رهایی
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤ : توسط : نرگس

احساس می کرد هر شب صدایشان را می شنود.صدای خش خش کاغذها را که انگار همدیگر را هل می دادند تا جا یی برای خود باز کنند. اوایل فکر میکرد که دارد خواب می بیند اما این صدا هر روز توی گوشش بیشتر و بیشتر می شد.احساس می کرد آنها توی کمد دارندخفه میشوندوتقاضای کمک می کنند.بلندمیشد و در کمد را باز میکردو نگاهشان میکرد.دستمالی می آورد و گردگیریشان میکرد شاید بهتر نفس بکشند.اما کتابها دست بردار نبودند.در حال خفه شدن بودند و هر روز آه وناله شان بلند بود.همه را حداقل یکبار خوانده بود و گذاشته بودتوی کمد.خانه خیلی کوچک بود وجا برای یک کتابخانه نبود.اگر هم جا بوددیگر پولش نبود.هرکدام از کتابها را که بر میداشت می توانست به یاد بیاورد که در چه حراجی خریده است.اغلب کتابهای دست دوم می خرید که ارزانتر در بیایند د رحراجیهای خانگی آدمهایی که یا می خواستند بروند خارج یا دانشجویانی که فارغ التحصیل شده بودند.کتابهای نایاب اماگرانتر بودندو او برای خریدشان زحمت بیشتری میکشید.اغلب کتابها را در زمان دانشجویی خریده بود و با خون دل نگهشان داشته بود .برایش خیلی عزیز بودند .مثل دوستان قدیمی که کمیابند دوستشان داشت.اما این اواخر احساس میکرد که کتابها در رنجند .از چیزی مبهم رنج می بردند .دست رویشان میکشید با آنها حرف می زد امادردشان کم نمیشد.یک روز صبح که نگاهشان میکرد با خودش اندیشید شاید آنها دلشان می خواهند دوباره خوانده شوند.دوباره و چندباره ...شاید دلشان برای دستان کسی تنگ شده تا ورقشان بزند با ولع.بعد این فکر توی سرش بزرگتر وبزرگتر شد.او اسیرشان کرده بود.آنها را با خودخواهی اسیر کرده بود در زندان اندیشه خویش.چرا نمی گذاشت آزاد باشند و رسالت خویش را انجام دهند؟

چرا نمی خواست دیگران آنها را ببیند ولذت خواندشان را تجربه کنند.اماآنها از آن او بودند .برای به دست آوردنشان چه مرارتهاکه نکشیده بود.چه قدر وامهای دانشجویی را ذخیره کرده بود تا آنها را داشته باشد .اماحالا چه؟کتابها دوست نداشتند زندانی شوند .آنها هرشب در زندان خود، خود را به در و دیوار می زدندتا شاید نجات یابند.

دیگر درنگ جایز نبود.شاید باید فداکاری می کردو از آنها می گذشت.می دانست که نمی تواند به زور نگهشان بدارد .آنهامی خواستند بروند و ورق زده شوند.از مغازه سر کوچه چندتا جعبه خالی گرفت و کتابها را گذاشت داخلشان.تنها چند جلد کتاب را که خیلی برایش عزیز بودند نگه داشت .کتابهایی که یادگار عزیزانی بودند از گذشته.

دیگر می دانست کتابهایش کجا آرام خواهند گرفت .سر کوچه تنها کتابخانه عمومی شهر از ماشین پیاده شد و جعبه ها را زمین گذاشت.

چندتا نوجوان از کتابخانه بیرون آمدند.صدایشان کردو از آنها کمک خواست تا جعبه ها را به داخل ببرند.خانم کتابداروقتی فهمید کتابها اهدایی هستند از خوشحالی صورتش روشن شد.

به ارامی گفت :نمی دانید چه قدر سخت هست جواب این همه آدم را دادن که همش می پرسند کتاب جدید نیامده ؟واقعا از شما ممنونم.

سرش را پایین آورد .نمی دانست چه باید د رجواب بگوید.تنها یادش می آید که خداحافظی کرد و بیرون آمد.

می دانست که عزیزانش دیگر شبها کابوس پوسیدگی درون یک کمد را نمی بینند و همین برایش کافی بود.