ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٠ : توسط : نرگس

اتاق در آشفتگي صبح مانده است.

تمام لباسها روي تخت ولو شده اند.

گيج و خسته ام .ذهنم گنجايش ندارد.گنجايش هيچ چيز را.

مي خواهم كه ديگر روز را به اتمام برسانم .

از اين زندگي كه در آن اسيرم

از اين شهر

از اين مجتمع

از اين اصول

از خودم حتي

بدم مي آيد.

من مي خواهم تمام شوم .فقط همين

سكوت اتاق را صدايي در هم مي شكند.

"گله نكن از من

بي سبب نبود اين جدايي

بي سبب نبود دل بريدن و رفتن

گله نكن از من

من و خسته و تيره و بدكرد

شب و روز به پاي تو نشستم

بي سبب نبود آخر از تو گذشتم

دست من پر از ستاره و گل بود

فصل تو منو  به باد و بارون داد

.........

شب حسرت و اندوه

وقتي مي رسي به گريه كردن

ياد آينه آينه شكستن من باش

گله نكن از من

لاله لاله خون و غزل شد

دل من براي با تومودن

خودتو  رفتن منو خواستي

گله نكن از من ....."

نمي دانم كه اين آهنگ چه در خود دارد.

اما هر چه هست مرا مي برد به عمق فاصله ها.به اتمام يك روز.به يك نقب به سوي دنياي آن سوي ديوار.

با كه بگويم خدايا ؟با كه .