ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢۳ : توسط : نرگس

 

از سر كار برگشته ام.خسته تر از آنچه كه بداني.با احساسي مچاله و تحقير شده.كه اين حسي است كه هميشه بعد از برگشتنم به من دست مي دهد.

ديشب يكي از دوستانم برايم ميل زده و گفته بود كه احساس مي كند كه من نسبت به او دارم كم لطفي مي كنم.دلم گرفت .نه از دست او.از خودم.

از اين كه رفتارم باعث شده كه او همچين فكري كند.آن هم در حق عزيزترين دوستانم.

باوركن تقصير من نيست.خسته و بي حوصله ام.به زحمت خود را به ادامه اين راه وا مي دارم.كه اگر اندك اميدي به انتها نبود اين اندك رمق هم در من از بين مي رفت.

گاه روزها مي گذرند .مي خواهم ميلي بنويسم يا حرف تازه اي اما نمي توانم.باور مي كني.

تو هنوز هم برايم عزيزي دوست من.همان قدر كه هميشه هنگام هايده گوش دادن ،فروغ خواندن ،شعر سرودن به ياد تو مي افتم.تو هميشه در كنار مني چرا كه تو بخش عظيمي از خاطرات مني.خاطرات دوران دانشجويي.

***********

هيچ شده كه درگير يك رابطه عاطفي شوي .بدون آنكه خود بخواهي.

كسي مي آيد.احساس خفته تو را بيدار مي كند.ناگهان آن همه شور،آن همه احساس كه تا ديروز پنهان بوده خود را نشان مي دهد.بعد احساس مي كني كه دنيا متعلق به توست.هر روز صبح خورشيد به خاطر تو طلوع مي كند.بگذار تمام دنيا پر از زشتي باشد براي تو مهم نيست.تو همه اويي .پس چه غم از اين دنياي لعنتي.سبكي.سبك.

يك روز آن آدم ميايد مي گويد كه به هزار و يك دليل كوفتي بايد برود.تو را با هزاران دليل منطقي محاصره مي كند.تو گيج و منگي.نمي داني .نمي فهمي.براي تو رفتن معنا ندارد.اما كاري از تو ساخته نيست.او مي خواهد برود.چشمانش از هر عشقي تهي است.دستانش سرد سرد است و قلبش ديگر از آن تو نيست.

باور نمي كني.ماتي.شكسته اي.تمام شد ه اي.

هر روز صبح توي سرت كسي طبل مي زند.از صبحها بيزاري.از اين خورشيد،از همه.

اما يك روز مي بيني كه بايد بلند بشوي .ديگر ماتم گرفتن فايد ه اي ندارد.تو بايد تاوان بدهي.تاوان اينكه آن ديگري تنها مي خواست عشقي را تجر به كند .تا وان يك احساس آني در آن ديگري.

"ساده است.آري دوست داشتن آدمي .او را به خود وا نهادن و گفتن كه نمي شناسمش."

همش همين.

**********

ديشب تمام شب منتظر بودم.مثل كودكي كوچك در حال بهانه گرفتن.

چه خوب كه زنگ زدي.با تو تمام بهانه ها تمام مي شود.نه غمي است نه غصه اي.با تو من نمي ترسم.و تو امن ترين حريم دنيايي.

*********

تمام شب كابوس ديدم.نمي دانم چرا.كابوسها و پريشانيهاي شبانه.خوابهاي بي سر و ته.

ايكاش تو اينجا بودي.نمي داني چه غم سنگيني است آن لحظه كه از خواب ،از آن دنياي تاريك ،بيدار مي شوي و مي بيني كه تك و تنهايي .نه آغوشي براي پناه بردن و نه دستي براي نوازش كردن.تنها سكوت سرد شبانگاه و ناله بيگاه سگي از دور.

حياط خاموش و تاريك است.سرشار از خاطره هيا هوي كودكاني كه او را در بازيهاي خويش شريك كرد ه اند.همه خوابند و تو بيداري.چرا كه از يك كابوس ديگر مي ترسي.

و اين ترس تمام روز با تو مي ماند.مثل  يك سايه تو را دنبال مي كند.آزارت مي دهد .تمام روز دنبال آن آغوشي.آغوشي براي گريستن و هيچ نمي يابي كه در بيگانگي آن همه چهره هيچ نمي بيني جز آن تنفر پنهان.

نه اشكي مي ماند نه حرفي براي گفتن.تنها تو مي ماني با آن حس سر خورده در وجودت.نه در خانه كسي منتظر توست نه در سر كار .و جهان از هر كلامي خالي ست.

ترسها ،ترسهاي شبانه.

تو كجايي .در گستره بي مرز اين دنيا تو كجايي.

**************

تمام روز اين كوچه ها را طي مي كنم براي رسيدن به هيچ

************

چه غم سنگيني است در جدال بودن .همواره .ميان آنچه كه هست و آنچه كه بايد باشد.