ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٩ : توسط : نرگس

تمام ديشب دوباره در کابوس گذشت .کابوس از دست دادنی دوباره .

می خواهم همه چيز را فراموش کنم .همه چيز را .ديگر از اين همه تاوان دادن خسته ام .همه رفته اند .تنها در ذهنم خاطرات دوری مانده است از عطر گلهای رز و عطر کاج که بوی عشق بود و عطر جوانی.

هر کسی که می رود بخشی از روح مرا با خود می برد.تکه ای از قلبم را .می فهمی .

من تهی می شوم .باد می آيد .باران می بارد و شب پره ای بيهوده جان می دهد.