ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱۸ : توسط : نرگس

"تو را من چشم در راهم شباهنگام

در آن هنگام كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام

من از يادت نمي كاهم

 تو را من چشم در راهم..."

نيما يوشيج

...................................

ميم از يك شكست عاطفي ميايد.

روزهايش با اشك و آه پيوند مي خورند.سعي مي كنيم كه تنهايش نگذاريم .اما كار زيادي از دستمان بر نمي آيد .او در دلش دردي را احساس مي كند كه هيچكس را توان تسكين دادنش نيست جز زمان.

در حاليكه در كنار هميم او آرام اشك مي ريزد و مداوم از من مي پرسد چرا؟چرا نرگس .چرا سهم من اين است .و من واقعا پاسخي به اين سوال او ندارم .چرا كه خود مي دانم كه سهم ما آن چيزي است كه خود مي خواهيم و گاه هم كه گردونه از دست ما خارج است انگار ديگر آن چيزي نيست كه ما مي خواهيم .

من به او مي گويم كه اندكي صبر سحر نزديك است در حاليكه خود به اين سحر دل نبسته ام و ميم هم اين را مي داند .اما از من هم كاري بر نمي آيد.

ما بارها بارها ماجرا را مرور مي كنيم تا گره كور داستان را بيابيم اما انگار خود هم نمي دانيم كه اشتباهمان در كجا بوده .

ميم عزيزم .من هم نمي دانم .هيچ چيز را .من هم نمي دانم كه آنكه قلب تو را اينگونه شكسته است تو را كه از بهترين هاي جمع ما هستي آيا واقعا مقصر است يا نه .آيا اين رسم زمانه است يا نه تنها يك اتفاق ساده در امتداد زماني دور.

..................................

آنچه اين روزها ،اين روزهاي گرم كه مرا تا حد مرگ آزار مي دهند،به خوشي اتفاق افتاده ازدواج آ بوده است.

آ كه زير بار عشق خم شده بود .آ كه در تمام روزهاي گذشته به پايان اين راه مي انديشيد .

نمي دانم كه آيا عشق همچنان برايش ادامه خواهد داشت يا نه آن هم در كسالت روزمرگيهاي زندگي آينده خود را گم خواهد كرد.

اميدوارم كه اين بار براي هميشه براي آ بماند.

...........................