آوازي از اعماق
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩ : توسط : نرگس

صدا انگار تمام اتاق را پر كرده بود.ناگهان از خواب بيدار شد.بلند شد و در جايش نشست. آيا اين صدا را در رويا مي شنيد يا در بيداري.صدا انگار از اعماق قلبش او را در خواب فراخوانده بود.كنار پنجره رفت و پنجره را باز كرد.صدا دوباره در فضا اوج گرفت و سكوت نيمه شب را به هم ميزد.پرنده اي ميخواند در يك نيمه شب خنك بهاري.تمام صداهايي كه هر شب اين موقع به گوش مي رسيدند امشب خاموش مانده بودند.انگار تمام دنيا در مقابل اين صداي آسماني سكوت اختيار كرده بود تا گراميش بدارد.پشت خانه باغچه كوچكي بود با درختان توت وزيتون و گلهاي ياس.صداي پرنده از ميان درختان توت مي آمد.صدايي شفاف و آسماني.آوازي كه او را به ياد يك سمفوني باشكوه مي انداخت .انگار تمام درختان و زمين و همه موجودات اطراف مدهوش اين صدا شده بودند كه اينگونه خودرا در سكوت شبانگاه پيچانده بودند.اولين بار بود كه اين آواز را مي شنيد آن هم د رنيمه شب. آواز پرنده تا پاسي از شب به گوش مي رسيد و او در تمام اين مدت در كنار پنچره در خود فرو رفته در ابهت اين آواز غرق شده بود.تنها وقتي صدا خاموش شد به خود آمد و به خواب رفت .فردا صبح كه بيدار شد نمي دانست آيا واقعا آن صدا را شنيده است يا اين صدا هم جز خيل عظيم روياهاي شبانه اش بوده است.تمام روز صداي پرنده در گوشش بود.چه گونه موجودي در جهان مي تواند اينگونه آواز بخواند در اين گوشه پرت افتاده خشك و گرم كه به مدد دست باغباني باغچه كوچكي در آن ساخته بود شب بعد تا نيمه هاي شب بيدار ماند.آيا پرنده دوباره مي آمد تا آواز بخواند.ايكاش مي توانست آن صدا را با چيزي ثبت كند اما احساس كردتمام شكوه اين آواز به بكر بودن و گوش دادنش در تمام آن لحظه هاي كوتاه مدت است .شايد با ثبت كردنش درجايي شكوه آن لحظه هاي نيمه شب به پايان ميرسيد و صدا به چيزي عادي ضبط شده تبديل ميشد كه هر گاه اراده كني مي توانستي گوشش كني و آن موقع تمام هيجان بيدار ماندن تانيمه شب و گوش دادن به اين سمفوني عظيم طبيعت به پايان مي رسيد.چه پرنده اي بود كه تنها نيمه شبها مي خواند پرنده اي كه متعلق به آن منطقه نبود شايد مهاجرت كرده است از جايي دور ؟شايد دمي مانده است تا در اين باغچه استراحتي كند و برود.نكند ديگر نيايد.احساس ميكرد صداي پرنده تنها چيزي هست كه مي تواند آن آرامش بر باد رفته تمام سالها را به او برگرداند.انگار با شنيدن اين صدا تمام كابوسهاي شبانه به پايان مي رسيد واو برا ي لحظاتي خود را د رعالمي ديگر مي يافت .عالمي كه در آن تمام دردهاي كه در زندگي روزمره ميكشيد خبري نبود.

غرق در افكارش در كنار پنچره چهار زانو نشسته بود كه پرنده شروع به خواندن كرد.صداي پارس سگها كه تا به آن لحظه از دور به گوش مي رسيد خاموش ماند.دوباره تمام جهان اطرافش به سكوت فرو رفت تابتوانداين صدا را بهتر گوش دهد.

صدا به مراتب از شب قبل واضح تر و بلند تر به گوش مي رسيد.پس رويا نبوده است .او اين صدا را د رواقعيت مي شنيد.پرنده انگار مي دانست چه تاثيري بر اطرافش ميگذاشت .زير و بمهاي صدايش رابه شكل استادانه اي تنظيم مي كرد.او براي لحظاتي احساس كرد كه از تمام زندگي اطرافش از آن مكان كسالت بار از خانه از محل كارش از گرما از آدمهاي اطرافش كه به شكل وحشتناكي او را زجر مي دهند رهايي يافته است.روحش انگار بعد تمام سالها به خانه خود رسيده بود .به منزلگاهي از آن خود در پناه يك آواز .آوازي از پرنده اي گمنام كه نيمه شبها مي خواند.

نمي دانست چرابي اختيار اشك مي ريخت.شايددر عمق صدا چيزي بودكه او را به وجد مي آورداينگونه .انگار در عمق آن ردي از صدايي مادرانه بود .صدايي از يك عشق پنهان و عميق.تنها چيزي كه او در آن لحظات حس ميكرد ميل عجيش براي اشك ريختن بود.اشكهايي در مدح يك رساله عظيم ،يك سمفوني كه مي رفت براي او به آرامشي عميق تبديل شود.

نمي دانست كي به خواب ر فته بود صبح كه بيدار شد خود را در كنار پنجره ديد.آفتاب صبحدم خودرا به داخل اتاق كشانده بود و او را گرم مي كرد.تمام روز با اين دغدغه برايش گذاشت آيا امشب نيز پرنده خواهد آمد؟انگار تنها اميدي كه در زندگيش وجودداشت اين پرنده بود.نمي دانست چرا دلش نمي خواست چيزي به كسي بگويد.شايدرازي بود كه بايد درسينه اش نگاه مي داشت.

شبي ديگر او در نيمه شب در كنار پنجره حاضر بود .اماپرنده نيامد.واماند.بيشتر انتظار كشيد درست به مانند عاشقي كه در راه فانوس به دست به انتظار معشوق مي نشيندوهر لحظه با كوچكترين حركتي در راه دلش از جا كنده ميشود كه اوست.

اما پرنده نيامد .تمام شب تنها صداي پارس سگها بود و آواز خروسي بي محل.

شبهاي زيادي گذشت و ديگر آن آواز به گوش نرسيد.آيا واقعا آن صدا را شنيده بود .خودش هم ديگر كم كم داشت باورش ميشد كه رويا يي بيش نيوده است.اما چيزي در درونش رشد كرده بودو ريشه زده بود. زمزمه اي دور كه او را به آرامشي ابدي مير ساند.نغمه اي كه نمي توانست آن را انكار كندو رويا بداندش.

چيزي براي هميشه كه مي توانست تاابديت در دلش حملش كندبدون آنكه از دستش بدهد.آوازي از اعماق روح.


 
بادبادكها
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٩ : توسط : نرگس

"رومن گاري (1980-1914)نويسنده ،سياست مدار،سناريست و كارگردان روس تبار فرانسوي در ايران بيگانه نيست.ما او را با رمانهاي خداحافظ گاري كوپر و سگ سفيد ترجمه سروش حبيبي و مجموعه داستانهاي كوتاه پرندگان مي روندو در پرو مي ميرند به ترجمه ابوالحسن نجفي و كتاب تربيت اروپايي به ترجمه فريدون گيلاني مي شناسيم.رمان حاضر كه بن مايه هاي موضوعي و تصويري خودرا از واقعيتهاي زندگي خانواده اي فرانسوي به نام "فلوري" گرفته است بازتاب عشق پسر و دختري است جوان به نام لودو و لي لا كه پسر تحت سرپرستي عمويش آمبرواز زندگي ميكند كه مردم اورا پستچي ديوانه مي نامند .آمبرواز همه عمر خود را صرف ساختن زيباترين بادبادكها مي كند و لودو نيز كه جنگ جهاني دوم او را از دلداده ي لهستاني تبارش جدا كرده است با ياد او در جست و جوي بادبادكي بزرگ در ذهنش مي سازد كه آسمان آبي را در مي نوردد تامگر از عشق گم كرده خود نشاني بيابد."

برگرفته از مقدمه كتاب بادبادكها.

اولين باري كه لودو لي لا را مي بيندد رچهارده سالگي در جنگل نزديك خانه است.خاطره كوتاه از هم صبحتي با دختري كه در ذهن لودو مانند داستان دختر پريان مي ماند.او به مدت زيادي تاديدن دوباره لي لا به همين خاطره كوتاه اكتفا مي كند .خاطره اي كه در قلب او به شعله اي مقدس تبديل ميشود و او حتي د ربدترين شرايط زندگيش در بحبوحه اشغال فرانسه و روزهاي جنگ آن را حفظ ميكند.

داستان اين كتاب داستان مردان و زناني است كه وطن را پاس مي دارند و براي حفظ آن از همه چيز ميگذرند.داستان ملتي كه حتي در اشغال سرزمينشان هم سربلندو آزادند.

داستان عشق ،عشقي باشكوه ،عشقي بخشنده كه در عمق خويش به روح معشوق مي انديشد و احترام مي گذارد.داستان آدمهايي كه باعشق به وطن و خويشتن جاويدان مي مانند در خاطر.بادبادكها كه در آسمان وطن آزادانه اوج مي گيرندو پيام شادي مي برند براي هزاران هزار كودك بازمانده از جنگ كه بيشتر از همه چيز در زندگيشان به شادي و اميد محتاجند.

اين كتاب ترجمه ايست از ماه منير مينوي و از طرف انتشارات توس براي بار دوم د رسال 87 تجديد چاپ شده است.