ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢۱ : توسط : نرگس

ديدي دلا كه يار نيامد.

گرد آمد و سوار نيامد.

آنچنان كه غم برتوباريد

باران به كوهسارنيامد.

هيچ وقت نميشود از دستش فرار كرد.آن حس مرموز را مي گويم.

فكر مي كني كه حالت خوب است .درس مي خواني ،به دوستانت زنگ مي زني ،به سر كار مي روي،خلاصه همه چيز خوب است تا اينكه ناگهان در تو حلول مي كند.احساس مي كني كه به يكباره تمام مي شوي.جهان يكسره ناتمام ميشود.حفره اي بي انتها در عمق زمان باز مي شود.راهي به سوي تهي شدن از هر زمان و مكاني.

بعد تمام آن خاطرات به سويت هجوم مي آورند.از تمامشان عمري گريخته اي.اما آنها امانت نمي دهند.اشكها هجوم مي آورند.تو يكسر اشك مي شوي.به انتهاي رويا رسيد ه اي.ديگر هيچ چيز نيست.

********

يك روز صبح بلند ميشوي مي بيني كه هيچ حسي نداري.آن همه اشك،خاطره انگار در يك لحظه همه چيز تمام شده است.انگار نه انگار كه اصلا اتفاقي افتاده.مي روي دنبال كار و بارت.همه كس از يادت رفته.ميشوي همان كه بايد باشي.سرد و بي تفاوت.منطقي و عاقل.روزها سپري مي شونند و ياد مي گيري كه فراموش كني.چرا كه ساده ترين راه است و تو هميشه ساده ترين ها را انتخاب مي كني.

*******

دلم مي خواهد به كسي زنگ بزنم .شايد تو، كه نيستي يا يك آشنا.شايد هم به پ.پ آرماندو.اما انگار كه آن يك نفر اصلا نيست.نمي دانم .اما گاهي اوقات ناگهان در طي روز احساس مي كنم كه بايد بروم دنبال كسي.تمام خانه را مي گردم.اما او نيست.اصلا نمي دانم كه كيه.موجوديت او برايم مبهم است.انگار مثل يك همزاد است.كسي كه گم شده.گاهي اوقات دلم برايش تنگ مي شود و لي نميدانم كيست.يك من ديگر.آن ديگري كه در من است و نيست.يك نيمه گمشده.فكر كنم دچار جنون شد ه ام.احتمالا.

*******

بهتر است بروم به فرايند استخراج روي بپردازم.شايد به درد دنيا و آخرت بخورد.

ايكاش امشب زنگ ميزدي.