ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢٦ : توسط : نرگس

اين شعر را براي تو مي گويم :

 

* تنها عطر ياس بود و لغزش سپيده دم

به روي روياهاي شبانه

و صداي پاي تو در كوچه اي نيمه تاريك

ياسها تو را مي شناختند

سر خم مي كردند

و سلامت مي دادند

كوچه مست مي شد از عطر ياس

وطنين گامهاي تو

در پستوي  خاك گرفته ذهن خويش.

بيداري......

* ديگر نيستي

ياسها و كوچه سراغ تو را مي گيرند

و من شرمسار آنان

كه نشاني از تو در خويش ندارم

بي صدا مي گريم .

..............................................

چند روز مي گذرد از آخرين حرف ،آخرين واژه ،آخرين درددل .نمي دانم .انگار دچار ترديد شده ام .ترديد در نوشتن حرفهاي هر روز.گلايه هاي درون .انگار واژه ها در درونم غوغا مي كنند و راهي به بيرون نمي يابند.

من سرشار از واژه ام و تهي از گفتن . من پرم از عشق و تهي از ابراز.من تهي سرشارم .

من تهي ام از تو و سرشار از تو .

..........................................

پروردگار بزرگ هيچ كس را در بلاد ايران دچار سردرگمي  در ادرات دولتي نكند.(آمين)

صحنه اول .تامين اجتماعي .صبح

از پله ها كه مي روم بالا احساسم مي گويد كه كارم به اين راحتي راه نمي افتد.رئيس شعبه مردي است جاافتاده با ريشي گندمگون و هيكلي درشت كه كت و شلوار قهوه اي به تن دارد و پشت ميز بزرگي جا خوش كرده است و اتاقش از همه اتاقها دلبازتر به نظر مي رسد.سلامم را بي پاسخ مي گذرد شايد هم ظاهر مرا نمي پسندد .من هم كه در پررويي دست همه را از پشت بسته ام اصلا به روي خودم نمي آورم و يكسر مي روم سر  اصل مطلب.

سابقه بيمه مي خواهم براي يك آگهي استخدام و مرا از طبقه اول با يك نامه كه براي دادن كاغذش  صدبار بر سرم منت گذاشته اند فرستاده اند بالا.نامه را مي خواند و مي گويد كه نمي دهيم .سرش را مي اندازد پايين و دوباره به كارش مشغول مي شود .دوباره خواسته ام را با سماجت بيشترمي گويم و سعي مي كنم به شيوه اعصاب خوردي شروع به حرف زدن كنم كه وسطش حرفم را قطع مي كند و مي گويد كه روزنامه را برايش ببرم .

گيج و حيران بر مي گردم وسط هفته روزنامه بازار كار شنبه را از كجا برايش گير بياورم .بر مي گردم و در به در باجه هاي روزنامه فروشي را مي گردم .اما انگار اين شماره ناياب شده و من سرگردان به دنبال يك روزنامه .

در نهايت سماجتم جوابگو مي شود و من با روزنامه و قيافه اي فاتحانه برمي گردم .رئيس بهتش مي زند .انگار انتظار برگشت مرا ندارد .كمي من و من مي كند و دستورش را مي نويسد .بر مي گردم پايين و البته كارمندان محترم آنقدر مرا بالا و پايين مي فرستند كه مبادا از اين پيروزي احساس اندكي خرسندي كنم .

بالاخره سر ظهر من با يك برگه كوفتي كه در آن نوشته كه من نرگس به شمازه شناسنامه.....

صادره از فلان... 448 روز سابقه بيمه دارم ،خسته و زار با يك برگه اعلان هويت كاريم به خانه بر ميگردم .در حاليكه نيم روز از مرخصيم به اتمام رسيده به قيمت ثبت تمام روزهاي رفتن و آمدن و نمي دانم اين همه پولي كه هر ماه از حقوقم به خاطر بيمه از من كسر مي شود كجا به دردم خواهد خورد.

....................................

صحنه دوم .صبح .ثبت احوال

ساعت 7:30 صبح .منتظر آمدن يكي از كارمندانيم .همه آمده اند به جز اين آقاهيچ كس نمي داند كجاست .هفته پيش آمدم گفتند آقا مرخصيند هفته ديگر بيايم .آنوقت ما در مجتمع پتروشيمي اگر بخواهيم نيم ساعت برويم و بر گرديم هرار نفر بايد جانشين پيدا كنيم .آنوقت اينجا نفر يك هفته مي رود مرخصي و كار مردم تا يك هفته تعطيل است .جل الخالق!

خانم كناريم مسن است .چادرش را دور خودش پيچيده است و مرتب حرف مي زند .مي گويد آْسم دارد و از صبح زود آمده است تا كارش زودتر راه بيفتد و .....بلند مي شوم مي روم اتاق رئيس شعبه و مي گويم تا كي بايد منتظر كارمند گراميشان باشم .جوابي نمي دهد .مرده شور ريختش را ببرند .نمي دانم كي اين آدم را گذاشته رئيس .آنقدر ترسو به نظر مي رسد كه نمي تواند حرف بزند .

بر مي گردم چند نفر ديگر هم آمده اند .غر غر مي كنند و من هم از فرصت استفاده كرده تحريكشان مي كنم كه بروند اتاق رئيس و شكايت كنند .همه را به طريقي مي فرستم طرف اتاق رئيس و آنجا شلوغ مي شود .رئيس بيرون مي آيد و من در حاليكه عنصر مخربم طوري خودم را آرام نشان مي دهم كه حد ندارد .سرانجام بعد از يك ساعت الافي كليد زاپاس ميز اين كارمند گرامي را(نمي دانم كه چرا كليد ميزي را كه اسناد دولتي در آن است با خودش اين ور آن ور مي برد.)پيدا كردند و كار مردم راه افتاد.

اما من يك چيز را خوب فهميدم .از ماست كه بر ماست .خيلي از آن همه ادم وقتي ديدند كه كارمند اداره نيست گذاشتند رفتند حتي يك نفر نگفت كه من حق اعتراض دارم كه چرا كارمند دولت در وقت اداره بدون اطلاع به مسولش در سر كارش نيست تا كار مرا به عنوان يك شهروند اين مملكت كه هر ماه حق ماليات و بيمه و هزار تا كوفت و زهرمار را پرداخت مي كنم راه بيندازد.خيلي ها نشستند ساكت سر جاشان تا كسي پيدا شود كارشان را راه بياندازد .تنها اندك بودند آدمهايي كه گفتند حق ماست اعتراض كردن .

خدايا ما به كجا خواهيم رفت با اين توده عظيم ترسو كه فقط نان شبش برايش مهم است و ....

تا غم نان هست هيچ كس نمي تواند به چيز ديگر بينديشد .

خدايا ،خدايا ،و هيچ قومي تا خود نخواهد سرنوشتش تغيير نخواهد كرد.

خدايا ما را بيدار كن .بيدار كن .بيدار كن .

خدايا خدايا ما را هوشيار كن .هوشيار كن .

"ما را به راست هدايت كن .راه آنان كه به ايشان نعمت دادي و نه گمراهان "