مرثیه ای برای شیرین
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٦ : توسط : نرگس

مادر جان خدای قصه های خوب کودکی کجاست؟

یادت هست میگفتی نان را لگد نکنید .گندم مقدس است .یادت هست خدای تو گندم را مقدس می دانست.یادت هست خدایت دوست نداشت پرنده ها صبح های سرد زمستان گرسنه بمانند.یادت هست می گفتی مورچه ها را زیر پا له نکنید که آنها هم روح دارند و بندگان خداوند هستند.

وای مادر جان آن خدای با عظمت که قلبش از مرگ یک مورچه به درد می آمد کجاست.

چرا نمی آید مادر شیرین را آرام کند.؟

چرا نمی آِید دست نوازش بر بدن سردش بکشد که هنوزدر خاک ،"خاک پذیرنده "،آرام نگرفته است.

.............................................................................

مرا شیرین نامیدند

تا با اساطیر جاودانه شوم.

مراشیرین نام نهادند

تا به مدد عشق فرهادی

در بیستون

به جاودانگی رسم.

مرا شیرین نهادند

تا غسل تعمید یابم با عشق

با آبهای روان دامنه های بیستون.

اینک دیگر

نه نیازی به فرهاد هست و نه نیازی به عشق

که خود جاودانه شدم

در سحرگاهی گرم

در ذهن شما

آنگاه که به خواب

خوابی شیرین

فرو رفتم .


 
عشق هفت سالگي
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠ : توسط : نرگس

خاطره دوم

صداي تيك و تاك ساعت سكوت خانه را به هم ميزند.او به اين زوديها نمي آيد مي دانم . مي ماند شركت براي اضافه كاري .تمام بعد از ظهر را فرصت دارم تا روي اين تخت دراز بكشم و به همه چيز فكر كنم .به هفت سالگي و لذت كودك بودن.

هفت ساله ام و عاشق همكلاسيم هستم .ميترا.

روي يك نيمكت د رمدرسه ،كنار هم مي نشينيم .تمام روز را با هم ميگذرانيم .خانه آنها در كوچه پشتي است و ما سر كوچه با هم قرار مي گذاريم كه همديگر را ببينيم و به مدرسه برويم .مدرسه نزديك است و ما زود ميرسيم و هميشه آرزو ميكنيم ايكاش مدرسه كمي دورتر بود تا بيشتر دست در دست هم راه مي رفتيم .

ميترا ُچكمه هاي سبز رنگ پلاستيكي دارد و من چكمه هاي قرمز رنگ.چكمه هايم را با كارد آشپزخانه دور از چشم مادر سوراخ ميكنم تا برايم چكمه ديگري بگيرند و مي گويم كه فقط چكمه سبز رنگ مي خواهم .حالا هر دو چكمه سبز رنگ داريم .با كيفهاي قهوه اي .روي كيف او نقش دو خرگوش و يك روباه است و روي كيف من چند تا سنجاب.زنگهاي تفريح به خيالبافي اين تصاوير ميگذرد و داستانهايي كه سرهم بندي ميكنيم .روباهي كه هميشه مغلوب سنجابها و خرگوشها ميشود.گاهي اوقات از اين بازي خسته مي شويم و تصميم ميگيريم كه بين اين دو گروه صلح برقرار شود.ميترا ميگويد كه روباهها نمي توانند هميشه در صلح بمانند و وقتي گرسنه شوند به سراغ خرگوشها و سنجابها خواهند امد .من دوست ندارم كه سنجابهايم خورده شوندو سعي ميكنم داستانهاي ديگري خلق كنم كه در آن سنجابها زنده مي مانند.

يك روز ميگويد كه پدرش خانه را فروخته است و مي خواهند به جاي ديگري بروند.دنيا تيره و تار ميشود .تمام روز را گريه ميكنيم .ميترا قول ميدهد تا برايم نامه بنويسد و هميشه به ياد من باشد.آخرين روز به سختي ميگذرد.باران مي بارد و چكمه هاي سبز رنگمان پر آب ميشوند.كيفهاي قهو ه اي خيس مي شوند و خرگوشها و سنجابهاي بي پناه نيز. اما برا ي ما ديگر مهم نيست .زيرباران ايستاده ايم و به هم نگاه مي كنيم و به هم قول مي دهيم كه هميشه همديگر را دوست بداريم .ميترامي رود و من نگاهش ميكنم كه چگونه در ته كوچه ناپديد ميشود.

هيچ نامه اي از ميترا نمي رسد .روزهاي زيادي به انتظار مي گذرد.سنجابها كم كم از روي كيف كنده ميشوند.چكمه سبز رنگ سوراخ ميشود .دسته هاي كيف قهو ه اي كنده ميشود اما نامه اي از ميترا نميرسدو عشق هفت سالگي من در باران خيس مي خورد.


 
عطر نان و گوجه
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠ : توسط : نرگس

روبرويم نشسته است ومثل هميشه دارد غرغر مي كند چيزهايي درباره كم يا پرنمك بودن غذا يا مشابه آن.اوايل حرفهايش آزارم ميداد اما بعد ها فهميدم كه مساله اصلادستپخت من نيست به غرغر كردن در خانه معتاداست. جواب تمام بدبختيهاي جهان را من بايد بپردازم با شنيدن ايراد ها يش.ديگر به حرفهايش اهميتي نميدهم .نگاهش ميكنم اما نميشنوم چه ميگويد.فقط باز وبسته شدن دهانش را ميبينم و لرزش خفيف رو ي لبهايش را.سعي ميكنم به يك اتفاق خوب فكر كنم و جزيياتش رابه ياد بياورم .امروز به روز اول مدرسه فكر ميكنم .سعي ميكنم بعد اين همه سال آنروز باشكوه را باتمام جزيياتش به ياد بياورم .حياط خانه در آن سالهاي دور كه متفاوتتر از امروز است.مادر با زنهاي همسايه د رحال جوشاندن رب است.همه جارا كپه هاي گوجه فرنگي گرفته.مامان جوان است .مي خندد و دنيا با خنده هاي اوروشن ميشود هر لحظه .هوا سوز كمي دارد باد خنكي صبحگاهي مي وزد.من شيفت بعد از ظهر هستم . يادم نميايد كه چه كسي اسمم را در مدرسه نوشته است اما به من گفتند كه ساعت 11و نيم بايد به مدرسه بروم .ساعت ده صبح است و من حاضرم در حياط دورو بر مامان مي پلكم و با سوالات بي شمارم آزارش ميدهم .

كيف چمدانيم پشتم است با عكس چند سنجاب بر آن.باز هم يادم نمي آيد كه كسي نظر مرا در مورد خريد آن پرسيده باشد اما عاشق كيفم هستم تمام روز را در دستم نگهش ميدارم از ترس گم شدنش.كفشهاي آبي به پا دارم كه پاشنه هاي فلزي آن موقع راه رفتنم صدا مي دهند و برايم به منزله بهترين موسيقي دنيا است.

مامان دارد ديگ پري را هم ميزند و سعي ميكند مرا دور نگه دارد.من اما بي امان حرف ميزنم و مامان مي خند د .تمام آن سالهايي كه مامان بي وقفه مي خندد را دوست دارم .يادم نم يايد كه مامان چرا ديگر نخنديد اصلا ا زكي شروع شد.بعدا درباره اش فكر خواهم كرد امروز ميخواهم فقط به آن روز فكر كنم . داخل كيفم يك دفتر سفيد با يك مداد سياه و قرمز است .تمام آن گنجينه را بارها نگاه كرده ام .مامان قول داده است كه بقيه اش را بعدا برايم بگيرد.مداد رنگي و دفتر نقاشي وجامدادي و......

مامان از حياط خانه برايم انگور مي چيند تا با خودم به مدرسه ببرم .هنوز ميتوانم عطر آن خوشه انگور با آن يك تكه نان گرم را كه در كيفم ميگذارد حس كنم .بوي دستهايش را كه بوي گوجه فرنگي له شده مي دهد .اما چرا به سختي ميتوانم خطوط چهره جوانش را به ياد بياورم .تمام ذهنم را روي چهره مادر متمركز ميكنم اما نمي توانم. ناگهان مامان در ذهنم تغيير مي كند دوباره پير ميشود.خطوط چهره اش عميق ميشوند.ناگهان تمام دستهايش قرمز ميشود .انگشتش را با چاقو بريده است .من جيغ ميزنم و صدايم تمام حياط را پر ميكند.تمام حياط خانه ،تمام دنيا ،تمام ذهنم پر خون ميشود....به خودم مي آيم چند وقت است كه آن جا نشسته ام به تنهايي.او رفته است.شايد دارد مسواك ميزند يا دارد روزنامه مي خواند چيزي نمي شنوم .تنها در ذهنم صداي آواز زني است در يك صبح اول مهرماه در بالاي ديگ جوشاني در حال هم زدن ديگ و خواندن براي دختركي سر به هوا كه عاشق دستهايي است با عطر نان و گوجه.


 
يك روز ديگر
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۸ : توسط : نرگس

اگر شما شانس داشته باشيد،فقط يك شانس ،تابه گذشته برگرديد و اشتباهي راكه در زندگي مرتكب شده ايد جبران كنيد،از اين فرصت استفاده ميكنيد؟ و اگر اين كاررا كرديد ، آن قدر بزرگ هستيد كه تاب تحملش را داشته باشيد؟ پدر چارلي بنه تو د ركودكي به او گفت:توميتواني پسر مامان باشي يا پسر بابا ،اما نه هر دو.او هم پدرش را انتخاب كرد.اما نتيجه فقط اين بود كه در آستانه نوجواني ديد كه پدرش ناپديد شد.چند دهه بعد ، چارلي مرد شكست خورده است.كارش را از دست مي دهد.خانواده اش را ترك ميكند.وقتي ميفهمد به عروسي تنها دخترش دعوت نشده به كلي دچار نااميدي مي شود و تصميم ميگيرد خودش را بكشد.

چارلي نيمه شب باماشين به شهر كوچك زادگاهش ميرود.به آخرين سفر.اما وقتي گيج و سرگردان به خانه دوران كودكي ميرسد موضوع حيرت انگيزي را كشف ميكند.مادرش كه هشت سال پيش مرده آنجاست و طوري به چارلي خوش آمد ميگويد كه انگار هيچ اتفاقي نيفتاده.

ادامه داستان در يك روز ظاهرا عادي ميگذرد كه بسياري از مادر حسرت آنيم:فرصت ايجاد رابطه اي خوب با والدين درگذشته،براي شرح دادن اسرار خانوادگي و طلب بخشش .چارلي در جاي بين اين زندگي و دنياي ديگر،در مورد فداكاري مادرش چيزهاي شگفت انگيزي مي فهمد و سعي ميكند با راهنمايي محبت آميز او تكه هاي خرد شده ي زندگي اش را بار ديگر كنار هم قرار بدهد.

ميچ آلبوم نويسنده كتابهاي پرفروش "در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند ،سه شنبه ها با موري و شش كتاب ديگر است.او فيلمنامه و نمايشنامه نيز مينويسد.

كتاب "يك روز ديگر" ترجمه گيتا گركاني توسط انتشارات كاروان چاپ شده است.

.............................

در يك روز كسالت بار چشمم به كتاب افتاد كه مدتها درنوبت بود برا ي خواندن. از صفحه اول كه شروع كردم تا به آخر كتاب را زمين نگذاشتم .تمام آن حرفها و تمام آن‌اتفاقها در كتاب انگار به شكل بسيار واقعي هر روز در كنارمان رخ ميدهند.

تنها حسي كه در تمام طول كتاب داشتم دلتنگي زياد بود براي مادر.

دلم براي تمام آن لحظه هايي كه مي توانستيم با آنها باشيم اما به بهانه خستگي و كارو تنبلي آنها را از خود رانديم ميسوزد.

دلم ميخواست ميشد در يك لحظه به همه مادرهاي دنيا گفت كه چه قدر دوست داشتني هستند و قابل ستايش.

اولين كاري كه كردم اين بود كه گوشي تلفن را برداشتم تا به يكي از عزيز ترين مادرهاي دنيا زنگ بزنم و بگويم كه چه قدر دوستش دارم .

شما هم به احتمال زياد تنها كاري كه بعد از خواندن كتاب خواهيد كرد همين كار است.