ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳۱ : توسط : نرگس
  • الو سلام مامان خوبی؟
  • سلام دخترم خوبم. مرسی.
  • بابا چطوره ،خوبه ؟خودت، خواهر چطوره؟
  • خوبن همه ،ناهید هم داره فکر می کنه هنوز به نتیجه نرسیده!
  • نظر شما چیه ؟
  • والله چی بگم !ما که هر دوموافقیم .اما خب خودش باید تصمیم بگیره به هرحال اونه که میخاد زندگی کنه.
  • چه جالب تو و بابا چه قدر فکر تون نسبت به اون زمانها عوض شده.
  • منظورت چیه؟
  • یادمه وقتی برای من خواستگار می آمد از اولین خواستگارتاآخرین خواستگار همه خوب بودند و شما و بابا اصرا رداشتین که من حتما به هرخواستگاری جوا ب بدم و همش نگران این بودین که نکنه من رو دستتون بمونم .حالا جالبه که برای ناهید هیچ اجباری در کار نیست.
  • من نمی فهمم چرا این حرفها را می زنی .من و بابا ت فقط خوشبختی شماها را می خواهیم . حالا مگه زندگیت بده ؟ما اون زمان هنوز تجربه نداشتیم سر دخترشوهر دادن .
  • مگه من گفتم زندگیم بده ؟من میگم شما همیشه هر چی من میگم میگین مگه زندگیت بده.به من اجازه ندادین که سر فرصت فکر کنم و انتخاب کنم .
  • حالا تو چرا شلوغش می کنی .خدا رو شکر شوهرت نه دست بزن داره نه معتاد نه بد اخلاقه . دیگه چی میخای.
  • اره از دید شما مردی که خرجی خونه رو بده دست بزن نداشته باشه مشکل اخلاقی نداشته باشه دیگه ایده آله.
  • اگه تو هم مثل دختر خالت هر روز از دست شوهرمعتادت کتک میخوردی وبچه بغل می رفتی خونه مامانت خوب بود؟
  • اولا که مشکل دختر خاله اینه که خاله و شوهر خاله ازش حمایت نمیکنن وگرنه دو روزه می تونست از دست اون شوهر راحت بشه .بعدشم من نمی گم که این مسائل مهم نیستن اما این وسط شما هیچ جایی برای تفاهم و طرز تفکر و عقاید که مهمترین بخشه قائل نیستین.
  • ببین دخترم من واقعا حوصله بحث کردن ندارم تو هر وقت زنگ میزنی حال مامانت رو بپرسی هی بحث میکنی.اصلامامقصر قبوله.
  • نه مامان شما نمی فهمین من چی میگم .ببخش بچه داره گریه میکنه من دوباره زنگ می زنم .سلام برسون.
  • باشه .برو به کارات برس.
  • خدا حافظ
  • خدا حافظ

 
سکوت
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢ : توسط : نرگس

همیشه خدا کوهی از کفش جلوی در خانه است.چند تا کفش پاشنه بلند با نو ک های تیز که معمولا هم سگگک بزرگی رویشان است که نشان می دهد چند تا ا زمهمانان خانمهای جوان هستند و اگر رنگ کفشها سفید باشد حتما یک تازه عروس هم بینشان پیدا میشود ،چند تا دمپای بچه گانه که یعنی مهمانها آمده اند تا چند روز بمانند ، کفش های سایز بزرگ مردانه که معمولارنگ ورورفته اندو صاحبانشان حوصله واکس زدن ندارند و احتمالا از بار اولی که کفش را با ذوق خریده وو اکس زده اند تا به امروز دیگر خبری از واکس مربوطه نگرفته اند.کفشهای طبی مشکی و قهوه ای که خانمهای میانسال بعد از پوشیدن سالها کفش های پاشنه بلند به علت درد کمر و ....به توصیه پزشک محترم می پوشند......

از جلوی در خانه که رد میشوم همیشه می توانم از شکل و نوع کفشها حدس بزنم که چه مهمانهایی دارند .اوایل توجهی به این موضوعات نداشتم.همسایه بی آزاری بودم که ساعت 4 عصر از سر کار به خانه می آمدم و کاری به کارشان نداشتم .اما وقتی توده کفشها روز به روز بیشتر و بیشتر راه پله را به تصرف خود درآورد و تنها با کنا رزدن تلی از کفشها میشد راه خودت را پیدا کنی توجه ام به آنها جلب شد.زن همسایه را کما و بیش می شناسم گاهی توی راهرو می دیدمش و سلامی و احوالپرسی انجام میشد.پسر بچه شیطانی دارد که معمولا صدای جیغ کشیدنش به گوش میرسد .شوهرش آدم کم حرفی به نظر میرسد .چند بار دیدمش که بچه را به پارک می برد برای بازی ....

با دیدن این همه مهمان اولش دلم برای خانم همسایه سوخت .از صبح تا شب باید آشپزی کند برای این همه آدم وهر روز تمام وقتش را باید بگذارد برای دیگران ...اما بعد کم کم رد شدن ا زآن تل کفش برایم کمی سخت شد و حس فضولیم هم گل کرد. کفشها را نگاه میکنم و سعی می کنم حدس بزنم چه کسی این کفشها را پوشیده ،تو ی ذهنم پر آدم شده، آدمهایی که هر یک دیگر دارند در فضای خانه جان می گیرند، زنی که کفشهای با پاشنه های ساییده می پوشد .. کفش یک روبان سفید کوچک چرکین دارد و به نظر کهنه می آید .....به مردی فکر م یکنم که کفشهایی به این بزرگی می پوشد و بندها ی آن را عجولانه به هم گره می زند ....د رتعجبم زن و شوهری به این آرامی و کم حرفی چطور می توانند این همه مهمان را تحمل بکنند.

اهل رفت و آمد نیستم اما خیلی دلم میخواست یک روز بروم و زنگ خانه شان را بزنم و به بهانه گرفتن چیز سری بکشم توی خانه وهمه آن آدمها را که تو ذهنم تصور کرده ام ببینم ....به جز من و آنها کسی دیگر در ساختمان نیست ...نمی دانم تصوراتم تا چه حد درست است اما ساعاتی که من خانه ام به جز صدای بچه صدای دیگری نمی آِید چه مهمانهای بی آزاری نه دری باز و بسته میشود و نه هیاهویی د رراهرو است. مرد همسایه همچنان در سکوت عصرها بچه را به پارک می برد و زن کمتر دیده میشود هیچ مهمانی را در راه پله نم یبینم .احتمالا صبح ها که من نیستم بیرون می روندو عصرها از خانه بیرون نمی آیند.

روزها می گذرندو کفشها دم در می مانند چه مهمانها ی سمجی چرا نمی روند ....فکر این همه آدم توی خانه ذهنم را پر کرده .

دلم می خواهد از خانم همسایه بپرسم اما کمتر می بینمش هر وقت که می بینمش او آنقدر سریع از من میگذرد و به سلامی کوتاه بسنده می کند.

خانم صاحبخانه را د رکوچه میبینم، بابت چکه کردن سقف اتاق خواب به او می گویم می گوید که طبقه پایین هم چندتا مشکل دارد که میخواهند یک روز برای همه کارها بنا بیاورند و ....میگویم بله با این همه مهمان سخت میشود کارتعمیراتی توی خانه انجام داد...

مکث می کند و میگوید :کدام مهمان؟

میگویم :مهمانها ی طبقه اول دیگر....

می گوید :مگر شما خبر ندارید

میگویم:نه چه خبری

- خانم و آقای طبقه اول تمام خانواده و اقوامشان را در زلزله از دست داده اند .خانم مشکل روحی دارد، کفشهای خانواده اش را با خودش آورده و می گذارد دم در خانه به امید آمدنشان و تصور میکند که همه آنها به دیدنش خواهند آمد.

عرق سردی بر بدنم می نشیند به دیوار تکیه می دهم .خانم صاحبخانه میترسد نگران نگاهم می کند ...می گویم چیزی نیست و به خانه می آیم .

سکوت راهروبه صورت دیوانه کنندگی مرا در هم می شکند .کفشهای توی راهرو..کفشهای سفید تازه عروس...زنی با کفشهای با سگک درشت ..مردی که کفشهای سایز بزرگ م یپوشد....دمپای های بچه گانه.....زن همسایه ....مردی که هر روز عصر بچه را به پارک میبرد...

صدای هق هق گریه هایم سکوت راهرو را در هم می شکند.

 


 
تا مادر
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧ : توسط : نرگس

انگار به درازای یک قرن گذشت بر زن تا دست هوا را شکافت وبر گونه اش فرود آمد.به درازای یک قرن برای ایلی مانده در راه  خانه ،  برای مادر گم کرده فرزند و عاشق چشم انتظار  معشوق.باورش نشد حتی آن هنگام که هرم گرمای سنگینی دست را بر روی گونه اش حس کرد.انگار هزاران هزاران رگه های آهن مذاب بر شیارهای صورتش جاری شد و بر قلبش.بر قلبش ...چیزی مهیب بر قلبش چنگ انداخت ...در یک لحظه انگار همه چیز دگرگون شد خانه و زندگیش به آتش کشیده شد...اندرونش ...اولین خانه فرزندش به آتش کشیده شد و هرم گرمایش زن را به اعماق کشاند.باور ش نمیشد این دست دست فرزندبود نه غریبه ای بر در نه بیگانه ای ...از فرزند از خود او ..از زن...همان فرزندی که از او مکیده بود تا  جان بگیرد ..همان فرزندی که .....نتوانست دیگر بایستد تمام نیرویش به تحلیل رفت.....حتی اشکی بر چشمش نیامد زمان اشک ریختن سپری شده بود اکنون زمان خون گریستن او بود.به دیوار تکیه داد و آهی عمیق در نیمه سینه اش فرو غلتید.

گفته بودند ممکن است بچه دچار مشکل شود ترسیده بود چه باید می کرد اطرافیانش نگذاشته بودند گفته بودند باید بچه را نگه دارد مگر میخواهد قتل کند....بچه به دنیا امد در دنیای ساکت و آرام ...دستهایش را تکان میداد و با چشمهای سیاهش مادررا می نگریست اما هیچوقت نتوانست لالایی مادر را گوش کند نتوانست بگوید مادر نتوانست بگوید آب بابا .......مرد گفت مشیت خدا بوده باید با این درد بسازندو رفته بود پی کارش .اما زن مگر می توانست.

چه کار میکرد ؟چطورمی توانست او را به شهر بفرستدتا سواد خواندن و نوشتن یاد بگیرد تا بتواند با دستهایش حرف بزند....در زمانی که کودکان سالم هم پی کار بودند..چقدر التماس کرد به مرد که این بچه را بفرست شهر چه قدر گریه کرد که کار می کنم تاخرجش را خودم بدهم ....چند تا فرش بافته بودبه امید اینکه دل مردش نرم شود بچه را بفرستد شهر تا در مدرسه ناشنوایان درس بخواند اما مرد تمام آن پولها را هدر داد با ول گشتنش تو کوچه ها و تن دادن به تنبلی و ....

آری دست همین پسر بود...همان دستی که زن در دستش میگرفت و سعی میکرد با آن ارتباط برقرار کند به چه جان کندنی با هم حرف می زدند ..چه شبهایی که گریسته بود بر بچه .بی صدا در تاریکی شب بیدار شده و به صدای نفسهای کودک گوش داده  و به فکر فرو رفته بود .چگونه با چنگ دندان در مقابل بچه های شیطان کودک را حفظ کرده بود یادش داده بود که نباید تسلیم شود باید مبارزه کند .همین دست بود آیا ؟

نکند خواب میبیند؟

پسر خشمگین بود همیشه .از همه چیز از به دنیا آمدنش از مادر...انگار از مادر از همه بیشتر متنفر بود چرا به دنیاآورده بودش .چرا این زجر را بر او تحمیل کرده بود .......

همیشه آشفته ،تمام دردهای دنیا را بر سر زن خالی میکرد پدر را حساب نمیکرد نگاهش نمیکرد .از کودکیهاش او را در دلش طرد کرده بودتنها ماد ر را می شناخت تمام دنیایش مادر بود همان مادری که در لحظه اوج اندوه ،تمام تقصیرها را به گردن اومی انداخت و خشم نوجوانیش را بر سر او خالی میکرد.

چه کرده بود او؟

دنیایش را ویران کرده بود در یک لحظه؟

مادر گوشه اتاق کز کرده بود خمیده در خود فرو رفته .سرها به پایین و دستها در هم گره کرده ..انگار در جهانی دیگر سیر می کرد جهانی که سهم او از زندگی چیزی بیشتر از سنگینی یک دست بود.چیزی بیشتر از هق هقهای شبانه ..بی اعتنایهای روزانه و گره زدنها ی مکررنخها بر تا رو پود دنیای نقشها ورنگها .......

پسر در گوشه دیگر د رخود فرو رفته بود .به ماد رمی نگریست و در پشیمانی خود غوطه ور.به دستهایش خیره شد انگار دنیای سکوتهایش بشتر در هم تنیده شده بودند بی مادر .

چه کرده بود؟

تمام اندوه هایش ،تمام دردهایش ، تمام ناتوانیهایش را با بهانه ای احمقانه د ردستهایش جمع کرده و نواخته بود بر مادرش ، بر دشتهای گلگون قالی های که از خون انگشتان مادر قرمز بودند بر چشمهای بی خواب مادر ،بر اتاق خالی از محبت پدر...بر این نقطه خاکستری دنیا که تنها با مادر سبز میشد و دیگر هیچ .

دیگر نتوانست تحمل کند فقط باید می رفت تا آتش دشت گونه های مادر را خاموش کند.باید می رفت تا دوباره کودک شودتامادر، تا زن ،تا زندگی.