : توسط : نرگس

باورش نمي شد يعني خودش بود كه گفته بود "نه".اما صدا را شنيد ه وطنين بلند وكشدار نه درگوشش منعكس شده بود.مرد درمقابلش بادهاني باز ايستاده و به او نگاه مي كرد. انگار او هم باورش نمي شد كه نه را شنيده است عقب عقب رفت و به او پشت كرد.زن وارفت ناگهان آن شجاعت چند ثانيه قبل از بين رفته بود روي صندلي نشست وحشت زده بود هيچ وقت نه نگفته بودبه هيچ چيزي.تادختر بودو در خانه پدر ومادر حرف حرف آنها بودوبرادرهاي بزرگتر ازدواج هم كه كرد حرف شوهر بود وبس. به ميل پدرش ترك تحصيل كرده به ميل مادرش كلاس خياطي وگلدوزي و...رفته بود.شب خواستگاريش تنها چيزي كه از او پرسيده نشدنظرش در مورد مرد بود.

حالا چه شده بود كه ناگهان در مقابل خواسته مرد گفته بود نه.

حتما تاثير دوستان جديد ش بود.خانم همسايه كه تازه آمده بودند آنجا.خانمي جوان وپر شور كه كتاب مي خواند به تنهايي بيرون مي رفت با دوستانش مهماني مي گرفت.اما زن اصلا دوستي نداشت در تمام زندگيش دوستي نداشته بود.دوستان دوران مدرسه اش را فراموش كرده با چند نفر هم تو كلاس آشنا شده بود اما چندبار كه زنگ زده بودند و پدر گوشي را جواب داده بود ديگر تماس ها قطع شد و دختر دوباره تنها شد.تنها عصرها كه ميشد توي حياط خانه مي نشست وبه هياهوي خيابان آنسوي ديوار گوش مي داد.به زندگي كه آنسوي خانه در جريان بود .به صداي بوق ماشينها گريه بچه ها صداي فريادهاي شادمانه پسر بچه ها كه در كوچه فوتبال بازي مي كردند....چه قدر دلش ميخواست برودتو خيابان و د رميان مردم گم شود اما مي ترسيد ا زهمه مي ترسيد ميدانست كه اينكارش خشم پدر را خواهد بر انگيخت و براي همين هم بي خيال ميشد و دوباره در همان حياط به سهم خودش قانع ميشد.

چرا اينقدر از پدر مي ترسيد.ترس از پدر از بچگي توي وجود ش بود.مخصوصا وقتي اولين بارسنگيني دستش را روي صورتش حس كرد.تنها وبي دفاع بودمامان چيزي نگفت خودش را به نديدن زد و از آشپزخانه بيرون نيامد.برادرها هم از گريه اوخنديدند و آن شب پدر درذهنش مرد.پدر سايهاي شد كه دستهاي سنگيني داشت و جواب هر خطايي را بادستهايش پاسخ مي گفت.

پدر گفته بودبايد شوهر كند واو هم پذيرفته بود.در خانه مي ماند وآخر هفته ها به همراه شوهرش به ديدن مادرش مي رفت.مادر هيچ وقت نمي پرسيد كه زندگي اش چطور است چه خوب وچه بد مردراپسنيده بودندو همين براي خوشبختي دختر كافي بود.

مرد نسخه اي ديگر از پدر بود اما امروزي تر.تنها انتظاري كه از او داشت آشپزي و خانه داري بود مهمان دعوت مي كرد وپز خانه د اري زنش را به آنها مي داد اماتنها كه ميشدند ناديده اش مي گرفت ودر سكوت سنگين خانه زن را تنها مي گذاشت.

حالا زن گفته بود نه .

خانم همسايه برايش از دنياهاي ديگر گفته بود زن مات و مبهوت گو ش داده و به فكر فرو رفته بود.باورش نمي شد كه مي شد آن قدر از زندگي لذت بردواو نبرده بودنه لذت مدرسه نه لذت گردش كردن با خانواده نه لذت مسافرت با همسر نه كتاب خواندن ونه نوشتن ونه.....

حالا دلش مي خواست همه اينهارا تجربه كند دلش مي خواست تنهايي برود خريد با مردم سر وكله بزند خودش براي خودش انتخاب كند دلش م يخواست برودتوي خيابان سرش بخورد به سنگ و چيزهاي جديد ياد بگيرد و....

از همين نه شروع كرده بود از همين كلمه كوچك و جمع جور اولين قدم را برداشته بود نمي دانست قدم بعدي چيست اما به راه افتاده و خانه به ناگاه كوچك شده بود. نبض دنيا در چند قدمي او ميزد و او حسش ميكرد با تمام وجود.

مرد نبود رفته بودتا بخوابد.روي صندلي نشست و به همه نه هاي نگفته فكر كردو همه لذتهاي نچشيده.

 

 

 

 


 
داستانهای تلفنی
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳ : توسط : نرگس

"داستانهای تلفنی" اثری است از جان روداری با ترجمه مسعود جواهری ا زانتشارات آهنگ دیگر.کتاب برا ی نوجوانان به چاپ رسیده اماقشنگی داستانها به حدی هست که مطمئنم در هر سنی که باشید از آن خوشتان خواهد آمد.

در ابتدای کتاب آمده است که آقایی که تاجر است و به سفر می رود هر شب به دختر کوچولویش زنگ می زند و برایش یک داستان تعریف می کند داستانهایی بسیار دوست داشتنی و جذاب. داستانهایی که مرز بین خیال و واقعیت در آن در هم تنیده می شوند و دنیای رویاهها به ناگاه جان می گیرد و به واقعیت می پیوندد به طوری که درپایان همه چیز به نظر امکان پذیر می آید.

نویسنده کتاب که معلم دبستان بوده در واقع داستانهارا برای شاگردانش در کلاس تعریف می کرده است او در مقدمه می گوید که این داستانها را برا ی کودکانی می نویسد که عاقل تر وبالغ تر از سنشان هستند و برای آماده کردن آنها برا ی ورودبه دنیای واقعی تلاش می کند.این مجموعه شامل داستانهایی می شود با محتوای جالب مانند دماغی که به خاطر بدرفتاری صاحبش از او قهر می کند...شهری که همه در آن سگهای نگهبان دارند و از صبح تا شب در حال پارس کردن هستند....شهری که در اول هر کلمه ای یک نون می گذارند ومعنی کلمات را تغییر می دهند ....

و خلاصه داستانهای قشنگ با خلاقیت بسیار که خواندنشان خالی از لطف نیست.

نویسنده کتاب همچنین جایزه هانس کریستین را هم از آن خود کرده.


 
زندگي را به آواز بخوان
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٢ : توسط : نرگس

زندگي را به آواز بخوان" اثري است از جمال مير صادقي.رماني كه در واقع از داستانهاي كوتاه شكل مي گيرد.نويسنده در ابتداي كتاب خود به بررسي اين شكل از رمان مي پردازد و مي نويسد:در مقاله اي از نويسنده اي آمريكايي مي خواندم كه اخيرا در آمريكا رايج شده است كه داستانهاي كوتاه را به هم متصل كنند و به صورت رماني درآورند و نام اين عمل را،رماني كردن داستان كوتاه گذاشته اند....

داستانهاي اين كتاب منسجم و به هم پيوسته اند.داستان خط روايتي مشخصي دارد .داستان حول زندگي پسري به نام كمال و آدمهاي اطرافش مي پردازد و در اين ميان به حوادث انقلاب هم چشم مي دوزد و آ‌دمهاي داستان كه به نوعي در اين خط قرار مي گيرند.هر فصل جذابيت خودش را دارد يعني به عنوان يك داستان مجزا هم مي تواند مطرح باشد هم فصلي از كتاب.نويسنده با قلمي شيوا آدم را دنبال خود مي كشدواز توضيحات اضافي مي پرهيزد.

نويسنده كتاب فارغ التحصيل دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران است.در دوره دراز نويسندگي داستانهاي كوتاه و بلند بسيار و جند رمان نوشته است كه برخي از آنها به زبانهاي ديگر هم ترجمه شده اند.

اين كتاب توسط انتشارات نيلوفر به چاپ رسيده است .


 
زني كه خودش را مي بافت
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۱ : توسط : نرگس

 

"آيينه " رفته بود. سوخته بود.به همين سادگي.يك صبح سرد پاييزي در گرگ و ميش سحر با يك پيت نفت و يك شعله كبريت آتش زده بودبه جان و خانه و كاشانه اش.تمام همسايه ها شاهد ماجرا بودند كه زني در اول صبح در راهروهاي خالي فرياد مي كشيد و مي سوخت.بوي موها و بدن سوخته اش تمام فضا را پر كرده بود.دختر كوچكش "صدف"با دهاني باز و موهاي ژوليده كه با فريادهاي مادر از خواب بيدار شده و در وسط حياط با بدترين كابوس دنيا دست به گريبان بود.

مادر شعله مي كشيد و به آسمان مي رفت.

دستپاچه و حيران دويدند تاكمكش كنند اما ديگر دير شده بود.زني آرام و زيبا در آتش خشمي ديوانه وار مي سوخت.زني كه هر روز خودش را در فرشي مي بافت .زني كه خودش را گره مي زد در هر نخي تا بهار را به خانه بياورد زني كه هر روز "صدف" را به مهماني باغهاي انبوه و گندمزارهاي پر ز ساقه هاي ترد و جوان مي برد دردشت قاليش ديگر رفته بود.

مادر و پدرش آمدند از روستا و جسد سوخته اش را بردند تا درگورستان روستا به خاك بسپارندش.دوموجود شكسته با تني نحيف كه توان حرف زدنشان نبود نه شكايتي كردند نه غرغري در سكوت محض حتي نپرسيدند چرا.به مانند دو شبحي كه در صبحگاه با اولين اشعه هاي خورشيد ناپديد مي شوند و در قعر دنياهاي جادويي فرو مي روند در جاده گم شدند تابا خاكستر تنها دخترشان خلوت كنند واو را به دنياي جادويي قصه ها ببرند در دامنه كوههايي كه همه چيز جور ديگري است تا "آيينه در آرامش خاك آرام گيرد در حاليكه مادر به رسم كودكيها هر روز برايش لالايي بخواند بر سينه خاك.

هيچ كس از شوهرش چيزي نپرسيد.شايع كردند كه ديوانه بوده با خودش حرف ميزده شبها در خواب سرگردان به راه مي افتاده و....

تنها صدف مي دانست.تنها او كه شاهد رفتارهاي اطرافيان با مادرش بود.تنها او بود كه شبهاي دراز اشكها را از گونه مادرش پاك كرده بود.تنها او كه مي دانست پدر تنها سايه اي است از انساني كه هيچوقت نبود تا دست نوازشي بر سرشان بكشد و مادر زني تنها كه محكوم به كار در زيرزمين نم دار يك خانه....

هنوز هم بعد از تمام سالها دخترك كابوسهاي شعله هاي آتش را مي بيند كه بر تنش بوسه مي زند مادر با رفتن خويش تمام كودكيها ي او را برد با مادر همه چيز رفت جواني و نشاط از خانه رفت فرشها رفتند باغها ي قالي خشكيدند لالاي رفت قصه ها رفتند شاهزادههاي قصه ها به نبرد رفتند و ديگر هيج گاه باز نگشتند.با رفتن مادر صدف هم تمام شد .مرواريد درونش آن شب خاكستر شد.

هنوز هم بوي بدن سوخته مي آيد هر روز در گرگ و ميش سحرگاه در كوچه.

 

 

 

 


 
فرشته زميني
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۸ : توسط : نرگس

مادر مي گويد دوفرشته در دوطرف راست و چپ آدم از اول صبح شروع مي كنند به نوشتن اعمال آدمي.فرشته سمت راست كارهاي خوب و فرشته سمت چپ كارهاي بد را.

مادر فرشته سمت راست را دوست دارد.فرشته هم مادر را .از صبح با هم بيدار مي شوند فرشته پا به پاي مادر كار مي كند وقتي مادر برايمان صبحانه مي آورد وقتي خانه را تميز مي كند وقتي براي زن همسايه كه بيمار است غذا مي برد وقتي كه در مقابل غرغرهاي پدر سكوت مي كند تا دعوا نشود و ما نترسيم ...وقتي جلوي خانه را آب و جارو مي كند به اميد آمدن مهماني كه غم دلش را سبك كند....فرشته راست تند تند در حال نوشتن است .شبها كه مادر از خستگي ديگر هيچ چيز نمي فهمد فرشته هم با او به خواب ميرود تاخودرا براي يك روز پر كار ديگر آماد ه كند.

فرشته چپ اما حسادت مي كند به آن ديگري .بيكار مي گردد براي خودش منتظر فرصتي تا كاري بيايبد براي انجام دادن.من دلم براي فرشته هاي چپ مي سوزد براي همين مي ترسم از بس بيكار باشند خدا اخراجشان كند مي روم توي كوچه و زنگ تمام در خانه ها را مي زنم و فرار مي كنم،موهاي خواهرم را مي كشم ،سر غذا بهانه گيري ميكنم و اشك مي ريزم ،تمام دمپاييهارا مي اندازم توي زير زمين وبلند بلند مي خندم و زير چشمي نگاه فرشته چپ مي كنم تا ببينم سرش به كاري گرم است يا نه .فرشته چپ اول خوشحال ميشود اما بعد حوصله اش سر مي رود ومي گويد اينها كارهاي كوچكي است توي دنيا بقيه فرشته هاي چپ خيلي سرشون شلوغ است و كارهاي خيلي بزرگ را ثبت مي كنند .با من قهر مي كند و مي رود يك گوشه و لبهايش را ور مي چيند .فرشته راست مي گويد فردا ديگر نوبت من است توكه نمي خواهي من از كارم اخراج شوم .به او قول مي دهم كه فردا كارهاي خوبي انجام بدهم تا او هم كاري براي انجام دادن داشته باشد.

براي مادر تعريف ميكنم كه چطوري فرشته ها با هم رقابت مي كنندتا كارشان را از دست ندهند مادر خسته است تنها لبخند مي زند و من را بغل مي كند مادر بوي سبزي مي دهد بوي ساقههاي ترد و جوان را .وقتي مادر مي خندد تمام فرشته هاي زمين مي خندند حتي فرشته هاي چپ كه با خنده بيكار مي شوند هم مي خندند.

و بعد من مطمئن مي شوم كه مادر هم روزي فرشته راستي بوده كه خدا اورا برا ي ما به زمين فرستاده .فرشته اي زميني با غمهاي بزرگ


 
داستان یک پری دریایی
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٧ : توسط : نرگس

 

مادربزرگ موهای بلندی دارد.از زمانی که دختری 7 ساله بوده تابه امروز موهایش را کوتاه نکرده است.

هرروز صبح به مانند یک مراسم مقدس موهای بلندش را شانه می کند.نوه های شیطان می آیند و در هم می لولند و جیغ و داد زنان به او در شانه زدن موهایش کمک می کنند.

موهای مادر بزرگ نرم و لطیف اند .بدن او فرتوت و نحیف است اما موها هنوز جوانند .هنوز هم یادآور دخترکی هستند که در ابتدای جوانی پر شور در زیر آفتاب لذت بخش یک ظهر پاییزی دنیا را در دستان خود می بیند.

زندگی مادربزرگ به این موها بسته است.او به مانند پری دریایی ست که طلسمی در موهایش دارد که اگر طلسم بشکند دوباره می تواند به دریا به آغوش مادر باز گردد.اما اگر موهایش را کوتاه کند می میرد.همه این را در خانه می دانند اما هیچ کس به روی خودش نمی آورد که مادر بزرگی با موهای جادویی در خانه است که زندگیشس در موهایش نهفته .

هر روز صبح در مراسمی مقدس بسان یک عشای ربانی موهای او را شانه می زنند و دست میکشند بر این موهای اسطوره ای .نوه ها اما به بهانه از مدرسه رفتن جا می مانند و پدر و مادر ها با غرغر آنها را سریع با خود می برند و بعد خانه در سکوت صبح گاه فرو می رود و مادر بزرگ در خلوت صندلی چرخدارش . صدای خنده های یک پری دریایی که عاشق پسر ماهیگیری هست در گوشهایش می پیچد و اوخواب می بیند که چگونه در ساحلهای دور دست به امید یافتن عشی دورپرسه می زند و همه جا را بو ماهی و طعم نمک پر می کند.

یک روز پدر و مادرها می آیند و می گویند مادر جان نمی شود که بچه های ما از کار و زندگی افتاده اند دیگر خودت می دانی .از او می خواهند که موهایش را کوتاه کند.وحشت همه جا را می گیرد اگر موها کوتاه شوندچگونه به دریا باز گردد؟دیگر تا ابد در ساحل ماندن اورا از اصلش دور می کند.اینجاست که پری دریایی قصه باید تصمیم بگیرد که بماند یا برود.درسایه یک عشق زیستن یا به دامان مادر باز گشتن .

مادربزرگ اولی را انتخاب می کند.

حالا صبح ها همه جا در سکوت فرو می رود.نوه ها شتابان می آیند و می روند .

موهای مادربزرگ شروع به ریختن می کند . اوهر روز نحیف تر می شود.طلسم از بین رفته است دیگر بازگشتی نیست .عشق هم دیگر یاری نمی کند اما.

دور او جمع می شوند و قربان صدقه اش می روند موهایش را نوازش می کنند و می گویندکه دوباره برای شانه زدنش می آیند.امااو سکوت کرده است در بستر خویش دراز کشیده در گوشهایش صدای باد می آید و در دهانش مزه شور دریا.

اینبار می خواهد امابر گردد به آغوش مادر.

پری دریایی قصه ما می خواهدبرگردد اما هیچکس نمیفهمد ومادر بزرگ در حسرت آغوش های از دست رفته و لالایهای به موج سپرده در صندلی چرخدار در سکوت به خواب می رودو خواب دریا می بیند و صدای باد در گوشهایش می پیچند و همه جا بوی ماهی وصدف و طعم دریا می گیرد.


 
 
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦ : توسط : نرگس

در همسایگی خانه کودکیها مردی زندگی می کرد که ناهنجاری شدیدی در صورتش داشت.لب پایینی مرد به صورت وحشتناکی بزرگ شده بود و به مانند غده ای بزرگ به پایین آویزان بود.مرد قد کوتاه و صورتی گندمگون داشت اما یادم هست هیچوقت نفهمیدم صورتش دقیقا به چه شکلی هست.ترسو تر از این بودم که بتوانم در صورتش خیره شو م و دل رحمتر از این که به مانند بقیه در راهش قرار بگیرم و مسخره اش کنم. هر وقت از دور می دیدم که دارد می آید راهم را کج می کردم و به سویی دیگر می رفتم .از او بدم نمی امدمی دانستم که او هم قصد آزار مراندارد اما شاید به خاطر حرف دیگران از ایستادن در سر راهش و سلامی دادن به او می ترسیدم .

مادر همیشه وقتی که به سهم خویش از چیزی قانع نمیشدیم و به سهم دیگران دست درازی می کردیم می گفت می دانید عاقبت این کارها چیست شما هم مثل مرد همسایه می شوید او هم سهم خواهرها و برادرهایش را رعایت نکرد و به این روز افتاد.

در دنیای کودکی حرف مادر به مانند پیام خداوند مقدس بود برایمان.شبها در کابوسهایمان دستی از غیب بیرون می آمد و دستهایمان را که به سهم آن دیگری دست درازی می کرد به شدت می گرفت و زائده های عجیب تمام بدنمان را می گرفت.تمام آن سالها مادر ما را با این حرفها می ترساند و این خوبی زورکی را در نهاد ما پرورش می داد که مبادا اگر پولی روی زمین بود بردارید..مبادا پا رو تکه نانی که بر زمین افتاده بگذارید..مبادا زنگ در خانه ای را بزنید و فرار کنید و...نقش ما دخترها در این مباداها سنگین تر بود انگار مادر مارا به ازای این زنانگی مجازات می کرد و بار سنگین تری بر دوشمان می گذاشت.مبادا با غریبه ها حرف بزنید  مبادا بدون روسری بیرون رویدو...و تمام این بایدها و نبایدها در نهایت به اینجا میرسید که مادر مارانوید می داد که در صورت رعایت تمام این ها هیچوقت اتفاقی مانند آنچه برای مرد همسایه افتاد برای ما نخواهد افتاد.

بزرگتر که شدیم و خواندن و نوشتن را که یاد گرفتیم و فهمیدیم که در این دنیای بزرگ همه چیز طور دیگری هم هست فهمیدیم که مرد همسایه در واقع گریبانگیر یک نوع نقص در غدد و هورمنهایش هست که به این روز افتاده و ....

مادر با ساده دلی خویش در تمام این سالها در واقع می خواست ما را در معرض نمونه عینی بگذارد تا خوبیها ی معصومانه را به بهترین طریق موجوددر ذهنمان ابدی کند.

مادر جان

مادر عزیزم که به مانند گل سرخی هستی در یک کویر.مادر پاکدامن و عزیزم

ایکاش به خوابهایمان فکر می کردی که پر از کابوس میشد.ایکاش به نگاه ما به مرد همسایه فکر می کردی که همیشه پر سوال بود که چرا در حق دیگران بدی کرده است تا به این روز افتاده..

ایکاش مرد همسایه زنده بود می رفتم به او سلام می گفتم و از او می خواستم مرا و مادر را ببخشد که تمام این سالها در خانه او را نکوبیدیم و دست یاری بر او دراز نکردیم و او را به مانند متهمی بدون دادگاه و اجازه حرف زدن در ذهن خویش محکوم کردیم به این طرد شدگی و انزوا.

 

 


 
 
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢ : توسط : نرگس

مهر ماه آمد.

جاتون خالی.

حتما دوستاتون جای خالی شما رو در کلاس پر گل کردن.

حتما مادرها صبح اول مهر اشک ریخته اند  و به شما فکر کردن وگفتن که امسال جاتون خالیه.....

جاتون سبزه

خالی نیست

پره

نمرتون بیسته

همه درساتون هم پاس شده

معدل بیست

نمره انضباط بیست

همه واحدها پاس

آخرین درس پاس شده:شجاعت  


 
 
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱ : توسط : نرگس

امروز اول مهره.روزی که برای خیلیها یک روز به یاد ماندنی هست وقتی که برای اولین بار لذت رفتن به مدرسه را تجربه می کردند.

همیشه عاشق مدرسه بودم.حتی همانروز اول که هنوز نمی دانستم در ان مکان چه خبر هست.

همیشه از دیدن دفترها و کتابهای برادرها و خواهرهایم لذت می بردم .عطر آن صفحات سفید مست کننده بودبرایم. مخصوصاوقتی که برادرم داستان ساختن کاغذ را تعریف کرد وگفت که این کاغذها از چوب درختان ساخته می شوند.

دست می کشیدم رو ی این صفحات و بعد فکر می کردم این کاغذها از دل جنگلهای انبوه آمده اند از دشتهای دور از صحراها از دامنه کوهها و بعد می توانستم عطر خوش چوبهای جوان و سبز را از لابلای ان همه سفیدی احساس کنم.

پدر در کارگاهش چوب درختان سپیدار را استفاده می کرد.عطر خوشی داشتند این درختان .این تنه های جوان و بالغ که در دست تبرها و اره ها به نیستی کشیده شده بودند.همیشه در تناقص بودم اگر این درختان نبودند این صفحات را نداشتم ودیگر نه کتابی بود و نه دفتری ونه...اما دلم برای آن همه درخت می سوخت که دیگر نمی توانستند در دل دشتها و صحراها نفس بکشند و ببالندو سبز و مغرور قد علم کنند و....

راستش را بخواهید هنوز هم در این تناقصم .

.....................

همیشه عاشق مدرسه بودم

مدرسه ای که در آن همه چیز جدید بود.لغات جدید آدمهای جدید و دنیاهای جدید.بیرون رفتن از خانه برای دختر کوچولویی مثل من که همیشه در خانه می ماند و به رویا پردازی می پرداخت به مانند رفتن به سرزمین عجایب بود.جایی که می توانستم به بررسی آدمهای جدید بپردازم .لغات را یاد بگیرم و رویاهایم را در قالب آن واژها بر روی کاغذ بیاورم.

بوی مست کننده دفترها و کاغذکادوهایی که باان دفترهایمان را جلد می کردیم وخنکی صبحهای پاییزی که در شوق رفتن به مدرسه صبحانه خورده و نخورده راهی می شدیم .

هنوز هم می توانم تمام آن روزهای فوق العاده را به یادبیاورم و شکر گذار خدایی باشم که نعمت یاد گرفتن را به من بخشید. بوسه بزنم بر دستان مادرم که هر روز صبح از خواب بیدار میشد و برایمان صبحانه اماده میکرد.سپاسگذار پدری که با بوی خوش چوب نان بر سفره میا ورد.

سپاس خدایا سپاس