ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱۱ : توسط : نرگس

امده ام بيرون.يک کافی نت پر آدم .سيستمم ويروسی شده.سرعت اينترنت هم اينجا فاجعه است.تنها يک ميليون ساعت طول می کشد که سايت بالا بيايد.يک عالمه يادداشت نوشته ام که نتونستم بذارم رو وب.يک عالمه آدم اينجاست که دارن با يه ادم ديگه چت می کنن .اما نمی دونم ايا اونها هم به اندازه من دلشون گرفته يا نه.

چند شب پيش يه فيلم ديدم به اسم مرگ جويان .داستان چند تا دانشجوی پزشکی که می خواستن لحظات قبل از مرگ را تجربه کنند.وقتی می رفتن توی اون لحظات خاص آدمهايی که قبلا اذيت کرده بودن را می ديدن که از دستشون ناراحت اند و توی دنيای واقعی به دنبالشون می آيند.خيلی تلخ بود.خيلی.از اون شب تمام وقت دارم به اين فيلم فکر می کنم .دارم سعی می کنم که اونهايی که رو اذيت کردم به ياد بياورم .اما خيلی اند.اونايی که تحقير کردم .اونايی که ديگه دوستشون ندارم .نمی دونم اما دقيقا همون ماجرای حلاليت گرفتن خودمونه که وقتی فکر می کنيم که مرگ نزديکه از هر کسی که اذيتش کرديم معذرت می خواهيم .

اما جمله جالبی تو فيلم بود و اينکه يکی از اونها هميشه می گفت امروز روز خوبی برای مردن نيست .

مرگ .مرگی که اينقدر نزديکه .مرگ که هميشه پر از معماست.

نمی دونم .تو کافی نت ادم خيلی نمی تونه خوب فکر کنه و بنويسه .اما دلم مب خواد که همه دوستام بدونن که چه قدر دوستشون دارم .

دوستام تو همه ايران تو تبريز و اصفهان و بندر عباس و تهران و کرج و همدان و...همه جای ايران .

و اينکه دلم می خواد منو ببخشن اگه احساسشون رو جریحه دار کردم .

و اگه گاهی اوقات به خاطر خودخواهيم فقط به خودم فکر کردم .من همه شما را دوست دارم .بيش از آنچه که بدانيد.