ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱٢ : توسط : نرگس

"مي خواستم ترانه اي باشم

كه بچه هاي دبستاني از بر كنند

دريا كه مي شنود

توفانش را پشتش پنهان كند.

و برگهاي علف

نتهاي به هم خوردنشان را

از روي صداي من بنويسند.

مي خواستم ترانه ايي باشم

كه چشمه زمزمه ام كند.

آبشار

با سنج و دهل بخواند

اما ترانه اي غمگينم

و دريا،غروب

بچه هايش را جمع مي كند كه صدايم را نشنوند.

نتهايم را تمام نكرده

چرا رهايم كردي."

شمس لنگرودي.

.......................

شايد خيلي احمقانه باشد اما از آمدن پاييز بيش از آنچه كه بداني خوشحالم .

من اين روزها را كه آفتاب ساعتهايي طولاني بالاي آسمان است  را دوست ندارم .آفتابي كه تمام حجم جهان را روشن مي كند و زشتي همه چيز را آشكارتر.

چه قدر از آمدن پاييز خوشحالم .روزهايي كوتاه كه به سرعت تمام مي شونند و همه مي رونند و جهان را با سكوت تنها مي گذارند و تو مي تواني ساعات طولاني در اتاقت سكوت كني و بينديشي و هيچ كس مزاحمت نشود كه همه به خواب رفته اند و ماه تنها به خاطر تو در آسمان است و برف به خاطر تو مي بارد و آسمان تنها براي تو گسترده است .من عاشق اين روزهايم .اين روزها كه مي آيند تا همه جارا دوباره پر كنند از آن حس  شگفت انگيز.از آن حس شگفت انگيز كه تنها زمستان در خود دارد و هيچ كس نمي داند.

............................

امروز نرفتم سر كار.صبح ها چه قدر در شهر و در خانه عجيب مي گذرد.حسي عجيب انگار كه زمان تمامي ندارد.و آن حس گنگ كه بر تمام روز حاكم است وقتي در خانه مانده اي .عجيب است .از محل كارم بدم مي آيد اما امروز تمام روز به آنجا فكر مي كردم .بد جوري وابسته اين كار و اين زمان شده ام .چيزي كه مرا به تعجب مي اندازد .و آدمي از تمام موجودات دنيا شگفت انگيزتر است .

نمي دانم از اين دل بستن هاي احمقانه است كه مرا آزار مي دهد .

گاه احساس مي كنم كه خيلي دنبال اهداف الكي و احمقانه ام .نمي دانم چرا .اما دلم مي خواهد همه چيز را از قلبم بيرون كنم ودوباره از نو شروع كنم .

شايد اينگونه ياد گذشته هم مرا رها سازد.

.....................................