ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٧ : توسط : نرگس

 نميدانم تا به حال هيچ در گرگ و ميش سحر گاه گيج و منگ از خوابی پر از كابوسها وپريشانيهاي شبانه بيدار شده اي يا نه؟.آن گاه كه فقط و فقط سكوت است وسكوت و تنهايی و رخوت ويك مشت افكار پريشان كه وحشت ناشی از آن همه كابوس را هنوز در خود دارد.شايد در آن حال دلت بخواهد كه كسی باشد.آن ديگری كه تو را پناه می دهد ،و يا شايد آغوشی برای پناه بردن و گريستن، همچون كودكی كه ناگاه از خواب پريده است.

ديشب احساس خاصی داشتم.همچون كسی كه بار گناهان قومی را به دوش ميكشد.وحشت زده و مبهوت،دمدمه های صبح از خواب بيدار شدم.خوابی پر از كابوس. ترسيده بودم، گيج و خيس از عرق.يادم آمد كه روز تعطيل است ونمی خواهد صبح زود سر كار بروم. نمي تواني خوشحالي مرا در آن لحظه دريابي كه دوباره به اعماق دنياي تاريكي و فراموشي بر ميگشتم.در اعماق روياهاي دوردست،در آغوش مهربان خداوند.آنگونه كه در آغاز بودم.آن زمان كه هنوز پا به اين دنيا ي خاكي نگذاشته بودم.د ر آغوش خدا نه درد تنهايي بود نه هيچ چيز ديگر. من بودم و خدا بود و سكوت محض و لرزش احساس به روي دل.وديگر نه وحشت تنهايي بود و نه غم نان و نه غم تو.هيچ نبود و همه چيز بود.من بودم و پهنه ابديت آن گونه كه هنوز زاده نشده بودم.ميدانم ،اين لرزش احساس و اين ترنم موزون حزن تا به هميشه ادامه دارد.