ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٤ : توسط : نرگس

"تو را صدا كردم

تو عطر بودي و نور

تو نور بودي و عطر گريزرنگ خيال

درون ديده من ابر بود و باران بود

صداي سوت ترن

صوت سوگواران بود

زپشت پرده باران

تو را نمي ديدم

تو را كه مي رفتي

مرا نمي ديدي

مرا كه مي ماندم

ميان ماندن و رفتن

حصار فاصله

فرسنگهاي سنگي بود

غروب غمزدگي

سايه هاي دلتنگي......

-ترن تو را مي برد

-ترن تو را به تب وتاب كجا مي برد

و من

حصار فاصله فرسنگهاي آهن را

غروب غمزده در لحظه هاي رفتن را

نظاره مي كنم."

حميد مصدق

............................................

مدتها از آخرين حرفهايم مي گذرد.

حرفهايي كه در تمام اين مدت در درونم تلنبار شده است.حرفهايي كه هر روز در قالب اشكها و لبخندها خودشان را نشان مي دهند.

گاه مي انديشم گذران تمام اين صبحها ،تمام اين زمان زجر آور كه خورشيد خودش را بالا مي كشد و طولاني ترين ساعات روز آغاز مي شود را چگونه بايد براي تمام اين سالهاي باقيمانده طي كرد.چه زجر بي امانيست دراين روزهاي بي نام و نشان تنها با يادهاي دور سپري كردن.هر آنكه مي آيد و هر آنكه مي رود چيزي در تو براي تمام عمر به نشاني از خويش باقي مي گذارد.نشانه اي براي عمر.نشانه اي براي تمام عمر.

در تمام تلاشي كه براي سپري كردن اين زندگي مي كنم چيزي هست كه به من نيشخند مي زند.آن سايه بي رنگ كه بر تمام روزهايم سايه افكنده و تمام فكرهاو روياهايم را به ديده تمسخر مي انگارد.

چيزي كه از درون بر قلبم و احساسم چنگ مي زند و مرا از آراميدن و پرداختن به خويش باز مي دارد.

آن سايه بي رنگ را مي گويم .

.......................................

كاش مي شد جلويش را گرفت .كاش مي شد به پايش افتاد و از او خواست كه دست بردارد.از اين انهدام احساس از اين سرنوشت دست بردارد.

اما افسوس كه گاه از دست من و تو كاري ساخته نيست.

كاش مي شد گفت .نشست و يك دل سير گريه كرد .تا تمام شب گريه كرد .تا تمام صبح گريه كرد.تا تمام روز گريه كرد.

به تمامي عمر اشك ريخت و گفت كه اين رسم دوست داشتن نيست.

ايكاش ميشد.

...................................

بي تو بود من شود نابود.

باور كن.