مادر
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٧ : توسط : نرگس

نیمه های شب ازصدای ناله بچه از خواب بیدار میشود. صدای ناله به وضوح در گوشش است.دستش را دراز می کند تا بچه را بغل کند.اما بعد یادش می آِید که بچه دیگر نیست .که بچه مدتهاست رفته است. می نشیند و اشکهایش دوباره سرازیر میشوند. تمام زندگیش انگار همراه با اشکها روی چهره اش فرومینشیند.اوائل مردبا صدای گریه اش بلند میشد .دلداریش می داد و آرامش می کرد و دوباره می خوابیدند .اما دیگر مرد هم خسته شده است از زن.از گریه های بی وقفه شبانگاهی.ترجیح می دهد یابه روی خودش نیاوردیابروداتاقی دیگر بخوابد تافردا صبح زودجا نمانداز سرویس کارش. زن تنها نیمه های شب با رویای بچه از خواب بیدار میشود و غمهایش تازه تر میشوند با دیدن گهواره خالی.

بچه حالش خوب بود.میخندید و بازی میکرد.زن هنوز میتوانست گرمای دستهای اورا روی صورتش حس کند.هنوز میتوانست صدای خنده هایش را بشنود .اما یک روز ناگهان نفسش به شماره افتاد .دربیمارستان بستری شد و بعد ...گفتند علت مرگ به دلیل مشکلات در هنگام تولدبوده ،مادرزادی بوده و...زن وحشت میکند از این لغت مادرزادی.انگار کسی روبرویش ایستاده و میگوید تو او راکشتی.انگار همه او را مقصر می دانند.

روزها در تنهایی خانه دراتاق بچه می نشیند و با گهواره خالی او حرف میزند.عروسکها را در بغل میگیرد و بی وقفه اشک می ریزد و بعد از شدت درد و اندوه به خواب می رود و خواب بچه را می بیند و سرشار از لذت میشود .

مرد دیگرنمیداند باید چه کند.خانه را گردو غبار مرگ گرفته است .زن بیمار است به شدت. نمیخندد حرف نمیزند ،آشپزی نمی کند.دیگر حتی اشک هم نمیریزد.تنها سکوت می کند ودر اتاق بچه می نشیند.

بچه رفته است اما زندگی زن را هم با خودش برده است.چه باید بکند.دکتر میگوید باید دوباره بچه دار شوند .اما زن وحشت میکند از دست دادن را تاب نمی آورد.می ترسددوباره از دست بدهد .مرد نمیتواند متقاعدش کند.

روزها می گذرند و زن در وحشت مرگ پیرتر و پیرتر میشود درخانه ای که خودش را روزی به بار نشانده است. در اتاق بچه ای روزگار می گذراند که با رفتنش همه چیز را برده است. کسی را به یاد نمی آورد.حتی مردش را.تنها خاطره ای در ذهن دارد از دستی گرم که بر چهره اش کشیده میشد و گرمای تنی که از آن خودش بودو دیگر هیچ.


 
هواي تازه
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٩ : توسط : نرگس

مي چپاندنمان تو اتاق پشتي.اتاق كوچك بدون پنجره كه صندوق قديمي مادر را در آن گذاشته بودند وصندوق خانه مي ناميدندش.تنها اتاقي بود كه در خانه از چشم ها دور مي ماند و مي شد دخترها را از چشم پنهان كرد.تا كوچكتر بوديم توي كوچه با پسرهاي دوست داشتني همسايه بازي ميكرديم اما بعد كم كم از بازي با آنها منع شديم مدرسه كه رفتيم ديگر نگذاشتند برويم توي كوچه بازي كنيم. قوانين سختي بر خانه حاكم شد.بدون روسري نبايد از خانه بيرون مي رفتيم .پدر از رنگهاي شاد بدش مي آمد. از شاديهاي كوچك مان بدش مي آمد،ازاينكه صداي خنده مان خانه را پر كند.مي خواست ماساكت باشيم بيصدا بازي كنيم در اتاق بي پنجره اي كه خورشيد درآن راه نداشت در خانه بي موسيقي و بي رنگ و باغچه و عروسك و.....

ما در مي گفت:دخترها مثل مرواريد داخل صدفند بايد حفظ شان كرد.

هر روز مارا ، اين مرواريدهاي كوچك زشت را،پوشيده در مانتوهاي بلند سرمه اي رنگ با جورابهاي ضخيم مشكي و مقنعه هايي كه تا كمرمان ميرسيدند راهي ميكرد تا به مدرسه برويم و هزاران هزار نصيحت د رگوشمان كه با هيچ غريبه اي حرف نزنيم و سرمان را بندازيم پايين و راه خودمان را برويم و....مردها از نظر مادر مانند شياطين قصه ها در كمين دختركوچولوهايش بودند تا يك لقمه چپشان كنند. تمام كودكيهايمان را در هراس مردهايي گذراند كه ممكن بود به ماآسيب برسانند.مرواريدهاي كوچك هر روز درحسرت هواي تازه كوچه در خانه به هياهوي بچه ها در خيابان گوش مي دادند به توپهاي بازيگوشي دل مي سپردند كه ممكن بود راه را با شيطنت به حياط خانه باز كنند. پسرها هيچوقت بزرگ نميشوند آنها هميشه در كوچه مي ماندند و بازي مي كردند ودنيايشان پر مي ماند از رنگها و هياهو وخوشي.

دنياي ما درصندوقخانه دربين صفحات كتاب هايي مي گذشت كه از كانون به امانت مي گرفتيم.كتابخانه اي كوچك كه هنوز سانسور درآن راه نيافته بود و همه جور كتابي درآن بود.از ديد مادرو پدر مهم نبودچه مي خوانيم فقط مهم اين بود كه جسم مادر اتاق پشتي محفوظ بماند.بر سر روحمان هر چه بيايد مهم نبود مرواريد انگار تنها شامل جسم ميشد.مي توانستيم حتي انديشه هاي لنين و ماركس را هم درذ هن كودكانه مان جاي دهيم كسي به ذههنمان كاري نداشت.كارمان بلعيدن نوشته هاي كتابها بود.البته اگرمادر دست از سر درس آشپزي و خياطي بر ميداشت و مارا به حال خودميگذاشت.

مرواريدهاي كوچك و حقير كه خودشان نمي خواستند مرواريد باشند بزرگ شدندو تمام كودكي و نو جوانيشان در حسرت هواي تازه و دويدنهاي بي مقدمه در كوچه و شادي و خنده و رنگ در صدف درونشان گذاشت.مادر ار انها محافظت مي كرد تا دستي بيايد و آنها را بچيند تا از نگهباني به نگهباني ديگر تحويل داده شوند.

روياهاي كمرنگ شده در اتاق پشتي هنوزهم گاه در نيمه شبهاي طولاني در سرمان جريان مي يابد. خاطرات از دست رفته كودكي كه با بزرگسالي در هم مي آميزد و گاه كارهايي از ما سر مي زند كه نيايد سر بزند.زنهاي محترمي هستيم كه دختركوچولوي درونمان اينبار ديگر نمي خواهد درصندوقخانه محبوس شود.دلشان هواي تازه مي خواهد .هواي تازه


 
جدولهای دوست داشتنی
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٦ : توسط : نرگس

روبرویم نشسته است و سر به پایین انداخته.چیزی نمیگوید و احساس می کنم داردازخجالت عرق میریزد.برای شکستن سکوت میگویم:من از طرف مادروخاله نسا از شما معذرت خواهی میکنم میدانم که شما برای چه آمدید و برای همین هم انتظاری از شما ندارم .بلند میشوم از اتاق بیرون بروم که صدایم میزند ببخشید این مجله های جدول مال شماست؟

- بله من طر احی جداول مجله ها را انجام میدهم .

- می شود نگاهی به این مجله ها بیندازم.

خنده ام می گیرد.در مجلس خواستگاری چه اتفاقاتی که نمی افتد. مجله ها را از زیر میزی که او روبرویش نشسته بر میدارم و می دهم دستش.می گوید از وقتی امده ام می خواهم نگاهشان کنم اما رویم نمی شود.لحن صدایش دیگر خجالتی نیست انگار سکوت سنگین اتاق شکسته شده است.برایش می گویم که از بچگی با پدرم جدول حل می کردم و الان هم طراح جدولم و جدولی نیست که نتوانم حلش نکنم.

می گوید که او تمام این جدولها را نیمه کاره حل کرده است و .....یادم میرود که او اصلا برای چه اینجاست دارم برایش توضیح می دهم که نکات اصولی در حل جدول.....

.......

خاله نسا که می آید مامان دوباره دردلهایش را شروع میکند و میگوید می بینی خواهردختر یکی و یه دانه ام ماند بی شوهر. ایکاش خدا به جای این همه هوش و استعداد به این دختر کمی برو رو می داد تا من از دست عمه خانم از خجالت آب نشوم .راست میرود و چپ می رود می پرسد از خواستگار چه خبر؟دیگر خسته شده ام به خدا....

خاله نسا که همیشه در حال یاد گرفتن رسم و راه جادوگریی و دعا نویسی است اینبار با خنده می گوید غصه نخور خواهر من راه حل را یافته ام .

از وقتی یادم هست مادر دنبال این بوده که مرا شوهر دهد. اما از بخت بدش اصلا بر رویی ندارم و به هیچ کدام از هنرهای خانه داری هم مزین نبودم تنها استعدادم در زمینه حل جدول بودو ریاضیات و هندسه و.....مدتها ی طولانی بود که این واقعیت را پذیرفته بودم که برای مردها جالب نیستم و بی خیال ازدواج شده بودم .اما مامان و خاله نسا نمیتوانستند بی خیال داستان شوند مدام در حال یافتن راه حلی بودن تا مرا شوهر دهند.خاله نسا خودش بچه نداشت اما بچه های زیادی رو بزرگ کرده بود زن مهربانی بود که تنها فرزند خواهرش را عین فرزند خودش دوست داشت .تمام محله های قدیمی رابا مامان زیر پا می گذاشتند تا جدیدترین دعاهای باز کردن بخت را بگیرند وبرای من امتحان کنند اما هیچ کدام فایده ای نداشت .من تنها از کارهایشان به خنده می افتم وبه کار و زندگی خودم میپرداختم .تااینکه آخرین راه حل خاله به گوشم رسید.

  • کار راحتیه خاله برای اینکه دهن عمه خانم و قوم وخویشهای شوهر مرحومت رو ببندی می تونیم براش یه خواستگار پیدا کنیم که می آید و می رود و تو می گویی نه و بعد همه جا می گویی دخترم خواستگا رداشت و خودش گفت نه....

مامان میگوید اخه چه فایده خواهر با اینکار که دخترم شوهر نمیکند.

خاله می گوید:من میدانم اخرین دعا نویسی که رفتم می گوید که یکی از بستگان نزدیک دخترمان را جادو کرده و اگه.......

دیگر گوش نمیدهم همیشه از کارهای مامان وخاله بدم می آمده و هیچ اعتقادی به این کارها نداشتم برای همین هم بلند میشوم که بروم .خاله می گوید فقط باید پولی به پسر بدهیم تا بیاد و شب خواستگاری نقشش را اجرا کند پسر خوبیست تازه فارغ التحصیل شده اما خب دستش تنگ است از اقوام شوهر مرحومم حتماقبول می کند برا ی خوشحالی خاله نسا کاری بکند.

می دانم که وقتی تصمیم به کاری می گیرند دیگر نمیشود جلویشان را گرفت .چیزی نمی گویم می گذارم تا خوشحالی اندکی که از این کارها دارند در درونشان زنده بماند.

مادر شب خواستگاری همه را دعوت می کند مخصوصا عمه خانم را که همه چیز را زیر سر او می داند فکر می کند عمه خانم بخت مرا بسته و....

حالا مانشسته ایم و دایم درباره جدول حرف می زنیم .یادم رفته است که اوبرای چه امده.دیگر ا زدستش عصبانی نیستم که چرا خودش را در این موقعیت قرار داده است از خودم هم عصبانی نیستم .مامان می آید دم ودر با تعجب می گوید دارید چه کار می کنید و مجله های انباشته شده روی میز را نگاه می کند .

با خنده می گوییم فکرمی کنیم ما داریم راجع به بزرگترین علاقه مان در زندگی به تفاهم می رسیم .

می توانم قیافه مامان را در حالیکه از اتاق بیرون می رود را تجسم کنم که میرود تا به خاله نسا بگوید که اخرین دعایی که اوگرفته است داردکار ساز میشود ...در حالیکه این جدولهای دوست داشتنی من هستند که دارند کارساز میشوند نه دعاهای خاله نسا.....



 


 
بیست
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۳ : توسط : نرگس

فیلم بیست ساخته عبدالرضا کاهانی: صاحب تالار کوچکی به دلیل ضعف عصبی و افسردگی قصد فروش آن را دارد.در تالار مراسم عزاداری بیشتر انجام میشود تا عروسی و به همین دلیل دکتر مرد به او توصیه می کند که تالار را تعطیل کند و به استراحت بپردازد.با عنوان کردن موضوع مرد به کارگران خود بیست روز فرصت می دهد که به دنبال کار دیگری باشند و داستان از اینجا آغاز میشود.مرد در تمام این سالها هیچ شناختی از کارگرانش نداشته حتی نمی داند که میثم ،یکی از کارگرانش شبها پشت وانتی مییخوابد که روزها با آن کار خریدهای تالار را انجام میدهد و فیروزه زنی تنها که دخترکی خردسال دارد بی کس وکار است و صاحبخانه به خاطر تنها بودنش دارد او را بیرون می اندازد.

او که مردی مقرراتی است بیشتر به دنبال نظم و انضباط در کار است تا داشتن روابط عاطفی. زندگی که بر مبنای تنهایی و کار ساخته شده است تا چیزها ی دیگر.در این بیست روز باقیمانده مرد انگار به ناگاه ا زخواب عمیقی بیدار میشود انگار هیچ وقت هیچ کس را نمیدیده و در این بیست روز تازه ماهیت اطرافیانش برایش معلوم میشوند.

فیلم یکدست و روان است.بازیگران به خوبی از عهده نقششان برآمده اند.پرویز پرستویی در نقش مردی جدی وعصبی و تنها به خوبی بازی کرده است .مهتاب کرامتی نقش زنی تنها و خجالتی را بازی کرده است که مدام در حال سفت کردن گره روسری ،عدم امنیت خویش را به بیننده نشان می دهد.بقیه بازیگران فرشته صدر عرفانی وعلیرضا خمسه و حبیب رضایی هم به خوبی حس خود را به بیننده منتقل می کنند.

پایان فیلم اما کمی غافلگیرانه است .مرد تالار را نمی فروشد اما.........

تهیه کننده فیلم پوران درخشنده است که نامی آشنا در زمینه سینما است.اگر به دنبال فیلمی متفاوت در سینمای ایران هستید این فیلم را نگاه کنید.


 
داستانی کوتاه از چخوف
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱ : توسط : نرگس


همین چند روز پیش، "یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا" پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.

به او گفتم: بنشینید"یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا"! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رو دربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟ چهل روبل.
نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید.

شما دو ماه برای من کار کردید.

دو ماه و پنج روز. دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب "کولیا" نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. سه تعطیلی ... "یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش در نمی‌‌‌آمد. سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. "کولیا" چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید. دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و یک‌‌روبل، درسته؟چشم چپ "یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا" قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید.فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم.

موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما "کولیا " از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های "وانیا " فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم.

در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید ...

"یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا" نجواکنان گفت: من نگرفتم.

امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام.

-        خیلی خوب شما، شاید …

از چهل ویک بیست وهفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند.

چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !

-        من فقط مقدار کمی گرفتم.

در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم ... ! نه بیشتر.

   

دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یکی و یکی.

یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت.

به آهستگی گفت: متشکّرم!

جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.

پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟

به خاطر پول.

یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟

-       در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.

آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.

ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟

ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟

لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.

بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود به او پرداختم.

برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگــــو بود.


 


 
تقسيم
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳ : توسط : نرگس

"سالهاي اوج گيري فاشيسم در ايتالياست.در يك خانواده سنتي در شهري كوچك يك كارمند ساده دارايي بعد از مرگش به دليل يك سو تفاهم يا شوخي به يك اسطوره ميهني تبديل مي شود.الگويي كه همه از او اقتباس مي كنند و ميخواهند كه مانند اوبعد از مرگشان با پيرهن سياه حزب فاشيست به خاك سپرده شوند.امااين اسطوره ميهني در چارديواري نفوذ ناپذير خانه اش زندگي اي هم داشته است كه در داخل خانه هم اورا به اسطوره ديگري تبديل مي كندو...."متن بالا از پشت جلد كتاب "تقسيم " نوشته "پيروكيارا"با ترجمه "مهدي سحابي"گرفته شده است.پيرو كيارا استا د قصه گويي ايتاليا در سال 1913 به دنيا آمد و در جواني حرفه هاي مختلفي رادر ايتاليا و فرانسه پيش گرفت كتاب حاضر با عنوان اصلي تقسيم به نظر اكثرا منتقدان بهترين اثر كيارا در ميان بيش از سي رماني است كه نوشته است.اولين بار در 1964 چاپ شد و از آن پس هميشه جز پر فروش ترين كابهاي ادبيات معاصر ايتاليا بوده است.كيارا در 1986 در گذشت.

 

داستان اصلي كتاب بر زندگي خانواده اي سه نفره مي پردازد.سه خواهر كه در سايه پاكدامني خويش سالهاي جواني را از سر گذرانده اند و به ناگاه با ورودمردي به خانه آنها حسهاي خفته وجودشان كه در سايه سخت گيريهاي پدر به خواب رفته است بيدار ميشود.ورودناگهاني كه سايه زندگي سختگيرانه را در هم مي شكند و زوال يك خانواده را رقم مي زند.

متن كتاب از سبك خاص نويسنده پيروي مي كند.حاصل اين سبك ويژه مبتني بر صرفه جويي روايي برقراري رابطه مستقيم و بالبداهه نويسنده با خواننده است وارتباط هميشگي و نزديكي كه ميان خواننده بايك به يك آثار پيروكيارا برقرار ميماند .اين ارتباط نزديك و آني همچنين يادآور برخي ويژگيهاي جنبش بزرگ نئورئاليسم است كه بسياري از منتقدان بدرستي بر پيوندكيارا با آن تاكيد گذاشته اند هم از نظر زماني و هم از چندين ديدگاه سبك شناسي.

مهدي سحابي مترجم كتاب جاودانه"در جستجوي زمان از دست رفته " نوشته "مارسل پروست" هم مي باشد.


 
زندگي در پيش رو
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢ : توسط : نرگس

سخني درباره "زندگي در پيش رو..." نويسنده :رومن گاري.ترجمه ليلي گلستان

"او بچه يي ست كه مي بيند،خوب هم مي بيند، تيز هم مي بيند و همه را هم ضبط مي كند. هم صحبت هايش يك پيرمرد مسلمان عاشق قرآن و عاشق ويكتورهوگو است و يك زن پير دردمند.

هر چند با بچه ها حرف مي زند و بازي ميكند اما با آنها يكي نمي شود.در مجاورت آن همه بچه نمي شود.او بچه يي ست ساخته ي نويسنده .اما بچه يي به شدت پذيرفتني و دوست داشتني. كتاب نيز به هم چنين. دربيست صحفه اول كتاب،محمد مي خواهد همه چيزرا به سرعت بگويد،پس درهم وبرهم حرف مي زند .مي خواهد مثل بزرگترها حرف بزند ،پس گنده گويي به سبك بچه ها مي كند. جمله بندي هايش گاه از لحاظ دستوري غلط است حرف ها و مثال هايش گاه در كمال خلوص نيست پرت و عوضي است!و گاه درك نشدني.به همين دليل ذهن خواننده در آغاز كمي مغشوش مي شود اما بعد به روش گفتار او عادت مي كند،و تمام پراكنده گويي هاي گاه گاه محمد را راحت مي پذيرد."

.مطلب بالا از مقدمه كتاب بر گرفته شده است .كتاب با متن بسيار روان و ساده خواننده را ميخكوب مي كند.داستان دردلهاي پسر بچه اي به نام محمد كه در نزد پيرزني يهودي گذاشته شده و هر ماه حواله اي برايش مي رسد تا با ْآن گذران زندگي كند.داستان زندگي بچه هايي است كه نبايد به دنيا مي آمدند اما به دنيا آمده اند و مادرهايي كه با چنگ و دندان آنها را نگه داشتند و با سپردنش به اين زن يهودي آنها را بزرگ مي كنند.

داستان تنهايي بچه هايي كه بي نام ونشان اند و در كوچه و پس كوچه هايي شهرهاي بزرگ به فراموشي سپرده مي شوند.

خواندن اين كتاب را به همه آنهايي كه عاشق خواندن هستند پيشنهاد مي كنم .ممكن است شما هم مثل من 3 يا 4 بار آن را بخوانيد.