ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٤ : توسط : نرگس

 

"ياسها تو را به يادم مي آورند.

از اين كوچه كه مي گذرم

سراغ تو را مي گيرند.

دوباره عطر ياس ديوانه ام مي مكند.

مي گريزم.

مي گريزم.

تا شايد ديگر تو را به ياد نياورم.

اما انگار تمام اين كوچه و خيابان بوي تو را دارد.

انگار از تمام اين سرزمين گذشته اي زماني.

مرا چه بايد كرد.

بيا برايم بگو

با عطر ياس چه بايد كرد."

.........................................

امروز من براي اولين بار در زندگيم در يك مسابقه ورزشي جدي شركت كردم .

بعد از گذراندن يك هفته بي نهايت سخت و عذاب آور امروز از فكر همه چيز فارغ بودم .اصلا به هيچ كس و هيچ چيز نمي انديشم .تنها به مسابقه فكر مي كردم . در تمام آن لحظات ما چند نفر بوديم كه در اين دنياي درندشت همه يك هدف مشترك داشتيم و همه چيز را از ياد برده بوديم .در تمام آن لحظات كه همه در حال فرياد زدن  و تشويق كردن بوديم هيچ چيز نبود كه آزارم بدهد .اگر چه در نهايت در دور فينال حذف شديم اما حتي اندكي ناراحت نشدم .تمام آن هيجاني كه لازم بود كسالت و اندوه اين هفته را برطرف كند در من جاري بود و همين براي شروع كافي است .

..........................................

قلبم مي گيرد وقتي به همه آنچه كه اتفاق افتاده مي انديشم .

خود از همان آغاز همه چيز را پيش بيني مي كردم فقط مي خواستم دوباره به خودم وقت بدهم شايد در انديشه ام تغييري رخ دهد .

عدم پذيرش از سوي آن ديگري ،از سوي هيچ كس ،در اين دنياي به اين بزرگي قلبم را به درد مي آورد.

نمي دانم چرا در اين لحظات تلخ به ياد گذشته ها مي افتم .

گذشته هايي كه در ذهنم اصلا ماهيت ندارند .اما هرچند گاهي خود را به مانند اشباحي در ذهنم زنده مي كنند و مرا مي ترسانند .از اين كه چنين راه دشواري را تا به امروز آمده ام  در شگفتم .

ايكاش آن روزها هيچ وقت تكرار نشوند.

.........................................