ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢٩ : توسط : نرگس

" تو باشي

باران باشد

و يك جاده بي انتها

به همه دنيا مي گويم

خداحافظ."

..............................................

علي 5 سال بيشتر ندارد.

در همسايگي ما زندگي مي كند.دوست كوچك من هر روز عصر كه مرا مي بيند برايم دست تكان مي دهد و مي دود مي آيد و به من سلام مي كند.

گاه اگر در كيفم شكلاتي داشته باشم برايش كنار مي گذارم .دستي بر سرش مي كشم و حالش را مي پرسم .

ديروز عصر وقتي كلافه از گرما(تنها چيزي كه مرا تا حد مرگ آزار مي دهد و مي تواند تمام نيروهاي مرا درهم بشكند) و خسته از روزي پر مشقت به خانه برميگشتم او را ديدم كه به انتظار من نشسته بود و به محض ديدن من با هيجان آْمد و دستش را به سويم دراز كرد.

يك شكلات كوچولو با روكش صورتي توي دستش بود كه براي من آورده بود.

فكرش را بكن وسط آن كوچه خاكي با گرماي كشنده يك پسر بچه كوچولو با شكلاتي در دست منتظرت باشد.

دلم مي خواست بشينم و او را در آغوش بگيرم و هاي هاي گريه كنم .اما مي دانستم كه اين كار اورا مي ترساند.از او تشكر كردم و آمدم .

شكلات توي دستم بود.

صداي علي توي كوچه .

محبت كودكي كه در يك شكلات متبلور مي شود.همين قدر ساده و دوست داشتني.

..........................................

نمي دانم تا به حال فكر كردي كه چه اندازه گاه آسيب پذير مي شوي.

گاه كه به خانه برمي گرديم .نقاب از صورت برمي داريم .نقشهايمان عوض مي شود.مي شويم خودمان.

ديگر كسي نيست كه برايش ژست بگيريم .خودمانيم .آنوقت چه قدر به نظر ضعيف و تنهاييم .حساس و آسيب پذير.

..........................................

ما ايرانيها از عجيب ترين ملتهاي دنياييم.

گاه كارهايي از ما سر مي زند كه همه را شگفت زده مي كند.

تجربه هاي گذشته براي ما خيلي تاثير گذار نيست .نمي دانم تا كجا بايد پيش رويم تا بدانيم كه كارمان اشتباه است.تا كجا؟

گذشته را زود يادمان مي رود.

خيلي زود.انتقاد كردنمان خوب است اما عمل كردنمان نه.

اگر يك نفر بيايد و تمام حقمان را هم بالا بكشد باز هم در نظرمان منفور نمي شود و هميشه شعارمان اين است بين بد و بدتر يكي را انتخاب مي كنيم و اينگونه است كه به تباهي خواهيم رسيد.

..................................