ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۳۱ : توسط : نرگس

دلم خوش بود به لبخندي

به واژه اي

حرفي

به دوستت دارمت هايت

به سلام هر روز

به صبح بخيري كوتاه

به عصر بخيري شتابزده

دلم خوش بود.....

دلم خوش بود به اندك زماني براي دوست داشتن

دلم خوش بود

به تو

به تو و واژه هايي

كه از پي تو جاري مي شدند

به تو

به تو

دلم خوش بود به اندك عشقي

به اين روزها كه

كه در پي كسالتشان تو رامي يافتم

.......

و حال دلم خوش است

به اين زمان

اين "زمان خسته مسلول"

كه مرا از من دور مي كند

از هر آنچه بدان دل داده بودم .

......................................................

"ن"ديشب به تلخي گريست .تمام شب را .نمي توانستم آرامش كنم .آنچه قلب او را به سختي به درد مي آورد نه از تنها و بي پناهي بود كه او اين تنها را به خوبي پذبرفته بود.احساس مي كرد كه در تمام اين دنياي  بزرگ حتي يك نفر نيست كه به او بينديشد و بخواهد براي هميشه با او بماند.

قلب ن از اين آمدن و رفتنها به درد مي آمد.

ن تمام ديشب را گريست .من در تمام اين مدت او را نظاره مي كردم كه با روحي مچاله شده از حرفهايي كه شنيده بود به بسترش پناه مي برد و نه دستي بود كه اشكهايش را پاك كند و نوازشش كند و نه آغوشي براي پناه بردن .

من سعي مي كردم دلداريش بده ام اما به حرفهايم اهميتي نمي داد.خسته بود و از من دلگير.تمام اين اتفاقات را به پاي من مي دانست .مي خواست كه تركش كنم و او را به حال خويش بگذارم .مرا متهم مي كرد كه او را درگير ماجراهاي مي كنم كه در پايان چيزي جز حس اندوه برايش نمي ماند.

و من چه قدر دلم مي خواست اين ن بي پناه را پناه بدهم و آنقدر سرش را در آغوش بگيرم كه به آرامي به خواب برود.

و من چه قدر دلم مي خواست كه كمكش كنم كه ديگر كابوس نبيند كه نيمه هاي شب از صداي نفسهاي شتابزده اش بيدار نشوم كه مرا به كمك مي خواند.كه كاري كنم كه هر روز اشك نريزد .كه هر روز به تو فكر نكند .كه همه چيز را فراموش كند .تو را ،همه را ،

ديگر نزديك صبح شده .ن به خواب رفته .در بسترش آنقدر اشك ريخته كه بالشش خيس شده .من هنوز بيدارم و به شب خيره شده ام .بايد بلند شوم و آماده شوم .ن در خانه مي ماند تا من برگردم .من ن را مي بوسم .و مي روم تا دوباره در روزي ديگر دوباره در نقشي ديگر ظاهر شوم.

ايكاش ن امشب كابوس نبيند.

ايكاش ن حالش خوب شود.

ايكاش ن .....