ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٩ : توسط : نرگس

دوباره آمده ام کافی نت.نمی دانم چرا در خانه نمی توانم سايت را باز کنم  و يادادشت بگذارم.کلی حرف دارم برای گفتن .اما الان که اينجايم انگار از واژ ها تهی شده ام .

کلی اتفاق افتاده است .نه در عالم ظاهر که در عالم درون.احساس می کنم که چيزی در من مرده است .نه خودم هستم که به مرگ تدريجی دچار شده ام .سعی می کنم تمام روز فکر کنم .از ترس اينکه مبادا قدرت تفکرم را از دست بدهم .می ترسم از انجماد ذهنم وروحم و احساسم و....

کسی در من تمام روز دارد مويه می کند .نمی دانم بر کدام مصيبت.بر کدام عذاب.

ديشب تمام شب باران می آمد.نيمه های شب با صدای وزوزی بيدار شدم .شب پره ای خود را بر پنچره اتاق می زد.به تصور رسيدن به نور پشت پنجره.اما راهی نمی يافت.در بستر نشسته اورا نگاه می کردم .توری پشت پنجره مانع از رسيدن شب پره به نور بود.اما او نمی توانست بفهمد .به اين تلاش بيهوده ادامه می داد.

اشکهايم سرازير می شدند .در آنوقت شب من داشتم بر اين موجود بی نوا اشک می ريختم .می انديشم که من نيز چون اين شب پره ام .بيهوده خود را به پنجره ای می زنم که راه گريزی ندارد.من به دنبال نور بودم و نور پشت پنجره دور بود دور.