ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٥ : توسط : نرگس

"همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي

كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي"

............................................................

در من توان بدرود گفتن به هيچ كس نيست .

من كه آن زمزمه ازلي را در دل دارم.من كه تمام عمر دوست داشتن را فرياد زده ام .

من كه به تمامي همه لبريز از عشقم .عشق .

گاه كه به اين كلمه مي انديشم به يكباره به فكر فرو مي روم .آيا همه آنچه تا به كنون انديشيده ام سرابي بيش نبوده .

من با واژه بدرود نا آشنايم .هر آنكه روزي به من سلام كرده است براي شنيدن بدرودي نبوده .من با سلام آغاز مي كنم همواره.

من سلام مي كنم .مرا از آمدن بيمي نيست كه تنها واهمه من از به زبان راندن اين واژه است:خدا حافظ

.......................................................

بعضي روزها هيچ وقت از ياد نمي روند .حتي اگر آخرين روز زندگي هر آدم باشند .باز هم آن روز خاص تو را به فكر فرو مي برد.روزهايي كه تلخي خودشان را از وراي صفحات تقويم سالهاي سال  به دوش مي كشند تا رسالت خود را به انجام برسانند.

 تمام روز فكرت جاي ديگريست .درگير يك روز پر ماجرا .بعد ناگهان خودش را از وراي روز بالا مي كشد .اندك وقتي براي آسودن .ناگهان در ذهنت زنده ميشود.تقويم درونت دارد اخطار مي دهد.بعد همه چيز ناگهان در ذهنت به وضوح زنده مي شود.يك آن تو ميشوي آن آدم و همه چيز دوباره بر ميگردد به عقب.

چه قدر زمان لازم است.چه قدر زمان .تا همه چيز در غبار خاطرات دور گم شود.

چه قدر زمان براي ترميم زخمهاي دور لازم است؟چه قدر لرزش احساس لازم است تا آن چرا كه بايد از ياد بري فراموش كني؟برايم بگو .چه قدر.

....................................................

همسايه سر كوچه ديشب زندگي را بدرود گفت .پدر برايش اشك ريخت .مادر شوكه شد.

من مي شناختمش.اما مدتهاي طولاني او را نديده بودم .مرگ ديشب اينقدر به ما نزديك بود.مرگ با اين دنياي ناشناخته.با اين معماي حل نشدني.

شايد همين امشب به سراغمان بيايد.اندك زماني براي دوست داشتن .براي همدردي كردن .براي به ياري شتافتن .و بعد تمام در دنياي ناشناخته فرو رفتن .

تمام روزها فكرم درگير اين معماست.چه بر سرم خواهد آمد در آن واپسين نفس.

خدا داند و بس.

.............................................

عكسهاي بزرگ و قشنگ تمام خيابانها را گرفته است .دارد به مردم لبخند مي زند.پول هر عكس رنگي چه قدر تمام شده .خدا مي داند.زني چادر بر سر كشيده زير يكي از عكسها دست التماس به سوي عابران دراز مي كند.مردي در كوچه داد مي زند:نون خشكي......كارگري سر خيابان دارد زمين را مي كند.پسركي سر خيابان پولش را گم كرده گريه مي كند.دو ماشين به هم مي خورند و آهنگ فحش دادن و عربده كشيدن بالاست.مرد خسته از كندن زمين در گوشه اي نشسته .نگاهش به جايي در دوردست خيره شده .

عكسهاي رنگي با تصوير لبخند مردي ،با كيفيت عالي ،به او مي نگرند.

هر عكس چه قدر تمام شده .در سرتاسر ايران توزيع شده .در سرتاسر ايران .

چه قدر هزينه كرده تا فردا مرد شماره يك اين سرزمين باشد!!

مرد بلند شده .بايد زودتر كارش را تمام كند.امشب بايد با دست پر به خانه برگردد.امروز كه گذشت .فردا آيا در اين شهر جايي به دستان خسته او نياز خواهد داشت .خدا كند.

خدايا سفره او را بي نان مگذار.

باد پوستر مرد را از جا مي كند .پوستر گران قيمت به داخل چاله مي افتد .مرد كارگر تنها در انديشه خانه است .پوستر آغشته به گل را در ميان خاكها به فراموشي مي سپرد.

تصوير مرد لبخند به لب انسان دوست خير اكنون ديگر هيچ چيز را نمي بيند.

 ...........................