شعري از سيمين بهبهاني
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٤ : توسط : نرگس

 

   

 

   

هرگزنخواب کورش

   

 
دارا جهان ندارد، 


سارا زبان ندارد 

بابا ستاره ای در 

!هفت آسمان ندارد

 کارون ز چشمه خشکید، 

البرز لب فرو بست

حتا دل دماوند، 

آتش فشان ندارد 


 
 دیو سیاه دربند،

آسان رهید و بگریخت 

 
رستم در این هیاهو،

گرز گران ندارد

 روز وداع خورشید،

زاینده رود خشکید 

 
زیرا دل سپاهان، 

نقش جهان ندارد

 بر نام پارس دریا،

نامی دگر نهادند   


گویی که آرش ما، 

تیر و کمان ندارد

 دریای مازنی ها،

بر کام دیگران شد  

  نادر ز خاک برخیز،


میهن جوان ندارد 


 
 دارا ! کجای کاری،

دزدان سرزمینت

  
بر بیستون نویسند، 

دارا جهان ندارد

 آییم به دادخواهی،

فریادمان بلند است  

اما چه سود،

اینجا نوشیروان ندارد 

 سرخ و سپید و سبز است 

این بیرق کیانی  

اما صد آه و افسوس، 

شیر ژیان ندارد 


 
 کوآن حکیم توسی، 

شهنامه ای سراید   

شاید که شاعر ما 

دیگر بیان ندارد 

 

هرگز نخواب کوروش، 

ای مهرآریایی   

بی نام تو،وطن نیز 

   

 نام و نشان ندارد

 



 

 

 

 

 

 


 
سنگ بر پيكر عشق
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٤ : توسط : نرگس

بر جانم مي نشيند چه دردمندانه اين سنگها كه بر من مي زنيد.من پيچيده در اين پارچه سپيد غلتيده در خاك به مانند عروسك خيمه شب بازي هستم كه موجب سرگرمي شما مي شوم.

از شما دلگير نيستم .همه شما را در قلبم مي بخشم چرا كه شما از براي دين خودسنگ مي اندازيد.مي پنداريد هر سنگي كه از زمين بر مي داريد تكه اي از بهشت براي خودتان مي خريد .بر شماخرده نمي گيرم چرا كه باور داريد كه از خدايتان در زمين دفاع ميكنيد.

نمي دانم چرا مسيحي نمي رسد بر من تا بانگ بر آورد:نخستين سنگ را كسي پرتاب كند كه خود شرمسار گناهي نباشد...تا خلق سرافكنده دور شوند .چه خيال باطلي شرمساري در بين شما جايي ندارد.هر آنچه كه در خفا مي كنيد نم يبينيد و هر آنچه ديگران مي كنند به قضاوت مي نشينيد.

بر من سنگ بزنيد.بر من كه مي خواستم ديده شوم .بر من كه مي خواستم مرئي باشم .بر من كه مي خواستم عشق بورزم .بر من كه مي خواستم خودم براي خودم تصميم بگيرم .

بر من سنگ بزنيد.هيچگاه بر من لبخندنزديد چرا كه مي ترسيديد از من.من براي شما چه بودم مگر.يه انسان به مانند ديگران به مانند شما.اما شما مي ترسيد از من .از زن .از انسان .