ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱٧ : توسط : نرگس

"اين كيست اين كسي كه روي جاده ي ابديت

بسوي لحظه ي توحيد مي رود

و ساعت هميشگيش را

با منطق رياضي تفريق ها و تفرقه ها كوك مي كند

اين كيست اين كسي كه بانگ خروسان را

آغاز قلب روز نمي داند

آغاز بوي ناشتايي مي داند

اين كيست

اين كسي كه تاج عشق به سر دارد

و در ميان جامه هي عروسي پوسيده ست."

فروغ

..................................................
از وقتي همسايه مان از دنيا رفته است بسيار مي ترسم .

ديروز همسرش را ديدم .انگار هزار سال پير شده بود.دستانش مي لرزيد و صدايش پر از بغض بود.

چه قدر دلم مي خواست دستانش را مي گرفتم و به او مي گفتم كه چه قدر برايش نگرانم .اما چه فايده.از اندوه آيا كاسته مي شود.

مي ترسم .نه از مرگ.از مرگ عزيزانم مي ترسم .تمام روز در كار نگران مادرم .نگران اينكه نكند اتفاقي برايش بيفتد.

هر وقت پدر دير مي كند فكركم هزار راه مي رود.

من اين دو را بسيار دوست مي دارم .اين دو موجود آسماني را كه تمام زندگيشان جلوي چشمانم است .

دستانشان را كه ديگر لاغر و بي خون شده اند.چهره شان كه هميشه جلوي چشمانم است .تمام خاطرات كودكيم كه با آنها شروع مي شود و با آنها تمام مي شود.

من از خدا مي خواهم كه اگر روزي قرار است آنها را از من بگيرد آن روز من نباشم تا نبودشان را ببينم .

چرا كه من آن دو را بسيار ،بيش از ْآنكه بدانند دوست مي دارم .

.................................
امروز سر كار به يك نتيجه رسيدم .

گاه تو آدمي را دوست مي داري .برنامه هايت را با او تنظيم مي كني .منتظرش مي ماني .حواست به او هست .

اما بعد مي بيني كه او تو را فقط براي اين مي خواهد كه روزش بگذرد .تنهايش پر شود.

و هيچ چيز بيش از اين تفكر تو را آزار نخواهد داد.

من اين روزها فكر مي كنم كه شايد بيش از حدبه آدمهاي دور برم وابسته شدم .همكاران من دوستان خوبي هستند .

اما گاه احساس مي كنم كه به اندازه اي كه من به آنها اهميت مي دهم آنها اينگونه نيستند.

بهتر است به خود برگردم .شايد بهتر است كه سطحي تر باشم .شايد اشكال من است كه به اين روابط دل مي بندم .

شايد بايد به آن حس دروني پشت كنم و بشوم يك نرگس ديگر.نرگسي كه آنها را براي گذراندن روزش بخواهد.يعني مي توانم .نمي دانم .

..................................

در كشاكش روزهاي كه مي آيند گاه حتي تواني براي ابراز احساسي به آن ديگري هم نمي ماند.

تمام انرژي درونيت به اتمام مي رسد .كلمات به سختي از دهانت خارج مي شوند.واژه ها در ذهنت غوطه ورند.معاني مبهم اند.

اگر كسي ناگاه سلامت كند شايد ترديدي در ذهنت براي جواب داشته باشي.

ترديد ترديد ترديد.........

ترديد براي ادامه دادن به هر تكراري.

روزها به كابوسي بس تلخ تبديل مي شوند.آدمها به اشباحي .

هيچ نمي فهمي .ناگاه به خود مي آيي مي بيني وسط روزي بس دور در محلي بس غريب هستي كه تمام روزهايت را در آن گذرانده اي و خود به خاطر نمي آوري.آدمها يي كه به تو لبخند مي زنند و تو را مي شناسند اما براي تو ناشناسند.

تو بايد از اين كابوس بيرون بيايي اما در برابر آنچه كه در روبرويت هست چيزي براي دلخوش بودن نمي بيني .تو غرق شده اي .مي فهمي .غرق .بي آنكه خود بداني .

و هيچ مرگي بدتر از اين زيستن در اين بي خبري نيست.