ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٩ : توسط : نرگس

همه از دستم دلخورن .که چرا خبرشان را نمی گيرم .من همه شما را به وضوح به ياد دارم .تمام آن روزها و شبها و خاطرات را .اما ذهنم در برهوت خيال گرفتار آمده است .در برهوت خيال.

کولی سرگردان دشتهای خيال توام .

عشق با تو آغاز می شود .هميشه

با تو

مرا از تو گريزی نيست .مرا در اين برهوت روزهای بی تو

مرا از تو گريزی نيست .

دشت با خيال تو طلوع می کند

آهوان با ياد تو بيدار می شوند.

رود با خيال تو می خروشد .

من با ياد تو نفس می کشم .

مرا از تو گريزی نيست.

مرا از تو گريزی نيست......